دعوت از نمایش "مرخصی برای چند روز" جهت اجرا در نروژ، هند و بنگلادش...





                      

استقبال از نمایش ”مرخصی برای چند روز” در جشنواره بین المللی تئاتر
کاتماندو



"مرخصی برای چند روز"، کاری از گروه نمایش "شمایل" نوشته رئوف دشتی و کارگردانی سید حجت طباطبایی، با دو اجرا در کاتماندو، پایتخت نپال، مورد استقبال خوب مخاطبان قرار گرفت.


به گزارش دریافتی سایت ایران تئاتر از روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان رضوی، این نمایش توجه بسیاری از کارگردانان و مسئولان هنری کشورهای مختلف را به خود جلب کرد؛ به طوری که برای اجرا در کشورهای نروژ، هند و بنگلادش دعوت شد.


"مرخصی برای چند روز" اقتباسی از نمایشنامه "بانوی دریایی" اثر هنریک ایبسن است که به موضوع  زندگی فردی و اجتماعی جامعه زنان می پردازد. 

عوامل اجرایی این نمایش عبارت اند از: صحرا رمضانیان، حامد امان پور قرایی، آرش تبریزی، سحر رضوانی، نوشین نوروز زاده و نازنین تفضلی به عنوان بازیگران نمایش

سید حجت طباطبایی طراح صحنه و نور، مجتبی کیمیایی دستیار کارگردان، نوشین نوروز زاده امور بین الملل، امین فاضلی طراح صحنه- ساخت دکور، جلال صابری طراح پوستر و بروشور، سمیه ارقبایی گریم، محبوبه سلطانی طراح لباس، حسام ستوتی موسیقی، مهدی پاک طینت عکاس، الهام رئیسیان روابط عمومی، مهران نزاکتی مدیر صحنه، مصطفی محمدزاده مدیر اجرایی و محسن حیدری پشتیبانی.

گفتنی است، در این دوره از جشنواره بین المللی تئاتر نپال، که از پنجم تا هفدهم آذرماهِ نود و یک در کاتماندو پایتخت نپال، برگزار شد، کشورهای فرانسه، انگلیس، بنگلادش، نروژ، استونی، هند، آمریکا، نپال و ایران حضور داشتند.


                      



از میان شیشه، از میان مهِ علی خدایی. یک داستان کوتاه...


از میان شیشه، از میان مه

علی خدایی



فنیا هر بار كه از شیشه‌های اتوبوس بیرون را نگاه می‌كرد با دستكش‌هایش به شیشه می‌مالید تا بخارها پاك شوند، باران را می‌دید كه می‌بارید. وقتی اتوبوس در ایستگاه انزلی ایستاد با خود گفت: "‌باز هم انزلی، باز هم باران و باز هم این آراكس كوفتی." دكمه‌های پالتوی خاكستری‌اش را بست؛ شال گردن قرمزش را روی شانه‌ها و گردن مرتب كرد؛ دور و برش را نگاه كرد و بلند شد. چیزی از یادش نرفته بود. نفس عمیقی كشید، گره روسری‌اش را محكم كرد. از پله‌های اتوبوس كه پایین می‌آمد، سرش را به طرف صندلی كه در آن نشسته بود برگرداند. جای دستكش‌هایش هنوز روی پنجره‌های شیشه‌ای كنار صندلی بود. باران به صورتش خورد. خواست صورتش را توی پالتو فرو كند كه پایش در گودال كوچكی از آب فرو رفت.

"كفشم، كفش چرمی تازه‌ام. توی این راه نكبتی هم پاهایم باد كرده."

كفش را از ترس از پا بیرون نیاورد. ایستاد تا چمدانش را از شاگرد راننده گرفت. از ایستگاه بیرون آمد. مسافرها یكی‌یكی در باران گم شدند. فنیا ماند و میدان انزلی.

"باز هم انزلی!"

خانه‌ی آراكس آن طرف میدان، درست رو به روی پل سفید بود. چراغ‌های مغازه‌ی آراكس روشن بود. "تا به خانه‌ی آراكس برسم، این كفش‌ها درست و حسابی از ریخت می‌افتند. چرمش، چقدر این چمدان لعنتی سنگین است."

از میدان گذشت. رو به روی مغازه ایستاد. زنگ در را زد. منتظر شد و نگاه كرد مغازه‌ای را كه كرم سودا می‌فروخت و آراكس را كه پیش‌بند آبی با تور سفید می‌بست. دست‌هایش را توی جیب‌های پالتو فرو برد. دستكش‌هام خیس شده. من كه تازه سوراخ‌هایش را دوخته بودم. این‌جا همیشه‌ی خدا باران می‌بارد. همیشه‌ی خدا توی این باران كوفتی موهایم را باز می‌كردم و جلو همین مغازه‌ی كوفتی آراكس كه كرم سودا را مد كرد، می‌ایستادم. آراكس می‌گفت بیا تو دختر. موهام خیس خیس می‌شد و لباس‌هام به تنم می‌چسبید. آراكس دستم را می‌گرفت و به داخل مغازه می‌كشاند. حوله را می‌انداخت روی سرم. خودت را خشك كن، دختر. دستش را توی موهام می‌كرد و می‌پرسید: "حالا امشب چكار می‌كنی؟"

فنیا دوباره زنگ زد و منتظر شد. آراكس باز هم خوابش برده.

وقتی رسیدیم هم خواب بود. بیدارش كردم. جلو آینه نشست. گفتم: "حالا دیگر وقت این كارها نیست." پرسید: "چشم‌هایم كه پف نكرده؟" آمدیم روی عرشه. كشتی ایستاده بود. باید از پله‌ها پایین می‌رفتیم. آراكس دامنش را كمی بالا گرفت تا از پله‌ها پایین بیاید. گفت: "این‌جا ایرانه فنولی؟" و بعد گفت: "فنولی پیانوی من كجاست؟" گفتم: "برو پایین. برو پایین پهلوی این شپشوهای كوفتی." دور میدان انزلی دور زدیم. تا به همین‌جا كه حالا ایستاده‌ام رسیدیم.

فنیا دور خودش چرخی زد و میدان را نگاه كرد. چراغ‌های میدان روشن بود و پل سفید در ته میدان پیدا بود. باران هنوز می‌بارید. آراكس گفت: "این‌جا را باید بخرم. همین مغازه را. خیلی خوبه. رو به روی میدان اصلی شهر هم كه هست. از روی پل سفید تمام كامیون‌های روسی را كه می‌آیند می‌بینیم. خیلی‌ها به هوای كرم سودا و لیموناد توی تور می‌افتند."

این آراكس كوفتی چرا در را باز نمی‌كند. سكته نكرده باشد. می‌داند كه می‌آیم.

همه به ما نگاه می‌كردند. به ما دو تا زن تنها كه كنار مغازه ایستاده بودیم می‌خندیدند. ما دو تا زیر چتر آراكس جمع بودیم. شانه‌های من و آراكس از دایره‌ی چتر بیرون زده بود. خیس شده بودیم.

آراكس با حوله‌ای در دست در را باز كرد؛ فنیا را كه دید گفت: "باز هم آمدی و باران را آوردی. موهایت خیس شده."

چمدان را از فنیا گرفت. گفت: "سنگینه، بیا تو، بیا تو. خیلی وقت است این موقع شب زنگ این‌جا را نزده‌ای."

فنیا داخل مغازه شد. كفش‌هایش را بیرون آورد. گفت: "پاهایم باد كرده، توی این اتوبوس پدرم درآمد."

به قوزك پایش دست كشید: "درد می‌كنه."

آراكس گفت: "آب گرم بیاورم؛ پاهایت را توی آب بگذاری؟" و رفت كه لگنی آب گرم بیاورد.

فنیا روسری‌اش را باز كرد؛ روی میز انداخت و روی صندلی لهستانی كنار میز نشست. از پنجره‌ی كنار میز بیرون را نگاه كرد؛ با دست‌هایش بخار روی پنجره را پاك كرد. ماشینی گذشت. كفش‌هایش را از كف چوبی مغازه برداشت و نگاه كرد: "قوزك پایم روی چرم كفش جا انداخته. این پاها دیگر پا بشو نیستند."

آراكس آب گرم آورد. فنیا پاهایش را توی آب گرم و صابون گذاشت. گرما به تنش كه رسید، دكمه‌های پالتو را باز كرد. آراكس حوله را روی موهای فنیا گذاشت.

فنیا گفت: "خیلی وقته كه این‌جا نبوده‌ام."

آراكس گفت: "حالا چای می‌چسبد. بروم چای دم كنم."

صبح روز بعد وقتی فنیا از پله‌های اتاق طبقه‌ی بالای مغازه پایین آمد، آراكس را دید كه پیش‌بند آبی با تور سفید بسته و شیرقهوه برای مشتری‌ها می‌برد. فنیا روی یكی از صندلی‌ها نشست. به آراكس گفت: "هنوز این خانه مستراح نداره؟ "گارشوگ" كجاست؟"

آراكس گفت: "برو توی حیاط پشت مغازه، هنوز برای چند سال جا دارد."

فنیا بلند شد. چتر آراكس را از كنار پیشخوان برداشت. توی حیاط چتر را باز كرد. كنار درخت نارنج رفت و نشست.

سال‌ها پیش، توی همین حیاط دو تا صندلی راحتی پارچه‌ای می‌گذاشتیم. هوا هم آفتابی بود، نه مثل حالای كوفتی. موهایمان را باز می‌كردیم، روی صندلی‌ها ولو می‌شدیم. زیر درخت گردو میز گرد كوچكی می‌گذاشتیم و رویش تنگی پر از لیموناد. گرم می‌شدیم. آراكس از "ایوان" می‌گفت كه راننده بود و همیشه توی جیبش چاقو می‌گذاشت. من حرص واریس پاهایم را می‌خوردم. موهای من بلندتر از آراكس بود. آراكس موهای من را شانه می‌كرد و می‌گفت این‌جا رطوبت داره، موهایت فرفری می‌شود. عرق می‌كردیم. پاهایمان را توی شن‌های حیاط فرو می‌كردیم. خنك بود. آراكس می‌گفت: "امشب ایوان دعوت‌مان كرده. پیانو بزنیم؟" می‌رفت و پیانوی قرمز كوچك "تامارفش" را می‌آورد. ناخن‌هایم بلند بود. ناخن‌های آراكس كوتاه بود. هر موقع كه لیوان‌ها را می‌شست یكی از ناخن‌هایش می‌شكست و می‌گفت آخ. توی آفتاب دراز می‌كشیدیم و آراكس بی‌خیال، با چهار انگشت روی دكمه‌های پیانو می‌زد و آوازی برای ایوان می‌خواند، برای ایوان بی‌خیال و مردنی كه با آراكس توی قایق روی دریا بود.

فنیا بلند شد. با پاهایش چند تكه شن گلی را كنار درخت نارنج، جایی كه نشسته بود، ریخت و با صدای بلند گفت: "عجب كودی!" و خندید.

آراكس گفت: "صبحانه چه می‌خوری؟"

فنیا گفت: "هر چه باشد."

هر كه وارد مغازه می‌شود آراكس می‌گفت: "بروید یك ساعت دیگر بیایید. مهمان دارم."

فنیا گفت: "حالا چكار می‌كنی؟" آراكس گفت: "متولی كلیسا شده‌ام." مچ دستش را به فنیا نشان داد كه روی آن صلیب خال‌كوبی شده بود.

فنیا خندید و گفت: "مچ دست مرا ببین." و مچ دستش را نشان داد.

آراكس گفت: "چیزی كه نمی‌بینم."

به فنیا نگاه كرد و گفت: "هنوز هم بعد از سی سال؟ بیست سال است كه این‌جا نیامده‌ای و حالا كه آمدی، امروز آمدی؟"

فنیا گفت: "برویم توی خیابان، برویم بگردیم."

آراكس مغازه را بست. چتر را باز كرد. دوتایی توی خیابان راه افتادند و فنیا به یاد آورد روزهایی را كه دو زن تنها بودند و توی همین خیابان حتا یك كلمه از آنچه مردم می‌گفتند نمی‌فهمیدند. جلو هر مغازه‌ای می‌ایستادند، و با انگشت‌هایشان ادای سیگار كشیدن را در می‌آوردند تا سیگاری بخرند، یا كسی به آن‌ها سیگاری بدهد.

آراكس گفت: "بیا برویم، برویم سر خاك ایوان."

فنیا چیزی نگفت. می‌دانست هر بار، هر سال، همین موقع وقتی او به انزلی می‌آمد، آراكس همین حرف را می‌زند.

روز اول پسر جوانی كامیونش را كنار مغازه پارك كرد. توی مغازه آمد. ما را برانداز كرد و گفت: "فقط شیرقهوه دارید؟" آراكس گفت: "بله." پسر جوان باز گفت: "گفتم فقط شیرقهوه دارید؟" لیوانی را كه پاك می‌كردم روی پیشخوان گذاشتم و به پسر جوان گفتم: "اگر شیرقهوه می‌خواهی هست و اگر چیز دیگری می‌خواهی این‌جا نیست." عصر آن روز من مغازه را گرداندم و آن‌ها اتاق طبقه‌ی بالای مغازه بودند. وقتی ایوان رفت به آراكس گفتم: "به فامیل‌هایت خوب می‌رسی!"

آراكس گفت: "ببین، این‌جا پر از گل و سبزی است. ببین." گل خودرویی را چید. "ببین چه بوی خوبی دارد. با ایوان این‌جا هم آمدیم. حالا قبرستانه، باشه."

فنیا گفت: "لابد روی این قبرها هم؟"

آراكس گفت: "معلومه، فنیا جان. تو همیشه از ایوان بدت می‌آمد. چند سال شب مردنش این‌جا می‌آمدی و به من متلك می‌گفتی و دعوا می‌كردی و می‌رفتی."

روز بعد دوباره ایوان توی مغازه پیدایش شد. صبح خیلی زود. با كلاه كپی چرمی كه بر سر داشت، با خنده‌ای كه به آراكس می‌كرد. دسته‌گل خودرویی به او داد: "برای تو آورده‌ام آراكس." آراكس از پشت ایوان دوید تا گل‌ها را بگیرد. ایوان صورت آراكس را بوسید. چشم‌های آراكس بسته بود.

فنیا دسته‌ای گل خودرو روی قبر ایوان ریخت. به آراكس گفت: "برویم. از این خراب‌شده‌ی كوفتی برویم."

آراكس گفت: "پاهایت باد كرده؟"

از قبرستان تا مغازه راه زیادی نبود. باید از كنار پارك ملی و اسكله می‌گذشتند تا به میدان انزلی برسند.

عصر وقتی آراكس پیانوی كوچكش را روی پیشخوان گذاشت و با چهار انگشت روی دكمه‌های پیانو می‌زد و برای خودش ترانه‌ی ایوان دلیر من را می‌ساخت، ایوان وارد مغازه شد. آراكس به من نگاهی كرد. چراغ‌های نفتی را روشن می‌كردم. آراكس می‌گفت: "ایوان، بگو برای من حاضری چكار كنی؟" ایوان می‌گفت: "همه كار، گنجشك من." چاقویش را از جیب بیرون آورد. باز كرد. چوب‌های كف كنار پیشخوان را نشانه گرفت چاقو را انداخت: "همه كار، گنجشك من."

تا آخر شب به مشتری‌ها شیرقهوه و كرم سودا و چای فروختم؛ تا آراكس به خانه برگشت و برایم تعریف كرد كه با "لوتكا" زیر آن باران، تا وسط وسط‌های دریا رفته بودند.

آراكس گفت: "از پارك ملی برویم."

وقتی بار اول آراكس با ایوان از پله‌ها پایین می‌آمدند، آراكس دامنش را صاف می‌كرد و گوشواره‌ی كوچك دانه‌یاقوتی‌اش را به لاله‌ی گوشش می‌چسباند.

فنیا گفت: "چرا نیمكت‌های پارك ملی را رنگ سبز می‌زنند. این‌جا كه همیشه سبز است." و رفت روی یكی از نیمكت‌ها نشست. خیس بود.

آراكس گفت: "سرما می‌خوری فنیا جان."

فنیا گفت: "باران كه نمی‌بارد. چترت را ببند. بنشین. استخوان‌هایت درد نمی‌كند؟"

آراكس چتر را بست. فنیا ادامه داد: "چرا ندادی علف‌های روی قبر ایوان را بكنند. حتا اسمش پیدا نیست. فقط یك صلیب كوفتی مانده. از كجا بفهمم این قبر ایوان است. این پاهای لعنتی من باد كرده است."

آراكس گفت: "فنیا جان، هر چقدر علف‌ها را بكنیم، چیزی كه این‌جا فراوان هست، علف خودروست. در می‌آید."

فنیا پالتویش را جمع و جور كرد. پشت یكی از درخت‌ها پنهان شده بودم. پهلوی هم ایستاده بودند. لب‌های آراكس تكان می‌خورد. ایوان می‌خندید. به اسكله رسیدند. از پله‌ها پایین رفتند. ایوان و آراكس آرام آرام گم شدند و بعد قایقی آن دو را به میان دریا برد.

آراكس گفت: "موهایت را رنگ نمی‌كنی؟"

فنیا گفت: "توی لا- رزیدانس وقتی ظرف می‌شویی، موها رنگ‌كردن لازم ندارد."

آراكس گفت: "وقتی به انزلی می‌ایی، برای ایوان، هم ناخن‌ها لاك می‌خواهد، هم موها رنگ، حنایی مثلا". حالا دخترها موهایشان را حنایی می‌كنند، نه؟"

فنیا گفت: "بیشتر طلایی، اسم‌شان را می‌گذارند طوطی و لباس سبز می‌پوشند، رنگ همین نیمكت، و لب‌هایشان را مثل همان موقع كه من و تو و ایوان رو به روی هم می‌نشستیم و شیر قهوه می‌خوردیم. یادت هست؟ به تو شكلات داده بود. وقتی آمد توی مغازه باران می‌بارید. چترش را پرت كرد كنار پیشخوان. داد زد آراكس، فنیا. آب باران روی چوب‌های كف مغازه می‌چكید جای پاهایش روی كف چوبی مغازه می‌ماند و تو می‌خواستی پایت را توی جا پاها بگذاری. شیر قهوه آوردی. پرده‌های چین‌دار كنار شیشه‌های ویترین را كنار زدی و بخارها را با كف دستت پاك كردی. نشستیم دور میز. تو خندیدی و گفتی شیر قهوه‌ها گرم بود، دست‌هایم می‌سوخت. حالا خنك شدم. شكلات‌ها را باز كردی و خوردیم. لب‌هایمان را كه به فنجان می‌چسباندیم، جای لب‌هایمان روی لبه‌ی فنجان می‌ماند. شكلاتی و قرمز."

آراكس گفت: "بلند شو فنیا، برویم لب‌هایمان را قرمز كنیم. موهایمان را رنگ كنیم. هنوز من و تو از این طوطی‌ها خیلی بهتریم. به ما می‌گفتند گنجشك‌های شب. بلند شو، امشب باید حسابی خوش بگذرانیم."

فنیا گفت: "هر شب كه لیوان‌ها را می‌شویم، از روی لیوان‌ها می‌فهمم نوشنده مرد بوده یا زن. زن‌ها چند ساله‌اند و لب‌های كی قشنگ است. قرمز، صورتی، شكلاتی."

آراكس دست فنیا را گرفت. بلند شدند و به راه افتادند.

آراكس گفت: "یادت می‌آید موقعی كه انگشتر مادرم را فروختم تا این مغازه را بخرم؟ چه یادت بیاید چه نیاید مثل همان وقت خوشگلم." خندید و به فنیا دندان طلایش را نشان داد.

فنیا گفت: "صدای سوت كشتی آراكس. صدای سوت، بلند شو این‌قدر نخواب. باید برویم پایین. پهلوی این شپشوهای كوفتی. خانه‌مان را خراب كردند. ماما وبا گرفت. من و تو را فرستادند پهلوی این زبان‌نفهم‌ها. ماما كجاست. آراكس؟"

آراكس گفت: "كجایی، فنیا؟"

دست فنیا را گرفت و گفت: "به من تكیه بده، فنیا جان."

فنیا گفت: "استخوان‌هایم درد می‌كند. پاهایم باد كرده."

وقتی به مغازه رسیدند، آراكس تابلوی كوچك (تعطیل است) را روی دستگیره‌ی در بیرون مغازه گذاشت.

فنیا روی صندلی لهستانی كنار پنجره نشست. به بیرون زل زده بود. به آراكس گفت: "این‌ها به چه زبانی حرف می‌زنند؟"

آراكس گفت: "به زبان من و تو. بیا دختر. این آدم‌ها توی این مغازه نمی‌آیند. بیا لباس‌های قدیمی‌مان را بپوشیم. موها را رنگ می‌كنیم دو تا خانم درست و حسابی می‌شویم. می‌نشینیم پشت پنجره. پرده‌ها را كنار می‌زنیم. پنجره را اندازه‌ی دو تا قاب صورت از بخار پاك می‌كنیم. بیرون را تماشا می‌كنیم. غذا می‌خوریم. می‌نوشیم. خوش می‌گذرانیم."

فنیا به میدان انزلی نگاه می‌كرد. به آراكس گفت: "پل سفید كجا بود؟"

آراكس با كف دست پنجره را پاك كرد. با انگشتش ته میدان را نشان داد. دوباره باران می‌بارید. گفت: "آن‌جا ته میدان."

فنیا گفت: "هوا سرده."

تمام بعد از ظهر آراكس پاهای فنیا را در آب گرم و صابون گذاشت. پاهایش را با آب و صابون شست و با قیچی گوشت‌های اضافه‌ی دور ناخن‌های پایش را چید.

فنیا گفت: "دور ناخن‌های پایم را؟"

آراكس گفت: "گوشت اضافه آورده دختر. دست‌هایت را بده جلو. دور ناخن‌های دستت هم مثل انگشت‌های پایت شده."

فنیا گفت: "زمخت شده؟"

آراكس گفت: "قرمز تیره قشنگ‌تر است؟"

فنیا گفت: "ناخن‌هایم می‌شكند."

موهای فنیا را رنگ كرد. "موهای ما طلایی بود، نه؟"

آراكس گفت: "چشم‌هایت را ببند."

توی صندلی راحتی، آراكس ناخن‌هایم را لاك می‌زد. ناخن‌هام بلند بود. انگشت‌هایم را باز می‌كرد و بالا می‌بردم تا زودتر لاك‌ها خشك بشود.

وقتی فنیا به آینه نگاه كرد گفت: "حالا شدم یك خانم حسابی."

آراكس گفت: "برو بالا لباس بپوش. این‌جا را كه مرتب كردم، من هم می‌آیم."

فنیا به اتاق بالای مغازه رفت. چمدانش را باز كرد. لباس مخمل قرمزش را كه دامنی چین‌دار داشت بیرون آورد. آن را جلو آینه به تنش چسباند. سوار قایق شدیم. سه نفر بودیم. من و ایوان و آراكس. قایق تكان می‌خورد. ایوان دست ما را گرفته بود و می‌گفت: "نیفتید، دخترها." آراكس می‌گفت: "الان می‌افتم ایوان. دستم را محكم‌تر بگیر." و می‌خندید. سرش را روی سینه‌ی ایوان می‌گذاشت. دستم را از دست ایوان بیرون كشیدم. نشستم روی پوزه‌ی قایق. آن‌ها آن طرف‌تر. ایوان پاروها را گرفت. پارو زد. قایق روی آب آرام جلو می‌رفت. باران می‌بارید و من از حرصم چتر را روی سرم گرفتم. گفتم: "شما دو تا خیس بشوید." از ساحل دور شدیم.

"هنوز این لباس تنگ نشده."

لباس را پوشید و گل‌سینه‌ای كه گل‌های مروارید سفید پارچه‌ای داشت به سینه زد و دوباره به آینه نگاه كرد: "از ساحل دور شدیم."

از پله‌ها پایین آمد. آراكس گفت: "به! چی شدی فنیا !"

فنیا گفت: "تنگ نشده."

آراكس جلو آمد گفت: "گل سینه‌ات كج شده." آن را صاف كرد. موهای فنیا را جمع كرد و سنجاق سرش را میان موها فرو كرد. بالا رفت تا لباسش را عوض كند.

فنیا كنار پنجره نشست. پنجره را پاك كرد. بیرون را نگاه كرد. روی میز، آراكس تنگ و لیوان گذاشته بود. با صدای بلند گفت: "از ساحل دور شدیم، رفتیم تا وسط دریا. شما دو تا خیس شده بودید."

برای خودش ریخت و گفت: "به سلامتی تو!"

خیس خیس شده بودید. آراكس لباس سفید پوشیده بود و ایوان بین پاهایش شیشه بود.

صدای مشتری‌ها می‌آمد كه دستگیره‌ی در را فشار می‌دادند و می‌گفتند: "امشب هم كه تعطیله."

ایوان كلاه چرمی‌اش را روی موهای خیس آراكس گذاشت.

آراكس دستش را روی شانه‌ی فنیا گذاشت. فنیا به آراكس نگاه كرد. همان لباس سفید را پوشیده بود با گل‌سینه‌ای از رز قرمز. گفت: "این گل‌سینه یادت می‌آید، آن شب خیس خالی شده بودیم." رو به روی فنیا نشست. فنیا گفت: "پنجره را پاك كن." آراكس گفت: "تو، تو همیشه به من، تو همیشه به من و ایوان." فنیا گفت: "تو بلند شدی و توی قایق رقصیدی. دست‌هایت را باز می‌كردی و می‌بستی."

آراكس گفت: "من بلند شدم. دست‌هایم را باز می‌كردم و می‌بستم. رقصیدم از این طرف قایق تا آن طرف. حسابی خورده بودیم. ایوان را بغل كردم."

فنیا گفت: "می‌خواستم ایوان را بغل كنم."

آراكس فنیا را بغل كرد.

فنیا گفت: "می‌خواستم با ایوان شنا كنم."

فنیا سرش را بالا برد. چشم‌هایش را بست. نفسی تازه كرد و گفت: "روی صورتم باران می‌نشست."

آراكس گفت: "خیس شده بودم و ایوان پارو می‌زد. تو بلند شدی."

فنیا گفت: "بلند شدم، می‌خواستم..."

آراكس گفت: "زودتر از تو سرم را روی پای ایوان گذاشتم. ایوان می‌خندید و از شیشه می‌خورد."

فنیا گفت: "نشستم. چتر از دستم افتاد. صورتم را برگرداندم."

آراكس سرش را روی پاهای فنیا گذاشت.

فنیا گفت: "ایوان پاروها را توی قایق گذاشت. قایق وسط دریا ایستاد. تو را از روی پاهایش بلند كرد. ایوان برای تو آواز می‌خواند و تو به ایوان گفتی حاضری برای من چكار كنی؟ ایوان هم گفت همه كار، عشق من."

فنیا بلند شد. آراكس را بلند كرد و گفت: "باز كن."

آراكس موهای فنیا را باز كرد و فنیا موهایش را در دست آراكس گذاشت. آراكس گفت: "ببر، ایوان."

فنیا گفت: "موهایم خیس بود. ایوان می‌خندید. تو هم می‌خندیدی. وسط قایق ایستاده بودی. ایوان جلو آمد. رو به روی من. گفت: حاضر فنیا؟ سرم را پایین انداخته بودم. موهای مرا توی مشتش گرفت. چاقویش را بیرون آورد."

آراكس گفت: "بخور، فنیا."

دردم می‌گفرت. موهایم بریده نمی‌شدند. روی آب، توی تاریك و روشن، روی صورتم، روی پیرهنم، موهایم را می‌دیدم كه دسته‌دسته می‌ریختند. تو می‌خندیدی و می‌گفتی، بخور. دست‌هایش گرم بود و خیس بود و موهایم به دستش می‌چسبید."

آراكس گفت: "آخر شب وقتی بر می‌گشتیم تو كلاه ایوان را روی سرت گذاشته بودی."

فنیا گفت: "كلاه را با خودم بردم. تنها یادگاری من از ایوان."

آراكس گفت: "تنها یادگاری تو و من از ایوان. بعد از آن تو نه دیگر به من نگاه كردی و نه به ایوان و رفتی. گاهی یك نامه نوشتی تا برای تو نوشتم ایوان مرد. آمدی این‌جا كلاه كپی را پرت كردی روی صلیب قبر."

فنیا گفت: "آمدم پرت كردم روی صلیب ایوان. روی دو تا چشم پوسیده‌اش توی خاك كه همه جا به دنبالم بود. وقتی از این‌جا رفتم، همه جا بود. توی خیابان ویلا كه خانه گرفتم، كلاهش روی جارختی بود. هر وقت كسی به خانه‌ام می‌آمد می‌خندید و می‌گفت كی كلاهش را جا گذاشته، خانم؟"

آراكس گفت: "كلاهش را برداشتم، آوردم این‌جا. روی جارختی انداختم. نگاه كن."

فنیا از جارختی كلاه را برداشت. روی سرش گذاشت. گفت: "این‌طور بود. نه؟ كمی كج، لبه‌اش به طرف پایین."

آراكس پشت پیشخوان مغازه رفت پیانوی قرمز كوچك تامارفش را بیرون آورد. با چهار انگشت روی دكمه‌ها زد و خواند: "روزی از روزها من و فنیا و ایوان در قایقی..."

و فنیا می‌رقصید. دست‌هایش را این سو و آن سو می‌برد، به صندلی لهستانی تعظیم كرد و آن را برداشت. دست‌هایش را دور لبه‌ی صندلی گذاشت. دست‌ها را روی شانه‌ی ایوان گذاشت.

"و باران می‌بارید."

فنیا در را باز كرد. زیر باران با صندلی می‌رقصید. به ایوان گفت: "آن موقع توی انزلی وقتی كه می‌بارید پاها توی گل فرو می‌رفت. به حالا نگاه نكن كه پابرهنه می‌رقصم."

صدای پیانو توی بارانی كه می‌بارید گم شد.

فنیا گفت: "رفتم تهران، كه باران نمی‌بارید. همه جا خشك بود. تا موهایم بلند شد. همه جا پر از گرد و خاك بود."

آراكس از مغازه بیرون آمد، صندلی را از دست فنیا گرفت، و دوتایی همدیگر را بغل كردند.

هیچ‌كس توی میدان نبود. چراغ‌های میدان انزلی روشن بود و باران می‌بارید.

فنیا گفت: "پاهایم درد می‌كند، آراكس."

به فنیا پنجره‌های ویترین رانشان داد كه دو قاب پاك‌شده از بخار داشت. آراكس گفت: "خیس شدیم."

آراكس گفت: "تمام دندان‌هایم را باید بكشم. خیس شدیم."

توی مغازه آمدند. در را بستند و بالا رفتند.

آراكس دكمه‌های لباس فنیا را یكی‌یكی باز كرد. فنیا روی تخت دراز كشید.

آراكس گفت: "خیلی خوردیم."

فنیا كلاه را از سرش برداشت. روی كف چوبی اتاق انداخت. آراكس كنار او دراز كشید. فنیا گفت: "استخوان‌هایم درد می‌كند. علف‌ها را بده بكنند. قبر معلوم نبود. صورت ایوان پیدا نبود."

صبح زود وقتی فنیا چشم‌هایش را باز كرد، آراكس هنوز خواب بود. بلند شد لباس قرمزش را توی چمدان گذاشت. هنوز خیس بود. پالتوی خاكستری‌اش را پوشید. دكمه‌هایش را بست. روسری‌اش را سر كرد و گره محكمی زیر گردنش زد. شال گردنش را روی گردن انداخت. كفش‌های چرمی تازه‌اش را به پا كرد. كلاه ایوان را برداشت. پایین آمد، كلاه را روی جارختی گذاشت. به دور و برش نگاه كرد. بخار پنجره را به اندازه‌ی صورت پاك كرد. بیرون را نگاه كرد. در مغازه را باز كرد. صندلی توی خیابان افتاده بود. آن را توی مغازه آورد. روی میز، پیانوی كوچك قرمز "تامارف" آراكس بود. با چهار انگشت روی دكمه‌ها زد. بیرون آمد. تابلوی تعطیل است را از دستگیره‌ی در مغازه برداشت. روی میز، كنار پیانو انداخت. بیرون آمد. در را بست.

مه بود و چراغ‌های میدان انزلی هنوز روشن بودند. به طرف ایستگاه كه می‌رفت برگشت تا به مغازه‌ی آراكس نگاهی كند. همه چیز در مه گم شده بود.

فنیا گفت: "استخوان‌هایم درد می‌كند، آراكس."


  



علی خدایی (زاده ی ۱۳ فروردین ۱۳۳۷، تهران) نویسنده ی معاصر است. خدایی فارغ‌التحصیل رشته ی علوم آزمایشگاهی از دانشگاه اصفهان است و در اصفهان سکونت دارد. دومین مجموعه داستان او با نام تمام زمستان مرا گرم کن، در سال ۱۳۸۰ برنده ی جایزه هوشنگ گلشیری شد و در جایزه ی منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی عنوان «بهترین مجموعه داستان دهه ۸۰» را به دست آورد


آثار

از علی خدایی تاکنون سه مجموعه داستان کوتاه منتشر شده‌است:

  • از میان شیشه، از میان مه، نشر آگاه، ۱۳۷۰.
  • تمام زمستان مرا گرم کن، نشر مرکز، ۱۳۷۹.
  • کتاب آذر، نشر چشمه، ۱۳۸۸.


پردیسِ فرخنده آقایی؛ یک داستان کوتاه...


پردیس

فرخنده آقایی



كنار دریا بودیم. در هوای سرد آخر پاییز، در آفتاب بی رمق سر ظهر شنا می كردیم. با حركات شتابان، بدن خود را گرم می كردیم تا هر چه كمتر سرمای آب را احساس كنیم و بعد،‌ نفس نفس زنان به ساحل بر می گشتیم و با پوستی كه از سرما مورمور میشد، در حوله های بزرگ پنهان می شدیم و باز می‌نشستیم به حرف زدن.

زنها بچه هایشان را به مدرسه می‌رساندند و غذایشان را با خود به ساحل می‌آوردند و همان جا می‌خوردند. من زبانشان را بلد نبودم و آنها سعی می كردند با همان چند كلمه محدودی كه می‌دانستم، با من حرف بزنند. با هم روزنامه ها را می‌خواندیم و مجله ها را ورق می‌زدیم و از جنگها و صلحها و از مذاكرات سران و دیدارها و بازدیدها و قتل عامها و تسخیر ها و بمبارانها و ترورها و كودتا ها صحبت می‌كردیم. ما اهل هیچ كدام نبودیم. اهل حرف بودیم. كار هر روزمان بود. كنار ساحل می‌نشستیم و سرهایمان را در حوله هایمان فرو می‌كردیم و ساعتها با هم حرف می‌زدیم. تا آنكه آسمان رو به تیرگی می‌رفت و نم نم باران شروع می‌شد. بعد زنها ناگهان به ساعتهایشان نگاه می‌كردند و بلند می‌شدند و حوله هایشان را در ساكها می‌گذاشتند و لباسهایشان را می‌پوشیدند و سوار موتورهای قراضه شان می‌شدند تا به مدرسه بروند. كلاههای بزرگ مضحكشان را به سر می‌گذاشتند و همان طور كه از ساحل دور میشدند برایم دست تكان می‌دادند.

آن روز كه به ساحل آمدم، نه حوله داشتم و نه شنا بلد بودم. آفتاب درخشانی بود. ظهر بود و آدمها در ساحل مدیترانه در چند ردیف كنار هم دراز كشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند.

سگ قهوه ای پشمالو و خیلی بزرگی، كنار دریا با بچه ها بازی می كرد. انگار ولگرد بود. وقتی بچه ها می رفتند شنا كنند، با توپ پلاستیكی قرمز كم بادی بازی می كرد. توپ را به میان موجها می انداخت و بعد می دوید و آن را می آورد و توی شنها چال می كرد. بعد آنرا با سر و صدا از لای شنها بیرون می‌آورد ومثل توله ای به دندان می گرفت و واق واق كنان به میان موجها می انداخت. چند دختر و پسر نوجوان هم توپهایشان را با سر و صدا به میان موجها پرتاب می كردند و بعد شنا كنان می رفتند و آنها را می آوردند.

روزهای اول كه در ساحل قدم می زدم، از زنان برهنه می پرسیدم جواب خدای خود را چه خواهند داد. آنها كه زبان مرا نمی فهمیدند،‌ انگار شعر یا آوازی برایشان خوانده باشم، می خندیدند و برایم دست تكان میدادند.

حالا دیگر هوا سرد شده است و با حوله نویی كه به خود پیچیده ام ، همه میدانند كه تازه واردم و تمام تابستان آنجا نبوده ام. وقتی شنا كردن یاد گرفتم، حوله ام را از حراجی خریدم. صورتی است با حاشیه قلاب دوزی.

در هوای سرد پاییز، حوله پوشیده كنار زنها می نشینم و با هم روزنامه می خوانیم و حرف می زنیم بی‌آنكه زبانشان را بدانم و آنها تك تك كلمه ها را برای همدیگر تفسیر می كنند. برجهای دوقلوی نیویورك را ناشیانه روی ساحل رسم می كنند و در روزنامه، ‌عكس مردان عرب را نشانم می دهند كه آرزو دارند بعد از عملیات انتحاری به پردیس بروند. با تعجب می پرسند: " پردیس ؟" و من جواب می‌دهم: " بله، بله، پردیس." می خواهند بدانند پردیس چگونه جایی است. برایشان می گویم و بعد باز بحثهای بی پایان شروع می شود. حالا دیگر همه می دانند من از سرزمینی آمده ام كه هیچ كدام آن را نمی شناسند. طولی نمی كشد كه آدمهایی ناآشنا از فاصله های دور می آیند تا با زبانی كه بلد نیستم، برایشان از پردیس بگویم. می خواهند بدانند آیا آن مردان عرب به پردیس خواهند رفت. و آن دیگران چه، آنها كه در برجها بوده اند؟ دیگر فهمیده ام كه نباید با بله یا نه جواب بدهم. باید كمی تامل كنم و با تردید پاسخ بدهم. باید نشان بدهم كه با خودم در جدالم و به آنها فرصت بدهم صحبت كنند. می خواهند نظر خود را بگویند و بعد نظر مرا بدانند و باز آنچه را كه خود می دانند،‌ تكرار كنند. با دقت و خونسردی گوش می دهم. جوابهای صریح و كوتاه را دوست ندارند. آنها را می رماند و از من رنجیده خاطر می‌شوند. دوست دارند درباره همه چیز با همه جزییات صحبت كنند. كلمات جاری می شود و تداوم می‌یابد و بعد باز در هوای سرد آخر پاییز به دریا می زنیم. با حركات تند و شتاب آلود، ناشیانه بدنهای خود را در آب سرد گرم می كنیم تا سرمای آب را هر چه كمتر احساس كنیم و بعد نفس نفس زنان، حوله پوشیده كنار ساحل مشغول بحث می شویم.

عصرها میكله با حوله بزرگی بر دوش به ساحل می آید. سگ بزرگش با رخوت دنبالش راه می رود و در گوشه ای از ساحل ولو می‌شود. پرنده ها از دور به استقبال پیرمرد می آیند. روی شانه هایش می‌نشینند و دور و برش پرواز می كنند. پیرمرد خندان به ساحل قدم می گذارد و حوله را پهن می كند و از كیسه ای پارچه ای، ‌مشت مشت گندم روی حوله می ریزد. پرنده ها می پرند و دانه ها را از هم می‌قاپند و بعد چون حیوانات دست آموز به دنبال او جست و خیز می كنند و به سر و صورتش نوك می زنند و پیرمرد غش غش می خندد.

زنها می گویند میكله عاشق ماریا است. و بعد باز حرف می زنند و با هم می خندند. یكی از روزها زنها برایم معلم زبان پیدا كردند. معلم مدرسه فرزندانشان است و همه او را می شناسند. برادر كوچكتر میكله و همبازی كودكانشان است. اولین بار، میكله مرا با خود به شهر برده بود. با سگ بزرگش سوار كشتی شده بودیم. میكله تقریبا شصت ساله است. به یك گوشش گوشواره نقره كرده و در شهر به هر كس می رسید به عادت هندی ها دو كف دست را به نشانه سلام به هم می چسباند و روی بینی می گذاشت. هرجا چیزی جا می گذاشت و باید دنبالش می رفتم تا كلاه موتورسواری یا كیف كار چرمی كهنه و وسایل دیگرش را كه جا گذاشته بود،‌ به او بدهم. برای سوار شدن به كشتی مشكل داشتیم . سگ میكله از آب می ترسید و او مجبور شد سگ را كشان كشان سوار كشتی كند. در اداره پلیس، سگ را راه ندادند و میكله او را به نرده آهنی پیاده رو بست. سگ آن قدر پارس كرد و زوزه كشید كه پلبس اجازه داد میكله، سگ را با خود بیاورد تو. در تمام مدتی كه پیرمرد با مسئول اتباع خارجی حرف میزد، سگ از این اتاق به آن اتاق می رفت و به همه جا سرك می‌كشید. بالاخره از میكله خواستند قلاده سگ را به دست بگیرد. سگ همان جا كنار باجه، روی زمین ولو شد و خوابش برد و خرخرش بلند شد. انگار كه خواب ببیند، پلك هایش تكان می خورد و از خودش صدا در می آورد.

موقع برگشتن هم در كشتی اجازه ندادند میكله در قسمت مسافران بنشیند و مجبور شد تمام مدت روی عرشه كنار سگش باشد. میكله به سگ پوزه بند زده بود و سگ كلافه بود و بی تابی می كرد. مردم موقع گذشتن از كنار سگ خم می شدند و نوازشش می كردند. میكله سیگار برگ بزرگش را می كشید و كاری به كار سگ نداشت. شاید اگر هر كس یك لگد به شكم سگ می زد، خلاص می شد و دیگر خودش را با آن هیكل گنده آن قدر لوس نمی كرد. به ساحل كه رسیدیم، میكله سگ را سوار موتور كرد و با خود برد.

وقتی به زنها گفتم معلم مرد نمی خواهم،‌ همگی گفتند كه او هم مثل برادرش مرد عجیبی است و مشكلی ایجاد نمی كند. بعد در تایید حرفم گفتند كه هیچ كدام حوصله معلم مرد مجرد را ندارند. هر چند به برادر میكله می شد اعتماد كرد. بعد هم آهسته نجوا كردند كه نباید هیچ كدام به میكله بگوییم كه به نظر آنها او و برادرش عجیبند. اما من، به غیر از ساحل، میكله را فقط گاهی از دور می دیدم كه سگش را سوار موتور می كرد و این طرف و آن طرف می برد و برایم دست تكان میداد.

چند راهبه موقع غروب به ساحل می آمدند و قدم می‌زدند. كلاههای بزرگ قایق مانند و لباسهای پوشیده داشتند. یكی از آنها كه جوانتر بود، پابرهنه روی ماسه ها راه می رفت. با یك دست گوشه دامنش را بالا می گرفت و كفشهایش را با دست دیگر نگه می داشت و تا مچ پا به میان موجها می رفت و بر می گشت. چند بار مواظب بودم ببینم لخت می شوند یا نه. چیزی ندیدم. شاید منتظر می‌ماندند كه همه بروند.

هوا روز به روز خنكتر و روزها كوتاهتر می شد. زیر نم نم باران، ‌باز كنار ساحل می نشستیم و حرف می زدیم. یك روز ماریا آمد. دختر لاغر و آفتاب سوخته ای بود. وقتی میكله از دور پیدایش شد، زنها خندیدند و به هم تنه زدند و دستهایشان را روی زانوهایشان كوبیدند. هوا ابری بود. پیرمرد با سگ بی حس و حال و پرنده هایی كه دور و برش می پریدند به ما نزدیك شد و حوله اش را پهن كرد و رویش گندم ریخت. پرنده ها به گندمها هجوم آوردند. پیرمرد كنار ما نشست و با ماریا حرف زد. زنها به پیرمرد گفتند كه ماریا می خواهد شوهر كند و بعد باز با هم خندیدند و از پشت سر، موهای هم را كشیدند. ماریا تمام مدت با عصبانیت حرف می زد. پیرمرد لب ورچیده بود و زنها می خندیدند. بعد ماریا بدون خداحافظی بلند شد برود. پیرمرد مشتی گندم به دنبالش ریخت. پرنده ها از روی حوله پر كشیدند و دنبال ماریا رفتند. پیرمرد بلند شد و مشت دیگری گندم به پشت سر ماریا پرتاب كرد. پرنده ها روی موهای بلند و سیاه ماریا می پریدند. ماریا با دست آنها را می راند و به پیرمرد فحش میداد. پیرمرد با فاصله دنبال او می رفت و از كیسه پارچه ای گندم می ریخت. پرنده ها دور ماریا بق بقو می كردند و به موهای بلندش می پیچیدند. ماریا با هیكل لاغر و آفتاب سوخته اش، چون كابوسی در ساحل می دوید و پرنده ها به سر و صورتش می جهیدند و به او نوك می زدند.

زنها از خنده ریسه رفته بودند و با مجله ها و روزنامه های لوله شده به سر و روی هم می كوبیدند. می گفتند پیرمرد با همین كارها ماریا را از خود متنفر كرده است. بعد ناگهان به ساعتهایشان نگاه كردند. بلند شدند و حوله هایشان را در ساكها گذاشتند و لباسهایشان را پوشیدند و سوار موتور های قراضه شان شدند تا به مدرسه بروند. كلاههای بزرگ مضحك را به سر گذاشته بودند و همان طور كه از ساحل دور می شدند، برایم دست تكان می دادند.

راهبه ها از دور پیدایشان شد. با هم حرف می زدند. باران ریزی شروع شده و پرنده ها رفته بودند. پیرمرد كنار ساحل، حوله اش را به دوش انداخته و نشسته بود. هر سه با هم راه افتادیم. من و میكله و سگش كه آبچكان از پشت سر می آمد. پیرمرد شروع كرد به حرف زدن. گوشه های لبهایش كف كرده بود و آب دهانش از میان دندانهای سیاهش بیرون می جهید. نمی فهمیدم چه می گوید. حوله ام را روی سرم كشیده بودم و صدای او را بی وقفه از میان شرشر باران می شنیدم. باران تند شده بود كه به خانه او رسیدیم. مرا به خانه اش دعوت كرد. دو اتاق بود، یكی در طبقه بالا و یكی در طبقه پایین. انگشتش را به علامت سكوت روی بینی گذاشت. در اتاق طبقه اول را باز كرد. سگ با شتاب وارد شد و میكله فریاد زد: " مامان، من آمدم." و بعد با دست به من علامت داد كه به طبقه بالا بروم. در اتاق بالا باز بود. اتاق نیمه مخروبه ای بود با تختخواب دونفره چوبی و شكسته ای در میان اتاق. یك عكس عروسی زردشده بزرگ و قاب گرفته و چند صلیب چوبی كهنه و عكس قدیسین با پونز به دیوارهای گچی صورتی رنگ، چسبانده شده بودند. از چهار گوشه اتاق آب باران،‌ چك چك توی سطلهای پلاستیكی كثیف می ریخت. پیرمرد وارد شد و از من خواهش كرد بنشینم. صندلی شكسته و خیسی از ایوان آورد و ملافه ای رویش انداخت. شانه ای به موهایش كشید. از زیر سیگاری، سیگار برگ نیمه سوخته ای برداشت و روشن كرد. روی لبه تختخواب نشست. سرحال و هیجان زده بود و جوانتر به نظر می رسید. گفت كه میخواهد اتاق را تمیز كند و بعد چند قوطی رنگ را از دستشویی آورد و نشانم داد. مرا به ایوان سرپوشیده برد كه از یك طرف مشرف به ساحل بود و از طرف دیگرش، سربالایی خانه من دیده میشد. گاهی مرا ماریا خطاب می كرد و بعد معذرت می خواست. دستهایم را می گرفت و همان طور كه حرف می زد به چشمهایم خیره می شد. بوی فضله پرندگان می داد و آب دهانش به صورتم می پرید. آب سطلهای پلاستیكی را در ایوان خالی كرد و برایم گفت كه می خواهد خانه را تمیز كند و همه چیز را تمیز و نو كند. از كمد چوبی شكسته ای كه پر از كت و شلوارهای قدیمی بود، یك چمدان پر از كراوات و لباسهای زرد شده بیرون آورد كه یادگار روزهای دریانوردی اش بود. عكس سیاه و سفید خودش را روی عرشه كشتی نشانم داد و بعد باز دستهایم را در دست فشرد. می خواست قول بدهم در كنارش خواهم ماند. می دانستم كه نباید جواب بله یا نه بدهم. باید كمی تامل می كردم و با تردید پاسخ می دادم. باید نشان می‌دادم كه با خود در جدالم و به او فرصت می دادم كه حرف بزند. كلمات جاری شد. می خواست نظر مرا بداند و باز حرفش را تكرار می كرد. می دانستم از جوابهای صریح رنجیده خاطر می شود. به دقت گوش می كردم. از من می خواست بعد از تعمیر اتاق برگردم و آنجا بمانم. فقط باید فرصت می دادم كه خانه را تعمیر كند و رنگ بزند.

ناگهان صدای فریاد پیرزن آمد كه او را می خواند: " میكله،‌ میكله." و صدای سگ كه به شدت پارس می كرد. پیرمرد انگشتش را به علامت سكوت روی بینی گذاشت و با هم آرام به طبقه پایین رفتیم. سگ كنار در ایستاده بود و پارس میكرد. میكله دستی به سر سگ كشید و مرا بدرقه كرد. دو كف دست را برای خداحافظی به هم چسباند و روی بینی گذاشت و به اتاق مادرش رفت.

هوا دیگر كاملا تاریك شده بود و باران تندی می بارید. حوله خیس را روی سرم انداختم. از سربالایی سنگلاخی كه مرا به خانه ام می رساند، بالا رفتم. احساس می كردم سندلهایم در كثافت فرو می رود. بارها دیده بودم كه به سگها موقع بالا رفتن زور می آید و همه سربالایی را پر از كثافت می كنند.

از پنجره اتاق، دریا را نمی دیدم ولی صدای هوهوی باد می آمد و سوز آن از درز پنجره به صورتم می خورد. در خلوت خانه كسی نبود كه چیزی بپرسد. چشمهایم می سوخت و گونه هایم داغ شده بود. صورتم را روی شیشه میز می دیدم كه دو چشم متورم و سرخ به آن چشم دوخته بودند.

حوله را روی سرم كشیدم و به ساحل برگشتم. راهبه ها چتر به دست با هم راه می رفتند و حرف می زدند. دریا سیاه و كف آلود بود. موجهای سنگین به ساحل می خوردند و ساحل پر از صدفهای رنگارنگ بود. از آنجا پیرمرد را توی ایوان نمی دیدم. چراغ اتاقش سوسو می زد. سندلهایم را در آوردم و به آب زدم. آب سرد بود، خیلی سردتر از همیشه. به سختی از میان موجهای سنگین جلوتر رفتم. حوله ام با من بود. می دانستم كه دلم برای آن تنگ خواهد شد. نو بود و دوستش داشتم. برای اولین بار احساس می كردم خوشحالم.


                                     


فرخنده آقایی (۱۳۳۵-) متولد تهران، نویسنده‌ای ایرانی‌است. رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» او برندهٔ دورهٔ هفتم جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی شده است.

مجموعه داستان

رمان

  • ۱۳۷۹ - جنسیت گمشده
  • ۱۳۸۶ - از شیطان آموخت و سوزاند

سایر آثار

  • یک عکس یادگاری با فرخنده آقایی/ درباره نویسنده/ مهدی کریمی


انتشار نمایشنامه ی "خرمگس" نوشته ی صحرا رمضانیان توسط انتشارات افراز.



                      

...

مریم: [سبدی پُر از کاهو و کلم و هویج را جلوی پرستار می‌گذارد] تو می‌تونی سالاد درست کنی؟


پرستار: سالاد؟ آره... پس حبیب...

مریم: خودم حموم‌اش می‌کنم.

پرستار: شما؟


مریم: من... من... خیلی فکر کردم. دیدم... دیدم... درسته... حبیب... یعنی از نظر جسمی مثل یه آدم معمولی نیست. ولی... ولی... از نظر ذهنی... همه‌چیزو درک می‌کنه. هر چیزی که یه مرد می‌تونه درک کنه... پس... از حالا به بعد خودم این‌جور کاراشو انجام می‌دم.


پرستار: [مُردد] هر جور خودتون صلاح می‌دونین... ولی کار سختیه... کار هر کسی نیست.


مریم: می‌دونم [مکث] کاهو رو خیلی ریز کن... مامان نمی‌تونه بجوئه...


***

از نمایشنامه‌ی «خرمگس» (بهین 4)/ صحرا رمضانیان/ برگزیده‌ی نخستین جشنواره‌ی نمایشنامه‌نویسی افراز/ به‌زودی...


خبر دیگر اینکه نمایشنامه ی "استخوانها صدا کند تاخ تاخ" نیز به قلم صحرا رمضانیان، در همین مجموعه به چاپ خواهد رسید.

www.afrazbook.com