نمایشنامه ی "حفره ی روباه"
حفره ی روباه
شخصیت ها : عباس فاتح
یونس آسا
هر دو چهل و چند ساله اند
یکم ؛
عباس فاتح در میان انبوهی از تکه های پازلی بهم ریخته ، در حال جستجوست .
عباس فاتح : جنگ ... جیم ، نون ، گاف ... جنگ ؛ واژه ی عجیبیِ جنگ ، از اون دسته از کلماتیِ که وقتی بهشون بر می خوری توی ذهن بمبارانی از تصاویر بی وقفه آوار می شن ... اونجاست که در به در یه جای امن می شی اما انگاری ذهنِ آشفته ات آتش بسی نداره . مدام انفجارِ ، سیاهیِ ، تخریبِ ... امروز جنگ یه جور علمِ ؛ روانشناسی داره ، جامعه شناسی ، اقتصاد ... هِه ، انگاری یه موجود زنده ست ، موجودی هزار ساله ، خزنده ی سیری ناپذیری که تا وقتی حیات باشه مرگ نداره . یه خارشِ خفیفِ پشت پلک یک سرباز وقتی مگسک اسلحه ش نشسته رو کله ی دشمن .
دوم ؛
آسایشگاه . یونس آسا وهم زده و رها ، خیره ی جایی دور ، حضور عباس فاتح را به هیچ گرفته است در این میان آنچه بیش از همه چشم را می کشد ، پره های هواکش است که در انتها بی رحمانه فضا را بُرش می زنند .
عباس فاتح : شنبه ها همیشه یه جوری ان ، سِمِجن ، بی تحرک ... اینجا که زیاد بهتون سخت نگذشته ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : ما سعی کردیم بهترین شرایط رو فراهم کنیم ؛ نورِ کم ، هوای استاندارد و سکوتِ کافی .
یونس آسا : ...
عباس فاتح : من خیلی تمایل دارم بلاخره از یه جایی شروع کنیم ...
یونس آسا : ...
عباس فاتح : ... یه تصویر .
یونس آسا : ...
عباس فاتح : خاطره ی قدیمی چطوره ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : شما حرفای زیادی برای گفتن دارین و من هم برای گوش کردن اومدم . به من اعتماد ندارین ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : اعتماد از اون چیزایی که باید تقسیمش کرد البته به تساوی . من به شما اعتماد بکنم ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : البته باید حرف زد وگرنه راهی باز نمی شه .
یونس آسا : ...
عباس فاتح : تو یه اتاق دو نفر آدم چاره ای به جز حرف زدن ندارن ...
یونس آسا : ...
عباس فاتح : شاید با حرف زدن درداتون سبک بشن ، اجباری به تحمل این همه فشار نیست . موافقین ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : کلمات گاهی معجزه می کنن و درست اونوقتی که خودتو می سپاری به موجِ اعجازِ کلام احساس خنکی می کنی .
یونس آسا : ...
عباس فاتح : ( آوایی را زیر لب زمزمه می کند ) بوم بوم بوم ، بوم بوم ... بوم بوم بوم ، بوم بوم ، ...
یونس آسا : ...
عباس فاتح : ( می خندد ) اشکالی نداره ما زمان زیاد داریم آقای آسا .
یونس آسا : ...
عباس فاتح : گفتم که شنبه ها همیشه یه جوری ان ، سمجن . از شنبه ها چیزی در نمی آد . تنهاتون می ذارم ، کاری داشتین خبرم کنین .
سوم ؛
اتاق کار فاتح ، عباس با وسواس بسیار ضبط صوت را راه می اندازد . گویی در اصراری غریب سعی بر آن دارد تا همه چیز را به ثبت برساند .
عباس فاتح : یک خلبان ؛ یونسِ آسا . شماره ی شناسایی 675066 . خلبانِ آزاده ... اسارت در عملیات پروازی – اطلاعاتی ؛ پروژه ی عکاسی منطقه ای از خاک عراق ... تاریخ اسارت مرداد 67 ؛ دقیقن مصادف با ظهر عاشورای سال 67 . اما منطقی نیست . ( با خودش ) عباس ! این بازیِ ذهنِ ... یونس آسا . متولد خرداد 1344 ؛ همزمان با ظهر عاشورای سال 44 ... هه آره خودشه ، همینجاست که ذهن شروع به بازی می کنه ، یه بازیِ عجیب مالیخولیایی . این جریان ظهر عاشورا یه تصادف تو زندگیِ یونسِ ، یه تصادف تاریخی که به تهاجمی توهم زا تبدیل شده ، یه توهم دامنه دار با نقطه مهمی از تاریخ به اسم ظهر عاشورا ... به اونچه خودش گفته نمی شه اعتماد کرد . اون یه پرواز فوقِ سری اطلاعاتی داشته ، یه شناسایی ویژه از منطقه . دوربین هواپیما حاوی اطلاعات با ارزشی بوده که می تونسته سرنوشت مقطعی از جنگ رو تغییر بده ... اما دوربینی نیست . و این شروع ماجراست ؛ دوربین مفقوده و از همه مهمتر اصلن هواپیمایی در کار نیست ... با من حرف بزن ، یونس آسا چی تو سَرته ؟
چهارم ؛
آسایشگاه ، کج نوری غریب یونس را در بر دارد عباس فاتح همراه پوشه ای قطور او را محاصره کرده است .
عباس فاتح : دیروز داشتم یه مقاله در مورد تکنولوژی می خوندم ...
یونس آسا ...
عباس فاتح : می دونستی ؟ جنگ رابطه ی تنگاتنگی با تکنولوژی داره . مثلن ماهواره ها.
یونس آسا : ...
عباس فاتح : امروز دیگه از طریق ماهواره ها به راحتی می شه نفوذ کرد . می تونی یه شهرو کالبد شکافی کنی ؛ درست مثل یه جراح چیره دست ، دست به کار می شی تیغ رو بر می داری و می بُری ، واردِ جزییات می شی . خیابونها ، کوچه ها ، خونه ها ... هیچ کسی اهمیت نداره ، هیچ کس امنیت نداره ... امنیت چیه ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : تو جلوی مانیتور نشستی و امواج ماهواره تا انتهای خونه ها ی مردم رو برات می گرده . براشون امن می کنه . امنیت از طریق امواج ، و البته تهدید ... یه جورایی مسخره ست ، نه ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : یونس ؟ تو این شرایط جنگ چیه ؟ چطوریه ؟
یونس اسا : ...
عباس فاتح : هولناکِ ... یه روز صبح که پنجره ی خونتو باز می کنی و می خوای یه نفس عمیق بکشی قاطیِ هوای صبح امواج وارد ریه هات می شن . تو خونت جریان پیدا می کنن ، با هر پمپاژ قلبت ، جاری می شن تو رگات و سُر می خورن تو مغزت . امواج حالا تو مغزِ تو رسوخ کردن . ما بین لایه های خاکستری ... فکرشو بکن ...
یونس آسا : ...
عباس فاتح : تو حتا نمی تونی فکر کنی . کافیه شروع کنی به فکر کردن ، امواج ماهواره تمامشون رو دریافت می کنن و با خودشون می کشن و می برن ... نظرت چیه ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : خودتم دیگه برای خودت امن نیستی . اونجاست که می فهمی امنیت معنایی نمی ده ... تئوریِ مسخره ای به نظر می آد اما این یعنی جنگ ، جنگ امروز . تو آشنایی مگه نه ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : تکنولوژی مثل خنجر به راحتی از پشت فرود می آد . جنگ دیگه مبارزه ی رو در رو نیست . می دونی معناش چیه ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : یعنی توجیه اقتصادیِ جنگ . یعنی برتری نیرو . کاری که بیست سالِ پیش بهش خیلی نیاز داشتیم . می دونستی ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : دست بردار یونس آسا . نگو که نمی دونی هزینه ی هشت سال جنگ ، اونم تحمیلی ، چقدر می شه ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : برای امروز کافیه ، تو این سکوت فرصت برا فکر کردن زیاده .
یونس آسا : ...
عباس فاتح : به 20 سال پیش ، به آخرین پرواز ... فکر کن ... تصاویر هجوم می آرن ...
یونس آسا : ...
عباس فاتح : گفتم شاید بخوای بدونی من فاتح هستم . عباس فاتح .
پنجم ؛
شب ؛ یونس پریشان ، گویی خواب آشفته می بیند . عباس فاتح در سایه روشن انتها خیره ی اوست .
یونس آسا : عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ، عباس ...
ششم ؛
عباس فاتح در اتاق کار ، رو به ضبط صوت ...
عباس فاتح : فناوری اطلاعات ، عملیات روانی ، جنگ اطلاعاتی ، بیوتکنولوژی ... تهدیدات نرم ، سایبری ... تهدید امروز از طریق فناوری اطلاعات و برتری داشتن در تکنولوژیِ ... عباس فاتح . مدرس جنگ نوین . پدافندِ غیر عامل ... دانشکده ی جنگ ... دانشجوهایی که می خوان جنگ یاد بگیرن . دیگه مهم نیست سیبل هدفو 100 بزنی مهم اینه که تکنولوژی رو بلد باشی ؛ اطلاعات بدست بیاری ... آخی ، خسته شدی عباس خان . چیزی که خسته ت کرده 30 ساعت تدریس در هفته نیست ... یونس آساست که آسایشت رو برده ... اما تو عاشق پیدا کردن قطعه های مجهولی . این کیفت رو کوک می کنه ... بگرد ، بگرد ، بگرد ... دیشب یه سئوال عجیب تو ایمیلم پیدا کردم ؛ سئوال یه دانشجو از مدرس جنگ ... با اینهمه توجیه تکنولوژیک جنگ و ضرورت آن ، تاثیر قیام حسین و جنگ با یزید بر فضای جنگ ایران و عراق چگونه تفسیر می شود ؟! آیا عاشورایی دیگر تکرار نشده است ؟! ... پایینش امضا کرده بود ؛ حربن یزید ریاحی ... تصور مکالمه ی اینترنتی اونم با حر ، تصور خنده داریِ ، شایم وحشتناک ... جوابشو ندادم . امروز یادم رفت برم نمایشگاه ، یه هفت روزی فرصت دارم ... یونس آسا تمرکزم رو از بین برده ... نمایشگاه رو نباید از دست بدم ... شاید فرصت آخر باشه .
هفتم ؛
آسایشگاه .
یونس آسا : من می خوام اون پنجره ی اونجا ، اون بالا بالایی رو به بیرون باز باشه ...
عباس فاتح : درود بر یونس نبی ، بلاخره از شکم نهنگ سکوت زدی بیرون آسا .
یونس آسا : یونس پیامبر خاطی بود . بواسطه ی همون اسیر سکوت و سیاهی شد .
عباس فاتح : نهایتن آمرزیده شد . درست اونجایی که فهمید خطا کرده ، سعی کرد جبران کنه ...
یونس آسا : چله نشست . تو سکوت و سکون و سیاهی ؛ سیال تو دل ماهی ، تو دل دریا ...
عباس فاتح : مهم اینه که آدم اشتباهشو پاک کنه ... لکه ی سیاه ... پاک کنه .
یونس آسا : یونس تنهایی بارشو به دوش کشید .
عباس فاتح : خودش خواست تنها باشه .
یونس آسا : اما تنها نبود . تو انتهای تاریکیِ دریا خدا باهاش بود .
عباس فاتح : آمین ... بگذریم ، کاری داشتی ؟
یونس آسا : ها ؟! ... نمی دونم .
عباس فاتح : چیزی یادت اومده ؟
یونس آسا : اوهوم ... یه چیزی .
عباس فاتح : خب بگو ... عالیه .
یونس آسا : پنجره !
عباس فاتح : پنجره چی ؟!
یونس آسا : اون پنجره ی بالا ... همونی که خیلی بالاست ... می خواستم بازش کنی .
عباس فاتح : اون پنجره ؟ ... باشه ... اما ... اما دستور پزشکِ ، می دونی که هوای این اتاق باید تحت کنترل باشه ، بخاطر مشکلات تنفسی ت .
یونس آسا : برای اون یه ذره اتفاقی نمی افته ...
عباس فاتح : می دونی من موظفم که ...
یونس آسا : عباس ؟ ازت خواهش می کنم .
عباس فاتح : ... ( می خندد ) بسیار خوب . فکر کنم بشه یه ذره رو زیر سبیلی رد کرد .
یونس آسا : ممنون . اینجوری خیلی خوب می شه .
عباس فاتح : آره خوب می شه . بهتره زیاد رو خودت فشار نیاری . تو تحت درمانی .
یونس آسا : فشار نمی آرم .
عباس فاتح : می خوام بدونی که این آسایشگاه بهترین جایی که در حال حاضر می تونی اونجا باشی . به خاطر امنیت تو ...
یونس آسا : امنیت ؟ ... امنیت یعنی چی آقای فاتح ؟
عباس فاتح : ... می گم اون پنجره رو برات باز کنن . فردا می بینمت .
هشتم ؛
اتاق کار فاتح .
عباس فاتح : بغداد شهر جادوییِ . تو قصه های قدیمی بغداد شهریِ با قصرهای گنبدی شکل سفید . پر از رمز و راز ، کوچه های تو در تو و دالونهای مخوف ... مخفیگاه های پُر هول که چهل دزد بغداد رو همراه گنجاشون تو دلشون پنهون کردن ... شهر قصه های عربی ، پُر از دیو و جن و پری ... تو یکی از همین قصرهای پُر شکوه عربی یه فرمانده ی جنگ ، فرض کن علی بابا ، از پله های پر پیچ و خم قصرش می ره به اعماق زمین . اونجا تو بطن خاک فرمانده علی بابای قصه ی ما یه اتاق پر از جادو داره یه اتاق که وسطش یه جام جهان نماست . شاید همون جام جهان نمایی که زمانی از آنِ جمشیدِ جم بود ... فرمانده جام رو تو دستاش می گیره و هرجا رو که می خواد به اراده می بینه . اونوقت فقط یه اشاره کافیه ... می گن صدام اتاق مخصوصی داشته که فقط خودش اجازه ی ورود داشته ، یه اتاق پر از مانیتورهای جهان نما ... یکی از فرمانده های ارشد اطلاعات عراق چند باری همراه صدام به اون اتاق می ره ... فرمانده ی ارشد اطلاعات از طریق مانیتور متصل به ماهواره های غول پیکر هر چی دلش می خواسته می دیده ، آرم سیمان قزوین روی پاکت های سیمان داخل پادگان تهران رو دیده ، حتا اسم سربازا رو از روی سینه شون می تونسته بخونه ... این یعنی جادوی جنگ . یعنی تهدید از طریق فناوری اطلاعات ، برتری تکنولوژی ( مکث ) باید به همه چیز شک کرد . حتا امکان جاسوس بودن یونس آسا ... و گرنه چه توجیه منطقی در برابر ناپدید شدن هواپیمای اطلاعاتی وجود داره ... بی صبرانه منتظرم در این مورد حرف بزنه ... امروز پیشرفت داشتیم . یونس آسا شروع به حرف زدن کرده ... امروز هم نتونستم برم ، شش روز دیگه از زمان نمایشگاه مونده ... باید ببینمش ... شاید بهانه ای بشه برای حرف زدن . باید با هم حرف بزنیم . سکوت بین ما یه جور فاصله است که داره روز به روز بیشتر می شه . باید به حرفش بیارم ...
نهم ؛
آسایشگاه . آسا و فاتح در کنار یکدیگر نشسته اند . عباس فاتح هر از چندی یادداشت بر می دارد .
یونس آسا : پدرم تو کارخونه ی نخریسی کار می کرد ؛ 40 سال تموم خروس خون زده بود بیرون و شب با واق واق سگا زُلفیِ درو انداخته بود . کارخونه ی نخریسی براش مهم ترین جا بود ، یه مکان مقدس . انگاری صدای چرخ دنده ی ماشین های نخریسی براش بهترین موسیقی دنیا بود ... همیشه یه فاصله ای باهاش داشتم ... نفهمیدم چرا . شایدم ازش می ترسیدم . بعدِ 4 دهه سگدو زدن وقتی حکم بازنشستگی شو دادن دستش باورش نشده بود . انگاری کلاف زندگیش بدجوری تو نخریسی گم شده بود ... قاطی کرده بود ، رفته بود رو پشت بوم شیروونی کارخونه و ساکت زانوهاشو بغل زده بود و بُغ کرده بود ... پایین غوغایی بود از چهارراه نخریسی آقاموخوب می دیدم که مثل یه کلاغ پیر زل زده بود به غروب آفتاب ، انگاری مسخ شده بود . یه نفس تا کارخونه رو دوییده بودم با تلفن گفته بودن آسا می خواد خودشو بکشه ... رفتم بالای بوم بلند نخریسی . بهش نزدیک شدم . ازش نمی ترسیدم . گفتم باید بریم خونه ؛ آروم دستمو گرفت و با هم رفتیم خونه . رو کُتش کلی نخ آویزون بود ... انگاری با یه قیچی تیز از ته گلوله ی نخ بریده بودنش ... نمی دونم یهویی سراغم اومد آخه مال خیلی وقت پیشِ ...
عباس فاتح : به یاد آوردن گذشته شجاعت می خواد .
یونس آسا : من هیچ وقت اون قدر شجاع نبودم ... اسم این یادآوری رو هم می ذارم سرریز ذهن .
عباس فاتح : ...
یونس آسا : من قبلن همه چی رو گفتم . چیز جدیدی ندارم آقای فاتح .
عباس فاتح : تو هر بازگشتی یه چیز جدید پیدا می شه .
یونس آسا : بستگی داره چطوری بری سراغش .
عباس فاتح : اون جوری که من می خوام .
یونس آسا : اونوقت می شه روایت تو ...
عباس فاتح : نه باز هم مال خود توِ ... منتها منطقی تر ...
یونس آسا : اینکه پدرم رفته بود رو شیروونی کارخونه نخریسی رو کدوم منطق می تونه توجیه کنه .
عباس فاتح : قطعن علم روانشناسی ... یونس ! همه ی آدمها خسته می شن ، این طبیعیه ...
یونس آسا : از من چی می خوای بشنوی ؟
عباس فاتح : اون هواپیما کجاست ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : حرف بزن یونس ... تو موقعیت جنگ اشتباه یه بخشی از وجود سربازه ...
یونس آسا : ...
عباس فاتح : الان دیگه بغدادی وجود نداره که بخوای بترسی ... اون اطلاعات ، اون هواپیما رو کدوم پایگاه فرود آوردی ؟ ... من یه اسم می خوام .
یونس آسا : ...
عباس فاتح : یالله مرد . این پرونده باید به جایی برسه ... تو یه هواپیما گم کردی و این چیز کمی نیست آسا .
یونس آسا : ... میون یه رودخونه فرود اومدم .
عباس فاتح : اسم ؟ نشونی ؟
یونس آسا : اونجا رود فرات بود .
عباس فاتح : ( مکث ؛ به ساعتش می نگرد ) امروز هم از دست دادم ... وای ... باید میرفتم نمایشگاه ... پُف ... لعنتی . من باید برم ... من دنبال یه جواب دیگه ام . برام پیداش کن ... راستی اون پنجره رو هم باز کردم .
دهم ؛
عباس با تردید گوشی تلفن را بر می دارد و سپس می گذارد ، قدم می زند و بعد ناگهانی به سمت تلفن
یورش می برد .
عباس فاتح : ... ( گوشی بدست ) الو ... باز هم مثل همیشه ... پیغامگیر . باشه ؛ پیغام می ذارم ... سلام . خوب می شد اگه با خودت حرف می زدم ... اما تو این چند روزه هر بار زنگ زدم رفته رو پیغام گیر ... چاره ای نیست . باید باهات صحبت می کردم ... مهشید ! ... مهشید ، من می خوام ، نمایشگاهت ، راستی ... یادم رفت ، تبریک می گم به خاطر نمایشگاهت ... می دونی ... از وقتی ترکم کردی خیلی فکر کردم ... به همه چیز ... به اون همه خاطره ای که با هم داشتیم ... 15 سال پیش یادت می آد ؛ اون روز برفی رو می خوام بگم ... همه جا سفیدِ سفید بود و ما اولین نفرایی بودیم که رد پاهامون می افتاد رو برفا ... ما همینجور راه می رفتیم . یادم نمونده چی گفتیم ... حالا که بهش فکر می کنم می بینم بهترین روز زندگیم همون روز بوده ... مهشید من اون روز واقعن احساس خوشبختی کردم ... اون روز بهت نگفتم چون نمی دونستم خوشبختی چیه ... اما الان ... چی می گم ... داشتم می گفتم ؛ می خوام بیام نمایشگاه ، می خوام وقتی منو می بینی ... وقتی منو می بینی ... مهشید می دونم مسخره ست . اما می خوام وقتی منو می بینی ( مکث ) مسخره است . فراموشش کن . کاش می شد با خودت حرف بزنم . اینجوری تمام حسی که تو صدات داری تو پیغام گیر لعنتی گم می شه ... می یام . می یام گالری . به امید دیدار .
یازدهم ؛
آسایشگاه . نیمه شب ، نوری کم جان یونس را بی پناه در سه کنج نگه داشته است ...
یونس آسا : ( هراسان فریاد بر می آورد ) نه ! کمک ! کمک ! ... عباس ! ... کمک ، کمک ! ... عباس !
عباس فاتح : چی شده ؟!
یونس آسا : باید کمک کنی . اونجا . زود باش ...
عباس فاتح : اونجا چی شده ؟
یونس آسا : یهویی اومد تو . اون بالا ؛ زود باش ...
عباس فاتح : آروم باش یونس . آروم .
یونس آسا : اومد و گیر کرد به پره ها ، تقصیر منه ...
عباس فاتح : خیلی خوب . خیلی آروم تعریف کن .
یونس آسا : از پنجره اومد یه پرنده بود .
عباس فاتح : از پنجره اومد تو !
یونس آسا : آره از پنجره اومد تو . اما گیر کرد . گیر کرد به پره های هواکش .
عباس فاتح : کجا افتاد ؟
یونس آسا : نمی دونم ، خیلی سریع بود . یه جوری جیغ زد ...
عباس فاتح : اما اون بالا که خبری نیست !
یونس آسا : خودم دیدم . اون بالا روی پره هاست ...
عباس فاتح : اما پره ها سالمن بدون هیچ رد خونی ...
یونس آسا : ...
عباس فاتح : شاید خیالاتی شدی ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : مهم نیست . تو خسته ای . ذهنت خسته است .
یونس آسا : پرهاش نارنجی بودن ، نارنجی و بلند ... چرخید . لای پره ها . جیغ می زد . بلندِ بلند جیغ می زد .
عباس فاتح : باشه . می دونم . اما دیگه الان نیست . فکرشو نکن .
یونس آسا : فکرشو نمی کنم .
عباس فاتح : چشاتو ببند و به چیزای خوب فکر کن .
یونس آسا : عباس ؟
عباس فاتح : بگو ؟
یونس آسا : می شه اون پنجره رو ببندی .
عباس فاتح : باشه می بندم .
یونس آسا : عباس ؟
عباس فاتح : بله ؟
یونس آسا : خوش به حالت که اسمت عباسِ ؟
عباس فاتح : ممنون .
یونس آسا : بهت نگفته بودم . من دیدمش .
عباس فاتح : اون پرنده دیگه اینجا نیست .
یونس آسا : عباسو می گم . دیدمش . لب فرات بود ... به من زل زده بود ...
دوازدهم ؛
بیرون ، جایی دور صدای دسته ای عزادار از خیابان به گوش می رسد . و از آن همه ، گُرمب گرمبِ گُم و گنگ طبل .
یونس با احتیاط و وسواس بسیار ، بیرون را می پاید .
سپس با عجله خود را به بالا می رساند ، نزدیک هواکش .
اطراف آن را امتحان می کند و بعد چند ضربه ی آرام و به تناوب محکم بدان می زند . چند لحظه ای خیره به هواکش می ماند . دستش را نزدیک پره های آن می برد انگار می خواهد دستش را در میان پره های فلزی فرو ببرد . ناگهان دستش را عقب می کشد . فرو خورده و مایوس در خود فرو می رود .
می نشیند .
می ترسد .
با کف دستانش گوشهایش را محکم فشار می دهد .
اوجِ موجِ عزادار که در سوگِ عباس (ع) زنجیر می زنند و بر طبل می کوبند .
پیاپی و پُر شور ، طبل می گرید .
سیزدهم ؛
آسایشگاه .
عباس فاتح : جنگ نرم در مقابل جنگ سخت ؛ تئوری دوران معاصر ... و از همه مهم تر عملیات روانی .
یونس آسا : اونوقت این وسط تکلیف نیروی انسانی چی می شه ؟
عباس فاتح : ازدیاد نیروی انسانی یعنی هزینه . هزینه هم یعنی فاکتور منفی .
یونس آسا : پس سرباز تعیین کننده نیست ؟
عباس فاتح : ارتش امروز ، ارتش مجازیِ . ارتشی که توش سربازاش هزینه ی جانی و مالی ندارن . خستگی نمی شناسن و از همه مهم تر با هوشن .
یونس آسا : سربازی که پوتین پاشو نزنه سرباز نیست ، سربازی که دم صبح از سرما سگ لرز نزنه سرباز نیست ، سربازی که موقع عملیات فریاد نزنه سرباز نیست ...
عباس فاتح : ماهیت جنگ فرق کرده یونس ... دیگه از اردوکشی و توپ و تانک خبری نیست . چه بخوایم و چه نخوایم ، جنگِ نخبه هاست .
یونس آسا : پس تکلیف اون آدمایی که تو خط مقدم بودن چی می شه ؟ اونایی که جنگیدن ، زخم خوردن ، مردن ...
عباس فاتح : شهید شدن .
یونس آسا : شهادت دادن به چی ؟ نمودارهای اقتصادی تو رفتار اونا تاثیری نداشت . من از نزدیک دیدمشون ... وقت عملیات چشاشون یه جوری بود .
عباس فاتح : عالیه ... پس می تونیم بریم سر اصل مطلب .
یونس آسا : اصل مطلب خیلی وقته فراموش شده ...
عباس فاتح : من نماینده ی سازمان های فرهنگی نیستم . اینو بدون . من اومدم برای کشف حقیقت .
یونس آسا : دروغی نگفتم .
عباس فاتح : معلوم می شه ... تو یه پرواز اطلاعاتی داشتی یه پروژه ی عکاسی منطقه ای از خاک عراق . درسته ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : ... ببین من درک می کنم یه جوون 23 ساله تو اولین پرواز مهم زندگیش ... اون هم تو همچین عملیات مهمی ... ضریب اشتباه ناخودآگاه می ره بالا ...
یونس آسا : ...
عباس فاتح : قرار بود اول موقعیت منطقه بوسیله ی دوربینهای مجهز هواپیمای تو بررسی بشن و بعد یک عملیات گسترده . می دونی این یعنی چی ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : یعنی تجهیز نیرو . یعنی صرف هزینه و مکان و زمان و عمر هزاران نفر ... سرنخ همه چیز به اطلاعات دوربین هواپیما وصل می شده ؛ جناب خلبان .
یونس آسا : ...
عباس فاتح : دست بردار آسا تو دیگه اون یونس 23 ساله ی احساساتی نیستی ؛ یه مرد چهل و چند ساله ای و این کافیه برای گفتن حقیقت .
یونس آسا : ...
عباس فاتح : تو این بازی رفتن تو قلعه ی سکوت استراتژی خوبی نیست ... باشه ... اِل ، من عاشق حرکت اسبم . سریع و ناگهانی می زنی تو صف دشمن . مثل کاری که تو پرواز آخرت کردی ... اما گفته هات بعد از مرز عراق چهار چرخش می لنگه ... به علت نقص فنی هواپیما خلبان مجبور به فرود فوری گشته است ... بعد از فرود ، یونس آسا در حالی که بیهوش بوده است توسط نیروهای دشمن به اسارت گرفته می شود . همش همینه ؟
یونس آسا : ...
عباس فاتح : یه نظریه ی دیگه هم ممکنه باشه . یونس آسا ترسیده . خودش و اطلاعات رو تسلیم دشمن کرده ، یا به زبان ساده تر جاسوسی در جنگ ... تو تاریخ مدل زیاد داریم . می دونی چی باعث می شه لجم در بیاد ؛ اینکه دست گذاشتی رو احساسات جمعی یه ملت و قصه ای رو بافتی که اگه تموم ماشینهای ریسندگی کارخونه ی نخریسی بابات هم بریسنش . باز هم نخ کم می یارن ... یونس این بازیِ ذهنی ، اینکه عاشورا تو زندگی تو تکرار شده یه تصویرِ . تصور روان آشفته ست ... تو جغرافیایی که هواپیما رو نشوندی و فشار کاری که روت بوده تمام اونچه که اتفاق افتاده قابل تحلیله ... بهت قول می دم مجهزترین آسایشگاه روانی بستری ت کنن . تو نیاز به استراحت داری . همین فردا می تونی بری ... اما قبل از اون باید به سئوالم جواب بدی . اون هواپیما رو چه کار کردی ؟ الان کجاست ؟
یونس آسا : ... می شه اون چراغو خاموش کنی ؟ می خوام بخوابم .
چهاردهم ؛
اتاق کار فاتح در آشفتگی کامل چشم را می زند ، در میان انبوه یادداشت ها ، عباس سر بر می آورد.
عباس فاتح : حفره ی روباه ؛ جان پناه و یا سنگریست که در برابر موج انفجار امن ترین مخفیگاه می باشد . حفره ی روباه ... بشر اصول ابتدایی جنگ رو از حیوانات یاد گرفته ... اینکه چطور حمله کنه ، کمین کنه و یا فرار کنه ... جنگ همه جا هست ، همیشه . این تویی که باید تاکتیک جنگ رو بلد باشی . مهم اینه که وقت انفجار سریع روی زمین خیز برداری . دنبال حفره ی روباه بگردی ... وگرنه موج انفجار استخوناتو پودر می کنه ... باز هم یه ایمیل دیگه ؛ در جنگی که اعتقادات حرف اول رو می زنه سیستم نوین جنگ نامنظم چه جایگاهی داره ؟ آیا افراد امام حسین هم در برابر سپاه یزید دست به آرایشی جنگی زده اند ؟ طبق کدام توجیه نظامی عباس یک تنه به سپاه دشمن زده است ؟ ... امضا ؛ حربن یزید ریاحی ... خودم که دانشجو بودم کم استادامو دست نمی نداختم ، ذات دانشجو بودن یعنی اعتراض یعنی هنجار شکن ... یه پیراهن سفید خریدم با یقه ی مُد روز . کت و شلوار مشکیمم دادم خشکشویی . می خوام خیلی رسمی باشم . فردا می رم نمایشگاه مهشید . هرچند که مهشید از رسمی لباس پوشیدنم خوشش نمی آد . اما می خوام حتمن اینجوری باشه . می خوام تمام تلاشمو بکنم .
پانزدهم ؛
آسایشگاه.عباس فاتح فرو خورده در صندلی فرو رفته ، چهره ی سردش از میان کت وشلوامشکی اش حالتی بی روح و تنها به او می دهد . یونس آسا با هیجانی فرو خورده صحنه را بی قرار قدم می زند .
یونس آسا : ... من تصمیم گرفتم همه چیزو برات بگم . همونجوری که اتفاق افتاد .
عباس فاتح : ...
یونس آسا : برای همین گفتم که بیای . شاید عجیب به نظر برسه ... می شنوی که ، نه ؟
عباس فاتح : ...
یونس آسا : هیچی نگو فقط گوش کن ... خیلی وقتتو نمی گیرم . سریع می گم .
عباس فاتح : ...
یونس آسا : اونروز همه چی مثل همیشه بود ... استرس نداشتم ، برام عجیب بود . با اینکه اولین پرواز مهمم بود اما یه طور یخی خونسرد بودم . از مرز رد شدم باید با دقت و سرعت از جاهای تعیین شده عکس می گرفتم و بر می گشتم ... اینا رو قبلن گفتم ...
عباس فاتح : ...
یونس آسا : از رو نقشه می رفتم جلو ...یهویی احساس کردم یه جای کار ایراد داره ... بالای یه دشت وسیع بودم تا چشم کار می کرد بیابون بود ... هواپیما شروع کرد به لرزیدن . بعد منحرف شد سمت راست . یه نیروی عجیب داشت منو با خودش می برد ... پایینو نگاه کردم . یه خط آبی جلو روم بود . اون پایین همراه من یه گله اسب می تاخت . من بالا بودم و اسبا اون پایین ... از دستگاه گیرنده ی هواپیما صداهای عجیبی می اومد ، صدای طبل بود ... انگار یه جای دور مدام رو طبل می کوبیدن ... داشتم سقوط می کردم . به هیچی فکر نمی کردم . حس عجیبی داشتم ، انگار زمان روی مدار خودش نبود . داشتم سقوط می کردم . از روی گله ی اسب گذشتم ... رو امتداد رودخونه داشتم سرازیر می شدم . اِجکت نکردم ... نمی دونم چرا . چشامو بستم . وقتی باز کردم هواپیما زیر آب بود داشت می رفت جلو درست مثل یه زیر دریایی ... همه جا آبی بود ... سقوط کرده بودم ... انگاری کنارم اون زیر آب یه گله اسب داشتن می تاختن ، همراه من ... یهو وایستادم ، من زیر آب بودم اسبا ازم رد شدن ، گرد و خاک پاشون شده بود یه عالمه حبابهای ریز و درشت بعد همه جا آروم شد . یه حس قدیمی اومد سراغم ... وقتی تو آسمون پرواز می کردم چشامو که می دوختم به جلو احساس می کردم یه آبیِ بی انتها جلو رومِ . اونوقت نفسم تنگ می شد . دلم شور می زد . اونهمه بزرگی و منی که داشتم تو اون عظمت هضم می شدم ... دستم بی اختیار می رفت سمت اِجکت ... اما نمی زدم ... اینبار زدم . اجکت کردم زیر آب ... با فشار پرتاب شدم ... انگار یکی لب رودخونه داشت دستمو می کشید بالا ... نفسمو حبس کردم وقتی به خودم اومدم لب ساحل یه وری افتاده بودم ... چشامو باز کردم ... یکی بالا سرم بود ... نگاش کردم ... بهم لبخند زد ... چشاشو دیدم ... یه جوری بودن . انگاری وسط ابرا بودم ، یه مرد بلند قد بود با دستار سبز بلند عربی ... بهم لبخند زد ... لبام باز نمی شد ... دستشو فرو برد تو آب یه مشت آب ریخت تو دهنم ... چقدر گوارا بود ... هیچی نمی تونستم بگم . یهو آسمون تیره شد ... اون بالا پر از تیر بود مثل یه لشکر ملخ دَلنگونِ هوا بودن ... نگاش کردم ... نگام کرد ، منو تو پناهش گرفت ... خودش تیر باران شد . بلند شد تنش پر از تیر بود ، مشک آبش رو پر کرد . خودش نخورد ... چرخید ، سوار اسب سفید شد ، کنده شد و انگاری پرواز می کرد . دم و یال بلند اسب تو هوا چرخید ، رفت و قاطی ابرا شد ... چشام دوخته شده بود رو تن آسمون . اون مرد هم انگار تو آسمون می تاخت ... خواستم صداش کنم ... لبام صداش کردن ؛ عباس ... عباس ؟
عباس فاتح : ...
یونس آسا : خواستم برات بگم تا شنیده باشی ... مهم اینه که من دیدمش ... چشامو سیاهی گرفت باز که کردم تو اردوگاه عراقی ها بودم ... اون هواپیما بایستی همونجا اون زیر ... زیر فرات باشه ...
عباس فاتح : ...
یونس آسا : باور کن همش همین تو ذهنمِ ... البته می تونی باورم نکنی .
( سکوت )
عباس فاتح : من تمام تلاشمو کردم یونس ... هرچی که فکر می کردم خوبه ...
یونس آسا : می دونم .
عباس فاتح : نه تو نمی دونی ... مثل تیر خلاص می مونه . تو سرِ یه سرباز نیمه جون ... ( مکث ) امروز رفتم نمایشگاه ، نمایشگاهِ مهشید ... می دونی خیلی رسمی رفتم ؛ اون اصلن خوشش نمی یاد . اما رسمی رفتم ... با یه دسته گل سرخ ... یه نمایشگاه کاریکاتور بود با موضوع جنگ ... یه عالمه تابلو رو دیوار خورده بود ... تو همشون بود ... مسخره ست ... تو همشون بود ، تو همه ی تابلوها عباس فاتح بود ... شده بود سوژه ی تابلو با یه قیافه ی مسخره ی خنده دار ... خودمو کنترل کردم ... یونس خنده دار بود . شده بودم یه آدم مسخره تو تابلوهای چسبیده به دیوار ... دور و برمو نگاه کردم همه داشتن منو نگاه می کردن ، انگاری همه فهمیده بودن من همون آدم تو تابلو ام ... خودمو کنترل کردم ... شده بودم دلقک ، میون اون همه آدم که زیرزیرکی می خندیدند به من می خندیدن ... سعی کردم آروم باشم ... رسیدم جلوی یه تابلو خودمو دیدم رفته بودم تو یه حفره ی تاریک و سیاه ... اون زیر داشتم از ترس می لرزیدم ؛ آدما بالا سرم داشتن همدیگه رو می کشتن ... لرزیدم . دستام یخ شده بود ، نفسم تنگ ... مهشید رو دیدم ... خوشگل شده بود ... میون یه جمع وایستاده بود و داشت می خندید ... بعد متوجه من شد ، خنده از صورتش پرید . آدمای اطرافش به من پوزخند زدن ... مهشید به من زل زده بود ... اومد طرفم خودمو کترل کرده بودم ... مهشید منو مسخره ی همه ی تابلوهاش کرده بود ... سلام کردم ... گفت نباید می اومدم ... نفهمیدم چی شد یونس ، می لرزیدم ... دسته گل رو پرت کردم تو صورتش ، تابلو رو از جا کندم و کوبیدم رو زمین ... شکست ... همهمه شد ... تو شیشه های شکسته خودمو دیدم که هزار تیکه شدم ... قیافم خیلی مسخره بود ، مثل یه دلقک ... زدم زیر خنده ، بلندِ بلند ... انداختنم بیرون ... همه چی خراب شد ، مثل همیشه همه چی خراب شد .
یونس آسا : آروم باش ... تو سعیتو کردی عباس ... هیس !
عباس فاتح : مغلوب بودم . همیشه مغلوب بودم ... اون وقتا هم همینطوری بود . جلوش همیشه کم آوردم ... خواستم تلافی کنم . گذشته رو ... فکر کنم تلافی کردم ...
یونس آسا : هیچ وقت نفهمیدم تو این جور موقعیتا چی باید بگم ... جنگ فرصت ازدواج رو ازم گرفت ...
عباس فاتح : یونس ! ... بابات اون بالا ، رو شیروونی ... به چی فکر می کرد ...
شانزدهم ؛
کوبش طبل ؛
یونس آسا ماتِ رو به روست .
یونس آسا بلند می شود .
به دستانش خیره می شود .
خود را به هواکشِ بزرگ می رساند . پیچ های اطراف آن را باز می کند . هواکش را از جا می کند . پره های عظیم آن پر صدا می گردند و هوا را برش می زنند .
یونس هواکش را پایین می آورد .
حال پره های هواکش جلوی صورت خلبان را گرفته است .
صدای غرش مهیب موتور هواپیما .
یونس آسای خلبان پرواز می کند .
صدای هواپیما که در کوبش طبل گم می گردد .
سیاهی .
هفدهم ؛
وسایل اتاق کار در بسته بندی های مختلف گوشه و کنار پراکنده اند در میان این شلوغی عباس فاتح تلفن به دست راه می رود .
عباس فاتح : ... بله قربان ... جسد رو جهت تشریفات انتقال دادیم . بله قربان ... یونس آسا ... بله ، اطاعت ... بله شهید یونس آسا ... قربان ! یه درخواست داشتم می خواستم ، اگه امکانش باشه یه ماموریت جدید برم ... کربلا ... بله ، می خوام برم کربلا ... زیارت ! ... نمی دونم ، شاید ... البته یه تیم تجسس زیر آب هم لازم دارم ... می خوام خیالم راحت بشه . بایستی ته رودخونه فرات رو ببینم ... بله منتظر پیگیریتون هستم ... اوه نه قربان ، خودم حلش می کنم ، یه شکایت ساده ست ... زنم شاکیِ قربان . ممنون . فردا می رم دادگاه ... بله ( گویی نمی شنود . خیره شده است به بالا ؛ جایی که هواکش کنده شده است ) ... ب ب بله ... نه حواسم بود قربان ، یه آن احساس کردم یه پرنده اومد تو . یه پرنده با بالهای بلندِ نارنجی ... نه خوبم . ممنون . خداحافظ .
عباس فاتح گیج و ویجِ بالاست . گویی درون حفره ای تاریک خزیده ؛ ناگهان گوشهایش را با کف دستانش می گیرد . صدای کر کننده ی بال زدن پرنده ای که در نهایت به غرش هواپیمایی اوج گرفته می رسد .
حامد امان پور قرایی
مشهد ؛ خزان هشتادوهشت .