هزار و یکشب : شب هفتم .
شب هفتم ؛
فرمانده هنوز فریاد نکشیده بود . سرباز تفنگشو به دقت نشونه گرفت ؛ مگسک رو کله ی دشمن بود . یه انفجار بزرگ . دوست سرباز کله اش کنده شد . فرمانده فریاد کشید . خونِ رو زمین بخار می شد . فرمانده بلندتر فریاد کشید . سرباز کله ی فرمانده رو نشونه گرفت ؛ فرمانده دیگه فریاد نمی کشید . سرباز به صدای بلند حساس بود . خون بخار می شد .
حامد امان پور قرایی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۸ ساعت 12:7 توسط حامد امان پور قرایی
|