دویدن در شیبِ مُلایم

                                                                      علی حاتمی نژاد – حامد امان پور قرایی

     

 اشخاص نمایش (به ترتیبِ ورود به بازی ) :

                                                             اکرم رستگار

                                                             انوش حداد

                                                             آقای شجاعی

                                                             دکتر پرهام مراحل

                                                             عکاس

                                                             صحرا

                                                             مراد

                                                             بخشی

                                                             و پنج مرد دیگر که به همراه مراد و بخشی به

                                                            شمایل هفت بخشی نمایان می گردند .     

 

توضیح اینکه :

                  کُرمانج ها از اقوامِ کردی شمال خراسان می باشند . مردمانی دلیر و    

                  خون گرم که افسانه ها و بازی های شگرفی دارند .

                

                  بخشی ؛ نوازندگان ماهرِ شمال خراسان که شهرتی جهانی دارند و آوای

                  محزونشان همراه ساز همواره در دشتها و کوهای شمال خراسان جاری

                  می باشد . هنر بخشی ریشه در روایت و روایتگری دارد .

 

و اما صحنه ؛ صحنه از دو قسمت تشکیل شده است .

اولی ، سطح فوقانی که از کف بالاتر است و صحن حرم امام رضا (ع) می باشد .

و دومی ، سطح تحتانی که در کف است و جای جای بازی را می سازد .        

 

( باد در بیرق آبی می پیچد و همه جا آبی می شود . بخشی زخمه می زند و ساز فریاد می کشد سراسیمه ؛ ناله ی بخشی چون باد در آبی بیرق می گردد گویی گوشی محرم را طلب می کند ...

سیاهی ؛

صدای زن : چشا تو باز کن ... خیلی آروم ، انوش ، انوش حداد ، گوشِت با منه . آهان، چشاتو باز کن الان حالت بهتر میشه .

مرد چشمانش را می گشاید .

روشنایی ؛

مرد ؛ مهندس انوش حداد 28 ساله ، کت و شلواری مشکی به تن کرده و کیف چرمی به همراه دارد که با چرم براق کفشهایش به شدت هم خوان است . با اینکه تازه به هوش آمده اما هنوز آراستگی ظاهرش بر قرار می باشد .

زن ؛ اکرم رستگار بیست و چند ساله ؛ لباسی روشن به تن دارد . چهره اش رنگ پریده به نظر می رسد و حالت چشمهایش به گونه ای اند که گویی تازه از خواب بر خاستند ، آرام پلک می زند .

زن و مرد هر دو بر سکویی در صحن حرم امام رضا (ع) نشسته اند . زن به مرد آب می دهد . انوش مینوشد )

 

رستگار : بازم می خوای ... آب سقاخونه اس ، خنکِ ...

( انوش حداد به پیاله ی مسین سقاخانه خیره می ماند و به ناگاه به جستجوی چیزی بر میخیزد )

رستگار : اینجاس ، پیشِ منه ...

( انوش حداد کیف را می گیرد و پیاله را میدهد )

انوش حداد : ممنون ، خیلی ممنون ... یه هویی حالم بد شد فشارم افتاد پایین

( پشت سرش را از درد دست میکشد )

رستگار : هنوزم درد دارین ... شما خیلی عرق کرده بودین ، الان بهترین ؟

انوش حداد : بله بهترم ، بهترم ...

رستگار : یه دفعه افتادین ، من کنارتون بودم وقتی داشتین به سقاخونه نگاه می کردین .

انوش حداد : اما من یادمه که همینجا نشسته بودم ...

رستگار : نه وایستاده بودین ، من کنار سقاخونه بودم که دیدم شما کنار منید ، بعد یِهو خیره شدین و افتادین .

انوش حداد : افتادم ؟!

رستگار : ( می خندد ) آره افتادین ... ببخشید من به افتادن شما نمی خندم ها ...

انوش حداد : بعد شما منو تا اینجا آوردین ؟!

رستگار : آره یعنی نه ، اون آقا عکاسه شما رو آورد و نشوند روی سنگ ...

انوش حداد : عکاس ؟!

رستگار : آره دیگه ، همون پیرمردِ که تو حرم عکس میگیره .

( مکث )

رستگار : شما حالتون خوب نبود ... یه چند دقیقه ای هم نیمه هوشیار بودین ... من آب رو صورتتون ریختم ( زن می خندد ، سعی دارد خنده اش را کنترل نماید ) اون آقا عکاسه هم شما رو باد میزد با عکساش .

انوش حداد : یه چیزایی یادمه ... تو سرم صدای ناله بود ، همهمه ، یه جور صدای ساز.

رستگار : نمی دونم کجا رفت ؟

انوش حداد : بله ؟!

رستگار : عکاس رو می گم ، داشت از یه زن و شوهر جوون عکس می گرفت ، رو به گنبدِ طلا ، که یهو شما افتادین ، نمی دونم عکسش رو گرفت یا نه .

انوش حداد : باید ازش تشکر کنم .

رستگار : مرده بچه دار نمی شه .

انوش حداد : بله ؟!

رستگار : اون زن و شوهر جوون که داشتن عکس می گرفتن .

انوش حداد : شما از کجا می دونین ؟!

رستگار : شایدم زنه ، خُب اینجوریه دیگه ، اگه زنه بچه دار نشه که خب مرده طلاقش میده (می خندد ) ولی اگه مرده بچه دار نشه باید بیان نذر و نیاز کنن .

( مکث )

رستگار : شما اهل اینجا نیستین ؟

انوش حداد : خب نه ، اومده بودم اینجا رو ببینم .

رستگار : زیارت ؟

انوش حداد : شاید ، نمی دونم شاید .

رستگار : منم اهل اینجا نیستم ، فردا صبح مسافرم .

انوش حداد : دقیقن مثل من ، منم فردا صبح پرواز دارم ، چقدر جالب .

رستگار : چی ؟

انوش حداد : اینکه فردا صبح هر دو مسافریم ، من میرم پایتخت ، شما چطور ؟

رستگار : یه شهر ساحلی ، البته هنوز بلیطم o.k   نشده .

انوش حداد : اوهوم ... اوه ببخشید ، هنوزم گیجم ، من انوش حداد هستم . باید خودمو زودتر معرفی می کردم .

رستگار : من هم رستگار هستم و از آشنا یی تون خوشوقتم .

انوش حداد : روزگار عجیبیِ خانم رستگار ... یه دوستی داشتم ، دوران دانشکده ، همیشه می گفت ما آدمای درون مذهبی هستیم ؛ نمی دونم ... اومده بودم مشهد برای یه قراردادِ شرکتیِ مهم ، گفتم تا پرواز چند ساعتی وقت دارم بیام اینجا ، نمی دونم .

رستگار : اما من یه هفته اس که اینجام . هر شب . اینجا رو خیلی دوست دارم آقای مهندس ( می خندد )

انوش حداد : اینجا یه جوریه درست مثل وقتی که تو تلویزیون نشون میدن ... همه دارن گریه می کنن ، صدای ناله ست ، بعضی هام بدجوری اشک می ریزن .

رستگار : آره مثل اون آقا که داره گریه می کنه ( انوش حداد نگاه میکند ) همون آقایی که موهاش جوگندمیِ و کت و شلوارِ طوسی تنشِ ، اونجاست .

( تاریکی )

 

( روشنایی در جایی دیگر ؛ کم رمق و بیمارگونه ی مهتابی .

شجاعی سی ساله با موهای جوگندمی . کت و شلوار طوسی بر تن دارد و بی اختیار گونه هایش خیسِ اشک اند.

سالن انتظار بیمارستان .

شجاعی بروی نیمکتی نشسته است . آنسوترک بخشی دو زانو بر روی نیمکت رها شده است و گاه و بی گاه زخمه بر ساز میزند .

زخمه .)

 

شجاعی : زَدو در رفت . عین یه شبح اومد و مثل یه سایه هم رفت . هیچکی هم نفهمید کی بود .

( زخمه )

زنم افتاده بود کف آسفالت خیابون . بوق ماشینا و صدای آمبولانس . همه چی اونقدر سریع گذشت که من مات و مبهوت وسط خیابون وایستاده بودم به تماشا .

( زخمه )

نمی تونستم تکون بخورم . بدنم خشک شده بود . سرد ، یخ ، انگاری ... همه اش یه خواب بود . دویدم سمت زنم ، موتوری در رفت . عین خیالشم نبود که یه نفرو زده و رفته . اونقدر سریع رفت که سایه اش هم به گردش نمی رسید .

( زخمه و زخمه )

جمعیت دور و بَرِ زنم وول میخورد . دیدم نبضش هنوز میزنه . بیهوش بود . منم داشتم از هوش میرفتم . آمبولانس اومد و اومدیم اینجا . همین ...

( بخشی آرام میگیرد )

ما اینجا غریبیم ، اومده بودیم برای زیارت . داشتیم میرفتیم سمت حرم ... زیارتی و بعد هم دو تا فیش غذای حضرت بهمون رسیده بود . می خواستیم بریم ناهارخوریِ حرم و غذا بخوریم .

( بخشی دَم می گیرد )

می گن تبرکه ، آخه این فیشهای غذا ؛ مگه میشه ... نمی دونم ... آخه خودش ... خودش دعوت ...

( شجاعی در گریه غرق می شود و حال تنها بخشی ست که جانانه همراهِ ساز فریاد می کشد .

دکتر پرهام مراحل وارد می شود . 30 ساله . چُستی و چابکی حرکاتش بیشتر به یک کارگاه خصوصی می ماند تا یک پزشک متخصص مغز و اعصاب...)

 

دکتر مراحل : مراحل ؛ پرهامِ مراحل .  متخصص مغز و اعصاب ؛ خانمتون تحتِ نظارت بنده هستند .

( شجاعی میخواهد حرفی بزند ولی دکتر بسیارسریع عمل میکند )

جناب شجاعی نظرم همونیِ که اول گفتم ؛ لَختگی ، البته از نوع شدید .

( از داخلِ پوشه ای بزرگ عکسهای مخصوص را بیرون می آورد )

بسیار خوب ، عالی ؛ عکسها هم تایید می کنند . می دونید اون عکس اولیا خیلی بد بودن هیچی معلوم نمیشد . ولی اینا که امروز دستم رسیده ، خوبن . آدم کیف می کنه می بینه . بهر حال جلسه ی شورای پزشکی تا دو ساعت دیگه تشکیل میشه .

( زخمه ی بخشی )

جنابِ شجاعی رو پیشنهاد ما فکر کردین ؟ ...

( شجاعی گیج و و گنگ ، گویی در جایی دیگر است .

دکتر خود را دومرتبه مشغول عکسها می کند . در گذاشتن آنها به داخل از خود وسواسی غریب نشان میدهد )

این عکسا به معنیِ صحت عرایض بنده است . اون عکس قبلی ها افتضاح بودن . من نمی دونم یارو رو از کجا آوردن ، متخصص هِه ، انگاری عکاسِ دم حرمه ؛ خُلِ مشنگ .

( زخمه ی بخشی )

این دیگه صدای چیه ؟!

( نور جان می دهد )

 

( عکاس درون حفره ی نور . عکاس کهنسال با بارانیِ بلند سُرمه ای رنگ که دوربینی بزرگ را به گردن دارد . بارانی اش را که می گشاید از پَس و پناه ، بارانی از عکسهای کوچک و بزرگ سرازیر می گردند )

عکاس : عکاسی مانی ؛ قدیمی ترین عکاسخونه ی مشهد ، تاریک خونه ای تو دل ساختمون دو طبقه ی آلمانی ساز . ده سالم بود که شاگرد عکاسخونه ی مانی شدم ؛ شاگرد بوریس خانِ کلیمی . اینجوری بود که مسیر زندگیم افتاد تو کوچه ی حموم ارگ ؛ مابینِ نگاتیوهای عکاسخونه ی مانی . بوریس خان کلیمی تو روسیه عکاسی یاد گرفته بود . قد متوسطی داشت و سبیلهاش رو چرب میکرد ، وقتی می ایستاد پای دوربین چه عشقی میکردم . تو خلوت خیالم هزار بار پُشت دوربین می ایستادم و سبیلهای نداشته مو چرب میکردم و به حساب خودم میشدم بوریس خان ؛ با خودم می گفتم ابراهیم نوبت تو هم میشه ... هی روزگار ... همون سال بود که طبقه بالای عکاسخونه ی مانی شُد سینما مایاک ؛ مدیرش هم روسی خان ارمنی بود . یه شب وقتی بوریس خان غرق قلمی کردن عکسا شد ، یواشکی زدم به سینما مایاک ، مات و مبهوت مونده بودم ؛ تو یه صفحه ی بزرگ یه عالم عکس داشتن حرکت میکردن ... اما من هم سینما مایاک خودمو داشتم ؛ تاریک خونه ی عکاسیِ مانی ... هی ، بد جوری قاطی اون روزا شدم ؛ انگاری تو تاریک خونه ی ذهنم ، نگاتیوهای خاطراتم رو دارم ظاهر میکنم ... ده سالمه جلوی عکاسیِ مانی ، داد میزنم : عکس ، عکسِ شفاف ... بدو ، بهترین عکاسی مشهد ... عکس ، عکس شفاف ، عکس ...

 ( عکاس و نور حفره ای ثابت می مانند )

صدای دکتر مراحل : عکس ... عکس شفاف آقا جون ...

( روشنایی . نور حفره ای عکاس برچیده می شود .

دکتر مراحل وارد اتاقی دیگر میشود . دختر بچه ای 12 ساله ( صحرا ) بروی تخت دراز کشیده . صحرا لباس محلی دختران شمال خراسان را به تن دارد . لاغر و نحیف با چشمانی درخشان .

مُراد ( پدر صحرا ) مردی 33 ساله نیز در کنار تخت ایستاده است شلواری گشاد به پا دارد و دیگر مشخصه ی بارز مراد سبیلی پهن و سیاه است که وقتی می خندد سفیدی دندانهایش به سختی دیده می شود . او یقینن کُرمانجی اصیل است . آنسوترک بخشی آشفته زخمه بر ساز میزند .

دکتر مراحل در حالِ معاینه ؛ )

دکتر مراحل : خوب حالا چی شد ؟ عکس ؟

مراد : عسک ؟!

دکتر مراحل : آره دیگه عکسایی که دیروز گفتم .

مراد : ها ، عسک .

( اشاره می کند به بخشی و می خندد )

بخشی : ها ، عسک ...

( بخشی عکسها را از داخل کیسه گونیِ بلندی بر میدارد و به مراد میدهد )

مراد : بفرمایید .

( دکتر مشغول است و نمی گیرد . مراد با احترام آن را دو دستی پیش رو میگیرد )

دکتر مراحل : خوب گفتی اسمت چی بود دختر خانم خوشگل ؟

صحرا : صحرا .

دکتر مراحل : زهرا به به چه اسم قشنگی .

صحرا : صحرا !

دکتر مراحل : زهرا به به .

مراد : صحرا آقای دکتر . صحرا . صحرا یعنی ...

( می ماند و به بخشی می نگرد )

بخشی : یعنی صحرا ...

( شیفته بر سازش می زند )

دکتر مراحل : پدر جان نزن ... اینجا بیمارستان عزیزم ... صحرا ! ... خوب صحرا خانم ... یه نفس بزرگِ بزرگ بکش ...

( مراد نیز همراه صحرا نفس بزرگ می کشد )

دکتر مراحل : آفرین ... شما پدرشی ؟

بخشی : پدرشِ .

مراد : پدرشم .

دکتر مراحل : آقای ...؟

مراد : مراد هستم .

دکتر مراحل : آقای مراد ! ... این بچه باید سریع عمل بشه ... قلبش خوب کار نمی کنه

( بخشی می گرید )

... ولی هنوز وقت هست . شما با دکتر رجایی ، متخصص قلب . صحبت کردین ؟

مراد : بله ، مراد صحبت کرده .

بخشی : بله ، صحبت کردم

دکتر مراحل : شمام اسمتون مرادِ ؟!

بخشی : بله ما اسممان مرادِ .

مراد : آخه ما برادریم ، مرادیم .

بخشی : هفتا برادریم ، همه مرادیم .

دکتر مراحل : حتمن اسم ابوی هم مراد؟

( بخشی از خود بی خود می شود . ساز را بر می دارد  . می بوسد . به احترام می نشیند و زخمه ی جانکاهی میزند )

پدر جان گفتم نزن که ... اِ ...

( مراد به کرمانجی چیزی می گوید و بخشی هم ساز را در کیسه می گذارد )

مراد : شما برزخ نشین . یاد پدر افتاده ؛ آقا . ساز آقاست آخه . زخمه که می زنی آقا حرف می زنه ... جناب دکتر ، ما هر سال نذر داریم . البته نذر آقاست که به گردن هفت پسرش افتاده . هر سال همین موقع می یایم مشهد و برای آقا امام رضا ساز میزنیم . بخشی عاشق امامِ غریبه ... هی به قربونش ... آقا امام غریب ! به جوادت قسمت میدم . صحرا رو به تو سپردم . یا امام هشتم .

 

( بخشی زیر آواز میزند ، در ثنای امام رضا (ع) . نور کم رنگ میشود اما نمیرود .

حال ، نور حفره ای و عکاس هویدا می گردند . پُر نور . آواز بخشی فضا را دارد )

 

عکاس : یا امام هشتم . به دلم افتاده یه اتفاق خوب قرار سر برسه . آقا صدامو میشنوی ؟

آقا گوش میدی ؟ تو که خوب همه چیزو یادته . می خوام بگم ؛

وقتی بوریس کلیمی رفت پیِ سرنوشتش ، منم در به در این ور و اون ور شدم . یه مدتی تو روزنامه آشفته بودم ؛ اولین روزنامه مُصور مشهد و بعد باز دوباره آوارگی و در به دری ...

آقا امشب ازون شباست که دلم می خواد تا نماز صبح یه ریز حرف بزنم و اشک بریزم... نمی دونم چرا یهویی اینطوری شدم ؟!

آقا ! یادت میاد ؟ تو خودت بودی که راه رو نشونم دادی . همه چیز از اون روز شروع شد ...

از فتو رِکلام ، دورِ فلکه ی حضرت . دوربین رو برداشتم و زدم به بارگاهت ... آقا یادتِ ؟ ... دل تو دلم نبود . بعد ، اون سقای پیر ، اون ور لنز . من ، ابراهیم سیاح این ور لنز ... اما من نبودم ...

برقِ فلاش و صدای رد شدن نگاتیو ...

بعد شدم تیترِ اول روزنامه ها ؛ جایزه ی اول مسابقه ی عکس آمریکا . مدال یاد بود جامعه ی ملی واشنگتن دی سی . ابراهیم سیاح پیشرو عکاسی حرم – بارگاهی ، عکاسیِ زیارتی ... ابراهیم سیاح ، ابراهیم سیاح ، ابراهیم سیاح ... اما من نبودم .

آقا تو خودت شاهدی از اون روز به بعد عشقم شد عکاسی از زایرات . شدم در به در حرمت تا که شاید اون سقای پیر رو دوباره ببینم . همونی که نگاهش انگاری برقِ صد تا فلاش بود ... پیداش نمی کنم . آقا ! اون نگاه با همه فرق داشت ، حرف داشت .

آقا اون قدر می گردم تا دوباره پیداش کنم . بعدش می مونه تنها ، حاجت دل ما ... ما رو دریاب ...

چقدر تشنمه ، کاش اون سقای پیر اینجا بود .

( اشکی میریزد ...

نور حفره ای و عکاس میروند . آواز به انتها میرسد و نور کم رنگ قوت میگیرد .

دکتر که در تمام مدت به عکسها خیره بوده است ناگهان شروع می کند به صحبت )

 

دکتر  مراحل : صحرا اسم عجیبیه ، یه جورایی خیلی رهاست ... آقا مراد! قضیه ی صحرا رو جدی بگیر . باید قلبش جایگزین بشه ... خیلی هم سریع . آقا مراد شما هم دیگه سازو در نیاری و تو بیمارستان دَلم دیمبو کنی ... بارک الله ...

( میرود )

بخشی : دلم دیمبو! ... آقای دکتر مگه نمی دونه ساز ما دلم دیمبو نمی کنه ، حرف میزنه ... صدای آقامونه که نذرشو ادا می کنه ...

مراد : این دکترا فقط دکتری خوندن . نمی فهمن سازو مراد جان .

بخشی : دلم گرفته مراد ... کاش صحرا خوب بشه .

مراد : امامِ غریب شفاش میده ... امام رضا ساز ما رو می فهمه . حرفشو می فهمه ...

 

( به ناگاه بخشی را شور می گیرد و در تکثیری بی وقفه به شمایل هفت بخشی می گردد . هفت مرد در هیاهوی غریبِ سازها از خود بی خودند .)

 

 

( موسیقیِ کرمانجی در تاریکی ادامه دارد تا که نور به قسمتی از صحن حرم که انوش حداد و رستگار در آنند تابانده می شود . عکاس جلوتر از آنان سرگرمِ رادیوی کوچک خود است . حال موسیقیِ کُرمانجی از رادیوی کوچک عکاس به گوش می رسد )

 

انوش حداد : انگاری یه وقتی اینجا بودی ، مشهد شهر عجیبیِ ، فضای غریبی داره . دلت تنگِ ولی خوشحالی ، غصه داری و یه جورایی امیدواری ... امیدواری که بالاخره یه جایی هست که یه نفر می تونه کمکت کنه . یه نفر که با دو دو تا چهار تای تو جور در نمی آد ؛ اینجا دیگه همه ی منطقا به هم میریزه ... معجزه ، شفا ...

رستگار : اونوقت تو نمی تونی هضمش کنی . می فهمم چی می گی . همه چیز یهویی به هم می ریزه ، مثلِ خواب می مونه ( می خندد ) راه رفتن تو رویا ...

انوش حداد : اوهوم . تعبیر جالبی بود ... میدونید خانم رستگار ، من از اینجا خاطره دارم . یادمه خیلی وقتِ پیش ، هفت هشت سالم بود . اومده بودیم حرم . خونوادگی ... دقیقن خاطرم نیست کجای حرم بودم ... فقط یادمه که دستم از دست مادرم جدا شد و تو جمعیت وِل شدم...اولش حالیم نبود ،ولی بعدش حسابی ترسیدم.قاطی آدما بودم؛می یومدن و می رفتن ... چشم به گنبدِ طلا بود ، همه حواسم پی این بود که گنبد طلا رو گم نکنم...

رستگار : اِ ، اون آقا عکاسِ ( می خندد ) ببخشید وسطِ حرفتون ... آخه یه هفته پیش ازمون عکس گرفته بود ، می خواستم ببینم عکسا چه جوری شدن ( می خندد ) داشتین می گفتین . شرمنده ام .

انوش حداد : عکساتونو نمی خواین بگیرین ؟

رستگار : حالا دیر نمی شه ، میگیرم ازش . داشتین می گفتین آقای حداد .

انوش حداد : آها ...

( مکث )

رستگار : گنبدِ طلا .

انوش حداد : آها ، گنبد طلا ... هیچی من حسابی ترسیده بودم . یهویی چشم افتاد به سقاخونه ، رو دیوارسقاخونه نقش یه فرشته بود . فرشته یهویی تکون خورد . بال زد و از تو نقش جدا شد . دستامو گرفتم طرفش ، اومد و کفِ دستام جا شد . صدای مادرمو شنیدم ، صورتمو برگردوندم طرف مادرم . وقتی برگشتم فرشته دیگه کف دستام نبود . مادرم اومد و یکی محکم زد پَس گردنم ...

( رستگار می خندد ، انوش حداد هم )

رستگار : هیچ چیزی غیر ممکن نیست ... پس واسه ی همین جلوی سقاخونه ماتت برده بود .

انوش حداد : نمی دونم ، شایدم . هنوزم درد می کنه ...

( پشت سرش را دست می کشد )

رستگار : از این چیزای عجیب تو زندگیِ همه پیش می آد . مثلن خود من . مدام یه خواب رو می دیدم . تو یه دشت بزرگم ، یه دامنه ی کوه پُر از گلهای وحشیِ سُرخ . تنهام . می دوئم . تو یه شیب ملایم همین جور که میدوئم جوون میشم . جوون تر . سرعتم بیشتر میشه . من جوون تر میشم . میشم یه دختر 20 ساله . می دوئم . 15 ساله. می دوئم . 9ساله . می دوئم . می دوئم  ...

( می خندد )

تصمیم گرفتم بیام مشهد . آخه وقتی 9 سالم شد بابام خدا بیامرز واسه ی سنِ تکلیف من رو آورد مشهد ...

( می خندد )

یه چادر گُلگُلی سفید برام خرید و اومدیم حرم نماز خوندیم ... نمی دونم کجا گذاشتمش...

انوش حداد : چی رو ؟

رستگار : چادر گُلگلیَ رو ... هر چی گشتم پیداش نکردم ... عجله ای شد . باید حتمن می یومدم اینجا .

انوش حداد : یه جور قرار ، از بچگی . درست حدس زدم ؟

رستگار : قرار ؟! شاید ، الان یه هفته اس منتظر جوابم .

انوش حداد : بیماری ، چیزی که خدا نکرده ندارین ؟

رستگار : ( می خندد ) نترس ، واگیر نداره .

انوش حداد : جسارت نشه ، آخه اینجا میان برای گرفتن حاجت ، نذر و دعا و ... و این جور چیزا .

رستگار : مهم نیست واسه چی میان اینجا ، مهم اینه که میای ... یه جور کشش درونی خیلی غریبه ... تو این هفت شبی که اینجا بودم عادت کردم چیزای عجیب ببینم ...

انوش حداد : امیدوارم به اون چه که می خواین برسین .

رستگار : ممنون .

( مکث )

انوش حداد : شما فکر می کنید امام رضا الان ما رو داره نگاه می کنه ؟

( زن می خندد )

مسخره نکنید ...

رستگار : نه خنده های منو بد برداشت نکن ... مربوط به همون بیماریِ غیر واگیر داره ... اگه بفهمی که امام رضا داره نگات می کنه ، چه کار می کنی ؟

انوش حداد : خوب یه جورایی می ترسم .

رستگار : مگه ترسناکِ ؟

انوش حداد : نه ، نمی دونم .

رستگار : چی می خوای بهش بگی ؟

انوش حداد : ... چیزی نمی خوام بهش بگم .

رستگار : من اگه جای تو بودم می رفتم و باهاش حرف می زدم . کافیِ لب باز کنی حرفا خودشون می ریزن بیرون ؛ این خاصیت اینجاست ... صداش کن آقا .

انوش حداد : آقا ؟!

 

 

 

( نور آهسته آهسته عکاس را روشن می کند )

 

عکاس : آقا ! از همون زمانی که چشم باز کردم ، گنبد و بارگاهت رو دیدم . مثلِ یه خورشید طلایی که شب و روز می تابه . آقا ! یادته ، اون قدیما رو میگم ؛ اون روزی که پرده های نقش دار از عشق آباد رسید مشهد . پرده هایی با نقش گُنبد ، بارگاه ، گلدسته ها ، صحن و ضریح ... بوریس خان چه عشقی میکرد ، می گفت ؛ ابراهیم انگاری واقعی ان .

آقا این گنبد و بارگاه به من آرامش میده .

می خوام یه راز رو بهت بگم ، دیروز تو تاریک خونه داشتم عکسا رو ظاهر می کردم، نور قرمز لامپ و اگراندیسمان و میز چاپ ؛ وقتی عکسا رو تو آب شستم و آویزون کردم ، تو یکیشون یه چیز غریب دیدم . تو یکی از عکسا همون سقای پیر بود با همون نگاه ، اون دور دورا داشت به من نگاه میکرد . قلبم از جا کنده شد ، با خودم گفتم پیرمرد ، بعد از هفت دهه زندگی زدی به جاده ی خیال . ولی خیال نبود . بقیه ی عکسا رو دیدم ، تو همه ی عکسا بود . اون دور دورا وایستاده بود و زُل زده بود تو چشام .

تو تاریکیِ تاریک خونه داشتم غرق میشدم ، زدم بیرون . صاف اومدم پیشت . آقا اون سقا رو می خوام ببینم . تو نگاهش یه چیزی هست که باید بدونم . این عکاس پیر بارگاهت باید راز اون چشمها رو بفهمه .

بعدش دیگه می خوام سرم رو راحت بذارم و خلاص . یه قبر جا ، تو همین جا ... دیگه هیچی نمی خوام .  

آقا ! جا داری توی حرمت دفن بشم ؟

 ( تنها نور فلاشهای بسیاری در صحنه می درخشند ؛ همچون ستارگانی در شب . )

 

 

( لکه ی نور بروی شجاعی می افتد که همچنان بر نیمکتی در سالن بیمارستان نشسته است . در انتها صحرا در حال بازی می باشد )

 

شجاعی : شب بود ، گرمِ گرم . تهران خاموش . انگاری همگی خواب بودن . من و زنم هم خواب بودیم . یک آن با صدای زنم از خواب پریدم . اصلن حالش خوب نبود . آروم و قرار نداشت . سعی کردم آرومش کنم اما نتونستم ... مثل اینکه خواب دیده بود . خوابی که هول و وَلا انداخته بود به جونش ... قاطی کرده بود ...                  

دیدم عین دیوونه ها ، اونوقتِ شب رفت سمت کمد و چمدون بست . گفتم زن دیوونه شدی ، کجا داری میری ؟ ... گفت بایست بریم . گفتم کجا ؟ گفت ، مشهد . زیارت امام رضا . گفتم آخه چرا ؟ گفت هیچی نگو ، فقط حاضر شو بریم . گفتم اینوقت شب ؟! گفت شجاعی بایست بریم . فقط همین ...

خواب دیده بود ، نفهمیدم چه خوابی . فقط می دونم که باید می یومدیم مشهد ...

نصفِ شب بود . حاضر شدیم ، رفتیم فرودگاه . ساعت 6 صبح توی لیست انتظار بلیط گرفتیم . با طیاره پریدیم ، اومدیم مشهد .

رفتیم هتل . داشتیم از سمت هتل میرفتیم حرم . رئیس هتل یه لبخندی به من و زنم زد . توی آسانسور بودیم . گفتیم از تهران اومدیم برای زیارت . الان هم داریم میریم حرم .

دست کرد توی جیبش و دو تا فیش غذا بهمون داد . گفتش که قسمت ما بوده ...

گیج بودم . اون اتفاق شوم . نزدیک حرم بودیم که موتوری اومد و به زنم زد و در رفت ... کاش ازش می پرسیدم چی خواب دیده بود ... نفهمیدم ، نفهمیدم ...

( دکتر مراحل از تاریکی خارج می شود )

دکتر مراحل : به اعصابتون مسلط باشین آقای شجاعی .

شجاعی : چه کنم ؟ دست خودم نیست .

دکتر مراحل : من دوباره چک کردم ، من و همکارام هر کاری که تونستیم کردیم . خانمتون تحتِ مراقبتِ کامله .

شجاعی : هنوز تو کماست ؟

دکتر مراحل : متاسفانه ، بله .

( سکوت ؛ تنها صدای نفس زدن و خنده های صحرا به گوش می رسد )

دکتر مراحل : آزاد و رها ، موجود زیباییِ ؛ نه ؟

( شجاعی گیج و ویج است )

اسمش صحراست ، کُرمانجِ ، شمالِ خراسان . اسم عجیبی داره ... فقط 9 سالشه ... مشکل قلبی . نیاز به یک قلب جانشین داره ... صحرا ؟

( صحرا به سمت دکتر می آید ، شجاعی دستپاچه بر می خیزد )

شجاعی : می رم زیارت .

دکتر مراحل : جای خوبیه برای فکر کردن . با خودتون خلوت کنید ؛ صحرا جان به آقا سلام نکردی ها ؟

صحرا : سلام آقا .

شجاعی : سلام ... من ...

دکتر مراحل : الان هیچی نگید ... شما مُختارید . اما این عاقلانه ترین کارِ ... خوب صحرا خانم بازی دیگه بسه . بیا منو ببر اتاقت رو ببینم ... شب خوش .

( دکتر و صحرا میروند . شجاعی همچنان بر جای مانده ... )

 

( مراد و بخشی در اتاق نمایان میشوند . مراد روبروی بخشی نشسته و بخشی سخت مشغول رادیوست )

 

صدای رادیو : ... مثلِ لالایی آرومِ ستاره ها . تا حالا صدای ستاره ها رو شنیدی ؟ فریاد نجوا گونه اشون رو که که از یک طرف به گوش آسمون هفتم می رسه و از طرفی به کره ی سرد خاکیِ ما . توی تاریکیِ شب ، وقتی سقف آسمون کوتاهتر میشه و ستاره ها نزدیکتر ، گرمای اونا رو می تونین حس کنین که خواب رو به خواب زده ها تقدیم می کنن و بیداری رو به خواب پریده ها .

انگاری ستاره ها همگی دست به دست هم دادن تا شعر شعور بشر رو زمزمه کنن و به انسان جرات پرواز بدن . پروازی خوش تا انتهای آسمون ، تا دشت وسیع فلک که حکایتهای ریز و درشت از ما آدمها به سینه داره ...

( بخشی سعی دارد موج را عوض کند )

حالا تو می مونی و یه عالمه ستاره ی دنباله دار که با برقی ، خاک سرد و مُرده مونو رو ...

مراد : رادیو کُرمانج رو بگیر .

صدای رادیو : ... رونق می بخشن و با نیم نگاهی بال پرواز میدن . همه چی به دنبالِ این سفره ؛ برای چیدن ستاره ها یک قدم به آسمون نزدیکتر شو ...

بخشی : نمی گیره ... رادیو کرمانج نمی گیره ...

مراد : رادیو کرمانج رو بگیر ...

بخشی : ها ، ها ... وایستا ، کو وایستا . ها ...

( روی موج رادیو کرمانج تا انتها هستیم . پُر از موسیقی و شعر ...

دکتر مراحل و صحرا وارد می شوند ، بخشی صدای رادیو را کم می کند )

بخشی : صدای رادیونِ ، سلام آقای دکتر .

مراد : ها ، سلام آقای دکتر مراحل .

دکتر مراحل : سلام . راحت باشین ، خوب دختر گلم دیگه وقت استراحت ... آفرین ... امروز تست ورزش رو گرفتیم . باید به فکر باشیم . هر روز رو که از دست بدیم خطر بیشتره .

مراد : ما چی بگیم ، شما بهتر میدونید . ما سپردیمش به آقا امام رضا ، به حق جوادش شفاش میده . دستم به دامنت آقای دکتر ، شما هر چی بگین ...

دکتر مراحل : من خودم ، مخصوصن ، دنبال کاراش هستم .حالا ، یه امیدهایی هم هست.

مراد : خدا خیرتون بده ، شیر مادرت حلالت مرد.

دکتر مراحل : ممنون . درست میشه آقا مراد .

مراد : انشاالله ... ما غلام آقا امام رضاییم . طفلی بودیم آقای دکتر که پدرمون آوردمون مشهد . جلوی در حرم ساز رو سپرد به ما و قسممون داد به آقا امام هشتم . ما غلامِ این درگاهیم . الهی شُکر ، الهی صد هزار مرتبه شُکر . آقا امام رضام از ما رو بر نگردونده ...

دکتر : نگران نباش . من مطمئنم این صحرا خانم خوشگل ما دوباره مثل آهو میدوئه ... من هم میام اونجا مهمونتون می شم .

بخشی : قدمتون روی چشم ارباب .

مراد : تشریف بیارین ، شما عزیزین . جوونی به شمایل شما حیف بی جفت باشه ... دخترای کرمانج نجیب و اصیلند . چشم و ابرو مشکی . پیشونی بلند و کمر باریک ... شما هم مثل برادرمی . چه فرقی می کنه ...

دکتر مراحل : مرسی . ممنون ... شما لطف دارین . حال صحرا خانم ما خوب بشه ، میام ...

بخشی : خوب میشه آقای دکتر . خوب میشه .

مراد : بگو به آقا پرهام مراحل .

بخشی : دیشب خواب پدر رو دیدم . ساز میزد . رو به بارگاه امام . اینجوری سرشو تکون تکون میداد و ساز میزد . فریاد میزدم ولی صدامو نمی شنید . یهو مولودی زد ...

سرشو تکون میداد . تکون میداد ... تا به حال یاد ندارم کسی اونجوری ساز بزنه .

مراد : نشونه ی خوبیه .

بخشی : ها . نشونه ی خوبیه . خوب ساز میزد . سرشو تکون تکون میداد .

( صدای رادیو زیاد میشود . نوای ساز در فضا می پیچد .)

 

( در صحن )

 

عکاس : مگه میشه آقا ؟!

اینهمه آدم جورواجور اومدن و دست پُر هم رفتن . تو هم هیچوقت نگاه نکردی به اسم و رسم و قیافه و لباسشون .

من که می دونم آقا . هیچکی از اینجا نا امید بر نمی گرده . ولو شده یه آرامشی دادی به جونشون ، تا کله شون درست کار کنه و مشکلاتشون رو حل کنن .

یک امیدی دادی به به چشماشون تا با این غولِ بی شاخ و دُم ، با هر چی گرفتاری این زندگی چموش بجنگن .

 آدم به امید زنده س آقا .

تو هم هیچوقت ، دل هیچکی رو الکی خوش نکردی ؛ جواب هیچکی رو سر بالا ندادی ؛ صدای هیچکی رو بی جهت به عرش نرسوندی . فرقی هم نمی کنه . از زن و مرد بگیر تا کوچیک و بزرگ .

از من عکاس خسته بگیر تا همون آقایی که آشفته چسبیده به پنجره فولادت و یحتمل دلش پُر از حسرت و آرزوِ . بهش بگو ...

 

( جایی دیگر در صحن . شجاعی مقابل پنجره فولاد ایستاده . در مانده و نالان. هفت بخشی هم خیره ی شجاعی اند )

 

شجاعی : چی بگم ؟! چند وقتی میشد نیومده بودم روبروی پنجره فولادت . می دونی فکر نمی کردم بعدِ این همه مدت برای اولین بار که بیام ، بایست ازت بخوام که از کُما درش بیاری ( می گرید )

آقا اون به خاطر شما اومد . یه جورایی دعوت شده بود . گفتش مهمون دعوت صاحبخونه رو رد نمی کنه ... بازم بگم ... آقا خودت ... آقا صاحب هتل به ما فیش غذا داد تا ما بیایم مهمون خونه ات .

خواب دیده بود ، آقا ، دل تو دلش نبود برای زیارت شما . آقا اون برای شما اومده بود . شما هم براش یه کاری بکن .

( مکث )

آقا چی بگم ؟ زبونم لال ، بنده ی عاصی و گنهکاری مثل من هزار جور فکر هرزه میاد به مُخ معیوبش . آقا زبونم لال ، تو که می دونی بعد از این اتفاق توی این فکر چی اومده و چی رفته . می خوام بهت بگم . بذار به زبون بیارم . اما تو نشنیده بگیر . آقا این حرفا رو نشنیده بگیر . آقا فقط می خوام خالی شم . همین ...

آقا از بعد این اتفاق می گم کاشکی نمی اومدیم مشهد . دارم به خودم می گم کاشکی زنم خوابی نمی دید . دارم می گم ... آقا این حرفا رو نشنو .

آقا اومد اینجا که بمیره ؟ دعوتش کردی تا بمیره ؟ آقا جون این حرفا رو نشنیده بگیر .

( می گرید . ناگهان اشکهایش را پاک میکند . هفت بخشی می گریند )

آقا اون دختر ، صحرا ، اون رو هم دریاب ... آقا ، من باید چکار کنم ؟ یعنی چی ؟ رضایت بدم قلب زنم رو دَرآرن ، بذارن تو سینه یه نفر دیگه ... میدونم اون بچه هم گناهی نداره ... گیج شدم آقا . گیج ... می دونم ، خوب می دونم که زنده موندن اون بچه هم بسته به یه قلب سالم ... قلبِ زن من ؟!

 

( انوش حداد و رستگار در همان جای قبلی )

 

انوش حداد : ... زنم آدم خوش قلبیِ ... خوب مشکلاتم برای همه هست . منم همش تو سفرم . باید بیشتر بهش برسم ... اصلن سری بعد با هم می آئیم مشهد ، زیارت ... زندگی رو خیلی سخت گرفتم ...

رستگار : مهم اینه که درست تصمیم بگیری ؛ تصمیم بگیری چه جوری زندگی کُنی یا اینکه زندگیِ بقیه چقدر برات مهم باشه . اینکه به آرزوهای آدمهای اطرافت هم توجه کنی .

انوش حداد : یه هویی دلم تنگ شد . از اون دلتنگی هایی که دوست داری ... هه ، انگاری دلت هُری میریزه پایین .

رستگار : اوهوم . می فهمم . مثل اینکه سوار کالسکه اسبیی ... این بیرون نزدیک حرم کالسکه است . ازین کالسکه اسبیا . آدم وسوسه میشه سوار بشه . ( می خندد ) دیدی ؟

انوش حداد : نه متوجه نشدم . کالسکه اسبی ! آدم یاده سیندرلا و فرشته ی مهربون و کدو حلوایی می افته ... ( می خندد )

رستگار : ( می خندد ) خوب ؛ من باید برم وگرنه کالسکه ام تبدیل به کدو حلوایی میشه . الان که حالتون بهتره ؟

انوش حداد : آره . بازم ممنون ، صحبت خوبی بود .

رستگار : راستی جناب مهندس حداد ، سلام منو به خانمتون برسونین .

انوش حداد : حتمن خانم رستگار ، بزرگیتون .

رستگار : پیاله ی سقاخونه رو هم یادتون نره ... راستی ، اینجا هر کسی به خاطر خودش می آد . یادت باشه . خداحافظ .

انوش حداد : خداحافظ .

 

( انوش حداد ثابت می ماند . رستگار بر می خیزد ، از درون کیفِ دستی اش چادر گُلگلیِ سفیدی را بیرون می آورد و بر سر می کند . به راه می افتد . رستگار از انوش حداد دور میشود ، نورِ انوش حداد بی جان میشود . نور به همراه رستگار به نیمکتی در سالن بیمارستان سرازیر میشود )

 

دکتر مراحل : جناب شجاعی برای مراحل اداری بایست این کاغذا رو امضا کنید .

( شجاعی کاغذها را می گیرد و می گرید و امضا میکند )

... مشخصات خودتون به عنوان کسی که رضایت میده و مشخصات همسرتون به عنوان اهدا کننده . اسم ، سن و ...

شجاعی : رستگار ، اکرم رستگار ... یا امام هشتم ...

دکتر مراحل : خانم رستگار . رستگاری هم غیر از این نیست .

رستگار : نَحنُ قَدَرنا بَینکمُ الموتَ و ما نَحنُ بِمسبوقین . عَلی اَن نُبَدِّکَ امثالَکُم و...

( گویی شجاعی متوجه رستگار میشود . به او مینگرد . رستگار به شجاعی لبخند می زند )

شجاعی : امثالکُم و نُنشئکم فیما لا تَعلمونَ و لَقَد عَلِمتُم النشا... ( آیات 60 و 61 سوره ی مبارکه ی واقعه )

 

( رستگار به سوی صحرا میرود و چادر گُلگلی سفیدِ کوچکی بر سر او می اندازد . حال هر دو سفید پوشند .

هفت بخشی پای می کوبند و بر ساز می زنند .

هفت بخشی با حرکاتی آئینی ، شجاعی را هدایت می کنند .

شجاعی و دکتر مراحل وارد اتاق صحرا می شوند . شجاعی صحرا را در آغوش می گیرد )

 

رستگار : حالا من یه دختر 9 ساله ام . تو یه دشت بزرگ . یه دامنه ی کوه پُر از گلهای وحشیِ سُرخ . می دوئم . تو یه شیبِ ملایم . حالا من یه دختر 9 ساله ام . می دوئم ... قلبم چه تُند تُند میزنه ...

 

( حال تنها بخشی ها دیده میشوند که با حرکاتی آئینی در جنبشی غریبند ...

کم کم تک نوری بر روی عکاس باز میشود )

 

عکاس : اینجا یک طوریه ی آقا ! خاکش آدمو رو پایبند میکنه و هواش نفس رو قبراق . من هم اومدم گدایی . ابراهیم سیاح هنوز همون پسر بچه ی ده ساله ایی که شاگرد عکاسخونه ی مانیِ . ابراهیم سیاح خسته شده آقا ، می خواد دل بکنه از این دوربین و فلاش و عکس . عُمری تو تاریک خونه بوده ، دلش یه جای پُر نور می خواد ...

کاش میشد دوباره بوریس خان بیاد و وایسته پُشت دوربینِ جادویی اش ؛ یه عکس گُنبد بارگاه اَزَم بگیره ... یه عکس با همون پرده های پُر نقش و نگاری که از عشق آباد برامون آورده بودن .

بوریس خان دستی به سبیلهاش بکشه و من بیفتم تو لنز دوربینش . بوریس خان بگه یک ، نفسم رو حبس کنم . بگه دو ، شق و رَق وایستم . بگه سه و برقِ فلاش بزنه تو چشام . بعد وقتی بوریس کلیمی داره عکسامو قَلمی می کنه ، یواشکی بزنم به سینما مایاک ... من تو سینما مایاکم ، هیچکی نیست ، تنهای تنهام . رو پرده فقط همون پیرمرد سقاِ که زُل زده به جلو ؛ اونوقت یه پیاله آب از سقاخونه بهم می ده .

می خوام بیام به دیدنت ، به تماشات تا نزدیکی هات . تو بارگاهت . اما تو خودت میدونی آقا ، پای اومدن من به کَرم تو بنده ...

دیگه هیچی نمی خوام جُز ؛

یه گُله جا ، تو همین جا . همچین سرم رو راحت بذارم و خلاص .

 

( تنها بخشی ها هستند که در نهایت بی تحرک بر جای می مانند )

 

( سیاهی )

عکاس : آقا جون ... حالت خوبه ؟ ، چشمات رو باز کن . آقای مهندس ... آقا جون چشمات رو باز کن .

( نور که می آید انوش حداد بی هوش افتاده و عکاس او را با دسته ای عکس باد میزند )

عکاس : الان حالت بهتر میشه ... آروم .

( عکاس رو به دختربچه ای در آنطرف ...)

عمو جان هم یه کم آب از سقاخانه می یاری ؟

( صحرا پیاله ای آب از سقاخانه می آورد )

بارک الله . حالا یواش یواش آب بپاش رو صورتش . اینجوری حالش جا می آد . یواش یواش بپاش ... من هم بادش میزنم ... بارک الله ...

( انوش چشمانش را آرام می گُشاید .)

 

(... نور میرود .)