آنان كه گذشته را به خاطر نمی  آورند ، ...

        

           نويسنده: حامد امان پورقرایی

 

اشخاص بازی :            

                       خسرو ملك

                       مهشيد

                       مه لقاء

                       امير بيگ

                       سيد.

 

 يك.

پنج تصوير،تابلو،ازمه لقاء ديده ميشود.زنی با لباس و آرايش قجری(هر كدام از تابلوها دارای رنگی متفاوتند).مهشيد درميان صحنه ، بروی صندلی در نوری حفره ای.

مهشيد: (خنده ای طولانی و بدون وقفه. مكث .چند خنده منقطع. تبديل به لبخندی ساده. سكوت. خيره به روبه رو)

خوب...شايد باور كردنی نباشه ، تقريبن مثل تمام لحظات زندگی (شمرده میگوید)خواب، خيال، رويا...واقعيت وباز خواب،خيال وباز...خوب شايد باور كردنی نباشه.

من ؛ مهشيد . اون ؛ خسرو ، اون؟

تا حالا فكرشو كردی تمام لحظاتی كه خوشبخت بودی، تمام لحظاتی كه تو آرامش داشتی، منظورم يه جور آرامش خاص، آرامش روحی...همه اونها فقط يه خواب بوده، يه خواب طولانی،يه رويا كه داره حول مدار واقعيت ميگرده و درست وقتی كه از مدار خارج ميشه واقعيت پيدا ميكنه و اون وقت تو میمونی و یه لبخند كه خشكیده رو لبات، یه لبخند ته مونده یه قهقهه طولانی ... خوب ، شاید باور كردنی نباشه،

من؛ مهشید . اون؟ اون؛ خسرو.

(سایه مردی كه خودش را حلق آویز میكند).

آویزون از یه طناب حقیقی و ُمعلق تو هوای خیال . اون هيچوقت از مرگ پدرش ناراحت نشد ... عمه مه لقاء اينو ميدونست . ميگفت : پدرشو ديده كه ميون آسمون و زمين تاب ميخورده ... اون از پدرش ميترسيد . هيچكس نفهميد چرا خودشو كشت ؟ فقط عمه مه لقاء ميدونست ... و هيچوقت نگفت ؛ شايدم كسي ازش نپرسيد .

خسرو ؟! چرا چشات ديگه نميخندن ؟

(نور به سرعت میرود). 

                                                                             

دو.

(نور مهتاب بر صحنه حاكم است. دیوارها از اطراف به صورت زاویه دار به قاب انتها میرسد.در چهار چوب قاب زنی(مه لقاء) با لباس وآرایش قجری در حالی كه چوب سیگار به دست دارد خیره به رو به روست، لبخندی محو بروی لبان دارد. صدای لالائی و یا شاید دعا. در این میان صدای خنده ای بچه گانه بصورت برجسته نمایان است. پرده حریر بلندی از دیوار سمت راست آویزان است و مدام بوسیله باد جا به جا میشود. زن در پرده حریر هر از چندی محو میشود. دختر بچه ای در جلو سرگرم بازی با تیله های رنگی میباشد، گوئی تكه ای نور سپید سپید...

همه چیز در سیاهی  فرو میرود، ناگهان صدای زنگ تلفن، نور پاشیده میشود؛ اتاقی با دیوارهای شیری رنگ ، در انتها قابی بزرگ كه شمایل زنی قدیمی را محاصره كرده است(مه لقاء). صدای آوازی قدیمی(صدای یه زن) شبیه به لالائی. پرده حریر و دیگر وسائل. خسرو با سنگینی سر از روی میز بر میدارد به تلفن نگاه میكند، تلفن همچنان زنگ میخورد، پیرمردی(سید) با عجله خود را به اتاق میرساند. سید همراه با خروسی وارد میشود، نفس نفس زنان تلفن را بر میدارد خروس میخواهد از دست سید فرار كند).

سید: قطع كرد...

(سید خروس را محكم میچسبد)

د كجا میخوای بری آروم باش تخم جن، نمیدونید آقا تموم ده رو بیچاره كرده همی دیروز، دیروز میخواست بزنه چش و چال قاسم قهوه چی رو در بیاره، خدا رحم كرد.                                                   

(آهسته) با همه مرغها هم رابطه داره بی شرم ، شده خروس جنگی ، اجل معلق لاا...الاا... (دستش را از پهلو گاز ميگيرد ، وردی ميخواند و فوت ميكند)

(خسرو بی توجه سيگاری ميگيراند)                                                         

سيد : چيزی لازم نداريد؟ ... (به سمت پرده ميرود ميخواهد پرده را پس بزند ، خسرو با حركت دست مانع ميشود) آفتابه ، گفتم شايد بخواين ... اتاق خواب رو براتون آماده كردم ، ملحفه های تميز رو گذاشتم تو كمد ، حمام رو هم ...

خسرو : آرامش !؟ اينجا آرامش داره ؟

سيد : پدرتون خدا بيامرز به واسطه بی سر و صدا بودنش بود كه اينجا رو دوست داشت ... خدا رحمتش كنه عمرش وفا نكرد ، خدا بيامرز آ...

خسرو : تو مطمئنی ؟

سيد : چی ؟ چی رو ؟!

خسرو : گفتی بيرون آفتابه ؟

سيد : ... (درمانده و گيج)

خسرو : پدرم آدم خوبی بود ؟

سيد : مرد بود يه آقای به غايت ...

خسرو : ولی مادرم رو كتك ميزد .

سيد : هيچوقت يادم نميشه اون سال شكوفه گيلاس كه شما بچه بودين ، اين قدری (ميخندد) خاطرتونه ؟ آی دنبال مرغ و خروسا ميكردين چوب به اونجای مرغا ميكردين ياد اومد ؟ شما يه عالمه تيله رنگی داشتين تيله های شيشه ای ، چه عشقی ميكردين ، آی آی عمر آدم ميگذره ها ... شما خيلي شباهت آقا رو ميدين ، وقتي شما رو ميبينم انگار خودِ خود آقا زنده شده ... جل الخالق ...

خسرو : ميتونی بری ... (سيد ميخواهد حرفی بزند)            

كار داشتم صدات ميزنم ... راستی من صبحی انگاری صدای خنده يه بچه ميشنيدم ... فكر كنم از توی باغ بود .

سيد : مطمئنيد آقا ؟

خسرو : نميدونم ، صدای خنده بود و يه لحظه هم يه نفرو ميون درختها ديدم ... يه دختر بچه رو ...                                                                                 

سيد : ولی اين اطراف بچه ای نيست فقط نوهء بی بی سرايدار باغ پائين كه اونم طفلی بيچاره لاا...الاا...

خسرو : چی ؟!

سيد : حيوونی عقب مونده ست نميتونه راه بره .

(صدای مهشيد از بيرون) سيد؟ ... سيد؟ ... كجايي؟

سيد : خانوم ، مهشيد خانوم . (خارج ميشود)

(صدای تصنيف قديمی همچنان به گوش ميرسد ، صدای مهشيد و سيد از بيرون)

صدای مهشيد : آقا خو نه اس ؟ چرا تلفن رو جواب نميده ؟ گفتی خونه اس ؟

صدای سيد : بعله ، بعله خانوم .

صدای مهشيد : ببين سيد عجله كنی ها ؟

صدای سيد : چشم خانوم .

(مهشيد وارد ميشود  او همانند زن نقاشی شده درون قاب ميباشد (مه لقاء) ، گوئی مسافتی را به سختی آمده ، عصبانی خيره به خسرو مي ماند ، بغض ميكند)

مهشيد : ماه پيشم كه ديدمت با همين پيرهن بودي ...

خسرو : خب كه چي؟

مهشيد : هيچي ؛ چند دست لباس تميز برات آوردم .

خسرو : مگه نگفتم اينجا نيا .

مهشيد : اگه تو ميتوني چشاتو رو هم بذاري و خيال كني مهشيدي وجود نداره ... تو منو فراموش كردي؟ با توام خسرو ... من ديگه نميتونم اينجوري ادامه بدم ؛ خسته ام كردی خسرو ديگه حوصله ندارم ، هيچ جوری ، بريدم ، بريدم ميفهمی ؟ نه ، تو نميفهمی اگه ميفهميدی وضعمون يه جور ديگه بود ، اگه تو اون كله ت ميرفت كه منم هستم ، منم آدمم خوب بود ولی نميره ، تو ديگه مثل اون وقتها نيستی ، ببين زندگی مون رو چه كار كردی ؟ اين ديگه اسمش زندگی نيست عذاب ،                        ديگه نميتونم خسرو ، ( خسرو موسيقی را قطع ميكند) آقای خسرو ملك ، پسر عمهء عزيز ديگه نميتونم ادامه بدم ، بهتره همه چيز تموم بشه ، قبل از اينكه كاری دست خودم بدم ، (ميگريد) داشتم خسرو داشتم ، ولی ديگه دوست ندارم دوست ندارم ، دوست ندارم ... مامان ديروز زنگ زد كلی با هم جر و بحث داشتيم ميخواست متقاعدم كه ميتونيم ولی من گفتم ، گفتم كه بريدم ، بابا باهام حرف نزد ... (مهشيد به سختی ميگريد)

خسرو : سيد ! سيد !

مهشيد : نيست رفته وسايل منو از ماشين بياره ، سر پيچ پائينی ، باغ قديمی ، ماشين خراب شد هر چی زنگ زدم كسی تلفن رو جواب نداد ... ماشين رو گذاشتم اومدم .

(مهشيد در تمام مدت ميگريد ، خسرو بيرون ميرود- می آيد همراه با ليوان آب ، مهشيد كه خيره به تابلوی نقاشی ست حالا متوجه كت خسرو ميشود)

مهشيد : دكمه كتت كنده شده ( با گريه ) بيا اينجا بدوزمش ( خسرو كنار او ميايستد كلافه است . مهشيد در حال دوختن دكمه ) الهی نور به قبرت بباره عمه ، ديشب خوابشو ميديدم ، مثل هميشه بود خوشگل ، داشت ميخنديد ، به چی ؟ نميدونم ! تو ميدونی ؟

خسرو : وقتي مي يومدي كسی دنبالت نيومد ؟

مهشيد : ( پوزخند ميزند ) هيچوقت نميشه با تو جدي صحبت كرد ... هيچوقت نميفهمي ( نخ را با دندان ميكند )

خسرو : ببين باز شروع نكن ، باز دومرتبه وارد مسائل روانشناسانه احمقانه ت نشو .

مهشيد : متاسفم برات .

خسرو : تو نبايد ميومدی اينجا .

مهشيد : تو ميترسی هه ميترسی .

خسرو : اشتباه بود نبايد بهت ميگفتم كه كجام .

(مكث)

مهشيد : مامان گفت بيام پهلوت شايد وضع يه كمی تغيير كنه ، چه ميدونم بهتر بشه ، گفت شايد بودن من اينجا هم برای من خوب باشه هم برای تو ، خودمم فكر كردم اينجوری بهتره ، مثل اون قديما ، اينجا .

خسرو : ببين عزيز من ؛ تو بايد موقعيت منو درك كنی ... ما برای دعوا وقت زياد داريم مهشيد : چقدر شبيه اون موقع ها شدی ، چشات ، بذار چشات رو ببينم ، هنوز هم ميخندن ؟ مثل اون موقع ها كه بی خيال همه چيز بوديم . ميون درختهای باغ خودمون رو گم ميكرديم تا ... خسرو ؟ چرا چشات ديگه نميخندن ؟

خسرو : من تو بد مخمصه ای گير كردم .

مهشيد : يعني چي ميشه خسرو ؟ ميري زندون ؟ ببين من نميدونم چه كار بايد كرد ولي حتما ميشه يه كارايي كرد ... ميخواي با بابا مشورت كنيم ؟

خسرو : نه ، بايد خودم حلش كنم ، تو سرم خيلي چيزاست ... بايد فكر كنم ؛ اينجا .

مهشيد : بابا ميگه خسرو از همه فرار ميكنه درست مثل باباش ...

خسرو : زندگی يعنی همين ، يعنی تا جائی كه ميتونی بدو ، فرار كن .

مهشيد : پس من چی ؟ ... خواستم بيام تا حرف آخر رو بزنم ، ولی بهانه بود ، دلم برات تنگ شده بود .                                                                                

خسرو : خسرو مونده و پونصد ميليون ِچك بی محل ويه عالم حرف آخر ، يه عالم دلتنگی... مهشيد ؟ تو هميشه به من اينجوري نگاه ميكردي ؟!

مهشيد : تو منو فراموش كردي خسرو ؟!

(زنگ تلفن)

مهشيد : چرا جواب نميدی ؟ (به سمت تلفن ميرود)

خسرو : نه جواب نده ، ميترسم ... ميترسم اونا باشن .

مهشيد : طلبكارا ؟!

(مكث ، زنگ تلفن تمام ميشود ، مكث)

مهشيد : صبحی امير بيگ بهم زنگ زد ؟ (خسرو با علامت دست بی تفاوتی خود را نشان ميدهد) گفت شايد بشه يه كارائی كرد ، چه ميدونم حالا قانونی يا شايدم غير قانونی .

خسرو : چرا به تو زنگ زد ؟

مهشيد : گفت ميخواسته منو از نگرانی در بياره ...

خسرو : اون نبايد به تو زنگ ميزد .

مهشيد : گفت گوشی رو بر نميداری ، منم گفتم كه بايد با خودت تماس بگيره يا اگر نتو نست با بابام ، ميدونی چون گفت شايدم غير قانونی منم نگران شدم ...                                                                 

بابام نميخواد تو كار ما دخالت كنه ، ولی نگران ، من ميدونم ، هر وقت نگران و عصبیء معده ش ميسوزه ، ديروز هم همين جوری بود...

(مكث)

خسرو ؟ امير بيگ وكيل خوبیه ، نه ؟

خسرو : اون مرتيكه فقط يه دزد ، كلاش ، دلقك .

مهشيد : تو داری خيلی تند ميری خسرو ، اون جوری هم كه تو ميگی ..

خسرو : نميخواد بهم بگی كه من راجع به اون چه جوری فكر ميكنم ، اون عرضه هيچ كاری رو نداره .

مهشيد : خب پس چرا هنوزم وكيلت ؟!

خسرو : نميدونم ، از خرييتم ، خرييت ... شاخ و دم كه نداره

مهشيد : گفت ميخواد همه سعی ش رو بكنه تا اين ماجرا يه جوری حل بشه .

خسرو : تو هم حتمأ نشستی و كلی باهاش درد دل كردیِ .

مهشيد : من فقط بهش گفتم كه نگرانم .

خسرو : نگران ، نگران چی ؟ نگران من ؟ يا نگران خودت ؟ يا شايدم نگران معدهء ابوی گرام هستی ؟

مهشيد : منظورت چيه ؟ خب معلومه نگران توام .

خسرو : اما به اون مرتيكه هيچ ربطی نداره كه تو نگرانی يا نيستی .

مهشيد : نچ نچ تو حالت خوب نيست .

خسرو : آره من حالم خوب نيست ، روانی ام ، مغزم داره ميتركه ، تو هم ناراحت نباش راحت باش راحت ، تو هنوزم خوشگلی ... مهشيد دارم خفه ميشم ، خفه (مهشيد به سمت پنجره ميرود تا بازش كند ، خسرو مانع ميشود) نه بازش نكن اينجوری بهتره .

(مكث)

مهشيد : هميشه حسرت يه خونه رو دارم ، يه خونهء واقعی با ديوارهای كرم با پرده های بلند تور توری ، يه شوهر واقعی ، يه بچه ، شب همه دور هم جمع ميشيم ، من و تو و پسرمون . پسرمون لب و دماغش به من رفته اما چشاش به تو ، تو خسرو .

خسرو : من آرزوم اين بود كه اين شركت لعنتی راه بيافته و بتونيم خوشبخت بشيم ، اين همون خوشبختی بود كه تو خواب ميديدمش .

مهشيد : ميدونی خسرو تو خراب كردی همه روياهامونو به هم ريختی ، چون ميخواستی فقط خواب خودت رو تعبير كنی .                      

خسرو : اينكه من ورشكست شدم تقصير من نبود ، يه عالم نامرد دور وبرم بود كه پولهامو كشيدن بالا ... من همه سعی مو كردم ولی همه چيز يهوئی اتفاق افتاد ، تو اين دنيا رو نميشناسی مهشيد ، دنيا خيلی نامرد .

مهشيد : خيلی شبيه پدرت شدی ، انگاری صدای اون كه از دهن تو مياد بيرون .

(مهشيد رو به تابلو)

خسرو : بيچاره پدرم .

مهشيد : بيچاره عمه مه لقاء .

خسرو : بيچاره ...

مهشيد : بيچاره عمه مه لقاء ...

خسرو : بيچاره من .

مهشيد : (بر ميگردد) بيچاره من .

خسرو : اون روز پدرم تو همين خونه ، پشت همين ميز

مهشيد : اون روز مه لقاء تو باغ قديمی بود ، ميون درختها

خسرو : پدرم خودشو كشت ، خودشو حلق آويز كرد .

(صدای انفجاری در دور دست)

مهشيد : مه لقاء ميون درختها ، لباس حرير سپيد تنش بود .

خسرو : چرا ؟

مهشيد : چرا ؟                                                                                   

خسرو : پدرم خودشو كشت و هيچ كس هم نفهميد چرا .

مهشيد : مه لقاء ؟ عمه چی شد ؟

خسرو : وقتی آدم نتونه فرار كنه ، وقتی پاش گير باشه ، اونوقته كه يه جور ديگه ای ميشه ، راه فرار ميشه يا خودكشی ، يا اسير شدن تو قاب خاطرات با يه لبخند محو .

(صدای انفجاری در دور دست)

(مكث)

مهشيد : عمه سرطان افتاد تو جونش ... خوب يادمه شب خوابيد صبح كه چشاشو باز كرد موهاش سفيد شده بود عين يه گوله پنبه ؛ پا چشاش گود ... پوست و استخون . رفت تو باغ قديمي و همونجا موند                                                 

خسرو : آره باغ رو دوست داشت خيلي زياد حتي بيشتر از پدرم ؛ همه گفتن ديونه شده ؛‌ ميرفت تو باغ ميشست و ميزد زير آواز . ميدوني يه جوري ميخوند ... ميگفت اين آواز رو اون قديم قديما از كوليا ياد گرفته .

مهشيد : عمه آدم عجيبي بود درست مثل شوهر عمه . يادمه يه روز رفتم سراغش باغ قديمي ؛ از تو صندوق گشت و يه دست لباس حرير سفيد تورتوري بلند داد دستم

گفت اين لباس عروسيم بوده حالا مال تو . بعد ديدم چشاش اشكي شد گفت زن خسرو ميشي ؟ ... لباسِ خوشگل بود اما تورِشو بيد خورده بود .

خسرو : مهشيد ؟ هميشه با خودم فكر ميكنم ... نميدونم اگه ميبردمش پيشِ يه دكتر ديگه ؛ يا شايد خارج ، ممكن بود بيشتر زنده بمونه . اون از بابا كه ... اونم از مه لقاء

مهشيد : ببين خسرو ... نميدونم چه جوري بگم ولي بايد قبول كني ... پدرت خوب از نظر روحي رواني دچار مشكل بود ، بعدشم تو سني نداشتي ... مادرتم كه ؛ خدا رحمتش كنه . سرطان از پا درش آورد .

خسرو : گفتي خوابشو ديدي ؟

مهشيد : آره ... مامان گفت بايد خيرات كنيم . ميخوام برم باغ قديمي سر خاك عمه مياي؟ (خسرو بي جواب ) از وقتي اونجا خاكش كرديم ديگه نرفتي باغ ... دلم تنگه هم براي عمه هم براي باغ قديمي .

خسرو : تو يه صدايي نشنيدي ؟

مهشيد : صدا ؟ نه ، چه صدايي ؟

خسرو : نميدونم يه جور فرياد يا ...

مهشيد : يا چي ؟

خسرو : هيچي .

(مكث)

مهشيد : ناهار هم كه حتما نخوردي . قربان ناهار اينجا چي كيف ميده؟ آش رشته . مثل اون قديما سيزده به در همه با هم ، آش ، قايم موشك ، يادته دنبالم كردي افتادي تو حوض ؟ يادته ؟

خسرو : وقتی به اون روزها فكر ميكنم فقط يه خاطره محو تو ذهنم نقش ميبنده يا شايدم يه خوابِ از اون روزها تا حالا ، تو رو ميبينم كه داری تو باغ ميون درختها ميری، هر چی ميدوئم بهت نميرسم ، تو مدام ميخندی و اشاره ميكنی بيا ، ولی من نميرسم ، اونوقت فقط صدای خنده توئه و يه عالم درخت بلند سياه ...

مهشيد : تو خواب زياد ميبينی ؟

خسرو : من خيلی وقتِ كه نخوابيدم .

مهشيد : تو بايد بخوابی .

خسرو : دوست دارم ، دوست دارم مه ...

(زنگ تلفن)

خسرو : (بی اعتنا به تلفن) مادرم ميدونست چرا پدرم خودش رو كشت ولی هيچوقت نگفت يا شايدم من ازش نپرسيدم (مهشيد به سمت تلفن ميرود ، خسرو ادامه ميدهد ، مهشيد ميماند) من هيچ وقت از مرگ پدرم ناراحت نشدم ، مادرم اينو ميدونست . سيزده سالم بود ؛ وقتی پدرم خودش رو كشت من ديدمش ، ديدمش كه داشت ميون آسمون و زمين تاب ميخورد ، همين جوری كه داشت تاب ميخورد تو چشای من زُل زده بود ، من ازش ترسيدم ، مثل هميشه ازش ترسيدم . بعدش فرار كردم ، دوئیدم توی باغ ، فرياد ميزدم وميدوئیدم توی باغ ، هر درختی كه رو به روم بود انگاری پدرم بود كه زل زده بود تو چشام و تاب ميخورد ، من سريع تر ميدوئیدم اونم سريع تر تاب ميخورد ...

(خسرو به سختی ميگريد . زنگ تلفن قطع ميشود)

خسرو : من كارم ساخته است مهشيد . افتادم تو چاه و اين پونصد ميليون مثل يه وزنه پونصد كيلوئی به پام وصل و منو داره ميكشه تو سياهی.

مهشيد : تو بايد بخوابی ، خسته ای ... وقت برای دعوا زياده .

(خسرو روی صندلی گهواره ای مينشيند)

خسرو : خوب شد اومدی ، خوب شدی حرف زدی ، ديگه خسته شده بودم از بس تو خودم حرف زده بودم .

(سكوت)

خسرو : مهشيد ؟

مهشيد : بله .

خسرو : من هنوز خوش تيپم ؟

مهشيد : تو بايد پالتوی بلند بپوشی و شال گردنت رو از جلو گره بزنی اونوقت حتمأ خوش تيپ ميشی .                                          

خسرو : ولی من هنوز اضافه وزن دارم .

مهشيد : تو بايد وزنت رو كم كنی .

خسرو : مهشيد ؟

مهشيد : بله ؟

خسرو : برام بخون ، مثل اون وقتها ، برام بخون ، من تا حالا نگفتم كه خوب ميخونی ؟

مهشيد : چرا .

خسرو : پس بخون ، بخون .

( خسرو چشمانش را ميبندد . مهشيد ترانه ای را زمزمه ميكند ؛ گوئی لالائی ميخواند . نور به آهستگی ميرود )

 

سه.

(دختر بچه ای در باغ ميدود ، با دست اشاره ميكند . ميخندد . مه لقاء در حال گذاشتن لباس حرير سپيدی درون چمدانی قديمی ميباشد ، پشت كرده است .)

مه لقاء : با من رازی بود – كه به كو گفتم – با من رازی بود – كه به چا گفتم – تو راه دراز – به اسب سياه گفتم – بی كس و تنها – به سنگای را گفتم (چمدان را ميبندد ، رو بر ميگرداند . تور سپيدی از پس و پناه چمدان بيرون زده .) باغ قديمی رو خيلی دوست دارم ، درختهای بلندش هنوز جوونن .

خسرو : تو ُمردی مه لقاء ؛ گفتی تو باغ قديمی خاكت كنم . تو باغ قديمی خاكت كردم. مادر ؟ تو باغ قديمی رو خيلی دوست داشتی .

مه لقاء : درختهای بلندش هنوز جوون. دم غروب وقتی كلاغها دسته دسته رو شاخه ها ميشينن ، همه خبرها رو برام می يارن .

خسرو : گفتی وقتی بهار ميشه از توك درختها سبز ميشی ، سبز ، سبز ، سبز ، مه لقاء ؟! مادر .

مه لقاء : خواستم وقتی تو باغ قديمی نفس ميكشی ، حس كنی كه باهاتم ، خسرو ؟! پسرم .

خسرو : تو خوابمی مه لقاء ولی انگاری واقعيتِ .

مه لقاء : كلاغها برام خبر می يارن ؛ ميگن خسته شدی خسرو ، ميگن ... خسرو ؟ كلاغها دم غروب برام خبر آوردن گريه كردی ، گريه كردی ؟

خسرو : من از اون ميترسم ؛ گريه كردم .

مه لقاء : اون ؟!

خسرو : بابا هنوز هم داره تاب ميخوره . از گل طناب آويزون و داره تاب ميخوره . چند تا كلاغ می ياد تو باغ ؟

مه لقاء : تو از كلاغ ميترسی ؟

خسرو : اون زل زده تو چشامو تاب ميخوره ؛ بوی تنش تو دماغم و برق نگاش تو چشام. من از اون ميترسم .

مه لقاء : اون ؟!

خسرو : بابام تو رو كتك ميزد .

مه لقاء : من اينجا رو دوست دارم ؛ اينجا خاطراتم با منن . هر روز دارم دوره شون ميكنم . پسر ؛ تو نبايد گريه ميكردی ، تو ديگه مرد شدی .

خسرو : من دوست ندارم شبيه اون بشم .

مه لقاء : اون ؟!

خسرو : چند تا كلاغ می ياد تو باغ ؟

مه لقاء : دم غروب ، رو شاخه ها ميشينن . ديشب ، مثل شبای قبل وقتی بابات اومد تو باغ  قديمی ، همه كلاغها پريدن رفتن ، قدش از بلند ترين درخت باغ هم بلند تر بود ، تو خودش اشك ميريخت ، فرياد ميزد ، ميگفت يكی بياد و اين طناب لعنتی رو ببره ، فرياد ميزد ، تو سياهی گم شد و رفت ، ولی فريادش هنوز تو باغ ؛ ميشنوی ؟

خسرو : برام لالائی بخون . مه لقاء برام لالائی ميخونی ؟

مه لقاء : تو ديگه مرد شدی ، تو نبايد گريه ميكردی .

خسرو : تو ُمردی مه لقاء . (ميگريد)

مه لقاء : تو نبايد گريه كنی پسر . پدرت دوست نداره تو گريه كنی .

خسرو : من نبايد گريه كنم . تو ميدونی مه لقاء . اون چرا خودشو كشت؟

مه لقاء : اون ؟!

خسرو : نبايد ، نبايد اون جوری خودشو ميكشت. بابا چرا خودشو كشت؟

مه لقاء : صدای فريادشو ميشنوی ؟ بيچاره پسرم .

خسرو : برام بخون . مه لقاء ؟ لالائی بخون .

مه لقاء : با راز كهنه – از راه رسيدم – حرفی نروندم – حرفی نروندی – اشكی فشوندم – اشكی فشوندی – لبامو بستم – از چشام خوندی ...

خسرو : (در ميان خواندن مه لقاء) دم غروب ... كلاغها می يان ... تو باغ قديمی ، اونا چند تان ؟ ... نگفتی ؟ ... بابا چرا خودشو كشت؟ تو ميدونی كلاغها هم ميدونن ... (به صورت زمزمه وار)

 

(صدای فريادی كه در انتها تبديل ميشود به صدای انفجار . صدای پريدن كلاغها از روی شاخه ها با غارغار بسيار )

 

چهار.

(خسرو از خواب ميپرد . صدای هياهو از بيرون ، گوئی ماشينی وارد باغ شده است . پس از لختی سيد وارد ميشود همراه با چمدان)     

 سيد : راه بندون بود ، سلام آقا ؛ موقع رفتنا كه نه ، موقع برگشتنا راه رو بستن . داشتن كوه رو منفجر ميكردن . چه ميدونم اداره راه سازی و از ای جور چيزا ، ميخوان راه جديد بزنن ؛ اينجوری ميگفتن . من كه ميگم معدن طلا پيدا كردن ، آقا خدا بيامرز ميگفت اينجا خاكش طلا داره ، آقا ملك دروغ نميگفت .

(اميربيگ وارد ميشود . با تلفن همراه صحبت ميكند)

اميربيگ : آره ... آره ... دفتر وكالت اميربيگ ، الو ببين اينجا آنتن نميده ... اَلو اَه قطع شد . بَه سلام به آقای خسرو خان ملك ، حال قربان ؟ احوال ؟ تعطيلات خوش ميگذره؟

خسرو : كی اومدی ؟

اميربيگ : خيلی وقته ، داشتم ميومدم ديدم ماشين مهشيد كنار راهِ از ماشين كه پياده شدم ديدم سيد رسيد ؛ كِی بود سيد ؟

سيد : هنوز كوه رو مُنفجر نكرده بودن آقا .

اميربيگ : آهان كوه ، مهشيد كجاست ؟

سيد : به خانم بگين همه وسايلاشون رو آوردم ، آقای اميربيگ هم ماشين رو آوردن .

اميربيگ : آره جوش آورده بود ، بستمش به ماشين خودم ؛ تو رو به راهی ؟

خسرو : از شركت چه خبر ؟

اميربيگ : امروز هيچی ، ديروز پلمب شد . اينم كاغذ احضاريه برای دادگاه ، البته من گفتم نميدونم كجائی ، ولی خوب كاغذارو دادن به من .

خسرو : خوب حالا چی ميشه ؟

اميربيگ : هيچی ، شكايت طلبكارا و بعدم بررسی اموال شخصی آقای خسرو ملك .

خسرو : سيد تو ميتونی بری ، كارت داشتم صدات ميزنم .

سيد : چشم ... راستی ، وقتی داشتم ميرفتم نزديكای باغ قديمی يه نفر رو ديدم ؛ يه آقای قد بلندِ كت شلواری رو ، يه ماشين بزرگ سياه هم داشت... فكر كنم دنبال آدرس ميگشت ، از من چيزی نپرسيد ، حواسش پی باغ قديمی بود ، داشت با تلفن همراهش شماره ميگرفت ؛ گفتم شايد بخواين بدونيد آقا خسرو .                                 (صدای زنگ تلفن)

اميربيگ : (با عجله) ببين سيد ، اگر يه وقتی كسی ، هر كسی سراغ آقا رو ازت گرفت ؛ بگو چيزی نميدونی ، ببين فهميدی ؟ بگو كه تو سرايه داری و نميدونی آقای خسرو ملك كجاست . بگو مالك اينجا مهشيد خانم ِ همين ، يادت كه ميمونه ؟

سيد : بله آقای اميربيگ هر چی خسرو خان بخواد .

اميربيگ : تو آدم مطمئنی هستی سيد منم اينو ميدونم  (زنگ تلفن قطع ميشون)  حالا ميتونی بری .

 (مكث)

اميربيگ : شرايط پيچيده است قبول ، ولی ما نبايد خودمونو ببازيم ، تو مقروضی خب عيب نداره مثل خيلی های ديگه ؛ تا دلت بخواد تو دادگاه ها چك برگشتی و طلبكار ، بعدم ما هنوز فرصت داريم اين بزرگترين امتياز ماست ، فرصت .

خسرو : ولی نه برای من من همه چی رو باختم .

اميربيگ : ما هنوز يه برگ برنده داريم ... مهشيد .

خسرو : بايد چه كار كرد ؟

اميربيگ : بايد هر چی كه برات مونده بزنی به اسم مهشيد .

خسرو : همين باغ مونده با باغ قديمی .

اميربيگ : خيلی خوب هر چی كه هست بايد منتقل شه به مهشيد ؛ ببين خسرو بايد عجله كرد ، قبل از اينكه شكايتها برسی بشه .

خسرو : پونصد ميليون بدهی كم نيست ؛ تكليف طلبكارا چی ميشه ؟

اميربيگ : گور بابای طلبكارا .

خسرو : يعنی چی ؟

اميربيگ : يعنی گه خوردن خريت كردن ... واا... تو هم نميخواد پای روضه شون اشك بریزی . ببين عزيز، تو اين دوره زمونه كه مثل سگ هار ميخواد پاچَتو بچَسبه بايد حواست جمع باشه .

خسرو : ولی من بدهكارم به همه اونا .

اميربيگ : دِ همين ديگه ، رو زمين ِسفت نشاشيدی تَرَشُحِت بشه ، آقای خسرو ملك عزيز داره باد مياد بايد كلاهت رو محكم بچسبی ، اونم دو دستی ؛ ... چیه ؟ چرا اينجوری نگاه ميكنی ؟ گوشاتو بده من اينجا ملك مهشيد ميشه و تو هم يه مدتی گم و گور ميشی . تموم . بذار همه فكر كنن فرار كردی رفتی ، نيستی ، اصلأ مُردی خودكشی كردی . خلاص.

(تلفن همراه اميربيگ زنگ ميخوره)

الو ، جعفر جنی توئی ، جعفر جان گوش كن ببن دفتر وكالتِ اميربيگ آره راسته خيابون ... خوب گوش كن اين دفتر وكالت اميربيگ روی سر در كه با ِنئون ساختی ... چراغهای نقطه های بيگ كار نميكنه ، حتمأ سوخته ؛ آره خونده ميشه دفتر وكالتِ امير سگ ، بيگ خونده ميشه سگ الو الو ... اه قطع شد . دفتر وكالت امير سگ هِه؛ داشتی چی ميگفتی ؟

خسرو : اون امانتی رو برام آوردی ؟   

اميربيگ : آره از تو گاو صندوق برداشتمش بيا ،(بسته ای را به خسرو ميدهد) راستی ، اينم سند و بقيه موجودی توی گاو صندوق شركت ... ميتونم بپرسم تو اون بسته چی داری ؟

خسرو : يه يادگاری قديمی ِ.

اميربيگ : يادگاری قديمی ! ... خسرو اون ياروئه كه سيد داشت ميگفت ، نگرانم كرده ، همونی كه داشته دنبال آدرس ميگشته ؛ يعنی از طلبكارا بوده ؟

خسرو : شايد طلبش رو ميخواسته .

اميربيگ : ميشناسيش ؟

خسرو : اگه ببينمش ميشناسمش ؛ راستی اينم باشه برای حق الزحمه .

اميربيگ : (با سر تشكر ميكند) مهشيد كجاست ؟ حالش كه خوبه ؟

خسرو : خوابم برد نفهميدم كجا رفت .

اميربيگ : بايد اونم در جريان باشه ، بهر حال من وظيفه دارم دارائی- های تو رو حفظ كنم (پولها را در جيب ميگذارد) .

خسرو : مهشيد خسته شده .

اميربيگ : اين دوران ميگذره درست ميشه ، از اين موارد زياده ... سيد ميگفت اين ورا معدن طلا پيدا كردن . بعيدم نيست ها ، ميگن راهِ جديد ميخوان بزنن ولی خوب ... آخ اگه بزنه و يه معدن طلا مثل هُلوی پوست كنده بيفته تو باغ آي كه چی ميشه ؛ عينهو روءيا ميمونه ...

خسرو : بيرون آفتابه ؟

اميربيگ : من كه اومدم داشت هوا تاريك ميشد .

خسرو : پس الان بايد تو باغ قديمی رو درختها پُر كلاغ باشه ، تو اونارو نديدی ؟

اميربيگ : چيارو ؟

خسرو : كلاغها رو ، زياد بودن ؟

اميربيگ : اوهوم ... راستی اين يارو سيد آدم قابل اطمينانی هست يا نه؟

خسرو : (با فرياد) سيد ! سيد !

اميربيگ : چی شد ؟

خسرو : سيد ...

سيد : بله آقا ؟

خسرو : مهشيد كجاست ؟

سيد : تا الان تو باغ بودن ؛ مثل اون موقعها كه كوچيك بودن ، خانم عاشق باغن .

خسرو : توی باغ بود ؟

سيد : خوشحال بودن و ميون درختها ميدوئيدن .

خسرو : الان هم توی باغ ِ ؟

سيد: چيزی شده آقا ؟

خسرو : فقط جواب بده سيد الان توی باغ ؟

سيد : نه ، گفتن ميخوان برن يه سری به باغ قديمی بزنن .

خسرو : باغ قديمی ؟

اميربيگ : ولی الان ِ كه هوا تاريك بشه .

سيد : با خودشون فانوس بردن ، نگران نباشيد آقا ؛ خودتون كه ميدونيد اينجا امن ِ .

خسرو : تو بايد به من ميگفتی .

سيد : خودتون گفتيد كارت داشتم صدات ميزنم ، با خودم گفتم حتمأ كارهای مهم داريد ، گفتم شايد نخواين بدونين ، بعدم خانوم چيزی نگفتن كه به شما بگم .

اميربيگ : خيلی خوب سيد .

سيد : نگران نباشيد آقا خسرو . لعنت خدا به شيطون استغفرا...

خسرو : ببين سيد فقط برو دنبالش و با خودت بيارش .

سيد : به دلتون بد راه ندين ، چشم آقا ميرم دنبالشون .

خسرو : سيد بهش بگو كه نگرانشم ، بهش ميگی ؟

سيد : بله آقا .                                                                                                                    

(سيد ميرود . نور هم)

 

 پنج.

(مهشيد با فانوسی در دست)

مهشيد : يك دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ده ، يعنی ميشه ؟ درست مثل اون موقعها ؛ وقتی بچه بوديم باغ قديمی برامون يه جور روءيا بود ، يه دنيای ديگه . جائی كه تموم آرزوهای آدم برآورده ميشه ، چشمامونو ميبستيم ، بعد آرزو ميكرديم بعد تا ده ميشمرديم و چشمامونو باز ميكرديم . اين يه قرار بود بين من و تو ، خسرو .

من هميشه تندتر ميشمردم وقتی چشامو باز ميكردم ميديدم كه چشمات رو بستی و داری زير لب حرف ميزنی .

گر ميگرفتم تو زير لب ميشمردی يك - دو ، يه چيزی تو دلم شور ميزد قلبم تند تند ميزد تو ميشمردی سه – چهار ، تو تموم تنم جاری ميشد پنج – شش ، تو رگهام هفت ، انگاری قاطی ِ خونم ميشد هشت ، حِسِش ميكردم نه ، تا اينكه لبات ميگفت ده.

تندی محكم بغلت ميكردم ، بعد همه چيز دورمون ميچرخيد ، درخت درخت ميچرخيد ، تو ميخنديدِی ، باغ ميچرخيد ، من ميخنديدم ، آسمون ميچرخيد ، ما ميخنديديم ...

ميخوام مثل اون موقعها با خدا حرف بزنم . چی ميشد حالام مثل ِ اون قديم قديما بود ، يه قرار بين من و تو خسرو ؛ كاش ميشد بشمريم خسرو از يك ، كاش ميشد دستم رو بگيری اونوقت يا از اين خوب ِ هزار تو ميآوردمت بيرون يا با هم غرق ميشديم . كاش ميشد بخندی خسرو ، كاش ميخنديدم ، كاش خودتو نكشته بودی خسرو .

(نور فانوس ميرود ؛ گوئی بادی شعله را خاموش ميكند)

 

شش.

(چهار صندلی در جلو ، ميز در وسط . نور بروی چهار صندلی است وبس . بازيگران هر كدام به شكل اغراق آميزی بازی ميكنند)

 

(اميربيگ همراه با كيف چرمی خود روی صندلی مينشيند)

 

اميربيگ : نترس ، نترس آروم ِ ، امن ِ . ببين خره فقط بايد از فرصتها خوب استفاده كنی ؛ بو كشيدنش با من . امن ِ . همه جا امن ِ . ميدونم ميدونم تو يه بچه پولدار خنگی كه تا حالا اينجوری مثل خر تو گل گير نيوفتاده بودی  (ميخندد)  چی ؟ طلبكارا ؟ ... كاغذای احضاريه شون پيش من ِ . (از تو كيف كاغذها را در می آورد و پخش ِ هوا ميكند) بذار اينقدر شكايت بكنن تا ريغشون در بياد ، چه اهميتی داره تو كه راحتی رفيق ! نكنه عذاب وجدان داری ! هان ؟ راحت نميتونی بخوابی خوب مشكلی نيست دوتا قرص دياسپام بنداز بالا و لالا ؛ ببين ميخوام يه رازی رو بهت بگم ، عادت ميكنی ، آدم تو هر شرايطی كه باشه خودش رو با محيط وفق ميده ، اين دنيا پُر نامردِ تو هم يكيش ! ... هوش و حواست كه پيش منه ؟ تو كارا رو بسپار دست من ، من خودم حلش ميكنم . فرشته نجات ما مهشيدِ خلاص . تو كه نميخوای به اين راحتی املاك خانوادگيت رو از دست بدی هان ؟ چيه ؟ نكنه به مهشيد اعتماد نداری ؟ ... اينجا معدن طلاست ، ميفهمی ؟ طلا ... راستی مهشيد كجاست ؟

 

(مهشيد بروی صندلی مينشيند)

 

مهشيد : اين باغ اون قدر درخت داره كه اگه بخوای بشموريشون تموم نميشن و عمر تو تموم ميشه ؛ وقتی از ميونشون ميدوئم احساس ميكنم يه بخشی از باغ ميشم ، يه خاطره يه درخت ... خسرو من تو خوابتم و هر چی صدات ميزنم بيدار نميشی .

دلم ميخواست تو خونه خودمون بوديم . من اون پيرهن قرمزی رو كه تو دوست داشتی ميپوشيدم ، تو فقط نگام ميكردی و تندی لبخند ميزدی وقتی ميخندی گوشه چشات چين می افته و قاطی ميشه تو چين واچين ِ ملحفه های سفيد ، تو خنده های بريده بريده ، روءيا ، تو خواب . كاش يه دستی من از خواب بلند كنه و ببينم تو جات دَمرو

خوابيدی و داری لبخند ميزنی . وقتی ميخندی گوشه چشات چين می افته ؛ خسرو خسرو بلند شو . نذار چشات به اين خواب عادت كنه ، خسرو ...

ديشب يه خواب ديدم . نميدونم تعبيرش چی ميشه ؛

شبِ ، تو باغ قديمی ام ، اما همه جا يه جور ديگه ای يه . مهتابِ اما انگاری تيغ ابر نورش رو تكه تكه كرده و هر تكه رو انداخته يه گوشه باغ . باغ مثل هميشه نيست ، درختا ، درختا همه از تنه بريده شدن . صدای فرياد مياد ، ميدوئم يكی داره بلند بلند داد ميزنه و اشك ميريزه . ميرسم آخر باغ ، ميبينم ، يه نفر با تبر داره آخرين درخت باغ رو قطع ميكنه . درخت سياه و بلندِ . سرمو ميبرم بالا ، ميبينم ، درخت كه داره فرياد ميزنه و تو خودش اشك ميريزه . من فرياد ميزنم بلند فرياد ميزنم . اونی كه داره تبر ميزنه يهوئی بر ميگرده ، توئی ، توئی خسرو . ميای طرفم من داد ميزنم ؛ سيد سيد...

 

(سيد آرام مينشيند)

 

سيد : پدربزرگم ميگفت مرگ سراغ هر كسی به يه شكلی مياد . بابام وقتی مُرد ، ظهر بود ، خروس قوقولی كرد . نه نه م چشاش اشكی شد و گفت خروسه بود كه بُردش ، خروس بی محل .

پدرتون ميگفت خرافاتِ ، ولی مردم اينجا اينو قبول دارن . درست مثل امامزاده كه قبولش دارن . شما خيلی شبيه پدرتون شديد . بعضی وقتها خيالم ميرسه شما پدرتونين يعنی پدرتون شماست . نميدونم مثل خواب ميمونه اينكه پدرتون زنده شده باشه . لاا...الالا...

راستی آقا خسرو ديروز تو قبرستون ِ قديمی ِ امامزاده همون جائی كه پدرتون خاكه اون آقاهه رو ديدم ، همون آقای قد بلند كت شلواری رو كه دنبال آدرس ميگشت . از كنارم كه رد شد شنيدم كه داشت تو تلفن همراهش ميگفت پيداش كردم . گفتم شايد بخواين بدونين .

 

(نور روی ميز ، طناب دار آويزان خسرو حيران)

خسرو : ميدونم ، ميدونم ديگه فرار آخر، ميدونم مه لقاء ، مادر ؟ مه لقاء ؟ كاش ميومدی پيشم ، كاش سرمو ميذاشتم رو دامنت .

(مه لقاء محو و پيدا)

مه لقاء : خسرو ، پسرم . منو صدا زدی ، تو نبايد گريه كنی .

خسرو : كجا رفته بودی مه لقاء ؟

مه لقاء : تو باغ قديمی بودم ، داشتم برا بچه گيات آواز ميخوندم ، يهو بارون اومد به آسمون كه نيگا كردم ديدم اشكای توئه كه داره از توك كلاغها ميريزه رو دامنم .

خسرو : داغ ِ ، دستاتُ كه ميذاری رو سرم خُنك ميشه .

مه لقاء : تو چرا اينقدر ناآرومی پسر ؟ آروم باش .

خسرو : پيشم بمون مه لقاء ، نرو .

مه لقاء : تو نبايد بترسی ، من اينجام نترس .

خسرو : نميترسم ، درست همونطوری كه وقت دنيا اومدن نترسيدم .

مه لقاء : وقتی قيچی انداختن و نافت رو بريدن يه چيزی تو دلم هُری ريخت پائين با خودم گفتم ديگه جدا شد ؛ جدا شدی و بعدی زدی زير گريه ، پدرت خنديد .

خسرو : چرا حالا زدم زير گريه ، مگه دارن بند نافم رو قيچی ميزنن .

مه لقاء : خسرو گريه نكن . پدرت اگه بفهمه داری گريه ميكنی تنبيه ات ميكنه .

خسرو : اون ميخواد من مرد باشم . ميخواد مثل خودش باشم . اما من ميخوام گريه كنم مه لقاء . ميخوام بلند بلند گريه كنم ، به حال خودم گريه كنم به حال تو به حال پدر .

مه لقاء : هيس ! ميشنوی داره می ياد ؛ داره فرياد ميزنه و می ياد .

خسرو : ديگه ازش نميترسم بذار بياد ، بذار فرياد بزنه ؛ ميبينی مثل خودش (طناب را دور گردن می اندازد) دارم مثل خودش ميرم سراغش ، آويزون ِ طناب ... ميخوام زُل بزنم تو چشاش .

مه لقاء : كاش كلاغها اين قدر خبر بد نيارن ؛ كاش كلاغها هيچوقت خبر نيارن .

خسرو : مرگ اومده سراغم ميبينی ؟ دستاشُ حلقه زده دور گردنم ؛ پيدام كرده ، داره بهم لبخند ميزنه . ميخواد نفسمو بگيره ، گردنمُ بشكنه .

(مه لقاء لالائی ميخواند . گوئی ترانهء مرگ)

خسرو : يادم می ياد ، داره يادم می ياد مادر ؛ آرامش ، يادم می ياد ، تاريكی ، يادم می ياد ، ناف بريده ام ، خون ، گريه ، خندهء پدر ، گهوارم ، لالائی های تو ، خوب يادم می ياد ، خوابِ بچه گيام ، خواب ؛ تيله های رنگی ، خواب ...

(سايهء مردی كه از طناب دار آويزان است ؛ تكان ميخورد ، انگار ترانه ای را ميرقصد)    

 

هفت.

(تصنيفی قديمی در فضا شناور است . مهشيد به روی صندلی نشسته و چمدانی هم در كنار او . سيد دارد كارتونهای بسته بندی شده را بيرون ميبرد . در دست مهشيد تابلوی مه لقاءست . پس از لختی به كنار پنجره ميرود ، خيره و انديشمند . سيد خلوتش را به هم ميزند)

 

سيد : بسته ؛ گفتم شايد بخواين بدونين . اين بسته رو هم  با خودتون ميبرين ؟

(مهشيد با سر تائيد ميكند . سيد بسته را روی ميز ميگذارد)

مهشيد : سيد بيا اين جا .

سيد : بله خانوم چيزی شده ؟

مهشيد : نميدونم چرا فكر كردم خسرو رو ديدم اونجا بين درختها .

سيد : خدا رحمت كنه آقا خسرو رو عمرش وفا نكرد . كجا خانوم ؟

مهشيد : اونجا درست جای اون درخت انجير .

سيد : اون درخت انجير همونی ِ كه وقتی آقا خسرو به دنيا اومد آقای ملك بزرگ توی باغ كاشت . ببين چقدر بزرگ شده ، بِ ، ا...اكبر باز اين خروس بی محل اومده تو باغ ؛ ميبينيد خانوم چی ‌بی شرم ِ، هم رفته رو شاخه درخت انجير داره ... استغفرا... عينهو اجل معلق ِ (دستش را از پهلو گاز ميگيرد وردی ميخواند و فوت ميكند) ميرم خانوم بندازمش بيرون .

(سيد ميرود . مهشيد با بسته ميماند ، روی بسته را ميخواند)

مهشيد : آنان كه گذشته را به خاطر نمی آورند ، محكوم به تكرار آن هستند . برای بهترينم مهشيد . اين تنها راه بود ، من ديگه متعلق به اين دنيا نبودم . اين باغ و تموم خاطراتش برای توست . مطمئنم هر وقت كه به اين باغ نگاه كنی ، منُ ميبينی كه اون دور دورا دارم برات دست تكون ميدم . اون جاست كه آرامش رو تو وجودم حس ميكنی . مثل همين حالا كه دارم بهت نگاه ميكنم .

( مهشيد به سمت پنجره ميرود ناباورانه نگاه ميكند ؛ دست تكان ميدهد . از پنجره فاصله ميگيرد ، بسته را به سرعت باز ميكند . بسته پاره ميشود ؛ تيله های رنگی سرازير ميشوند و همه جا را پُر ميكنند . تاريكی . صدای زنگ تلفن )

                                                                                                           حامد امان پور قرایی .