گروه تیاتر نیمکت


از میان شیشه، از میان مه

علی خدایی



فنیا هر بار كه از شیشه‌های اتوبوس بیرون را نگاه می‌كرد با دستكش‌هایش به شیشه می‌مالید تا بخارها پاك شوند، باران را می‌دید كه می‌بارید. وقتی اتوبوس در ایستگاه انزلی ایستاد با خود گفت: "‌باز هم انزلی، باز هم باران و باز هم این آراكس كوفتی." دكمه‌های پالتوی خاكستری‌اش را بست؛ شال گردن قرمزش را روی شانه‌ها و گردن مرتب كرد؛ دور و برش را نگاه كرد و بلند شد. چیزی از یادش نرفته بود. نفس عمیقی كشید، گره روسری‌اش را محكم كرد. از پله‌های اتوبوس كه پایین می‌آمد، سرش را به طرف صندلی كه در آن نشسته بود برگرداند. جای دستكش‌هایش هنوز روی پنجره‌های شیشه‌ای كنار صندلی بود. باران به صورتش خورد. خواست صورتش را توی پالتو فرو كند كه پایش در گودال كوچكی از آب فرو رفت.

"كفشم، كفش چرمی تازه‌ام. توی این راه نكبتی هم پاهایم باد كرده."

كفش را از ترس از پا بیرون نیاورد. ایستاد تا چمدانش را از شاگرد راننده گرفت. از ایستگاه بیرون آمد. مسافرها یكی‌یكی در باران گم شدند. فنیا ماند و میدان انزلی.

"باز هم انزلی!"

خانه‌ی آراكس آن طرف میدان، درست رو به روی پل سفید بود. چراغ‌های مغازه‌ی آراكس روشن بود. "تا به خانه‌ی آراكس برسم، این كفش‌ها درست و حسابی از ریخت می‌افتند. چرمش، چقدر این چمدان لعنتی سنگین است."

از میدان گذشت. رو به روی مغازه ایستاد. زنگ در را زد. منتظر شد و نگاه كرد مغازه‌ای را كه كرم سودا می‌فروخت و آراكس را كه پیش‌بند آبی با تور سفید می‌بست. دست‌هایش را توی جیب‌های پالتو فرو برد. دستكش‌هام خیس شده. من كه تازه سوراخ‌هایش را دوخته بودم. این‌جا همیشه‌ی خدا باران می‌بارد. همیشه‌ی خدا توی این باران كوفتی موهایم را باز می‌كردم و جلو همین مغازه‌ی كوفتی آراكس كه كرم سودا را مد كرد، می‌ایستادم. آراكس می‌گفت بیا تو دختر. موهام خیس خیس می‌شد و لباس‌هام به تنم می‌چسبید. آراكس دستم را می‌گرفت و به داخل مغازه می‌كشاند. حوله را می‌انداخت روی سرم. خودت را خشك كن، دختر. دستش را توی موهام می‌كرد و می‌پرسید: "حالا امشب چكار می‌كنی؟"

فنیا دوباره زنگ زد و منتظر شد. آراكس باز هم خوابش برده.

وقتی رسیدیم هم خواب بود. بیدارش كردم. جلو آینه نشست. گفتم: "حالا دیگر وقت این كارها نیست." پرسید: "چشم‌هایم كه پف نكرده؟" آمدیم روی عرشه. كشتی ایستاده بود. باید از پله‌ها پایین می‌رفتیم. آراكس دامنش را كمی بالا گرفت تا از پله‌ها پایین بیاید. گفت: "این‌جا ایرانه فنولی؟" و بعد گفت: "فنولی پیانوی من كجاست؟" گفتم: "برو پایین. برو پایین پهلوی این شپشوهای كوفتی." دور میدان انزلی دور زدیم. تا به همین‌جا كه حالا ایستاده‌ام رسیدیم.

فنیا دور خودش چرخی زد و میدان را نگاه كرد. چراغ‌های میدان روشن بود و پل سفید در ته میدان پیدا بود. باران هنوز می‌بارید. آراكس گفت: "این‌جا را باید بخرم. همین مغازه را. خیلی خوبه. رو به روی میدان اصلی شهر هم كه هست. از روی پل سفید تمام كامیون‌های روسی را كه می‌آیند می‌بینیم. خیلی‌ها به هوای كرم سودا و لیموناد توی تور می‌افتند."

این آراكس كوفتی چرا در را باز نمی‌كند. سكته نكرده باشد. می‌داند كه می‌آیم.

همه به ما نگاه می‌كردند. به ما دو تا زن تنها كه كنار مغازه ایستاده بودیم می‌خندیدند. ما دو تا زیر چتر آراكس جمع بودیم. شانه‌های من و آراكس از دایره‌ی چتر بیرون زده بود. خیس شده بودیم.

آراكس با حوله‌ای در دست در را باز كرد؛ فنیا را كه دید گفت: "باز هم آمدی و باران را آوردی. موهایت خیس شده."

چمدان را از فنیا گرفت. گفت: "سنگینه، بیا تو، بیا تو. خیلی وقت است این موقع شب زنگ این‌جا را نزده‌ای."

فنیا داخل مغازه شد. كفش‌هایش را بیرون آورد. گفت: "پاهایم باد كرده، توی این اتوبوس پدرم درآمد."

به قوزك پایش دست كشید: "درد می‌كنه."

آراكس گفت: "آب گرم بیاورم؛ پاهایت را توی آب بگذاری؟" و رفت كه لگنی آب گرم بیاورد.

فنیا روسری‌اش را باز كرد؛ روی میز انداخت و روی صندلی لهستانی كنار میز نشست. از پنجره‌ی كنار میز بیرون را نگاه كرد؛ با دست‌هایش بخار روی پنجره را پاك كرد. ماشینی گذشت. كفش‌هایش را از كف چوبی مغازه برداشت و نگاه كرد: "قوزك پایم روی چرم كفش جا انداخته. این پاها دیگر پا بشو نیستند."

آراكس آب گرم آورد. فنیا پاهایش را توی آب گرم و صابون گذاشت. گرما به تنش كه رسید، دكمه‌های پالتو را باز كرد. آراكس حوله را روی موهای فنیا گذاشت.

فنیا گفت: "خیلی وقته كه این‌جا نبوده‌ام."

آراكس گفت: "حالا چای می‌چسبد. بروم چای دم كنم."

صبح روز بعد وقتی فنیا از پله‌های اتاق طبقه‌ی بالای مغازه پایین آمد، آراكس را دید كه پیش‌بند آبی با تور سفید بسته و شیرقهوه برای مشتری‌ها می‌برد. فنیا روی یكی از صندلی‌ها نشست. به آراكس گفت: "هنوز این خانه مستراح نداره؟ "گارشوگ" كجاست؟"

آراكس گفت: "برو توی حیاط پشت مغازه، هنوز برای چند سال جا دارد."

فنیا بلند شد. چتر آراكس را از كنار پیشخوان برداشت. توی حیاط چتر را باز كرد. كنار درخت نارنج رفت و نشست.

سال‌ها پیش، توی همین حیاط دو تا صندلی راحتی پارچه‌ای می‌گذاشتیم. هوا هم آفتابی بود، نه مثل حالای كوفتی. موهایمان را باز می‌كردیم، روی صندلی‌ها ولو می‌شدیم. زیر درخت گردو میز گرد كوچكی می‌گذاشتیم و رویش تنگی پر از لیموناد. گرم می‌شدیم. آراكس از "ایوان" می‌گفت كه راننده بود و همیشه توی جیبش چاقو می‌گذاشت. من حرص واریس پاهایم را می‌خوردم. موهای من بلندتر از آراكس بود. آراكس موهای من را شانه می‌كرد و می‌گفت این‌جا رطوبت داره، موهایت فرفری می‌شود. عرق می‌كردیم. پاهایمان را توی شن‌های حیاط فرو می‌كردیم. خنك بود. آراكس می‌گفت: "امشب ایوان دعوت‌مان كرده. پیانو بزنیم؟" می‌رفت و پیانوی قرمز كوچك "تامارفش" را می‌آورد. ناخن‌هایم بلند بود. ناخن‌های آراكس كوتاه بود. هر موقع كه لیوان‌ها را می‌شست یكی از ناخن‌هایش می‌شكست و می‌گفت آخ. توی آفتاب دراز می‌كشیدیم و آراكس بی‌خیال، با چهار انگشت روی دكمه‌های پیانو می‌زد و آوازی برای ایوان می‌خواند، برای ایوان بی‌خیال و مردنی كه با آراكس توی قایق روی دریا بود.

فنیا بلند شد. با پاهایش چند تكه شن گلی را كنار درخت نارنج، جایی كه نشسته بود، ریخت و با صدای بلند گفت: "عجب كودی!" و خندید.

آراكس گفت: "صبحانه چه می‌خوری؟"

فنیا گفت: "هر چه باشد."

هر كه وارد مغازه می‌شود آراكس می‌گفت: "بروید یك ساعت دیگر بیایید. مهمان دارم."

فنیا گفت: "حالا چكار می‌كنی؟" آراكس گفت: "متولی كلیسا شده‌ام." مچ دستش را به فنیا نشان داد كه روی آن صلیب خال‌كوبی شده بود.

فنیا خندید و گفت: "مچ دست مرا ببین." و مچ دستش را نشان داد.

آراكس گفت: "چیزی كه نمی‌بینم."

به فنیا نگاه كرد و گفت: "هنوز هم بعد از سی سال؟ بیست سال است كه این‌جا نیامده‌ای و حالا كه آمدی، امروز آمدی؟"

فنیا گفت: "برویم توی خیابان، برویم بگردیم."

آراكس مغازه را بست. چتر را باز كرد. دوتایی توی خیابان راه افتادند و فنیا به یاد آورد روزهایی را كه دو زن تنها بودند و توی همین خیابان حتا یك كلمه از آنچه مردم می‌گفتند نمی‌فهمیدند. جلو هر مغازه‌ای می‌ایستادند، و با انگشت‌هایشان ادای سیگار كشیدن را در می‌آوردند تا سیگاری بخرند، یا كسی به آن‌ها سیگاری بدهد.

آراكس گفت: "بیا برویم، برویم سر خاك ایوان."

فنیا چیزی نگفت. می‌دانست هر بار، هر سال، همین موقع وقتی او به انزلی می‌آمد، آراكس همین حرف را می‌زند.

روز اول پسر جوانی كامیونش را كنار مغازه پارك كرد. توی مغازه آمد. ما را برانداز كرد و گفت: "فقط شیرقهوه دارید؟" آراكس گفت: "بله." پسر جوان باز گفت: "گفتم فقط شیرقهوه دارید؟" لیوانی را كه پاك می‌كردم روی پیشخوان گذاشتم و به پسر جوان گفتم: "اگر شیرقهوه می‌خواهی هست و اگر چیز دیگری می‌خواهی این‌جا نیست." عصر آن روز من مغازه را گرداندم و آن‌ها اتاق طبقه‌ی بالای مغازه بودند. وقتی ایوان رفت به آراكس گفتم: "به فامیل‌هایت خوب می‌رسی!"

آراكس گفت: "ببین، این‌جا پر از گل و سبزی است. ببین." گل خودرویی را چید. "ببین چه بوی خوبی دارد. با ایوان این‌جا هم آمدیم. حالا قبرستانه، باشه."

فنیا گفت: "لابد روی این قبرها هم؟"

آراكس گفت: "معلومه، فنیا جان. تو همیشه از ایوان بدت می‌آمد. چند سال شب مردنش این‌جا می‌آمدی و به من متلك می‌گفتی و دعوا می‌كردی و می‌رفتی."

روز بعد دوباره ایوان توی مغازه پیدایش شد. صبح خیلی زود. با كلاه كپی چرمی كه بر سر داشت، با خنده‌ای كه به آراكس می‌كرد. دسته‌گل خودرویی به او داد: "برای تو آورده‌ام آراكس." آراكس از پشت ایوان دوید تا گل‌ها را بگیرد. ایوان صورت آراكس را بوسید. چشم‌های آراكس بسته بود.

فنیا دسته‌ای گل خودرو روی قبر ایوان ریخت. به آراكس گفت: "برویم. از این خراب‌شده‌ی كوفتی برویم."

آراكس گفت: "پاهایت باد كرده؟"

از قبرستان تا مغازه راه زیادی نبود. باید از كنار پارك ملی و اسكله می‌گذشتند تا به میدان انزلی برسند.

عصر وقتی آراكس پیانوی كوچكش را روی پیشخوان گذاشت و با چهار انگشت روی دكمه‌های پیانو می‌زد و برای خودش ترانه‌ی ایوان دلیر من را می‌ساخت، ایوان وارد مغازه شد. آراكس به من نگاهی كرد. چراغ‌های نفتی را روشن می‌كردم. آراكس می‌گفت: "ایوان، بگو برای من حاضری چكار كنی؟" ایوان می‌گفت: "همه كار، گنجشك من." چاقویش را از جیب بیرون آورد. باز كرد. چوب‌های كف كنار پیشخوان را نشانه گرفت چاقو را انداخت: "همه كار، گنجشك من."

تا آخر شب به مشتری‌ها شیرقهوه و كرم سودا و چای فروختم؛ تا آراكس به خانه برگشت و برایم تعریف كرد كه با "لوتكا" زیر آن باران، تا وسط وسط‌های دریا رفته بودند.

آراكس گفت: "از پارك ملی برویم."

وقتی بار اول آراكس با ایوان از پله‌ها پایین می‌آمدند، آراكس دامنش را صاف می‌كرد و گوشواره‌ی كوچك دانه‌یاقوتی‌اش را به لاله‌ی گوشش می‌چسباند.

فنیا گفت: "چرا نیمكت‌های پارك ملی را رنگ سبز می‌زنند. این‌جا كه همیشه سبز است." و رفت روی یكی از نیمكت‌ها نشست. خیس بود.

آراكس گفت: "سرما می‌خوری فنیا جان."

فنیا گفت: "باران كه نمی‌بارد. چترت را ببند. بنشین. استخوان‌هایت درد نمی‌كند؟"

آراكس چتر را بست. فنیا ادامه داد: "چرا ندادی علف‌های روی قبر ایوان را بكنند. حتا اسمش پیدا نیست. فقط یك صلیب كوفتی مانده. از كجا بفهمم این قبر ایوان است. این پاهای لعنتی من باد كرده است."

آراكس گفت: "فنیا جان، هر چقدر علف‌ها را بكنیم، چیزی كه این‌جا فراوان هست، علف خودروست. در می‌آید."

فنیا پالتویش را جمع و جور كرد. پشت یكی از درخت‌ها پنهان شده بودم. پهلوی هم ایستاده بودند. لب‌های آراكس تكان می‌خورد. ایوان می‌خندید. به اسكله رسیدند. از پله‌ها پایین رفتند. ایوان و آراكس آرام آرام گم شدند و بعد قایقی آن دو را به میان دریا برد.

آراكس گفت: "موهایت را رنگ نمی‌كنی؟"

فنیا گفت: "توی لا- رزیدانس وقتی ظرف می‌شویی، موها رنگ‌كردن لازم ندارد."

آراكس گفت: "وقتی به انزلی می‌ایی، برای ایوان، هم ناخن‌ها لاك می‌خواهد، هم موها رنگ، حنایی مثلا". حالا دخترها موهایشان را حنایی می‌كنند، نه؟"

فنیا گفت: "بیشتر طلایی، اسم‌شان را می‌گذارند طوطی و لباس سبز می‌پوشند، رنگ همین نیمكت، و لب‌هایشان را مثل همان موقع كه من و تو و ایوان رو به روی هم می‌نشستیم و شیر قهوه می‌خوردیم. یادت هست؟ به تو شكلات داده بود. وقتی آمد توی مغازه باران می‌بارید. چترش را پرت كرد كنار پیشخوان. داد زد آراكس، فنیا. آب باران روی چوب‌های كف مغازه می‌چكید جای پاهایش روی كف چوبی مغازه می‌ماند و تو می‌خواستی پایت را توی جا پاها بگذاری. شیر قهوه آوردی. پرده‌های چین‌دار كنار شیشه‌های ویترین را كنار زدی و بخارها را با كف دستت پاك كردی. نشستیم دور میز. تو خندیدی و گفتی شیر قهوه‌ها گرم بود، دست‌هایم می‌سوخت. حالا خنك شدم. شكلات‌ها را باز كردی و خوردیم. لب‌هایمان را كه به فنجان می‌چسباندیم، جای لب‌هایمان روی لبه‌ی فنجان می‌ماند. شكلاتی و قرمز."

آراكس گفت: "بلند شو فنیا، برویم لب‌هایمان را قرمز كنیم. موهایمان را رنگ كنیم. هنوز من و تو از این طوطی‌ها خیلی بهتریم. به ما می‌گفتند گنجشك‌های شب. بلند شو، امشب باید حسابی خوش بگذرانیم."

فنیا گفت: "هر شب كه لیوان‌ها را می‌شویم، از روی لیوان‌ها می‌فهمم نوشنده مرد بوده یا زن. زن‌ها چند ساله‌اند و لب‌های كی قشنگ است. قرمز، صورتی، شكلاتی."

آراكس دست فنیا را گرفت. بلند شدند و به راه افتادند.

آراكس گفت: "یادت می‌آید موقعی كه انگشتر مادرم را فروختم تا این مغازه را بخرم؟ چه یادت بیاید چه نیاید مثل همان وقت خوشگلم." خندید و به فنیا دندان طلایش را نشان داد.

فنیا گفت: "صدای سوت كشتی آراكس. صدای سوت، بلند شو این‌قدر نخواب. باید برویم پایین. پهلوی این شپشوهای كوفتی. خانه‌مان را خراب كردند. ماما وبا گرفت. من و تو را فرستادند پهلوی این زبان‌نفهم‌ها. ماما كجاست. آراكس؟"

آراكس گفت: "كجایی، فنیا؟"

دست فنیا را گرفت و گفت: "به من تكیه بده، فنیا جان."

فنیا گفت: "استخوان‌هایم درد می‌كند. پاهایم باد كرده."

وقتی به مغازه رسیدند، آراكس تابلوی كوچك (تعطیل است) را روی دستگیره‌ی در بیرون مغازه گذاشت.

فنیا روی صندلی لهستانی كنار پنجره نشست. به بیرون زل زده بود. به آراكس گفت: "این‌ها به چه زبانی حرف می‌زنند؟"

آراكس گفت: "به زبان من و تو. بیا دختر. این آدم‌ها توی این مغازه نمی‌آیند. بیا لباس‌های قدیمی‌مان را بپوشیم. موها را رنگ می‌كنیم دو تا خانم درست و حسابی می‌شویم. می‌نشینیم پشت پنجره. پرده‌ها را كنار می‌زنیم. پنجره را اندازه‌ی دو تا قاب صورت از بخار پاك می‌كنیم. بیرون را تماشا می‌كنیم. غذا می‌خوریم. می‌نوشیم. خوش می‌گذرانیم."

فنیا به میدان انزلی نگاه می‌كرد. به آراكس گفت: "پل سفید كجا بود؟"

آراكس با كف دست پنجره را پاك كرد. با انگشتش ته میدان را نشان داد. دوباره باران می‌بارید. گفت: "آن‌جا ته میدان."

فنیا گفت: "هوا سرده."

تمام بعد از ظهر آراكس پاهای فنیا را در آب گرم و صابون گذاشت. پاهایش را با آب و صابون شست و با قیچی گوشت‌های اضافه‌ی دور ناخن‌های پایش را چید.

فنیا گفت: "دور ناخن‌های پایم را؟"

آراكس گفت: "گوشت اضافه آورده دختر. دست‌هایت را بده جلو. دور ناخن‌های دستت هم مثل انگشت‌های پایت شده."

فنیا گفت: "زمخت شده؟"

آراكس گفت: "قرمز تیره قشنگ‌تر است؟"

فنیا گفت: "ناخن‌هایم می‌شكند."

موهای فنیا را رنگ كرد. "موهای ما طلایی بود، نه؟"

آراكس گفت: "چشم‌هایت را ببند."

توی صندلی راحتی، آراكس ناخن‌هایم را لاك می‌زد. ناخن‌هام بلند بود. انگشت‌هایم را باز می‌كرد و بالا می‌بردم تا زودتر لاك‌ها خشك بشود.

وقتی فنیا به آینه نگاه كرد گفت: "حالا شدم یك خانم حسابی."

آراكس گفت: "برو بالا لباس بپوش. این‌جا را كه مرتب كردم، من هم می‌آیم."

فنیا به اتاق بالای مغازه رفت. چمدانش را باز كرد. لباس مخمل قرمزش را كه دامنی چین‌دار داشت بیرون آورد. آن را جلو آینه به تنش چسباند. سوار قایق شدیم. سه نفر بودیم. من و ایوان و آراكس. قایق تكان می‌خورد. ایوان دست ما را گرفته بود و می‌گفت: "نیفتید، دخترها." آراكس می‌گفت: "الان می‌افتم ایوان. دستم را محكم‌تر بگیر." و می‌خندید. سرش را روی سینه‌ی ایوان می‌گذاشت. دستم را از دست ایوان بیرون كشیدم. نشستم روی پوزه‌ی قایق. آن‌ها آن طرف‌تر. ایوان پاروها را گرفت. پارو زد. قایق روی آب آرام جلو می‌رفت. باران می‌بارید و من از حرصم چتر را روی سرم گرفتم. گفتم: "شما دو تا خیس بشوید." از ساحل دور شدیم.

"هنوز این لباس تنگ نشده."

لباس را پوشید و گل‌سینه‌ای كه گل‌های مروارید سفید پارچه‌ای داشت به سینه زد و دوباره به آینه نگاه كرد: "از ساحل دور شدیم."

از پله‌ها پایین آمد. آراكس گفت: "به! چی شدی فنیا !"

فنیا گفت: "تنگ نشده."

آراكس جلو آمد گفت: "گل سینه‌ات كج شده." آن را صاف كرد. موهای فنیا را جمع كرد و سنجاق سرش را میان موها فرو كرد. بالا رفت تا لباسش را عوض كند.

فنیا كنار پنجره نشست. پنجره را پاك كرد. بیرون را نگاه كرد. روی میز، آراكس تنگ و لیوان گذاشته بود. با صدای بلند گفت: "از ساحل دور شدیم، رفتیم تا وسط دریا. شما دو تا خیس شده بودید."

برای خودش ریخت و گفت: "به سلامتی تو!"

خیس خیس شده بودید. آراكس لباس سفید پوشیده بود و ایوان بین پاهایش شیشه بود.

صدای مشتری‌ها می‌آمد كه دستگیره‌ی در را فشار می‌دادند و می‌گفتند: "امشب هم كه تعطیله."

ایوان كلاه چرمی‌اش را روی موهای خیس آراكس گذاشت.

آراكس دستش را روی شانه‌ی فنیا گذاشت. فنیا به آراكس نگاه كرد. همان لباس سفید را پوشیده بود با گل‌سینه‌ای از رز قرمز. گفت: "این گل‌سینه یادت می‌آید، آن شب خیس خالی شده بودیم." رو به روی فنیا نشست. فنیا گفت: "پنجره را پاك كن." آراكس گفت: "تو، تو همیشه به من، تو همیشه به من و ایوان." فنیا گفت: "تو بلند شدی و توی قایق رقصیدی. دست‌هایت را باز می‌كردی و می‌بستی."

آراكس گفت: "من بلند شدم. دست‌هایم را باز می‌كردم و می‌بستم. رقصیدم از این طرف قایق تا آن طرف. حسابی خورده بودیم. ایوان را بغل كردم."

فنیا گفت: "می‌خواستم ایوان را بغل كنم."

آراكس فنیا را بغل كرد.

فنیا گفت: "می‌خواستم با ایوان شنا كنم."

فنیا سرش را بالا برد. چشم‌هایش را بست. نفسی تازه كرد و گفت: "روی صورتم باران می‌نشست."

آراكس گفت: "خیس شده بودم و ایوان پارو می‌زد. تو بلند شدی."

فنیا گفت: "بلند شدم، می‌خواستم..."

آراكس گفت: "زودتر از تو سرم را روی پای ایوان گذاشتم. ایوان می‌خندید و از شیشه می‌خورد."

فنیا گفت: "نشستم. چتر از دستم افتاد. صورتم را برگرداندم."

آراكس سرش را روی پاهای فنیا گذاشت.

فنیا گفت: "ایوان پاروها را توی قایق گذاشت. قایق وسط دریا ایستاد. تو را از روی پاهایش بلند كرد. ایوان برای تو آواز می‌خواند و تو به ایوان گفتی حاضری برای من چكار كنی؟ ایوان هم گفت همه كار، عشق من."

فنیا بلند شد. آراكس را بلند كرد و گفت: "باز كن."

آراكس موهای فنیا را باز كرد و فنیا موهایش را در دست آراكس گذاشت. آراكس گفت: "ببر، ایوان."

فنیا گفت: "موهایم خیس بود. ایوان می‌خندید. تو هم می‌خندیدی. وسط قایق ایستاده بودی. ایوان جلو آمد. رو به روی من. گفت: حاضر فنیا؟ سرم را پایین انداخته بودم. موهای مرا توی مشتش گرفت. چاقویش را بیرون آورد."

آراكس گفت: "بخور، فنیا."

دردم می‌گفرت. موهایم بریده نمی‌شدند. روی آب، توی تاریك و روشن، روی صورتم، روی پیرهنم، موهایم را می‌دیدم كه دسته‌دسته می‌ریختند. تو می‌خندیدی و می‌گفتی، بخور. دست‌هایش گرم بود و خیس بود و موهایم به دستش می‌چسبید."

آراكس گفت: "آخر شب وقتی بر می‌گشتیم تو كلاه ایوان را روی سرت گذاشته بودی."

فنیا گفت: "كلاه را با خودم بردم. تنها یادگاری من از ایوان."

آراكس گفت: "تنها یادگاری تو و من از ایوان. بعد از آن تو نه دیگر به من نگاه كردی و نه به ایوان و رفتی. گاهی یك نامه نوشتی تا برای تو نوشتم ایوان مرد. آمدی این‌جا كلاه كپی را پرت كردی روی صلیب قبر."

فنیا گفت: "آمدم پرت كردم روی صلیب ایوان. روی دو تا چشم پوسیده‌اش توی خاك كه همه جا به دنبالم بود. وقتی از این‌جا رفتم، همه جا بود. توی خیابان ویلا كه خانه گرفتم، كلاهش روی جارختی بود. هر وقت كسی به خانه‌ام می‌آمد می‌خندید و می‌گفت كی كلاهش را جا گذاشته، خانم؟"

آراكس گفت: "كلاهش را برداشتم، آوردم این‌جا. روی جارختی انداختم. نگاه كن."

فنیا از جارختی كلاه را برداشت. روی سرش گذاشت. گفت: "این‌طور بود. نه؟ كمی كج، لبه‌اش به طرف پایین."

آراكس پشت پیشخوان مغازه رفت پیانوی قرمز كوچك تامارفش را بیرون آورد. با چهار انگشت روی دكمه‌ها زد و خواند: "روزی از روزها من و فنیا و ایوان در قایقی..."

و فنیا می‌رقصید. دست‌هایش را این سو و آن سو می‌برد، به صندلی لهستانی تعظیم كرد و آن را برداشت. دست‌هایش را دور لبه‌ی صندلی گذاشت. دست‌ها را روی شانه‌ی ایوان گذاشت.

"و باران می‌بارید."

فنیا در را باز كرد. زیر باران با صندلی می‌رقصید. به ایوان گفت: "آن موقع توی انزلی وقتی كه می‌بارید پاها توی گل فرو می‌رفت. به حالا نگاه نكن كه پابرهنه می‌رقصم."

صدای پیانو توی بارانی كه می‌بارید گم شد.

فنیا گفت: "رفتم تهران، كه باران نمی‌بارید. همه جا خشك بود. تا موهایم بلند شد. همه جا پر از گرد و خاك بود."

آراكس از مغازه بیرون آمد، صندلی را از دست فنیا گرفت، و دوتایی همدیگر را بغل كردند.

هیچ‌كس توی میدان نبود. چراغ‌های میدان انزلی روشن بود و باران می‌بارید.

فنیا گفت: "پاهایم درد می‌كند، آراكس."

به فنیا پنجره‌های ویترین رانشان داد كه دو قاب پاك‌شده از بخار داشت. آراكس گفت: "خیس شدیم."

آراكس گفت: "تمام دندان‌هایم را باید بكشم. خیس شدیم."

توی مغازه آمدند. در را بستند و بالا رفتند.

آراكس دكمه‌های لباس فنیا را یكی‌یكی باز كرد. فنیا روی تخت دراز كشید.

آراكس گفت: "خیلی خوردیم."

فنیا كلاه را از سرش برداشت. روی كف چوبی اتاق انداخت. آراكس كنار او دراز كشید. فنیا گفت: "استخوان‌هایم درد می‌كند. علف‌ها را بده بكنند. قبر معلوم نبود. صورت ایوان پیدا نبود."

صبح زود وقتی فنیا چشم‌هایش را باز كرد، آراكس هنوز خواب بود. بلند شد لباس قرمزش را توی چمدان گذاشت. هنوز خیس بود. پالتوی خاكستری‌اش را پوشید. دكمه‌هایش را بست. روسری‌اش را سر كرد و گره محكمی زیر گردنش زد. شال گردنش را روی گردن انداخت. كفش‌های چرمی تازه‌اش را به پا كرد. كلاه ایوان را برداشت. پایین آمد، كلاه را روی جارختی گذاشت. به دور و برش نگاه كرد. بخار پنجره را به اندازه‌ی صورت پاك كرد. بیرون را نگاه كرد. در مغازه را باز كرد. صندلی توی خیابان افتاده بود. آن را توی مغازه آورد. روی میز، پیانوی كوچك قرمز "تامارف" آراكس بود. با چهار انگشت روی دكمه‌ها زد. بیرون آمد. تابلوی تعطیل است را از دستگیره‌ی در مغازه برداشت. روی میز، كنار پیانو انداخت. بیرون آمد. در را بست.

مه بود و چراغ‌های میدان انزلی هنوز روشن بودند. به طرف ایستگاه كه می‌رفت برگشت تا به مغازه‌ی آراكس نگاهی كند. همه چیز در مه گم شده بود.

فنیا گفت: "استخوان‌هایم درد می‌كند، آراكس."


  



علی خدایی (زاده ی ۱۳ فروردین ۱۳۳۷، تهران) نویسنده ی معاصر است. خدایی فارغ‌التحصیل رشته ی علوم آزمایشگاهی از دانشگاه اصفهان است و در اصفهان سکونت دارد. دومین مجموعه داستان او با نام تمام زمستان مرا گرم کن، در سال ۱۳۸۰ برنده ی جایزه هوشنگ گلشیری شد و در جایزه ی منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی عنوان «بهترین مجموعه داستان دهه ۸۰» را به دست آورد


آثار

از علی خدایی تاکنون سه مجموعه داستان کوتاه منتشر شده‌است:

  • از میان شیشه، از میان مه، نشر آگاه، ۱۳۷۰.
  • تمام زمستان مرا گرم کن، نشر مرکز، ۱۳۷۹.
  • کتاب آذر، نشر چشمه، ۱۳۸۸.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 9:35  توسط حامد امان پور قرایی  | 


پردیس

فرخنده آقایی



كنار دریا بودیم. در هوای سرد آخر پاییز، در آفتاب بی رمق سر ظهر شنا می كردیم. با حركات شتابان، بدن خود را گرم می كردیم تا هر چه كمتر سرمای آب را احساس كنیم و بعد،‌ نفس نفس زنان به ساحل بر می گشتیم و با پوستی كه از سرما مورمور میشد، در حوله های بزرگ پنهان می شدیم و باز می‌نشستیم به حرف زدن.

زنها بچه هایشان را به مدرسه می‌رساندند و غذایشان را با خود به ساحل می‌آوردند و همان جا می‌خوردند. من زبانشان را بلد نبودم و آنها سعی می كردند با همان چند كلمه محدودی كه می‌دانستم، با من حرف بزنند. با هم روزنامه ها را می‌خواندیم و مجله ها را ورق می‌زدیم و از جنگها و صلحها و از مذاكرات سران و دیدارها و بازدیدها و قتل عامها و تسخیر ها و بمبارانها و ترورها و كودتا ها صحبت می‌كردیم. ما اهل هیچ كدام نبودیم. اهل حرف بودیم. كار هر روزمان بود. كنار ساحل می‌نشستیم و سرهایمان را در حوله هایمان فرو می‌كردیم و ساعتها با هم حرف می‌زدیم. تا آنكه آسمان رو به تیرگی می‌رفت و نم نم باران شروع می‌شد. بعد زنها ناگهان به ساعتهایشان نگاه می‌كردند و بلند می‌شدند و حوله هایشان را در ساكها می‌گذاشتند و لباسهایشان را می‌پوشیدند و سوار موتورهای قراضه شان می‌شدند تا به مدرسه بروند. كلاههای بزرگ مضحكشان را به سر می‌گذاشتند و همان طور كه از ساحل دور میشدند برایم دست تكان می‌دادند.

آن روز كه به ساحل آمدم، نه حوله داشتم و نه شنا بلد بودم. آفتاب درخشانی بود. ظهر بود و آدمها در ساحل مدیترانه در چند ردیف كنار هم دراز كشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند.

سگ قهوه ای پشمالو و خیلی بزرگی، كنار دریا با بچه ها بازی می كرد. انگار ولگرد بود. وقتی بچه ها می رفتند شنا كنند، با توپ پلاستیكی قرمز كم بادی بازی می كرد. توپ را به میان موجها می انداخت و بعد می دوید و آن را می آورد و توی شنها چال می كرد. بعد آنرا با سر و صدا از لای شنها بیرون می‌آورد ومثل توله ای به دندان می گرفت و واق واق كنان به میان موجها می انداخت. چند دختر و پسر نوجوان هم توپهایشان را با سر و صدا به میان موجها پرتاب می كردند و بعد شنا كنان می رفتند و آنها را می آوردند.

روزهای اول كه در ساحل قدم می زدم، از زنان برهنه می پرسیدم جواب خدای خود را چه خواهند داد. آنها كه زبان مرا نمی فهمیدند،‌ انگار شعر یا آوازی برایشان خوانده باشم، می خندیدند و برایم دست تكان میدادند.

حالا دیگر هوا سرد شده است و با حوله نویی كه به خود پیچیده ام ، همه میدانند كه تازه واردم و تمام تابستان آنجا نبوده ام. وقتی شنا كردن یاد گرفتم، حوله ام را از حراجی خریدم. صورتی است با حاشیه قلاب دوزی.

در هوای سرد پاییز، حوله پوشیده كنار زنها می نشینم و با هم روزنامه می خوانیم و حرف می زنیم بی‌آنكه زبانشان را بدانم و آنها تك تك كلمه ها را برای همدیگر تفسیر می كنند. برجهای دوقلوی نیویورك را ناشیانه روی ساحل رسم می كنند و در روزنامه، ‌عكس مردان عرب را نشانم می دهند كه آرزو دارند بعد از عملیات انتحاری به پردیس بروند. با تعجب می پرسند: " پردیس ؟" و من جواب می‌دهم: " بله، بله، پردیس." می خواهند بدانند پردیس چگونه جایی است. برایشان می گویم و بعد باز بحثهای بی پایان شروع می شود. حالا دیگر همه می دانند من از سرزمینی آمده ام كه هیچ كدام آن را نمی شناسند. طولی نمی كشد كه آدمهایی ناآشنا از فاصله های دور می آیند تا با زبانی كه بلد نیستم، برایشان از پردیس بگویم. می خواهند بدانند آیا آن مردان عرب به پردیس خواهند رفت. و آن دیگران چه، آنها كه در برجها بوده اند؟ دیگر فهمیده ام كه نباید با بله یا نه جواب بدهم. باید كمی تامل كنم و با تردید پاسخ بدهم. باید نشان بدهم كه با خودم در جدالم و به آنها فرصت بدهم صحبت كنند. می خواهند نظر خود را بگویند و بعد نظر مرا بدانند و باز آنچه را كه خود می دانند،‌ تكرار كنند. با دقت و خونسردی گوش می دهم. جوابهای صریح و كوتاه را دوست ندارند. آنها را می رماند و از من رنجیده خاطر می‌شوند. دوست دارند درباره همه چیز با همه جزییات صحبت كنند. كلمات جاری می شود و تداوم می‌یابد و بعد باز در هوای سرد آخر پاییز به دریا می زنیم. با حركات تند و شتاب آلود، ناشیانه بدنهای خود را در آب سرد گرم می كنیم تا سرمای آب را هر چه كمتر احساس كنیم و بعد نفس نفس زنان، حوله پوشیده كنار ساحل مشغول بحث می شویم.

عصرها میكله با حوله بزرگی بر دوش به ساحل می آید. سگ بزرگش با رخوت دنبالش راه می رود و در گوشه ای از ساحل ولو می‌شود. پرنده ها از دور به استقبال پیرمرد می آیند. روی شانه هایش می‌نشینند و دور و برش پرواز می كنند. پیرمرد خندان به ساحل قدم می گذارد و حوله را پهن می كند و از كیسه ای پارچه ای، ‌مشت مشت گندم روی حوله می ریزد. پرنده ها می پرند و دانه ها را از هم می‌قاپند و بعد چون حیوانات دست آموز به دنبال او جست و خیز می كنند و به سر و صورتش نوك می زنند و پیرمرد غش غش می خندد.

زنها می گویند میكله عاشق ماریا است. و بعد باز حرف می زنند و با هم می خندند. یكی از روزها زنها برایم معلم زبان پیدا كردند. معلم مدرسه فرزندانشان است و همه او را می شناسند. برادر كوچكتر میكله و همبازی كودكانشان است. اولین بار، میكله مرا با خود به شهر برده بود. با سگ بزرگش سوار كشتی شده بودیم. میكله تقریبا شصت ساله است. به یك گوشش گوشواره نقره كرده و در شهر به هر كس می رسید به عادت هندی ها دو كف دست را به نشانه سلام به هم می چسباند و روی بینی می گذاشت. هرجا چیزی جا می گذاشت و باید دنبالش می رفتم تا كلاه موتورسواری یا كیف كار چرمی كهنه و وسایل دیگرش را كه جا گذاشته بود،‌ به او بدهم. برای سوار شدن به كشتی مشكل داشتیم . سگ میكله از آب می ترسید و او مجبور شد سگ را كشان كشان سوار كشتی كند. در اداره پلیس، سگ را راه ندادند و میكله او را به نرده آهنی پیاده رو بست. سگ آن قدر پارس كرد و زوزه كشید كه پلبس اجازه داد میكله، سگ را با خود بیاورد تو. در تمام مدتی كه پیرمرد با مسئول اتباع خارجی حرف میزد، سگ از این اتاق به آن اتاق می رفت و به همه جا سرك می‌كشید. بالاخره از میكله خواستند قلاده سگ را به دست بگیرد. سگ همان جا كنار باجه، روی زمین ولو شد و خوابش برد و خرخرش بلند شد. انگار كه خواب ببیند، پلك هایش تكان می خورد و از خودش صدا در می آورد.

موقع برگشتن هم در كشتی اجازه ندادند میكله در قسمت مسافران بنشیند و مجبور شد تمام مدت روی عرشه كنار سگش باشد. میكله به سگ پوزه بند زده بود و سگ كلافه بود و بی تابی می كرد. مردم موقع گذشتن از كنار سگ خم می شدند و نوازشش می كردند. میكله سیگار برگ بزرگش را می كشید و كاری به كار سگ نداشت. شاید اگر هر كس یك لگد به شكم سگ می زد، خلاص می شد و دیگر خودش را با آن هیكل گنده آن قدر لوس نمی كرد. به ساحل كه رسیدیم، میكله سگ را سوار موتور كرد و با خود برد.

وقتی به زنها گفتم معلم مرد نمی خواهم،‌ همگی گفتند كه او هم مثل برادرش مرد عجیبی است و مشكلی ایجاد نمی كند. بعد در تایید حرفم گفتند كه هیچ كدام حوصله معلم مرد مجرد را ندارند. هر چند به برادر میكله می شد اعتماد كرد. بعد هم آهسته نجوا كردند كه نباید هیچ كدام به میكله بگوییم كه به نظر آنها او و برادرش عجیبند. اما من، به غیر از ساحل، میكله را فقط گاهی از دور می دیدم كه سگش را سوار موتور می كرد و این طرف و آن طرف می برد و برایم دست تكان میداد.

چند راهبه موقع غروب به ساحل می آمدند و قدم می‌زدند. كلاههای بزرگ قایق مانند و لباسهای پوشیده داشتند. یكی از آنها كه جوانتر بود، پابرهنه روی ماسه ها راه می رفت. با یك دست گوشه دامنش را بالا می گرفت و كفشهایش را با دست دیگر نگه می داشت و تا مچ پا به میان موجها می رفت و بر می گشت. چند بار مواظب بودم ببینم لخت می شوند یا نه. چیزی ندیدم. شاید منتظر می‌ماندند كه همه بروند.

هوا روز به روز خنكتر و روزها كوتاهتر می شد. زیر نم نم باران، ‌باز كنار ساحل می نشستیم و حرف می زدیم. یك روز ماریا آمد. دختر لاغر و آفتاب سوخته ای بود. وقتی میكله از دور پیدایش شد، زنها خندیدند و به هم تنه زدند و دستهایشان را روی زانوهایشان كوبیدند. هوا ابری بود. پیرمرد با سگ بی حس و حال و پرنده هایی كه دور و برش می پریدند به ما نزدیك شد و حوله اش را پهن كرد و رویش گندم ریخت. پرنده ها به گندمها هجوم آوردند. پیرمرد كنار ما نشست و با ماریا حرف زد. زنها به پیرمرد گفتند كه ماریا می خواهد شوهر كند و بعد باز با هم خندیدند و از پشت سر، موهای هم را كشیدند. ماریا تمام مدت با عصبانیت حرف می زد. پیرمرد لب ورچیده بود و زنها می خندیدند. بعد ماریا بدون خداحافظی بلند شد برود. پیرمرد مشتی گندم به دنبالش ریخت. پرنده ها از روی حوله پر كشیدند و دنبال ماریا رفتند. پیرمرد بلند شد و مشت دیگری گندم به پشت سر ماریا پرتاب كرد. پرنده ها روی موهای بلند و سیاه ماریا می پریدند. ماریا با دست آنها را می راند و به پیرمرد فحش میداد. پیرمرد با فاصله دنبال او می رفت و از كیسه پارچه ای گندم می ریخت. پرنده ها دور ماریا بق بقو می كردند و به موهای بلندش می پیچیدند. ماریا با هیكل لاغر و آفتاب سوخته اش، چون كابوسی در ساحل می دوید و پرنده ها به سر و صورتش می جهیدند و به او نوك می زدند.

زنها از خنده ریسه رفته بودند و با مجله ها و روزنامه های لوله شده به سر و روی هم می كوبیدند. می گفتند پیرمرد با همین كارها ماریا را از خود متنفر كرده است. بعد ناگهان به ساعتهایشان نگاه كردند. بلند شدند و حوله هایشان را در ساكها گذاشتند و لباسهایشان را پوشیدند و سوار موتور های قراضه شان شدند تا به مدرسه بروند. كلاههای بزرگ مضحك را به سر گذاشته بودند و همان طور كه از ساحل دور می شدند، برایم دست تكان می دادند.

راهبه ها از دور پیدایشان شد. با هم حرف می زدند. باران ریزی شروع شده و پرنده ها رفته بودند. پیرمرد كنار ساحل، حوله اش را به دوش انداخته و نشسته بود. هر سه با هم راه افتادیم. من و میكله و سگش كه آبچكان از پشت سر می آمد. پیرمرد شروع كرد به حرف زدن. گوشه های لبهایش كف كرده بود و آب دهانش از میان دندانهای سیاهش بیرون می جهید. نمی فهمیدم چه می گوید. حوله ام را روی سرم كشیده بودم و صدای او را بی وقفه از میان شرشر باران می شنیدم. باران تند شده بود كه به خانه او رسیدیم. مرا به خانه اش دعوت كرد. دو اتاق بود، یكی در طبقه بالا و یكی در طبقه پایین. انگشتش را به علامت سكوت روی بینی گذاشت. در اتاق طبقه اول را باز كرد. سگ با شتاب وارد شد و میكله فریاد زد: " مامان، من آمدم." و بعد با دست به من علامت داد كه به طبقه بالا بروم. در اتاق بالا باز بود. اتاق نیمه مخروبه ای بود با تختخواب دونفره چوبی و شكسته ای در میان اتاق. یك عكس عروسی زردشده بزرگ و قاب گرفته و چند صلیب چوبی كهنه و عكس قدیسین با پونز به دیوارهای گچی صورتی رنگ، چسبانده شده بودند. از چهار گوشه اتاق آب باران،‌ چك چك توی سطلهای پلاستیكی كثیف می ریخت. پیرمرد وارد شد و از من خواهش كرد بنشینم. صندلی شكسته و خیسی از ایوان آورد و ملافه ای رویش انداخت. شانه ای به موهایش كشید. از زیر سیگاری، سیگار برگ نیمه سوخته ای برداشت و روشن كرد. روی لبه تختخواب نشست. سرحال و هیجان زده بود و جوانتر به نظر می رسید. گفت كه میخواهد اتاق را تمیز كند و بعد چند قوطی رنگ را از دستشویی آورد و نشانم داد. مرا به ایوان سرپوشیده برد كه از یك طرف مشرف به ساحل بود و از طرف دیگرش، سربالایی خانه من دیده میشد. گاهی مرا ماریا خطاب می كرد و بعد معذرت می خواست. دستهایم را می گرفت و همان طور كه حرف می زد به چشمهایم خیره می شد. بوی فضله پرندگان می داد و آب دهانش به صورتم می پرید. آب سطلهای پلاستیكی را در ایوان خالی كرد و برایم گفت كه می خواهد خانه را تمیز كند و همه چیز را تمیز و نو كند. از كمد چوبی شكسته ای كه پر از كت و شلوارهای قدیمی بود، یك چمدان پر از كراوات و لباسهای زرد شده بیرون آورد كه یادگار روزهای دریانوردی اش بود. عكس سیاه و سفید خودش را روی عرشه كشتی نشانم داد و بعد باز دستهایم را در دست فشرد. می خواست قول بدهم در كنارش خواهم ماند. می دانستم كه نباید جواب بله یا نه بدهم. باید كمی تامل می كردم و با تردید پاسخ می دادم. باید نشان می‌دادم كه با خود در جدالم و به او فرصت می دادم كه حرف بزند. كلمات جاری شد. می خواست نظر مرا بداند و باز حرفش را تكرار می كرد. می دانستم از جوابهای صریح رنجیده خاطر می شود. به دقت گوش می كردم. از من می خواست بعد از تعمیر اتاق برگردم و آنجا بمانم. فقط باید فرصت می دادم كه خانه را تعمیر كند و رنگ بزند.

ناگهان صدای فریاد پیرزن آمد كه او را می خواند: " میكله،‌ میكله." و صدای سگ كه به شدت پارس می كرد. پیرمرد انگشتش را به علامت سكوت روی بینی گذاشت و با هم آرام به طبقه پایین رفتیم. سگ كنار در ایستاده بود و پارس میكرد. میكله دستی به سر سگ كشید و مرا بدرقه كرد. دو كف دست را برای خداحافظی به هم چسباند و روی بینی گذاشت و به اتاق مادرش رفت.

هوا دیگر كاملا تاریك شده بود و باران تندی می بارید. حوله خیس را روی سرم انداختم. از سربالایی سنگلاخی كه مرا به خانه ام می رساند، بالا رفتم. احساس می كردم سندلهایم در كثافت فرو می رود. بارها دیده بودم كه به سگها موقع بالا رفتن زور می آید و همه سربالایی را پر از كثافت می كنند.

از پنجره اتاق، دریا را نمی دیدم ولی صدای هوهوی باد می آمد و سوز آن از درز پنجره به صورتم می خورد. در خلوت خانه كسی نبود كه چیزی بپرسد. چشمهایم می سوخت و گونه هایم داغ شده بود. صورتم را روی شیشه میز می دیدم كه دو چشم متورم و سرخ به آن چشم دوخته بودند.

حوله را روی سرم كشیدم و به ساحل برگشتم. راهبه ها چتر به دست با هم راه می رفتند و حرف می زدند. دریا سیاه و كف آلود بود. موجهای سنگین به ساحل می خوردند و ساحل پر از صدفهای رنگارنگ بود. از آنجا پیرمرد را توی ایوان نمی دیدم. چراغ اتاقش سوسو می زد. سندلهایم را در آوردم و به آب زدم. آب سرد بود، خیلی سردتر از همیشه. به سختی از میان موجهای سنگین جلوتر رفتم. حوله ام با من بود. می دانستم كه دلم برای آن تنگ خواهد شد. نو بود و دوستش داشتم. برای اولین بار احساس می كردم خوشحالم.


                                     


فرخنده آقایی (۱۳۳۵-) متولد تهران، نویسنده‌ای ایرانی‌است. رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» او برندهٔ دورهٔ هفتم جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی شده است.

مجموعه داستان

رمان

  • ۱۳۷۹ - جنسیت گمشده
  • ۱۳۸۶ - از شیطان آموخت و سوزاند

سایر آثار

  • یک عکس یادگاری با فرخنده آقایی/ درباره نویسنده/ مهدی کریمی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 14:27  توسط حامد امان پور قرایی  | 



جمعه ها

شیوا ارسطویی


داداش دیر كرده بود. شهرزاد نگاه كرد به ساعت بزرگ،‌ بالای سر خانم سرهنگ. با هر تیك تاك، یك چشم با مژه‌‌ی مصنوعی، كنار صفحه، گوشه‌ی بالای ساعت، چشمك می‌زد. یك دهان سرخ، با لبهای بزرگ، پایین صفحه می‌خندید. سر هر ساعت، چشم باز می‌ماند،‌ لب جمع می‌شد و سوت می‌كشید.


از وقتی شهرزاد و مادرش رسیده بودند سالن، ساعت هفت بار سوت كشیده بود. بعضی مشتری‌ها همراه ساعت سوت كشیده بودند. گفته بودند: "... اوه... دیرم شد..." تند پول داده بودند به خانم سرهنگ و از در زده بودند بیرون.

روزهای جمعه مادر زودتر از همیشه می‌آمد سر كار. جمعه‌ها،‌ كلید سالن دست مادر بود. جمعه‌ها، خانم سرهنگ بعد از ناهار می‌آمد. جمعه‌ها، ‌شهرزاد هم، همراه مادر می‌آمد سالن.

رازمیك، یك تكه مو از یك بیگودی بزرگ باز كرد. بیگودی را پرت كرد توی سبد،‌ كنار آینه. به كله‌ی بزرگ زیر دستش،‌ ده دوازده تا بیگودی دیگر بسته بود. زهرا، موهای چیده را جارو می‌كرد توی خاك‌انداز. رازمیك، صداش زد برود كمكش. زن چاقی كه رازمیك موهاش را چیده بود و ریخته بود زمین، مو ریزه‌های پشت گردنش را پاك می‌كرد. شهرزاد، حركت برس را لابلای گردن چاق تماشا می‌كرد و یواش، پشت گردنش را می‌خاراند. خانم سرهنگ، مثل همیشه، توی گوشی تلفن پچ‌پچ می‌كرد. زن چاق، دامنش را جلو آینه صاف كرد، رفت طرف میز خانم سرهنگ، تا حسابش را بپردازد.

رازمیك، پنجمین تكه‌ی مو را از پنجمین بیگودی كله‌ی بزرگ باز كرد. برس گرد و بزرگ را از ریشه‌ی مو كشید تا نوك آن. زهرا سشوار دستی را با حركتِ دستِ رازمیك پایین می‌آورد كه داداش در را باز كرد و آمد تو. قطره‌های بارانی كه می‌كوبید به پنجره،‌ از نوك چترش می‌چكید كف سالن. در را به روی سرمای پشت سرش بست. شهرزاد نگاه كرد به ساعت. ده دقیقه‌ی دیگر كه سوت می‌كشید و با داداش می‌رفتند بیرون، به سانس بعدی فیلم می‌رسیدند. داداش را بغل كرد. بوسیدش. رازمیك،‌ برس گرد و گنده را پرت كرد جلوِ آینه و آمد سراغ داداش. مادر، هنوز در حمام حوله‌های كثیف را می‌شست.

خانم سرهنگ از اوضاع درس و دانشگاه داداش پرسید. خانم سرهنگ، هر جمعه از تعداد واحدهایی كه داداش گذرانده می‌پرسید و دوباره یادش می‌رفت. داداش، هر جمعه،‌ بی‌حوصله‌تر و سرسری‌تر جواب می‌داد. ایندفعه، اصلا جواب نداد. به رازمیك گفت: "شنیدی خبرهارو؟"

خانم سرهنگ دوست نداشت رازمیك و داداش درباره‌ی "خبرها" حرف بزنند. هر جمعه، وقتی رازمیك و داداش از خبرها حرف می‌زدند، صفحه‌ای از صفحه‌های رازمیك برمی‌داشت، می‌برد می‌گذاشت روی گرام و صدای آن را بلند می‌كرد.

مادر، با سبد بزرگ لباس‌های شسته از حمام آمد بیرون. خانم سرهنگ،‌ جمعه‌ها، لباس‌های خودش را هم،‌ همراه حوله‌ها و پیش‌بندهای كثیف، می‌گذاشت برای شستن. مادر به روی خودش نمی‌آورد. خانم سرهنگ، خوب انعام می‌داد.

داداش سر حال نبود. شهرزاد دلش می‌خواست زودتر بروند بیرون تا كلاه تازه‌ای را كه مادر براش بافته بود سرش كند، شال گردن قرمزِ پشمی را بپیچد دورِ گردنش و زیر چتر سیاه داداش، در باران قدم بزنند تا سینما. ولی داداش نشسته بود و با رازمیك حرف می‌زد. زهرا، سشوار به دست، ایستاده بود بالای سرِ بیگودی بسته،‌ منتظر رازمیك. خواننده از گرام داد می‌كشید: "...جمعه‌ها خون جای بارون..." چتر داداش هنوز خشك نشده بود.

رازمیك به خانم سرهنگ و داداش سیگار تعارف كرد. هر سه سیگارهاشان را روشن كردند. شهرزاد، ‌چشمش به ساعت بود. جمعه‌ها، همین ساعت،‌ بهترین موقع بود برای سینما رفتن. این جمعه، داداش عین خیالش نبود. مادر، لباس‌ها را می‌چلاند توی سرمای ایوان و می‌گفت: " تو این بارون، چه سینما رفتنی داره؟!"

داداش،‌ چشم تنگ كرده بود رو به پنجره و سیگار دود می‌كرد. رازمیك رفته بود تا بقیه‌ی بیگودی‌ها را از كله‌ دربیاورد و موها را صاف كند. موهای صاف، مد شده بود. همه‌ی زنها می‌آمدند آرایشگاه، موهاشان را صاف می‌كردند. شهرزاد، موهای فرفری بیشتر دوست داشت. موهای خودش نه صاف بود نه فرفری. زمستان‌ها، از كلاه‌هایی كه مادر براش می‌بافت، خوشش می‌آمد. موهاش، براش مهم نبود. این جمعه، داداش نه به موهاش نگاه می‌كرد نه به كلاهِ تازه‌ش، نه به شال گردن قرمزش. خاكستر سیگار را می‌تكاند توی زیرسیگاری وبه باران نگاه می‌كرد. پیراهن سفیدش را پوشیده بود. ناهید براش خریده بود. شهرزاد، ناهید را دوست داشت. ناهید همیشه مواظب داداش بود. نمی‌گذاشت داداش ناراحت یا عصبانی بشود. داداش، هر وقت ناهید را می‌دید آرام می‌گرفت. شهرزاد خیلی ناهید را دوست داشت. مادر می‌گفت: " ناهید چاقه! پس فردا، یك شكم بچه بزاد پاك از ریخت می‌افته."

داداش می‌گفت: "چاق نیست. توپره. خیلی هم خوبه."

شهرزاد هم، همینطور فكر می‌كرد.

داداش می‌گفت: "تازه،‌ ناهید اهل بچه زاییدن نیست."

شهرزاد فكر می‌كرد: "چه بد!"

مادر می‌گفت: "وا !؟ پس ولش كن به حال خودش!"

شهرزاد، دلش می‌گرفت.

داداش می‌گفت: "نگرفتمش كه ولش كنم!"

شهرزاد، باز دلش می‌گرفت.

مادر می‌گفت:" عشق و عاشقیِ این دوره و زمونه..."

شهرزاد فكر می‌كرد مواظب باشد عاشق نشود.

از وقتی آن سه مرد غریبه و بدخلق، نصف شب، در خانه را كوبیده بودند وبه زور آمده بودند و پدر را با خودشان برده بودند، مادر نمی‌گذاشت شهرزاد، تنهایی برود جایی. انگار قرار بود همان سه تا، شهرزاد را هم بدزدند و ببرند. یكی از همان‌ها، همان شب، نگاه كرده بود به چشمهای ترسیده‌ی شهرزاد، ‌پوزخند زده بود به پدر و گفته بود: "دخترِ كوچولوت، جلوِ چشمِ خودت كه زن بشه، آدم می‌شی!"

پدر حمله كرده بود طرف مرد. فریاد كشیده بود. شهرزاد دلش خواسته بود هیچ وقت زن نشود. همانطوری، كوچولو بماند. جمعه‌ها، با داداش و ناهید برود سینما. ساندویچ كالباس بخورد. بقیه روزها هم منتظر بماند تا پدر برگردد خانه و با هم نقاشی بكشند.

داداش، صفحه را از روی گرام برداشت. شهرزاد خوشحال شد. خیلی وقت بود كه ساعت سوت آخر را كشیده بود. ناهید گفته بود كه این جمعه می‌روند فیلم "گاو" را می‌بینند. شهرزاد گفته بود: "نه! چیچو فرانكو!" داداش خندیده بود.: "آره خب، اونا گاوترند!" ناهید گفته بود كه خودش بعدا می‌بردش فیلم چیچو فرانكو. این جمعه، نه گاو را دیدند نه چیچو فرانكو. چشم‌ِ ساعت دیواری، چشمك نزد، باز ماند. دهانش سوت كشید و ناهید هم آمد تو. خانم سرهنگ كلید را داد به مادر، ماتیك زد كه برود. كله، دیگر بیگودی نداشت. موهای دراز و صاف و سیاه از در رفت بیرون. زهرا آینه‌ها را تمیز كرد. نرفت. از ناهید پرسید: "مطمئنی كه تلویزیون پخش می‌كنه؟" ناهید گفت: "اعلام كردن كه پخش می‌كنن، باید چند دقیقه‌ی دیگه صبر كنیم."

خانم سرهنگ كه رفت، رازمیك تلویزیون را روشن كرد. شهرزاد نگاه كرد به صورت ساعت و شكلك درآورد. مادر چشم‌غره رفت. رازمیك براش سیگار روشن كرد. مادر در را از تو قفل كرد. ولو شد روی مبل، جلوی تلویزیون و محكم پك زد به سیگار. شهرزاد تصویر مرد را كه دید،‌ شناخت. باران هنوز می‌كوبید به پنجره. مرد ایستاده بود پشت یك میز،‌ در یك دادگاه. مادر از داداش خواست صدای تلویزیون را كم كند. داداش گفت: "صداش كه جرم نیست!"

رازمیك گفت: "خودشون دارن صداش رو پخش می‌كنن."

مرد، دو دستش را گذاشته بود روی میز، سرش را گرفته بود بالا و بلند حرف می‌زد. شهرزاد او را در یكی از كافه‌هایی دیده بود كه پدر می‌بردش. سیبیل پهن مرد را هیچ وقت فراموش نمی‌كرد وقتی در كافه برای پدر شعر می‌خواند. پدر می‌گفت:" شعر نیست،‌ شعاره!"

مرد می‌گفت: " خلق‌ها را شعار حركت می‌ده."

شهرزاد، دیگر یاد گرفته بود كه منظور مردهای آن كافه از "خلق‌ها"، مردم هستند.

پدر می‌گفت: "خلق‌ها اول باید با شعر فكر كنند بعد حركت كنند."

شهرزاد، ‌شعرهای پدر را دوست داشت. از شعارهای مرد هم خوشش می‌آمد. ولی نمی‌دانست خلق‌ها چرا باید حركت كنند و كجا باید بروند. وقتی از مادر پرسیده بود كه چرا پدرش را كتك زدند و بردند، مادر گفته بود به خاطر شعرهاش. شهرزاد فكر كرده بود كاش پدر به جای شعر گفتن، نقاشی می‌كشید. داداش، شعرهای پدر را برای رازمیك خوانده بود. ناهید هم گاهی شعرهای پدر را زمزمه می‌كرد. شهرزاد می‌ترسید. پوزخند مرد غریبه می‌آمد جلو نظرش. دلش نمی‌خواست زن بشود، آن هم جلو چشمِ پدرش.

مرد خم شد رو به آدمها. دستهاش هنوز روی میز بود. ایستاده بود. بلند گفت:

"من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم."

زهرا دستهاش را شسته بود. حالا داشت توی كشوهای جلو آینه‌ها دنبال لوسیون می‌گشت. مادر اشاره كرد به زهرا كه سروصدا نكند. زهرا آرام نشست پشت به آینه و چشم دوخت به تلویزیون. صدای مرد از پشت همان سبیل پهنی كه موقع شعر یا شعار خواندن می‌جنبید، از قطره‌ی ناچیز حرف می‌زد و از عظمت خلق‌های ایران. داداش پشت سر‌‌ِ هم سیگار روشن می‌كرد. ناهید، زیرچشمی می‌پاییدش. مادر آه می‌كشید و نفرین می‌كرد.
شهرزاد، منتظر بود پدرش را هم در تلویزیون نشان بدهند. دلش برای پدرش تنگ شده بود. مادر گفته بود پدر یواشكی از ایران رفته به یك كشور خارجی. گفته بود قرار است برای شهرزاد عروسك فرنگی بفرستد. شهرزاد، باور نكرده بود. رفیق‌ِ پدر بلند از تلویزیون گفت كه فقط به نفع خلقش حرف می‌زند و پرسید كه اگر آزادی حرف زدن ندارد برود بنشیند. دیگر برای سینما رفتن خیلی دیر شده بود. شهرزاد، دلش نمی‌خواست رفیق پدر برود و بنشیند. می‌خواست به حرف زدن ادامه بدهد. ته دلش، آرزو می‌كرد كه پدرش را یك لحظه از تلویزیون نشان بدهند.

پدر را نشان ندادند. دو تا زن را نشان دادند. دو تا كله. یكی با موهای صاف و دراز و سیاه، یكی با موهای فرفری. شهرزاد از هیچ كدام خوشش نیامد. اگر حرفهای رفیق پدر درست بود، ‌پس زنها داشتند برای جانشان چانه می‌زدند. آنها نه از خلق‌ها حرف زدند،‌ نه از قطره‌ها، نه از عظمت، نه حرفهای قشنگی كه رفیق پدر می‌گفت. دو تا كله سیاه بودند كه برای عمرشان چانه می‌زدند. می‌خواستند زنده بمانند،‌ بیایند بنشینند جلوِ آینه، زیر دست رازمیك و بیگودی‌ها و سشوار داغ. موهاشان را هِی صاف كنند و بروند و با موهای فرفری برگردند تا رازمیك دوباره موهاشان را صاف كند. موی صاف خیلی مد بود.

وقتی رفیق‌ِ پدر را می‌بردند، ‌شهرزاد گردنش را می‌خاراند. تلویزیون هنوز نشانش می‌داد. رازمیك و داداش ساكت بودند. مادر یواش گریه می‌كرد. زهرا، ماتش برده بود. ناهید، چشم تنگ كرده بود رو به باران كه هنوز می‌كوبید به پنجره. هوا تاریك شده بود. گفته بودند رفیق پدر را به دار می‌آویزند. وقتی می‌بردنش، از كنار دو تا كله رد شد. وقتی رد می‌شد، كله‌ای كه موهاش صاف بود و دراز از خوشحالی كله‌ی مو فرفری را بغل می‌كرد و می‌بوسید. دو تا كله می‌خندیدند. آنها را بخشیده بودند. شهرزاد نمی‌دانست چرا كله‌ی مرد باید از تنش می‌افتاد و چرا آن دو تا را بخشیده بودند. فقط دلش برای پدرش تنگ شده بود و گردنش می‌خارید. شال قرمز را پیچید دور گردنش. كلاه تازه‌اش را گذاشت سرش. ناهید پرسید: " شهرزاد، بریم فیلم چیچو فرانكو؟"

با اینكه خیلی دیر شده بود،‌ مادر اعتراض نكرد. شهرزاد گفت: "نه."

رازمیك پرسید: "من می‌رم ساندویچ كالباس بگیرم. شهرزاد، موافقی؟"

بوی گوشت سرد و مانده پیچید توی دماغ شهرزاد. پرید طرف‌ِ دستشویی. ناهید رفت دنبالش. شهرزاد عق می‌زد. مادر برس‌ها و بیگودی‌ها را در سبدهاشان می‌ریخت. زهرا آواز جمعه زمزمه می‌كرد. شهرزاد، همه را از آینه‌ی دستشویی می‌دید. هِی عق می‌زد. داداش و رازمیك بیخودی گردنشان را می‌خاراندند. از آن جمعه، شهرزاد از بوی كالباس به استفراغ می‌افتاد.


                   


شیوا ارسطویی (متولد اردی بهشت هزار و سیصد و چهل در تهران) نویسنده، مترجم و شاعر ایرانی است.

مجموعه داستان‌های «آمده بودم با دخترم چای بخورم»، «آفتاب مهتاب» و «من دختر نیستم» و رمان‌های «بی‌بی شهرزاد» و «افیون» از آثار اوست. کتاب «آفتاب مهتاب» برنده ی جایزه ی گلشیری و نیز برنده ی جایزه ی یلدا در سال هشتاد و دو شده‌ است. وی دارای تحصیلات کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی و کارشناسی بهداشت صنعتی از دانشگاه تهران است.

ارسطویی سابقه ی تدریس داستان‌نویسی در دانشگاه هنر و دانشگاه فارابی را داشته، و اکنون در یکی از دانشگاه‌های غیرانتفاعی هنر در حال تدریس است. همچنین ده سال است کارگاه داستان نویسی وانکا را برگزار می‌کند.

شیوا ارسطویی از نخستین روزهای جنگ بعنوان امدادگر داوطلب در جبهه حضور داشته و به همین علت در چند فیلم جنگی بعنوان مشاور فعالیت کرده‌است.

همچنین بازیگری در چند فیلم کوتاه را تجربه کرده؛ از جمله فیلمی که بر اساس یکی از داستان‌های جان بلاهری ساخته شده‌ است.

مجموعه داستان

  • آمده بودم با دخترم چای بخورم (۱۹۹۴)
  • آفتاب و مهتاب (۱۹۹۸)

رمان

  • او را که دیدم زیبا شدم (داستان بلند) (۱۹۹۱)
  • نسخه اول (۱۹۹۸)
  • بی بی شهرزاد
  • آسمان خالی نیست (۲۰۰۳)

رمان افیون در آلمان به چاپ رسیده‌است.

مجموعه شعر

  • گم
  • بیا تمامش کنیم


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 9:3  توسط حامد امان پور قرایی  | 



قصه ی عینکم

رسول پرویزی


به قدری این حادثه زنده است كه از میان تاریكی‌های حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز می‌درخشد. گویی دو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانة اول حافظه‌ام باقی است.

تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خیال می‌كردم عینك مثل تعلیمی و كراوات یك چیز فرنگی‌مأبی است كه مردان متمدن برای قشنگی به چشم می‌گذارند. دائی جان میرزا غلامرضا ـ كه خیلی به خودش ور می‌رفت و شلوار پاچه تنگ می‌پوشید و كراوات از پاریس وارد می‌كرد و در تجدد افراط داشت، به طوری كه از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت ـ اولین مرد عینكی بود كه دیده بودم. علاقه دائی جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فكرم تقویت كرد. گفتم هست و نیست، عینك یك چیز متجددانه است كه برای قشنگی به چشم می‌گذارند.
این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسه‌ای كه در آن تحصیل می‌كردم بزنیم. قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت برای من و برادرم لباس می‌خرید ناله‌اش بلند بود.
متلكی می‌گفت كه دو برادری مثل علم یزید می‌مانید. دراز دراز، می‌خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید! در مقابل این قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمی‌دید. بی‌آنكه بدانم چشمم ضعیف و كم‌سوست. چون تابلو سیاه را نمی‌دیدم، بی‌اراده در همه كلاس‌ها به طرف نیمكت ردیف اول می‌رفتم. همه شما مدرسه رفته‌اید و می‌دانید كه نیمكت اول مال بچه‌های كوتاه قدست. این دعوا در كلاس بود. همیشه با بچه‌های كوتوله دست به یقه بودم. اما چون كمی جوهر شرارت داشتم، طفلك‌ها همكلاسان كوتاه قد و همدرسان خپل از ترس كشمكش و لوطی بازی‌های خارج از كلاس تسلیم می‌شدند. اما كار بدینجا پایان نمی‌گرفت. یك روز معلم خودخواه لوسی‌ دم در مدرسه یك كشیده جانانه به گوشم نواخت كه صدایش تا وسط حیاط مدرسه پیچید و به گوش بچه‌ها رسید. همین‌طور كه گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پریده بود، آقا معلم دو سه فحش چارواداری به من داد و گفت:
"چشت كوره؟ حالا دیگر پسر اتول خان رشتی شدی؟ آدمو تو كوچه می‌بینی و سلام نمی‌كنی!؟"
معلوم شد دیروز آقا معلم از آن طرف كوچه رد می‌شده، من او را ندیده‌ام و سلام نكرده‌ام. ایشان هم عملم را حمل بر تكبر و گردنكشی كرده، اكنون انتقام گرفته مرا ادب كرده است.
در خانه هم بی‌دشت نبودم. غالبن پای سفره ناهار یا شام كه بلند می‌شدم چشمم نمی‌دید، پایم به لیوان آب‌خوری یا بشقاب یا كوزه ی آب می‌خورد. یا آب می‌ریخت یا ظرف می‌شكست. آن وقت بی‌آنكه بدانند و بفهمند كه من نیمه كورم و نمی‌بینم خشمگین می‌شدند. پدرم بد و بیراه می‌گفت. مادرم شماتتم می‌كرد، می‌گفت: به شتر افسارگسیخته می‌مانی. شلخته و هردم‌بیل و هپل و هپو هستی، جلو پایت را نگاه نمی‌كنی. شاید چاه جُلوت بود و در آن بیفتی.
بدبختانه خودم هم نمی‌دانستم كه نیمه كورم. خیال می‌كردم همه مردم همین قدر می‌بینند!
لذا فحش‌ها را قبول داشتم. در دلم خودم را سرزنش می‌كردم كه با احتیاط حركت كن! این چه وضعی است؟ دائمن یك چیزی به پایت می‌خورد و رسوائی راه می‌افتد. اتفاق‌های دیگر هم افتاد. در فوتبال ابدن و اصلن پیشرفت نداشتم. مثل بقیه بچه‌ها پایم را بلند می‌كردم، نشانه می‌رفتم كه به توپ بزنم، اما پایم به توپ نمی‌خورد، بور می‌شدم. بچه‌ها می‌خندیدند. من به رگ غیرتم برمی‌خورد. دردناك‌ترین صحنه‌ها یك شب نمایش پیش آمد.
یك كسی شبیه لوطی غلامحسین شعبده‌باز به شیراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه‌ها برای دیدن چشم‌بندی‌های او به نمایش می‌رفتند. سالن مدرسه شاپور محل نمایش بود. یك بلیط مجانی ناظم مدرسه به من داد. هر شاگرد اول و دومی یك بلیط مجانی داشت. من از ذوق بلیط در پوستم نمی‌گنجیدم. شب راه افتادم و رفتم. جایم آخرسالن بود. چشم را به سن دوختم، خوب باریك‌بین شدم، یارو وارد سن‌ شد، شامورتی را در آورد، بازی را شروع كرد. همة اطرافیان من مسحور بازی‌های او بودند. گاهی حیرت داشتند، گاهی می‌خندیدند و دست می‌زدند، اما من هر چه چشمم را تنگ‌تر می‌كردم و به خودم فشار می‌آوردم درست نمی‌دیدم. اشباحی به چشمم می‌خورد. اما تشخیص نمی‌دادم كه چیست و كیست و چه می‌كند. رنجور و وامانده دنباله‌رو شده بودم. از پهلو دستیم می‌پرسیدم : چه می‌كند؟ یا جوابم نمی‌داد یا می‌گفت مگر كوری نمی‌بینی. آن شب من احساس كردم كه مثل بچه‌های دیگر نیستم. اما باز نفهمیدم چه مرگی در جانم است. فقط حس كردم كه نقصی دارم و از این احساس، غم و اندوه سختی وجودم را گرفت.
بدبختانه یك بار هم كسی به دردم نرسید. تمام غفلت‌هایم را كه ناشی از نابینائی بود حمل بر بی‌استعدادی و مهملی و ولنگاریم می‌كردند. خودم هم با آنها شریك می‌شدم.

با آنكه چندین سال بود كه شهرنشین بودیم، خانه ما شكل دهاتیش را حفظ كرده بود. همان‌طور كه در بندر یك مرتبه ده دوازده نفر از صحرا می‌آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهمانی لنگر می‌انداختند و چندین روز در خانه ما می‌ماندند، در شیراز هم این كار را تكرار می‌كردند. پدرم از بام افتاده بود، ولی دست از عادتش برنمی‌داشت. با آنكه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساری رفته بود، مهمانداری ما پایان نداشت. هر بی‌صاحب مانده‌ای كه از جنوب راه می‌افتاد، سری به خانه ما می‌زد. خداش بیامرزد، پدرم دریا دل بود. در لاتی كار شاهان را می‌كرد، ساعتش را می‌فروخت و مهمانش را پذیرائی می‌كرد. یكی از این مهمانان یك پیرزن كازرونی بود. كارش نوحه‌سرائی برای زنان بود. روضه می‌خواند. در عید عمر تصنیف‌های بندتنبانی می‌خواند، خیلی حراف و فضول بود. اتفاقن شیرین زبان و نقال هم بود. ما بچه‌ها خیلی او را دوست می‌داشتیم. وقتی می‌آمد كیف ما به راه بود. شب‌ها قصه می‌گفت.
گاهی هم تصنیف می‌خواند و همه در خانه كف می‌زدند. چون با كسی رودرباسی نداشت، رك و راست هم بود و عینن عیب دیگران را پیش چشمشان می‌گفت، ننه خیلی او را دوست می‌داشت.
اولن هر دو كازرونی بودند و كازرونیان سخت برای هم تعصب دارند.
ثانین طرفدار مادرم بود و به خاطر او همیشه پدرم را با خشونت سرزنش می‌كرد كه چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن دیگری گرفته است؛ خلاصه مهمان عزیزی بود. البته زادالمعاد و كتاب دعا و كتاب جودی و هر چه ازین كتب تغزیه و مرثیه بود همراه داشت. همه ی این كتاب‌ها را در یك بقچه می‌پیچید. یك عینك هم داشت، از آن عینك‌های بادامی شكل قدیم. البته عینك كهنه بود. به قدری كهنه بود كه فرامش شكسته بود. اما پیرزن كذا به جای دسته فرام یك تكه سیم سمت راستش چسبانده بود و یك نخ قند را می‌كشید و چند دور، دور گوش چپش می‌پیچید.
من قلا كردم و روزی كه پیرزن نبود رفتم سر بقچه‌اش. اولاً كتاب‌هایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره، از روی بدجنسی و شرارت عینك موصوف را از جعبه‌اش درآوردم. آن را به چشمم گذاشتم كه بروم و با این ریخت مضحك سر به سر خواهرم بگذارم و دهن‌كجی كنم.
آه هرگز فراموش نمی‌كنم!
برای من لحظه عجیب و عظیمی بود! همینكه عینك به چشم من رسید ناگهان دنیا برایم تغییر كرد.همه چیز برایم عوض شد.
یادم می‌آید كه بعدازظهر یك روز پائیز بود.
آفتاب رنگ رفته و زردی طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تیر خورده تك تك می‌افتادند. من كه تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهی برگ در هم رفته چیزی نمی‌دیدم، ناگهان برگ‌ها را جدا جدا دیدم. من كه دیوار مقابل اطاقمان را یك دست و صاف می‌دیدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم می‌خورد، در قرمزی آفتاب آجرها را تك تك دیدم و فاصلة آنها را تشخیص دادم. نمی‌دانید چه لذتی یافتم. مثل آن بود كه دنیا را به من داده‌اند.
هرگز آن دقیقه و آن لذت تكرار نشد. هیچ چیز جای آن دقایق را برای من نگرفت. آن قدر خوشحال شدم كه بی‌خودی چندین بار خودم را چلاندم. ذوق‌زده بشكن می‌زدم و می‌پریدم. احساس می‌كردم كه تازه متولد شده‌ام و دنیا برایم معنای جدیدی دارد. از بسكه خوشحال بودم صدا در گلویم می‌ماند.
عینك را درآوردم، دوباره دنیای تیره به چشمم آمد. اما این بار مطمئن و خوشحال بودم.
آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هیچ نگفتم. فكر كردم اگر یك كلمه بگویم عینك را از من خواهد گرفت و چند نی قلیان به سر و گردنم خواهد زد. می‌دانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانه ی ما برنمی‌گردد. قوطی حلبی عینك را در جیب گذاشتم و مست و ملنگ، سرخوش از دیدار دنیای جدید به مدرسه رفتم.
بعد از ظهر بود. كلاس ما در ارسی قشنگی جا داشت. خانه مدرسه از ساختمان‌های اعیانی قدیم بود. یك نارنجستان بود. اطاق‌های آن بیشتر آیینه‌كاری داشت. كلاس مااز بهترین اطاق‌های خانه بود. پنجره نداشت. مثل ارسی‌های قدیم درك داشت، پر از شیشه‌های رنگارنگ. آفتاب عصر به این كلاس می‌تابید. چهره معصوم همكلاسی‌ها مثل نگین‌های خوشگل و شفاف یك انگشتر پربها به این ترتیب به چشم می‌خورد.
درس ساعت اول تجزیه و تركیب عربی بود. معلم عربی پیرمرد شوخ و نكته‌گوئی بود كه نزدیك به یك قرن از عمرش می‌گذشت. همه همسالان من كه در شیراز تحصیل كرده‌اند او را می‌شناسند. من كه دیگر به چشمم اطمینان داشتم، برای نشستن بر نیمكت اول كوشش نكردم. رفتم و در ردیف آخر نشستم. می‌خواستم چشمم را با عینك امتحان كنم.
مدرسه ما بچه اعیان‌ها در محله ی لات‌ها جا داشت؛ لذا دوره ی متوسطه‌اش شاگرد زیادی نداشت.
مثل حاصل سن زده سال‌ به سال شاگردانش در می‌رفتند و تهیه نان سنگك را بر خواندن تاریخ و ادبیات رجحان می‌دادند. در حقیقت زندگی آنان را به ترك مدرسه وادار می‌كرد. كلاس ما شاگرد زیادی نداشت، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا ردیف ششم كلاس می‌نشستند. در حالی كه كلاس، ده ردیف نیمكت داشت و من برای امتحان چشم مسلح ردیف دهم را انتخاب كرده بودم. این كار با مختصرسابقه شرارتی كه داشتم اول وقت كلاس سوءظن پیرمرد معلم را تحریك كرد. دیدم چپ چپ من به نگاه می‌كند.
پیش خودش خیال كرد چه شده كه این شاگرد شیطان بر خلاف همیشه ته كلاس نشسته است. نكند كاسه‌ای زیر نیم كاسه باشد.
بچه‌ها هم كم و بیش تعجب كردند.
خاصه آنكه به حال من آشنا بودند. می‌دانستند كه برای ردیف اول سال‌ها جنجال كرده‌ام. با اینهمه درس شروع شد. معلم عبارتی عربی را بر تخته سیاه نوشت و بعد جدولی خط‌كشی كرد. یك كلمه عربی را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن كلمه را تجزیه كرد. در چنین حالی موقع را مغتنم شمردم. دست بردم و جعبه را درآوردم.
با دقت عینك را از جعبه بیرون آوردم و آن را به چشم گذاشتم. دسته سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم.
درین حال وضع من تماشائی بود. قیافه یغورم، صورت درشتم، بینی گردن‌كش و دراز و عقابیم، هیچكدام با عینك بادامی شیشه كوچك جور نبود. تازه اینها به كنار، دسته‌های عینك، سیم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصیبت دیده‌ای را می‌خنداند، چه رسد به شاگردان مدرسه‌ای كه بیخود و بی‌جهت از ترك دیوار هم خنده‌شان می‌گرفت.
خدا روز بد نیاورد. سطر اول را كه معلم بزرگوار نوشت، رویش را برگرداند كه كلاس را ببیند و درك شاگردان را از قیافه‌ها تشخیص دهد، ناگهان نگاهش به من افتاد.
حیرت‌زده كچ را انداخت و قریب به یك دقیقه بروبر چشم به عینك و قیافه من دوخت.
من متوجه موضوع نبودم. چنان غرق لذت بودم كه سر از پا نمی‌شناختم. من كه در ردیف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روی تخته را می‌خواندم، اكنون در ردیف دهم آن را مثل بلبل می‌خواندم.
مسحور كار خود بودم. ابداً توجیهی به ماجرای شروع شده نداشتم. بی‌توجهی من و اینكه با نگاه‌ها هیچ اضطرابی نشان ندادم، معلم را در ظن خود تقویت كرد. یقین شد كه من بازی جدیدی درآورده‌ام كه او را دست بیندازم و مسخره كنم!.
ناگهان چون پلنگی خشمناك راه افتاد. اتفاقن این آقای معلم لهجه غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت كه خیلی خیلی عامیانه صحبت كند. همین‌طور كه پیش می‌آمد با لهجه خاصش گفت:
"به به! نره خر! مثل قوال‌ها صورتك زدی؟ مگه اینجا دسته هفت صندوقی آوردن؟"
تا وقتی كه معلم سخن نگفته بود، كلاس آرام بود و بچه‌ها به تخته سیاه چشم دوخته بودند، وقتی آقا معلم به من تعرض كرد، شاگردان كلاس رو برگردانیدند كه از واقعه خبر شوند. همینكه شاگردان به عقب نگریستند و عینك مرا با توصیفی كه از آن شد دیدند، یك مرتبه گویی زلزله آمد و كوه شكست.
صدای مهیب خنده آنان كلاس و مدرسه را تكان داد. هروهر تمام شاگردان به قهقهه افتادند، این كار بیشتر معلم را عصبانی كرد. برای او توهم شد كه همه بازیها را برای مسخره كردنش راه انداخته‌ام000 خنده بچه‌ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد. احساس كردم كه خطری پیش آمده، خواستم به فوریت عینك را بردارم. تا دست به عینك بردم فریاد معلم بلند شد:
"دستش نزن، بگذار همین طور ترا با صورتك پیش مدیر ببرم. بچه تو باید سپوری كنی. ترا چه به مدرسه و كتاب و درس خواندن؟ برو بچه رو بام حمام قاپ بریز!"
حالا كلاس سخت در خنده فرو رفته، من بدبخت هم دست و پایم را گم كرده‌ام. گنگ شده‌ام. نمی‌دانم چه بگویم. مات و مبهوت عینك كذا به چشمم است و خیره خیره معلم را نگاه می‌كنم. این بار سخت از جا در رفت و درست آمد كنار نیمكت من. یك دستش پشت كتش بود، یك دستش هم آماده كشیدن زدن. در چنین حالی خطاب كرد: "پاشو برو گمشو! یا الله! پاشو برو گمشو!" من بدبخت هم بلند شدم. عینك همان‌طور به چشمم بود و كلاس هم غرق خنده بود. كمی خودم را دزدیدم كه اگر كشیده را بزند به من نخورد، یا لااقل به صورتم نخورد. فرز و چابك جلو آقا معلم در رفتم كه ناگهان كشیده به صورتم خورد و سیم عینك شكست و عینك آویزان و منظره مضحك شد. همینكه خواستم عینك را جمع و جور كنم دو تا اردنگی محكم به پشتم خورد. مجال آخ گفتن نداشتم، پریدم و از كلاس بیرون جستم.

آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلم عربی كمیسیون كردند و بعد از چانه زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند. وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ كنند، ماجرای نیمه كوری خود را برایشان گفتم. اول باور نكردند، اما آنقدر گفته‌ام صادقانه بود كه در سنگ هم اثر می‌كرد.
وقتی مطمئن شدند كه من نیمه كورم، از تقصیرم گذشتند و چون آقا معلم عربی نخود هر آش و متخصص هر فن بود، با همان لهجه گفت:
"بچه می‌خواستی زودتر بگی. جونت بالا بیاد، اول می‌گفتی. حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد، بیا شاه‌چراغ دم دكون میرسلیمون عینك‌ساز!" فردا پس از یك عمر رنج و بدبختی و پس از خفت دیروز، وقتی كه مدرسه تعطیل شد،‌ رفتم در صحن شاه چراغ دم دكان میرزا سلیمان عینك‌ساز. آقای معلم عربی هم آمد، یكی یكی عینكها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه كن به ساعت شاه چراغ ببین عقربه كوچك را می‌بینی یا نه؟. بنده هم یكی یكی عینك‌ها را امتحان كردم، بالاخره یك عینك به چشمم خورد و با آن عقربه كوچك را دیدم.
پانزده قران دادم و آن را از میرزا سلیمان خریدم و به چشم گذاشتم و عینكی شدم.


                             


متولد هزار و دویست و نود هشتِ جنوب ایران.

نویسندهٔ داستان‌های کوتاه و نماینده بوشهر در مجلس شورای ملی بود. بعدها به علت تصدی مناصب حکومتی (سناتور) نوشتن را ادامه نداد.

در سال سی و شش نخستین و معروف‌ترین مجموعه داستان خود، «شلوارهای وصله دار»، را منتشر کرد.

پرویزی سال‌ها در مجلات قلم زد و خود را به عنوان یکی از نمایندگان اصلی تیپ داستانی جمالزاده معرفی کرده بود؛ با این حال رسولی نتوانست همراه و همگام با چهره‌های تاثیرگذارتر مانند صادق هدایت، بزرگ علوی، و صادق چوبک حرکت کند.

دومین کتاب او، «لولی سرمست»، در سال چهل و شش منتشر شد.

کارنامه ادبی پرویزی در این دو مجموعه داستان خلاصه می‌شود؛ ازین دو «شلوارهای وصله‌دار» بر نویسندگان هم‌دوره و دوره‌های بعد بسیار تاثیرگذار بود.

رسول پرویزی در سال هزار و سیصد و پنجاه و شش و در سن پنجاه و هشت سالگی درگذشت. اخیرن کتابی از او به نام «قصه های رسول» منتشر شده‌است.



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 12:20  توسط حامد امان پور قرایی  | 


تفریق خاك

ابوتراب خسروی



معلم هر روز از نبودن چیزی خبر خواهد داد . همیشه می خواهد بداند بعد از آن كه چیزهایی گم شوند چه چیزها یی باقی می مانند . عینكش را روی بینی اش جا به جا می كند و می پرسد : حالا چند تا؟ من چیزی می گویم و از پنجره به ردیف درختان بلوطی كه موازی دیوار مدرسه سر به آسمان كشیده است نگاه خواهم كرد. معلم هم چنان پرسش های بی پایانش را ادامه می دهد و می پرسد : حالا به اندازه انگشتانی كه هستند آدم ها و بلوط ها و گنجشك ها و اسب هایی را كه آنجا در حیاط یا آسمان یا پشت دیوار می بینی نشان بده و من چیزهایی را كه می بینم نشان خواهم داد . با بودن و نبودن آن چیز هاست كه من باید قاعده حساب را یاد بگیرم. معلم می گوید : تو مالك كوشك مهر و هستی باید حساب سیاهه اموال كوشك را داشته باشی . ولی من جایی ما بین بودن ها و نبودن ها مبهوت می مانم . شاید چون آن قدر كوچك خواهم بود كه پاهایم به زمین نمی رسد . معلم می گوید ببین هیچ كس كلاه بر سر ندارد. دختر عمو منظر كلاه قرمزی كه بر سر من است با دست های كوچكش بر می دارد و می خندد. من این خنده را همیشه می شناسم . همیشه گلگون است . به خصوص وقتی كه بر لب های منظر كه زنی بالغ خواهد بود بنشیند. من كه حساب یاد بگیرم تازه شروع آن بهت در میان بودن و نبودن چیز هاست.
پدر هر بار می گوید امروز باید به فلان گاوبند بروی حواست را جمع كن رعیت ها كلاه سرت نگذارند و من باید حساب درختی كه بریده یا بره ای كه گم خواهد شد داشته باشم پدر می گوید باید آدمی مثل من یك سوزن از اموال كوشك را حتی در یك خرمن سوخته پیدا كند. كه حتی رد یك رعیت گریز پا را بر آب بزند كه باید حساب اموات و موالید رعیت ها و رمه ها را داشته باشم و هیچ وقت هم معلوم نخواهد بود كه حق با كیست حق با پدر خواهد بود یا رعیت ها كه زانو بر زمین می زنند و می خواهند پاهایم را ببوسند . قسم می خورند كه حتی ارزنی از مایملك كوشك را ندزدیده اند . مبادا به پدر بگویم كه بره ای در مسیر چرا مانده ومن هرگز به پدر نخواهم گفت كه آنها چیزی كم دارند. من فقط سیاهه می نویسم و سیاهه ها بی شمار هستند. سیاهه درخت ها و سیاهه كلاغ ها و سیاهه قوها و سیاهه تیهوها و سیاهه بره ها و سیاهه رمه ها و سیاهه زن های آبستن . رعیت نوزادی كه به دنیا خواهد آمد ممكن است همان طور خون آلود در پلاسی پیچیده و فروخته شود. حتماﹰ خواهند گفت سقط شده است و حتی نشانی گور كوچكی را می دهند. من باید رد نوزاد مرده را تا گور كوچكی كه خواهد بود بزنم هر چند كه هرگز نخواهم توانست گور نوزادی را كه مرده یا نمرده نبش كنم .
غروب خواهد بود و مثلاﹰ گله ای از صحرا می آید. حتماﹰ نمی شود كه به غروب نگاه نكنم برای همین خواهد بود كه بره ای در سایه روشن غروب به سیاهه نمی رود و پدر صدای زنگوله آن بره گمشده را در میان سیاهه اصوات زنگوله ها نخواهد شنید یا این كه كلاغی از میان فوج كلاغ های جاسوسش خبر گمشدن آن بره را برایش می برد. خبرهای دیگری هم هست كه به گوشش می رسد خبرهایی مثل اخبار گریه زن ها و لرزش شانه های رعیت ها وقتی كه پیشانی به خاك می گذارند كه هیچ تقصیری نداشته اند. این ها چیزهایی است كه صحت سیاهه را باطل می كند. برای همین چیزهاست كه پدر فریاد خواهد كشید و چكمه هایش را بر زمین خواهد كوبید كه می دانم همین كه سر بر خاك بگذارم كوشك را به باد می دهی. به خاطر این وقایع است كه تنخواه كوشك را می دزدم و می گریزم. مهم هم نخواهد بود كه به كجا.
و پدر دوباره منتظر می ماند تا برگردم و من نمی خواهم كه هرگز برگردم پدر قاصد هایش را می فرستد و من آنها را در هر شكل و شمایلی كه باشند می شناسم. همه آنها می گویند كه پدرت پیغام فرستاده كه گناهت را بخشیده ایم تنخواهی كه از اموال كوشك دزدیدی از شیر مادر بر تو حلال تر به كوشك برگردد كه اگر بر نگردی رعیت ها همه اموال كوشك را مثل ملخ می جوند و چیزی برایت باقی نمی گذارند . لهذا اگر با پای خودت به كوشك بر نگردی می گوییم تا نوكرها هر جا كه باشی تو را مثل یك اسیر به این جا بیاورند. پدر حتی خواهد فهمید كه من از آن كلاه ها و آر خالق ها و پاتاوه های چرمی قاصد هایش منزجرم . قاصد هایش وقت و بی وقت سر راهم مثل علف هرز می رویند و با همان لهجه كوشكی خواهند گفت كه پدرت دعا فرستاد و گفت اگر نیایی سنگ روی سنگ بند نمی شود خیلی زود خودت را به این جا برسان و امورات را اصلاح كن. جا و وقت آمدن قاصد هایش معین نیست یك وقت مثلاﹰ زیر نور چراغ گذر می ایستند یك وقت توی تاریكی اتاق كشیك خواهند داد .
معلوم هم نخواهد بود كه چطور مثل سایه به اتاقم وارد می شوند كه هیچ كسی حتی همسایه ها نمی بینندشان. همین كه از پله ها بالا می روم و می خواهم كلید را از جیب شلوارم در بیاورم بوی گند توتونشان را حس می كنم . فكر این كه آنها با آن كلاه های مسخره و پاتاوه های چرمی آمده اند تا با من مذاكره كنند و مرا به راه بیاورند كه برگردم عصبانی ام می كند.
همین كه می بینمشان كه در اتاقم نشسته اند و در تاریكی چپق می كشند عصبا نی ام می كند برای همین بر سرشان فریاد می كشم و بیرونشان می كنم . بعد ها حتماﹰ پدر آدم های متشخص را اجیر خواهد كرد. آدم هایی كه لباس عالی بپوشند و ادكلن های خوشبو بزنند و كراوات های قیمتی داشته باشند و طوری هم به كفش هایشان واكس بزنند كه برق كفش هاشان چشم را بزند. در واقع آنها با آن جبروتشان نوكر پدر دهاتی من می شوند تا بیایند با من مذاكره كنند تا من برگردم و آن سیاهه های پایان ناپذیر را هم چنان بنویسم. چه فرق می كند چه فرقی خواهد داشت كه قاصد های پدر چه كسانی باشند شاید تنها فرقشان این باشد كه ممكن است من تنها به عرایض آنها گوش بدهم و آنها هم از چیزهایی مثل حقی که پدر بر ذمه فرزند دارد و مكافات دنیوی و اخروی تقاص تمرد پسر از امر پدر است می گویند و نهایتاﹰ توصیه می كنند كه وظیفه دار هستم تا به كوشك برگردم و امورات اصلاح كنم و من هم مثل همان چیز ها را می گویم و نتیجه می گیرم كه من دیگر اهل آن كارها نیستم بنابراین هرگز به كوشك باز نمی گردم .

و حتماﹰ برای همین خواهد بود كه آن قدر آزاد باشم تا مثلاﹰ سوار بر جیپ لندروری بشوم و به سفر بروم و باز گردم نه این كه به سفر های دور، بلكه به جاهایی نزدیك مثل سیوند یا رونیز. آدمی مثل من تحمل سفر های دور را ندارد.
همین كه من چند روز از اتاقم دور باشم احساس خستگی خواهم كرد و حتما پدر عادت هایم را می داند و نوکرهاش رد مرا در سفر هایم می زنند. این كه من به جایی مثل رونیز بروم. رونیز را می گویم. زیرا كه دور نیست سه ، چهارساعت بیش تر نباید باشد. دو، سه سیگار كه دود كنم به آنجا می رسم حتی اگر هوا تاریك شود. چون منطقه كوهستانی است شب خیلی زود فرا می رسد و هیچ چیزدیده نمی شود. جاده اش هم خاكی است ولی حتما در دست تعمیر است. این از تمهیدات پدر خواهد بود . مثلاﹰ عمله های راهساز جا به جا بر شانه های جاده آتش كرده اند. برای همین نمی شود با سرعت راند. از پشت بلوط كه بگذرم در شیب جاده سرازیر می شوم. سیاهی یكدست بلوط ها در دو طرف جاده نمایان است. خط سفید نور آنها را در افق آسمان جدا می كند. به پدر فكر خواهم كرد كه همیشه منتظر است . حتی حالا كه من به دنیا نیامده ام. حتما می داند كه من چموش هستم. سر به هوا هستم حتی حالا كه هنوز نطفه ام پا نگرفته است، پدر انتظار مرا می كشید . من كه هرگز به كوشك نرفته ام. روزی پدر سوار بر اسبش از كوه می آمد، از جایی روشن مثلاﹰ از یك خط سفید بر دامنه كوه سرازیر شد كه به كهورستان پشت دروازه كوشك رسید. مرا كه تركه مردی هستم دید. نشناخت. نباید می شناخت من كه هیچ وقت به دنیا نیامده ام تركه مرد فریاد زد و گفت هی خان به من گوش كن . من پسر تو هستم ولی حالا هزار هزار فرسخ راه از تو دورم. آن وقت تو این جا توی این كوشك پرت منتظر مانده ای . پدر از من پرسید:توكی هستی؟ من گفتم: غریبه نیستم پسر تو هستم . پدر سرش را روی زین اسبش گذاشت و های های گریه كرد و گفت: من در انتظار تو دارم پیر می شوم و تو به دنیا نمی آیی. تركه مرد گفت: كه تن من از حالا از جنس سایه است و نباید اسیر خاك شود. پدر گفت: تو اسیر خاك نخواهی شد و از همین حرف ها زد كه اگر به دنیا نیایم به قاصد هایش می گوید تا مرا مجاب كنند كه به كوشك بر گردم كه اگر نیایی كوشك به باد می رود و رعیت ها مایملك كوشك را مثل ملخ می جوند و من از عهده كارها بر نمی آیم و تو باید بیایی و امورات را اصلاح كنی . تركه مرد هم گفت: این حرف از آن حرف هاست من اگر به دنیا بیایم اسیر خاك می شوم و در جایی ما بین ﮐﻬﻭرها و بلوط ها از نگاهش گریختم . از لا به لای بلوط ها و ﮐﻬﻭرها عبور می كردم تا به گران رسیدم. گران كولی زیبایی است كه رعیت های عزب را در آن ﮐﻬﻭرستان آرام می كند. هر روز به سمتی می رود و در یك گاو بند می ماند به خصوص وقت های خرمن. رعیت ها كپر بر پا می كنند و او همان جا می ماند. هر روز صبح علی الطلوع تا غروب امورات رعیت ها را اصلاح می كند آداب عیش به جا می آورد . برایشان می رقصد و رعیت ها هم برایش با فه های گندم می برند تا او هم برای خودش خرمن كوچكی بر پا كند. گران توی ﮐﻬﻭرها تركه مرد را دید فكر كرد كه من رعیت عزب هستم كه دارم دنبالش می گردم . گفت : هی پسر داری دنبال كی می گردی . من گفتم: من حالا حتی یك جنین هم نیستم . چه برسد به این كه یك رعیت بالغ باشم. من سایه یك مرد به دنیا نیامده هستم كه دارم در خاك پرسه می زنم. ولی باید پسر ماه خان بشوم.

همه اش صدای ماه خان را می شنوم كه گریه می كند و می گوید : زود باش بیا.
من هم برای همین آمدم سر راهش ببینم چه طور آدمی است اصلاﹰ حرف حسابش چیست و چه می گوید. وقتی دیدمش از همان حرف ها زد كه دارم پیر می شوم و دست تنها مانده ام و كوشك دارد به باد می رود و هیچ كس هم نیست تا امورات را اصلاح كند و من هم حالا حالا ها قصد ندارم اسیر یك چنین جایی شوم. هر جا كه بخواهم می روم و می آیم و هیچ كس هم نیست كه از من حساب كتاب بخواهد. در ثانی من به تن كدام زن بروم كه مكافات نداشته باشد. همه آن زن ها به غرفه خان می روند شاید من راهم را گم كنم و به تنشان بخزم ومرا به دنیا بیاورند . ولی من راه های این حوالی را خیلی خوب بلدم. به این سادگی ها به دام آنها نمی افتم.
عمله های راهساز جاده را بسته اند . بشكه های خالی قیر گذاشته اند. جاده انحرافی را نخواهم دید. توقف می كنم. سه نفر از عمله ها ایستاده اند. پلاس بر سر كشیده اند. یكی شان به طرف جیپ می آید. فقط چشمانشان مثل چشم گربه در تاریكی سو سو می زند. یكی شان می پرسد: حتماﹰ دارید به رونیز می روید می گویم : بله آقا . می گوید: جاده را داریم تعمیر می كنیم باید از این راه انحرافی بروید. كمی راه طولانی تر می شود. عیبش این است كه كمی سنگلاخ است . ولی خوب شما جیپ دارید جیپ هم كه شاسی های بلندی دارد دست تكان می دهد ومن به جاده سنگلاخ می پیچم و همان طور خواهم رفت و به گران فكر می كنم كه به آن تركه مرد گفت : هی پسر شاید تو اخلاق و كردار پدرت را نداشته باشی كه زنی مثل مرا به نظر نمی آورد. گفتم: معلوم است من صدای ساز كولی ها را دوست دارم . هر چند كه همه زن ها سروته یك كرباس باشند.
گران گفت: آخر عاقبت چی؟ بالاخره تو كه باید به دنیا بیایی من گفتم : شاید هم اصلاﹰ نیایم. ببینم آخر عاقبت كارم چی می شد. گران گفت: كاشكی برایم فرق نداشت كه به تن چه كسی بروی. راستش برای من چه فرق داشت كه با تن چه كسی به دنیا بیایم. گران گفت: همه زن های كوشك بخت و اقبالشان را امتحان می كنند شاید بختشان بلند باشد و تو را به دنیا بیاورند . ای كاش من هم می توانستم بخت واقبالم را امتحان كنم . اگر این اتفاق بیفتد و تو به تن من می آمدی یك عمر دعا گویت خواهم بود كنیزی ات را می كردم . من گفتم : خوب حالا كه این طور است اگر خواستم به دنیا بیایم فقط باید تو به دنیا بیاوری ام.
راستش برای من فرق ندارد كه چه كسی مرا به دنیا بیاورد .گران گفت: ولی خان هم آدمی نیست كه به این آسانی سراغ مرا بگیرد. من هم گفتم: برو به خان بگو به آن نشانی كه آن تركه مرد سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سایه است تصمیم گرفته كه گران به دنیا بیاوردش.
پدر هم هر روز در جستجوی من مثل یك ورزای مست بود كه تن زمینی را شیار می كرد. شاید من، راهم را گم كنم و به تن زنی بخزم ولی من به تن هیچ زنی نمی رفتم. زن ها هم هر روز در جستجوی رد پایی از من چیزی مثل یك تلنگر یك لرزش مثل لرزیدن یك باله، یك ماهی كوچك در تنشان بوده اند تا پوست تنشان بلرزد، به معنی حضور من در تن آنها ولی من به تن هیچ كس نمی رفته ام. گران هم ماه ها حوالی كوشك پرسه می زد شاید خان را ببیند. ولی خان را نمی دیده تا روزی كه به پشت دروازه كوشك رفته و كوبه كوبیده و هوار كشیده كه به ماه خان بگویند گران كار واجب دارد. نوكرها هم رفته اند و به خان گفته اند. خان تعجب كرده و رو نشان نداده صدقه ای فرستاده و گفته بروید بهش بگویید از زمین های من بروبیرون. رعیت های مرا آلوده گناه نكن .گران می گوید من هیچ وقت از كسی صدقه نگرفته ام . همیشه كاری برای رعیت هایت انجام داده و اجرت گرفته ام. حالا هم به كوشك تو آمده ام تا پیغامی از پسرت بهت برسانم نمی خواهی بشنوی برگردم. ماه خان كه این حرف ها را شنیده می گوید:
بروید بیاوریدش ببینم چه می گوید . نوكرها هم درهای بزرگ كوشك را باز كرده و گران به كوشك وارد شده و گران كه به كوشك وارد می شود گالش چرمی به پا داشته و شلیته قرمزی پوشیده چشمانش را هم مثل همیشه سرمه می كشد.
پدر از طارمی سر می كشد و می گوید: هان گران رعیت های ما بست نیست كه سراغ ما را می گیری. چه خوابی برای ما دیده ای . چند بار باید به تو بگویم كه زمین های من جای تونیست هان؟ گران هم می گوید: زمین های تو معبر است. پدر پرسیده چه عرضی داری كه بگویی زود باش بگو و راهت را بگیرو برو.
گران هم می گوید: من فقط قاصدم . پیغام پسرت را آورده ام كه به من گفت تا به شما بگویم كه فقط گران می تواند مرا به دنیا بیاورد.
پدر اولش خندیده و گفت : پسر من یك فوج زن نجیب را به نظر نیاورده به تن تو لكاته پا می گذارد؟
گران هم می گوید:  من كه او را دیدم اولش فكر كردم رعیت سر گردانی است ولی بعد گفت كه پسر شماست و پیغام داد تا به شما بگویم كه به آن نشانی كه آن تركه مرد در ﻛﻬﻭرها سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سایه است فقط باید گران مرا به دنیا بیاورد و لا غیر.
پدر هم خیلی فكر می كند و می گوید معلوم است كه تو حرمت ما را نگه نداشته ای و به این جا آمده ای. گران هم گفته كه ماه هاست هیچ تنابنده ای را به خود ندیده. پدر پرسیده حالا اگر معامله سر گرفت و خلف ما میلش قرار نگرفت كه به تن تو بیاید تكلیف چیست. گران هم گفته هر كاری شرط و بیعی دارد خان، نیامدش هم مكافات داشته باشد. شرط آمدنش این باشد كه ما خاتون كوشك باشیم نیامدنش هم هر چه قصد خان باشد فرق ندارد پدر هم قبول كرده و گفته الساعه در غرفه ای توی اشكوب بالا بیتوته كن.
و من در تن سایه های كوشك بودم تا صدای چكمه های پدر بیاید كه از پله های كوشك بالا می رود و به غرفه گران برود و گران را ببیند كه جایی رو به روی آینه ایستاده و چشمانش را سرمه می كشد. من صدای پدر را شنیدم كه پرسید: اگر این طورهاست پس چرا زودتر از این ها نیامدی. مثلاﹰ چند سال پیش كه جوان تر بودم تا زودتر پسر مرا به كوشك بیاوری و من دست تنها نباشم . چرا؟ حالا كه من دارم پیر می شوم هان؟ گران هم گفت خان به خدا خیلی وقت نیست كه من پسرت را دیده ام . همه اش سه ماه است.
پدر پرسید:خوب گفتی چه شكل و قیافه ای داشت. گران گفت تركه مردی بود با رنگ صورت مهتابی. راست می گفت من تركه مردی هستم با رنگ صورتی مهتابی كه در گفتگوهایش شكل می گرفتم. پدر هم گفت هان درست می گویی تركه مردی بود با رنگ صورت مهتابی شبیه به من. پدر آن روز راست می گفت. شبیه به او هستم من . ولی آن روز پدر شبیه ورزایی بود كه زمین را شیار می زد. گران هم هی می گفت : پسرت تركه مردی است شبیه به تو و من تركه مردی بودم كه با گفتگو هایش از سایه های تن پدر درآمدم و در تاریكی تن گران نشستم ومنتظر شدم تا سایه تنم به رگ های تن گران وصل شود و به شكل جنین چموشی در آمدم كه راهی را می پیمود. پدر به گران گفت: یادت باشد. حكماﹰ همین كه صدای پای خلف مرا از توی تنت شنیدی خبر دارم كن. گران هم منتظر بود. همین كه صدای پایم از توی تنش شنیده شد گفت: هی خان پسرت باید همین جاها باشد. پدر هم به غرفه دوید و هوار كشید مطرب ها همین جا توی این ایوان بنشینند و ساز بزنند . گران هم هر بار كه صدای قدم های مرا از توی تنش می شنید انگار كه جاده ای را می پیمودم. به پدر مژده می داد كه پسرت همین جاهاست فرض بگیر كه مسافری در چند قدمی دروازه كوشك باشد. عن قریب است كه از راه برسد و هر بار سایه مرا از پشت پوست شیری اش می دید که تنش را می لرزانده ام و همان طور آن قدم چرخیدم تا روزی كه گران به پدر گفت: پسرت دارد به دنیا می آید . پدر هم به عمله اكره اش گفت كه كوشك را چراغانی كنند. كوشك پر شد از نور و ساز مطرب ها . و من به شوق نور چراغ ها و صدای ساز مطرب ها به دنیا آمدم و پدر تن كبود و خون آلودم را با دست های بزرگش از تن گران گرفت. پیشانی خون آلودم رابوسید و گفت خوشامدی خلف من .
دیگر كاملاﹰ شب خواهد بود.حتی آن خط سفید نور شیری افق كه در دور دست ها مثل لعاب روی بلوط ها می نشیند كه نخواهد بود. جاده نوساز است . من تنها مسافر این جاده هستم حتی باید در سراشیب جاده هم گاز بدهم . باید نقاط نورانی پراكنده در دور دست هم سو سو بزند. نمی شود حدس زد كه كجا ممكن است باشم . ممكن است از روزن های پراكنده نور ملتهب نارنجی بتابد ولی باید در انتهای جاده تاریكی همه چیز را پنهان كند. اتومبیل به سرعت پیش خواهد رفت كه ناگهان جاده به آخر می رسد . دستی ناگهان همه چراغ های كوشك را روشن خواهد كرد.درهای بزرگ كوشك چارتاق باز می مانند. حتی اگر بخواهم میدانچه را دور بزنم سا یه های آدم هایی را كه با تفنگ حمایل ایستاده اند خواهم دید. حتماﹰ جاده تنها برای رسیدن به كوشك ساخته شده است. صورت تفنگچی ها را از پشت شیشه های جیپ می بینم كه دور تا دور اتومبیل حلقه خواهند زد. یكی شان با همان لهجه كوشكی می گوید خوش آمدی كیا.
درهای جیپ را باز می كنند و پنج نفر سوار می شوند. یكی شان می گوید از پشت فرمان برو كنار. پشت فرمان خواهد نشست . جیپ وارد باغ كوشك خواهد شد تفنگچی های دیگر به محاذات جیپ خواهند دوید. جیپ از خیابان وسط باغ می گذرد . به سنگ چین جلو ایوان می رسد و توقف می كند. طیف مشبك نور تند چراغ ها صورتش را پنهان می كند. من به وضوح نمی بینمش ولی صدایش را خواهم شنید كه از لا به لای ستون های سنگی مثل دود می پیچد و می گوید كیا تو به هیچ جا نمی توانی بروی چند بار باید به تو پیغام دهم كه اگربا پاهای خودت نیایی می گوییم اگر كه شده با جاده ای تو را به این جا بیاورند و بعد از سكوت كوتاهی خواهد گفت حالا بروبگیر بخواب حتماﹰ خسته ای گفته ام اتاقت را آماده كنند مبادا در فكر بر گشتن باشی.

و من حتی وقتی توی تخت دراز كشیده ام به خواب نمی روم و صدای پدر را از دور دست می شنوم كه مثل گرد بادی از دود به هوا می رود و می گوید كیا تو هرگز نمی توانی به جایی بروی.
پدر خواهد گفت كه عادت به گریزش مهلك شده بدل به مرضی شده كه باید علاج شود. باید از او جدا شوند تا حتی اگر بخواهد بگریزد به جایی نرسد.
پلك هایم كه باز شوند گران در كنارم نشسته است و می گوید یادت باشد كه دیگر بر پای راست نایستی كه از تو جدا شده و دیگر با تو نیست. خصوصاﹰ بعد از خواب مبادا فراموش كنی و بر او كه مرده ای است تكیه كنی. من خواهم پرسید یكی از آنها نیست . گران می گوید این جا كمی گرم است.
گفتند بگذارندش روی بارو این طور حداقل تا فردا تازه می ماند. ولی من بر خواهم خواست لی لی می كنم از پله های بارو بالا می روم. به بارو خواهم رسید كسی با صدای بلند دعا می خواند گران می گوید: بلند دعا بخوانید باید همه خبر دار شوند و خودش هم بفهمد كه مرده است و در حیات نیست .
گران خواهد گفت ازهمین حالا فراموشش كن. اصلاﹰ فكر كن كه این او نبود كه بخشی از تن توبود و من تو را با او به دنیا آورده ام . باید اجازه بدهی كه به خاك سپرده شود باید بدانی وقتی كه كسی می میرد حتی وقتی پاره تن آدمی هست باید به خاك بسپاریش و من می شناسمش كه نمی خواهد به خاك برود كه دیگر هرگز نمی بینمش ولی صدای زنجموره اش را خواهم شنید ولی گران خواهد گفت به ناله اش گوش نده. دست ها را بر گوش هایت بگذار و بگریز . برای مرده خاك بهترین خانه است. باید تنهایش بگذاری تا با خاك انس بگیرد تا ذره ذره تنش جذب خاك شود كه وقتی كسی می میرد باید به آغوش خاك بسپاری اش و به خاك بگویی كه او را محكم در آغوش بگیر و رهایش مكن تا دهانش پر از خاك شود و شوری خاك را بچشد مبادا هر روز بر سر لحدش بنشینی و آن بخش مرده تنت را بیدار كنی وقتی كه به پرسه اش می روی ممكن است وسوسه شود و بخواهد از خاك برخیزد با بوی مردارش چه می توان كرد.
به خاك سپرده می شود حس می كنم كه كوچك تر شده ام. گران هم همه جا در كنارم خواهم ایستاد.دست بر شانه اش می گذارم و قبرستان ویل را لی لی خواهم كرد. از گران می پرسم این جمعیت كجا بوده اند كه حالا به این جا گریخته اند. گران می گوید: همشان رعیت های تو خواهند بود و من می خواهم تدفین او را ببینم برای همین می خواهم از توده خاك بالا روم. كسی به آرامی دعا خواهد خواند.
پروردگارا عضو گناهكار جسمی به خاك سپرده شده قرین رحمتش كن.
خدایا عضو عاصی و نا فرمان پیكری در خاك سر گردان شده ملائك را راهنمایش قرار بده.
بارالها دروازه های دوزخ را بر روی او ببند و درهای بهشت را به روی او بگشا.
خدایا خاك را فرمان ده برایش آغوشی مهربان داشته باشد.
به خلا پایم نگاه خواهم كرد و بعد به پای دیگرم نگاه می كنم و به او می گویم از این پس تو باید همه بار سنگین مرا تحمل كنی و گر نه همه عمر را باید بر زمین بخزم.
گران دست هایش را از دو سو باز می كند و من در آغوشش گم خواهم شد و می گویم مرا بپوشان و فراموش نكن كه هرگز مرا به دنیا نیاورده ای و آن قدر كوچك می شوم كه بتوانم در تاریكی زهدانش بنشینم.صدای ساز مطرب ها و چراغان كوشك خاموش خواهد شد. من سر بر زانو می گذارم و همان طور شانه به شانه می شوم و پوست تن گران را می لرزانم و در عمق تاریك زهدانش گم می شوم و گران دیگر حتی طنین آخرین لی لی هایم را هم حس نخواهد كرد و پدر هم چنان منتظر خواهد ماند . این بار گران بازنده آن شرط و بیع خواهد بود. تنها من بخشی از تنم را به خاك سپرده و بازگشته ام تا هم چنان تنم از جنس سایه باشد نه خاك دامنگیر.


                                                      


ابوتراب خسروی در سال ۱۳۳۵ در شهر فسا متولد شد. پدرش نظامی بود؛ به همین دلیل سال‌های جوانی او در شهرهای مختلف ایران گذشت. در سال‌های ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ در دبیرستانی در اصفهان درس می‌خواند و شاگرد هوشنگ گلشیری، نویسنده‌ی فقید ایرانی بوده‌است.

او لیسانس آموزش ابتدایی دارد و سال‌ها در شیراز به کودکان عقب‌ماندهٔ ذهنی آموزش می‌داده است. در حال حاضر بازنشسته شده و در شهر شیراز زندگی می‌کند. خسروی متأهل است و سه فرزند دارد.

آثار ابوتراب خسروی از مضامین سورئال با تکیه بر ویژگی‌های رمان پست مدرن مایه‌ور است. او با احاطهٔ نسبی بر ادبیات کهن، دارای نثری پخته و قوی است. در آثار خسروی زبان ویژه‌ای را می‌بینیم که تمایل به باستان‌گرایی، کهن‌الگویی و بازگشت به زبان متون مقدس دارد. گفت‌وگوی متن‌های گوناگون و بینامتنیت در آثار خسروی دیده می‌شود. نوشته‌های او بوی رویا و اسطوره می‌دهند و به همین دلیل «همه‌زمانی» و «همه‌مکانی» است؛ زمان در آثارش می‌شکند؛ آثار خسروی انسان را به درنگ، اندیشیدن و استغراق در واژه‌ها دعوت می‌کند. موضوعاتی مثل هستی، مرگ، عشق و انسان که با استحاله‌های پی در پی در آثار وی وجود دارند از موضوعات اصلی کارهای اوست.

کلمه، کلیدواژهٔ اصلی آثار ابوتراب خسروی است. «کلمه» در آثار خسروی اصالت دارد.



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 8:45  توسط حامد امان پور قرایی  | 



شرق بنفشه

شهریار مندنی پور


"... حالا كه دانسته‌ای رازی پنهان شده در سایه‌ی جمله‌هایی كه می‌خوانی، حالا كه نقطه نقطه این كلام را آشكار می‌كنی، شهد شراب مینو به كامت باشد؛ چرا كه اگر در دایره‌ی قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد داده‌اند، رندی هم به جان شیدایت واسپرده‌اند تا كلمات پیش چشمانت خرقه بسوزانند. پس سبكباری كن و بخوان. در این كتاب رمزی بخوان به غیر این كتاب: من این رمز را از "ذبیح" و "ارغوان" آموختم. به روزی بارانی، بارانی ... نگفته بودیم ببار، اما می‌بارید. چنان می‌بارید تا به استخوان‌های برهنه برسد و جان‌های لولی را مجموع كند. سرگشته‌ی "حافظیه"، به سنگ مرمر گور كه بالای آن صفه‌ی بی‌معنا هم نیست، نگاه نینداختم .گفتم با آن گنبدی كه بر تو ساخته‌اند، دوباره از آسمان و حسرت فرشتگان محرومت كرده‌اند ... توبه و تكرار دلشده‌ای است كه ساختمان كتابخانه‌ی اینجا مثل هفتصد سال پیش است. نعمت اندوه است. آمدم و همین كتابی را كه تو در دست داری از قفسه درآوردم. بختیاری گشودمش تا بخوانم. باران، خشكی و تشنگی مرا آرام می‌كند، خلل گل هنوز تمام نبسته‌ی تنم را پر می‌كند. مثل الهامی، ناگاه، دیدم كه زیر بعضی از حرف‌های كلمه‌های كتاب نقطه‌ای گذاشته شده. نقطه‌ها به رنگی میانه‌ی بنفش و نیلی بودند. رنگی كه فقط بنفشه‌ها می‌شناسند.


گمان كردم كه كار یكی از بیكاره‌های تهی دل است كه بیهوده به كتابخانه می‌آیند. ولی چرا؟ این زحمت، خیلی حوصله می‌خواست. بیرون، اشباح باران روی سروها و گنبد مسی گور می‌باریدند و خرقه‌پوش‌های شفاف كنار طاقنما‌ها كز كرده بودند. حرف‌های نشانه شده را یكایك روی كاغذ نوشتم. چند، چند به هم چسباندم. گاهی، یكی را جدا كردم، به حرف پیشین چسباندم، اگر جلوه‌ی آشنایی نداد، فرقتش را به حرف پسین وصل كردم. ناگهان نامه آشكار شد. نوشته بود: "سلام ارغوان. خیلی دعا كرده‌ام كه رمز مرا پیدا كنی. می‌خواستم یك نامه به دستت بدهم ولی ترسیدم ببینند، از حافظیه بیرونم كنند یا به مأموری كه اینجاها می‌گردد بگویند. هر وقت به كتابخانه آمده‌ای من به تو خیره بوده‌ام. تا در را باز كنی، ندیده می‌فهمم تو هستی. وقتی نور شیشه‌های رنگیِ در، روی شانه و روسری‌ات می‌افتد من دارم به تو نگاه می‌كنم. به غرفه‌ی پسرها نگاه نمی‌كنی كه مرا ببینی. می‌روی به قسمت دخترها. برگه‌دان‌ها را دیوار قسمت ما كرده‌اند، ولی نمی‌دانند پسرها از زیر آن‌ها كفش‌های دختر‌ها را می‌بینند. آن كفش پای راست كه رویش یك خراش است، مال توست. انگار از خار گل یا سیم خاردار یك خراش افتاده رویش. اسمم را هنوز نباید بنویسم. آن روز كه "بوف كور" را از كتابدار می‌خواستی، صدایت را شنیدم. این كتابخانه بوف كور ندارد. من توی خانه داشتم. نفهمیدی چرا از فردای همان روز، یك كسی، عصرها، بغل در حافظیه، پنجاه شصت كتاب روی زمین چیده می‌فروشد، بوف كور هم دارد. چند روز گذشتی و اصلاً ندیدی. هر كس آمد خواست، گران گفتم. بعضی از كتاب‌هایم را خریدند. مجبور شدم تكه‌های جگرم را بفروشم كه كسی شك نكند. روز هفتم بود كه دیدی. برای شما ده تومان خانم. پول یك نخ سیگار "وینستون". با دقت بخوانیدش خانم. خیلی با دقت بخوانیدش خانم. حتا می‌خواستم بگویم با دقت خوب خیلی نگاهش كنید خانم. نگفتم، پیش خودم گفتم اگر ارغوان اهل باشد، اگر نیلوفری برای من داشته باشد، خودش می‌فهمد. ولی پشت من قوز در آورد بس كه پشت آن بساط نشستم.

حالا كه این نقطه‌ها را می‌گذارم، دعا می‌كنم، از حافظ هم مدد می‌خواهم كه نقطه‌های زیر حرف‌های بوف كور را فهمیده باشی كه رمز بهت گفته باشد كه این كتاب را بخوانی. نمی‌دانی چقدر آرزو دارم كه یكبار با آن چشم‌هایت، به خاطر من به من نگاه كنی. یك گلدان گِلی می‌شوم كه نقش چشم‌هایت روی آن كشیده شده. می‌روم زیر خاك كه هزار سال دیگر برسم دست آدمی‌كه بدون ترس بتواند بگوید دوستت دارم. "شازده كوچولو" را امانت بگیر. " صدای باران از بیرون نمی‌آمد. شاید رندی ریا كرده بود. به پسرها نگاه كردم. كدامشان بود؟ نتوانستم بدانم. از غرفه‌ی دخترها، صدای پچ پچی می‌آمد. برگه‌دان‌ها، مثل پرده پنهانشان می‌كند. روی مخملیِ بنفشه‌ای را نمی‌توان نظر كرد، همدم رازنامه را.

شازده كوچولو را در قفسه‌ی ادبیات پیدا كردم. همان نقطه‌ها، همان رنگ، زیر كلمه‌هایش بودند. دوباره حرف‌ها را به هم چسباندم. من به باور عشق دیگران محتاجم. غبار متفرق تنم را بازگردانده، مجموع می‌كند ارواح تنم را. اگر مهر نورزید، می‌میرم باز و پراكنده می‌شوم به كوزه‌ها در سردابه‌های مخفی شراب. "سلام ارغوان. به پسرها نگاه كردی ولی مرا نشناختی. نمی‌دانی همه‌ی عصرها دورادور دنبالت می‌آیم كه برسی خانه‌ات. نترس نزدیك نمی‌آیم. نمی‌ترسم بگیرندم، می‌ترسم طوری بشود كه تو بترسی. از پنجره‌های خانه‌تان كدامشان مال اتاق توست. من همه‌ی آن پنجره‌های چوبی را كه به شكل پنجره‌های خانه‌های قدیمی ایران بالایشان قوس دارند دوست دارم، چون بالاخره پشت یكی‌شان تو می‌خوابی. پنجره‌ات همان سیاره‌ی كوچكی است كه رویش یك گل سرخ روییده، میان همه‌ی ستاره‌ها و معلوم نیست كدامشان است. ولی چرا نوارچسب‌ها را از شیشه‌ها نمی‌كنید. حالا كه بمباران نیست دیگر. اگر چسب‌های پنجره‌ی اتاقت را بكنی، می‌توانم بفهم توی كدام اتاق می‌خوابی. شب‌ها، نصف شب‌ها اگر درست به پنجره‌ی اتاقت نگاه كنم، دعایم قبول می‌شود كه خواب خوش ببینی. بهت نمی‌آید كه مثل بعضی از دخترها، طره‌ها را از زیر روسری بریزی روی پیشانی‌ات. پیشانی‌ات مثل ماه است كه وقتی عصر باران آمده و ابرها رفته‌اند، درآمده. راز را روی ماه نگذار، همه می‌بینند.

كاشكی من در زمان یكی از پیغمبرها بودم. جلو پایش زانو می‌زدم و رازم را می‌گفتم. آدم‌ها حالا دوست دارند رازها را خوار و خفیف كنند. "بی بی عطری"، مادرم، یك چیزهایی حس كرده. مریض است ولی مدام از من می‌پرسد چه دردی دارم. دیشب، خواب بدی دیدم. توی كوچه‌ی باریك و تاریكی بودم مثل كوچه‌ی خودمان. آسمان سیاه بود. دیوارها آن قدر بلند بودند كه سرشان پیدا نبود. بعد، صدای افتادن سنگ آمد. دویدم. سنگ می‌آمد. از پشت‌بام‌ها می‌آمد. سنگ‌ها می‌خوردند كف كوچه می‌تركیدند. به سر و شانه‌ام می‌خوردند. دیوارهای دو طرف كوچه به هم نزدیك می‌شدند. با دست‌های خونی‌ام زور می‌زدم به دو طرف كه آنها را از هم باز كنم، چرق چرق صدای حركت دیوارها می‌آمد. صدای خنده و صدای سنگ می‌آمد. گیر كردم لای دو دیوار. داد زدم. دیوارهای دو طرف به هم چسبیدند.

كاشكی زودتر بهار بشود. بهارنارنج‌ها در بیایند. این كتابخانه سه تا "لیلی و مجنون" دارد. آن كه چاپ سنگی است امانت بگیر." گفتم: ای پیر!  می‌بینی چه رویایی می‌بافد این جوان. همه‌شان همین طورند. دستشان به دانه‌ی گندم نمی‌رسد و آن وقت ... نشنید پیر. سایه شد در سایه‌ی نارنج. گفتم این جوان هم روشنایی فراقش خاموش می‌شود همین كه كام بگیرد، وگرنه، من صاحب سایه خواهم شد. نوشته بود: "از بی‌بی عطری پرسیدم اگر توی خواب ببینم زیر پایمان دندان ریخته، همه جا، مثل دانه‌های شن، صدای شكستن‌شان بیاید هر قدمی‌كه بر می‌داریم، یعنی چه. گفت شگون ندارد. من می‌ترسم ارغوان. چرا نوارچسب‌های پنجره‌ی اتاقت را نكندی. خیلی زیاد بود این خواهش من. من از ته شهر، از اتاقكی كه به كوچه پنجره ندارد می‌آیم. شما توی آن خانه‌ی بزرگ قشنگ‌تان اصلاً نمی‌فهمید یعنی چه. ساعت‌هایی كه از خانه در می‌آیی بروی دانشكده، می‌دانم. آمدنا، دورادور مواظبت هستم ولی تو انگار نه انگار كه این نامه‌ها را خوانده‌ای و می‌دانی. یكی از كتابدارها فهمیده كه هر وقت تو می‌روی من پشت سرت راه می‌افتم. گفته اگر یك بار دیگر از این غلط‌ها بكنم كارتم را پاره می‌كند. حالا صبر می‌كنم، هفت دقیقه بعد از تو بیرون می‌آیم و می‌دوم تا نزدیكی‌هایت برسم.

كجا هست توی این دنیای بزرگ كه من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بكنم و بروم. بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و نفهمم به بیابان رسیده‌ام. و توی بیابان زیر سایه‌ی كوچك یك ابر كوچك بنشینم. دیروز كه آمدی از كنار قبر حافظ رد شدی، سایه‌ات افتاد روی پله‌های صفه‌ی قبر. وقتی دور شدی. زانو زدم دست كشیدم به جای سایه‌ات. نترس، كسی شك نمی‌كند. سر قبر حافظ زانو زیاد می‌زنند. هر كه دیده باشد خیال می‌كند تربت جمع كرده‌ام.

"خیام" را بگیر. بعد از "لیلی و مجنون" توانستم اسمشان را پیدا كنم. از برگه‌ی سررسید كتاب‌ها كه اسم امانت گیرنده و تاریخ برگشت كتاب را بر آنها می‌نویسند، آسان شد مشكل. دو اسم در آن چند كتاب مشترك بود. "ذبیح الله مریخ"، "ارغوان سامان". بیشتر دلم می‌خواست ارغوان را ببینم. یك نظر دیدن دارد دختری كه الهام چنین رمزی را به مردی برساند. یك نظر از آن گونه كه ازل بود. به كمین نشستم. هرگاه، دختری به حجره‌ی كتابدار می‌رفت تا كتابی تحویل بدهد، به آنجا می‌رفتم. "سلام. ببخش. لابد برای گرفتن رباعیات آمده‌ای و نبوده. ببخش. پهلوی خودم بود، چون این نامه ناتمام مانده بود. چون بی‌بی عطری مرد. رطوبت این خانه كشتش. آن قدر نحیف شده بود كه از تنش یك كوزه هم در نمی‌آید. كاشكی مرا به جایش خاك می‌كردند. چه پیاله‌های قشنگی، چه گلدان‌های قشنگی می‌شود ساخت از گِلم. رنگِ لعاب لازم ندارد. خودش رنگ دارد. رنگ خون دل، رنگ چشم‌های تو. رنگ گیلاس لب‌های تو. بی بی عطری می‌گفت بگو اگر كسی به دلت هست، بگو كجاست بروم خواستگاری. می‌گفتم تو با این پاهای علیلت كجا می‌خواهی بروی. دنیا خیلی دور است از خانه‌ی ما. دیگر صبح‌ها نمی‌توانم دنبالت بیایم دانشكده.

صبح كه بلند می‌شوم بساط چای آماده نیست و یادم می‌آید كه بی‌بی نیستش. می‌روم قبرستان. حالا یك قبر كوچك دارم كه كنارش صبر می‌كنم تا سبزه در بیاید و باهاش حرف می‌زنم. تو با كی نگفتنی‌هایت را می‌گویی؟ تازگی، یك "غزلیات شمس" چاپ امسال برای كتابخانه آمده. بگیرش. اگر خواستی، با همین رمز خودم برایم چیزی بنویس. هر چی به جز تسلیت. باقی بقایت." من، هیچ وقت كنار گوری حتا قدم هم سست نكرده‌ام. مرده‌ها در خاك تنها نیستند. به وصال درنگ بر وصال‌ها رسیده‌اند. وقتی فرصت كم است، بهتر آن كه ناز نرگس‌های نزدیك بین و بی‌افق را خرید، سپرد به جوانی خُرد خِرد و راز ندیده كه فقرش نمی‌گذارد تلخیِ شهود جسم را بر هزار و یك بستر بچشد. اما از نفس آن خام، سپیدی موهایم، مو به مو به یاد سیاهی شباب می‌افتاد. روی زییایی دیدم. پرسیدم: "خانم اسم شما ارغوان نیست؟" هنوز عطر حلول بیست سالگی را در‌هاله‌اش داشت. گفت: "نه." گفتم: "ارغوان هستی، نمی‌دانی." چون صدایش مثل غزلی بود، قافیه‌اش، ردیفش "آه". انگار كه دیوانه‌ای باشم نگاهم كرد. گفتم: "نمی‌دانی، اگر بدانی هستی. رمزی به رویت لبخند می‌زند، آن وقت از شوق و شرم، مهتاب صورتت ارغوانی می‌شود." ریاضی می‌خواند. روی برگرداند از صدایم. گفتم: "آیه‌ای بخوان؛ آیه نیست این كه گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یك." یكی از كتابدارهای این كتابخانه مدعی درویشی است. همه‌ی شعرهای دیوان را بهتر از من حفظ دارد. همیشه كت و شلوارهای گرانی هم به تن دارد. پرسیدم: "شما ذبیح الله مریخ را می‌شناسید؟" گفت: "عضو مزاحمی‌است. همین روزها اخراجش می‌كنم. حرمت آرامگاه خواجه را می‌شكنند این جوان‌های لاابالی." این درویش سبلت، همیشه از پایین پای گور می‌آید و می‌رود. دیگران را هم تشویق می‌كند كه به احترام خواجه حافظ، هرگز از بالای سر او نروند. گفتم: "ممكن است ذبیح را به من نشان دهید؟" گفت: "لازم نیست شما دخالت كنید. اگر یك بار دست از پا خطا كند او را تحویل مأمورین مربوطه می‌دهم. آرامگاه خواجه جای این كثافت‌كاری نیست كه پسری دنبال دختری باشد." گفتم: "عالیجناب! شما امروز صبح صبوحی زده‌اید؟!" گفت: "شوخی‌اش هم برای من چندش آور است آقا. بروید سرجایتان، در كتابخانه نباید صحبت كنید." گفتم: "پس این لكه‌های ارغوانی را پاك كنید از سینه‌ی پیراهن." ناباور و حیرت‌خوار به دو لك تاز ه نگاه كرد. انگشت زد. هنوز نم داشتند. انگشتش را بو كشید. رنگش پرید. شتابان به خانه شتافت.

"ممنون كه آمدی. خاك قبرستان كجا و كفش‌های شما كجا. هر چه خاك اوست عمر شما باشد. لابد حساب كرده‌ای اول صبح توی قبرستان، بالای یك قبر تازه‌ی فقیر، خودش است. اگر تا دیدمت جا نخورده بودم شاید نمی‌شناختیم. خوش آمدید سر سفره‌ی من. ولی دیر شده. خیلی خاك ریخته‌ایم روی چشم‌های پیرزن. چطور ببیندت؟ شاید، چه می‌دانم، شاید صدا از خاك رد شود، صدایت را شنیده باشد. گل‌هایی را كه آورده بودی برای بی‌بی نگذاشتم. آورده‌ام خانه. دارند پژمرده می‌شوند. بدم می‌آید از این دست‌های بی معجزه‌ام. با حرف‌های "آناكارنینا" حرف هایی برایت جدا كرده بودم، همه شان را پاك كردم. اصلاً نمی‌خواهم دلسوزی‌ات را. آمدی چون بی‌بی مرده بود. بعد هم حرف‌های من با حرف‌های "آنا" نمی‌خواند. اینها با ریخت و پاش عشق را حرام می‌كنند. خواهش می‌كنم توی همین كتاب برایم چیزی بنویس. اصلاً بنویس چرا آمدی، چرا فقط گل را گذاشتی و رفتی زود. بعد، اگر حالا كه من لو رفته‌ام باز هم می‌خواهی حرف‌هایم را بخوانی، "‌هشت كتاب " را بگیر. همین یك شعر نو توی این كتابخانه هست. اگر رمزی‌اش كنی قول می‌دهم هیچ وقت حسودی نكنم به آن نامزد پولدارت. گاهی كه می‌آید درِ حافظیه دنبالت، من عزا می‌گیرم. تا نفس دارم دنبال ماشینش می‌دوم. از چهارراه به بعد خیلی تند می‌راند. عقب می‌افتم. فقط می‌خواهم ببینم وقتی توی ماشین نشسته ای با او چطور هستی..." ... سرانجام ارغوان را دیدم. كم زیاد زیبا نبود. چشمانش، آنِ چشمانی را داشت كه دزدانه به قدر عبور نسیمی سهم دو بنفشه، پرده را باز كرده به بیرون اندرونی نگاه می‌كنند. زیر و میان ابروها را بر نداشته بود: دو قوس كمانی از صدها سال پیش كه محل وصلشان جای نهادن تیر است. نگاه خیره‌ی مرا كه دید، به اخم ابروها در هم كشید. درست در واقعه‌ی نیكوی اتصالشان، چین عتاب افتاد. از خراشی كه روی كفشهایش بود حدس زدم كه اوست. بعد دیدم كه هشت كتاب را پس داد. نباید به انتظار نشسته‌ای را آزرد. كتاب را نگرفتم. نیم ساعت بعد جوانی بلند شد و كتاب را امانت گرفت. روز بعد آن را برگرداند. در آن به جز نقطه‌های خودش هیچ نشانه ای نبود. دختر سكوت كرده بود.

"پس چرا آمدی قبرستان؟ جای خوبی است برای ملاقات، نه؟ اگر بالای سر قبر بی‌بی روبروی هم بنشینیم، هیچ كس به ما شك نمی‌كند، نمی‌آید بپرسد شما چكاره‌ی همدیگر هستید. توقع ندارم خیلی نزدیك تو بنشینم. با‌هاله‌ی تو كه مماس باشم برایم بس است. دوباره باید سركار بروم. پس اندازم تمام شده. رنگ‌كار خوبی هستم. چند ماه پشت سر هم كه كار كنم خرج پنج شش ماه را در می‌آورم. فقط عصرها اگر بتوانم بیایم اینجا. ممنون كه چسب‌های شیشه‌ی پنجره ات را كندی. نصف شب‌ها، فكر بعضی‌ها مثل شاپره، پشت شیشه پر پر می‌زند. دیشب كه آمدی كنار پنچره، ندیدی مرا توی تاریكی. ندیده می‌دیدمت. رفتی لبه‌ی تختتت نشستی. یك آینه هست روبروی تختت، یك قالی ابریشمی‌هم می‌بینم كف اتاقت. نشستی یك طره از مویت را دور انگشت پیچیدی، بعد ولش كردی. طره پیچ افتاد، شد طناب دار شب‌پره. سایه ات آبی‌ست. آبی افتاد روی آبیِ رنگ اتاقت. بلند شدی رفتی آب بخوری. صدای ریختن آب توی لیوان، نصف شبی پیچید توی شهر. برق برق شره‌ی آب افتاد روی دیوارها. سركشیدی. سفیدی زیر گلویت شد مهتاب. نصفه آب را آوردی توی اتاقت. گذاشتی جلو آینه. خوابیدی. وقتی به پهلو می‌خوابی، رو به دیوار نخواب، من به چشم‌هایم نجیب بودن را یاد داده‌ام. فقط به قرص ماهت نگاه می‌كنم. سحر كه شد، از پایین تخت خوابت بلند می‌شوم و می‌روم. مگر چقدر سخت است چند تا نقطه گذاشتن توی كتابی؟ "دن كیشوت" را امانت بگیر." وجد و ترس پیدا شدن آنی میانِ این دو خام كه من ندانم چیست، آسوده‌ام نمی‌گذاشت. یقین داشتم كه از عهد هابیل و قابیل همیشه سایه ای از فراق فراقِ ازل مكرر شده. مكان‌ها و زمان‌ها حجابند. حرف‌ها و وصال‌ها حجابند و چهره‌ها و پیكرها. روزی دنبال ذبیح رفتم. ارغوان، دورها، خرامان از دانایی به تعقیبی بی آزار، والا بلندیش سرو، شیوه‌ی پیكرش سر بركشان زیر روپوش، می‌رفت. ذبیح، به آن سوی خیابان دوید. دوید و دور كه شد به این سو آمد. سر راه ارغوان ایستاد، كنار ایستاد، خیره ماند تا ارغوان بگذرد. باز دوید از عرض خیابان بگذرد. جیغ ترمز ماشین‌ها و بوق‌ها را نشنید. باز دورها به این سمت آمد. به جرز یك عطاری تكیه داد، دست در جیب كه آمدن ارغوان را به سوی خود ببیند. هاله‌ی پر سیاوشان، حنا، سدر، زردچوبه ... كنارش بود. نزدیك شدن ارغوان را چندین بارآزمود، نفس نفس زنان و عرق نشسته ... ارغوان بی‌اعتنا به این پریدن‌های بام به بام، به خانه رسید. در را باز كرد و اما ... در باز كرد و اما رو گرداند به سمت راهِ آمده ... رو گرداند به راه آمده. ذبیح مزد دویدن‌ها را گرفت. سرخوش، راهی خانه‌اش شد.

كوچه پس‌كوچه‌های قدیمی شیراز، هنوز هم، به هوای دل كوچه پس‌كوچه‌های سحرگاهِ "ابواسحاق" به بهار، و پاییز "شجاع" خانه و پنجره‌های قدیمی دارند. تنگ و طولانی، پیچ‌های ترسِ محتسب خورده‌اند و باریك راهِ مستقیم عاشقانی كه فرصت دیدارشان با هر قدم به سوی هم، كوتاه‌تر می‌شود. آه‌شان را نه باد برده، نه نسیم ... سالك! می‌توانی در این كوچه‌ها، جهت را از كف وانهی. اژدهای خود را گم كنی و آن سوی خمِ پیچی، معجزه‌ی خود را ببینی كه می‌آیی می‌آیی و پسربچه‌ای بی‌اعتنا به تو، بر دیوار فواره می‌زند.

خانه‌ی ذبیح كژ و مژی بود فشرده شده بین دو خانه‌ی دیگر. درون رفت. در بست. بعد، پشت دیوار بلند و نم كشیده‌ی حیاط، فریاد كشید: "ارغوان ..." سمتِ آسمان آبی شیراز. هفتصد سال پیش هم، دهانی تلخ صبوحی، همین نزدیكی‌ها، سوی همین آسمان، "شاخ نبات" را نعره كشیده بود ... صدای خزشی آمد از حفره‌ای زیر تیرهای چوبی سقف خانه ... معشوق چنان می‌نماید كه انگار سرگشتگی وظیفه‌ی عاشق است و دیگران هم. ارغوان، هر روز از دانشكده‌ی ادبیات می‌آمد. وارد كه می‌شد، نگاهی دزدانه به قسمت پسرها می‌انداخت. لبانش شكنج گزیده شدن از شرم داشتند. می‌نشست و كتابش را می‌خواند. گفتم: "خاتون! جام سرت را پر نكن از تذكره‌ی شاعرانی كه دُردند." گفتم: "آنها كه مجبورت می‌كنند مفاعلین مفاعیلن حفظ كنی نباشان گورهای پوكند." گفتم: "خاتون! نخوان قصیده‌ای كه پیمان نشكسته است." حیرت شد. روی گرداند. ندید كسی را پشت سر. دور، كنار در بودم. رنگارنگ از نوری كه از شیشه‌های رنگی در برِ من می‌تابید. اندكی هم سایه دار شده بودم. گفتم: "گوش كن صدای پای آب! آب بپاش در كوچه تا باز "خضر‌" درآید. كشتی سوراخ كند، كودكی بكشد، دیواری بر آورد و اما هیچ مپرس." می‌شنید و وحشت زده به اطراف نگاه می‌كرد. دور نمی‌دیدم به خود كه زمانی فكرهایشان را هم بخوانم. ترس هم دارد این امید. می‌میرم اگر باز در فكر عاشقی ریا بخوانم. گفتم: "خاتون! نقطه‌ای بگذار پای كلامی. خالی زیر لبِ حرفی. آواها برای طواف، نقطه‌ای می‌طلبند." داس زلف را زیر روسری رانده بود ...

بهار پیمان‌شكن سر رسیده بود. از عطرهایش در امان نیستم. ناگهان، خیالی، از سایه روشنی گریبانم را می‌گیرد. به دست‌هایم می‌گویم: چه فایده، چه فایده؟ وصال سمت ابد است و فراق سمت ازل. ولی برای من، در همه بسترهایی كه خفته‌ام، گوهر یكدانه‌ای نبوده است. خاطرم نهیب می‌زند كه با آن همه غوغای فراق، با آن همه زمزمه‌ی وصال، حجاب كه افكنده می‌شد، هیچ كدام حوای من نبود. حالا كه عشق ذبیح و ارغوان رنگ انار شیرین داده به غبار تنم، وحشت دارم. شكست آنها دورتر از همیشه پرتابم می‌كند به آینده و تا مغز استخوانم می‌رسد مرگ، این بار ...

"چكار می‌كنی؟ چكار می‌كنی؟ من می‌ترسم."

ارغوان سكوت را شكست ولی فقط همین بیست و شش حرف را نشانه گذاشت در صفحه‌ای كه دن كیشوت برای نجات عروسكِ نیك به عروسك شرور خیمه‌شب‌بازی حمله می‌كند. ذبیح در پاسخ او نوشت: "دیروز یك مار خانگی گرفتم. سال‌ها بود توی خانه‌مان بود. گاهی دیده بودمش. بزرگ است. انداختمش توی قفس یك قناری كه خیلی وقت‌ها پیش داشتیم. دور میله‌های قفس را توری آهنی كشیدم. شب‌ها، تا نصف‌شب‌ها می‌نشینم، چشم در چشم مار. خیلی چیزها می‌داند ولی نمی‌خواهد بگوید. آخر ازش می‌فهمم. حتماً جفتی هم دارد. این را فهمیده‌ام ..." جمعه‌ی بعد از این، به فكرم رسید كه امروز حتماً همدیگر را خواهند دید. چون آسمان مصرفانه آبی بود. "حلاج" را دیدم. خرقه و تن شفاف، مستامستِ عطر گل‌های صحرایی كه از "دروازه قرآن" به شیراز می‌آمدند، می‌رفت به سمت باغ‌های "قصر الدشت". چهار مرید همراهش بودند. اندكی رنگ ازرق داشت خرقه‌ی مریدها. دانه‌های بالدار افرا، با باد می‌رفتند به سوی درنگِ حق. با باد می‌آمدند از درنگ حق. و گرده‌ی گل‌های بهاری را كسی در هوا نمی‌دید.

آنها را در قبرستان دیدم. دو طرف پشته‌ای نشسته بودند. ارغوان، سر را پایین انداخته بود، ذبیح سر انگشت بر خاك می‌كشید. قبر، سنگی نداشت. قطعه‌ای سیمانی، عمود، بالای آن در خاك نشانده بودند. از كنار آنها گذشتم و اسمی را كه با رنگی سیاه روی سیمان نوشته شده بود خواندم. با خطی سرسری نوشته بودند: بی بی عطری ... كمی‌دورتر، پایین پای قبری با سنگ مرمر اعلا نشستم. گفتم: "هزار كلمه دارید،‌ هزار حرف حرف كه زیرشان نقطه است. برای شما طمع خام‌ها هزار و یك غنیمت است. زبان بیایید، زمان همان كهنه شدن عشق است، می‌گذرد." ذبیح به ارغوان نگاه كرد. ارغوان سر بالا كرد.

ذبیح به دورِ غروب نگاه كرد. آن سمت، كوه "استسقا" ته رنگی سبز داشت از بهار. بعضی می‌گویند كه شكل مردی است كه مرض استسقا دارد و آن قدر آب نوشیده كه شكمش برآمده. بعضی می‌گویند شكل مادری است، خوابیده، زندگی نه ماهه‌ای در شكم دارد برای این شهر؛ اگر دریابد. ذبیح و ارغوان هنوز ساكت بودند. گاهی چشم در چشم می‌شدند، مدتی. شاید با نگاه حرف می‌زدند. ارغوان، بعد سرخ می‌شد رویش. سر زیر می‌انداخت. خیلی طول كشید، به اندازه‌ی بر آمدن كوزه‌ای از خاك نگاری، كه سرانجام لب‌های ذبیح به قد چند كلمه جنبیدند. ارغوان هم كوتاه جواب داد. معلوم بود كه هر دو از این وضع معذبند. هر از گاهی، اطرافشان را می‌پاییدند. انگار این كار تنها مفرشان بود. بر زمین بی بهار قبرستان، گورها یك رنگند. گفتم: "مرده‌ای بین شماست. یكی‌تان بلند شود كنار آن دیگری بنشینید." تكان نخوردند. مطمئن بودم این حرف فكر مرا در ذهن می‌شنوند. ولی ... گفتم: "نترسید، كی به فكرش می‌رسد كه بر سر قبر محل دیدار دو عاشق باشد ..." پس از دقیقه ای نگاهشان یك چشم شدن، ارغوان بلند شد. در باد، مانند پرچمی‌بود. در سیاهی چشم‌هایش برق نشاط نبود. گود افتاده بودند. صدای شیون می‌آمد از دور. كاش هیچ وقت در بهار بهار كسی نمی‌مرد ... ارغوان به زمزمه حرفی گفت. ذبیح سر زیر انداخت. ارغوان به راه افتاد. تنداتند رفت. غبار قبرستان بر او می‌وزید. ذبیح نگاه او می‌كرد. مویه بر او می‌وزید. پسركی ژنده‌پوش روبرویم درآمد. یك قوطی حلبی دستش بود. پر از سیماب بود از آفتاب آفتاب. گفت: "قبر را بشویم؟" گفتم: "آبی بریز كف دست‌هام." پرسید: "مگر این قبر مال مرده‌ی تو نیست؟ قبرش را بشویم؟" گفتم: "راست گفتی. بشوی ..." آب ریخت روی مرمر. جزه‌ی غبارِ نشاط گرفته از آفتاب بهاری بلند شد. پسرك دستش را برای مزد پیش آورد. دست بردم به خاك پای گور. مشت كردم. مشت را كف دستش باز كردم. حیرتی و وحشتی به تلألو‌های كف دستش نگاه كرد. گفت: "تقلبی است." گفتم: "بله." گفت: "نه ... این همه سنگین؟ تقلبی نیست." گفتم: "نه." مشتش را بست و دوید. قوطی اش را انداخت و دوید ...

"چكار كنم؟ چكار كنم؟ نگهبان‌های حافظیه فهمیده‌اند. عصر، مجبوری بیرون، سر چهارراه منتظرت می‌مانم. خیلی دوست دارم وقتی از روبرو می‌آیی. حالا هر وقت اتاقی را رنگ می‌زنم اول روی دیوارهایش، بزرگ با قلم‌مو می‌نویسم ارغوان، بعد با رنگ اسمت را قایم می‌كنم. پدرت هم انگار فهمیده توی كوچه‌تان می‌گردم. با نوكرتان می‌آید دم در. چپ چپ نگاهم می‌كند . اگر نخواهی نمی‌آیم. ماشین نامزدت به نظرم یك دیو است. كاشكی شمشیر و نیزه داشتم حمله می‌كردم بهش. خردش می‌كردم. به غرورتان برنخورد خانم كه نشانی خانه را برایتان نوشتم. ننوشتم كه بیایید. نوشتم كه خیالتان بیاید. اگر بیاید دور می‌نشینم. دورتر از توی قبرستان. نیایی، خیالم خیلی قوی شده ... "منطق الطیر" را بخوان." با گرم شدن هوا، مسافران نوروزی شیراز ناپدید می‌شوند. نفوس بهارنارنج‌ها دود پیه‌سوز میخانه می‌شوند و خرقه‌پوش‌های شفاف زیر آب آبنماها می‌خوابند تا پری‌وش‌ها بیایند. از پیرمردی كه همیشه در طاق‌نمایی روبروی سرو قدیمی حافظیه می‌نشیند، فال می‌گیرد، پول می‌گیرد، فال خواستم.گفت: "نیت كن." به دل گفتم: "گوهر یكدانه‌مان كو؟" دیوان را بوسید. ناخن راند لای آن. چشم بست و گفت: "ای خواجه حافظ شیرازی، تو كاشف هر رازی. من طالب یك فالم، تو را به شاخ نباتت قسم ..." پیرمرد چهل سال پیش، عصری، با معشوقش، اینجا، قرار دارد. دختر را برادران غیور، همان عصر می‌كشتند دم در خانه. پیرمرد هنوز منتظر آمدن اوست. دیوان را با سر ناخن باز كرد. به دل خواند. سرخ شد. لرزید و كتاب را بست. بی‌حال، سرش را تكیه داد به آجر چهارصد سال پیش. با صدایی نزدیك گور گفت: "نمی‌خوانم.تا حالا نیامده بود. این فال را برای هیچ احدالناسی نمی‌خوانم. عهده كرده‌ام ..." گفتم: "پس فهمیده‌ای عاشق خیال خود بوده‌ای، نه او." با تكان سر حاشا كرد. گفتم: " تو دیگر ریا نكن، عمری برایت نمانده." چروك‌های صورتش مثل شیار یادگاری‌های كنده شده بر درخت درخت شدند. پرسید: "چه نیتی كرده بودی؟" گفتم: "نیت یك سحرگاه دیگر." راه افتادم. پشت سرم، بلند گفت: "حكماً پیمانه‌های زیادی شكسته‌ای؟" گفتم: "شراب هركدامشان فقط یك مستی كوتاه بدخمار داشت." بلند شد. سایه‌ی سرو از رویش رفته بود. دستش را با انگشتی برافراشته بالا برد. گفت: "اصلت تشنه نبوده، اگر بودی با همان اولی مست می‌شدی، تا ابدالآباد." گفتم: "پس تو خودت چرا هزار فال گرفته‌ای ، یك فال، یك غزل برای همیشه." تهدید كنان انگشتش را روی هوا تكان می‌داد و فریاد كشان سر گرفت: "نماز شام غریبان چو گریه آغازم، به مویه‌های غریبانه ..." دور می‌شدم. مردمان دورش جمع می‌شدند. ... خرد ز پیری من كی حساب گیرد، كه باز با صنمی... دور دور می‌شدم و صدای جوان شده‌اش می‌آمد ...


                                                                         


"من می‌ترسم چون نمی‌توانم جلو خودم را بگیرم كه نامه‌هایت را نخوانم. می‌ترسم چون نمی‌توانم این حرف‌ها را نشانه نگذارم. تو چطور مرا می‌شناسی. از دور؟ نه، این جور عاشق نمی‌شوند. از نزدیك من فقط دوبار ترا توی قبرستان دیده‌ام و بعضی وقت‌ها حس كرده‌ام یك كسی پشت سرم می‌آید. اصلاً نمی‌شناسمت. فقط یك مقدار حرف نشانه شده از تو خوانده‌ام، به خط خودت هم نبوده. ما فقط با هم توی خیال بوده‌ایم. از كجا معلوم درست خیال كرده باشیم. این رسمش نیست به خدا. ترا به خدا تمامش كن. ترا به خدا دیگر برایم اسم كتاب ننویس. تو را به خدا اقلاً به خودت برس. رنگت زرده شده، زیر چشم‌هایت سیاه شده. من همه‌ی امتحان‌هایم را خراب كرده‌ام. منطق الطیر را برای امتحان باید می‌خواندم ولی نه فقط برای بعضی از حرف‌هایش كه هیچی از كتاب نفهمم ..." سه بار نوشته بود خداحافظ.

پس از این، نامه‌ها متقابل شد. برای این كه كسی بو نبرد كتاب‌ها را زود به زود تحویل نمی‌دادند. گاهی هم بلافاصله پس از تحویل، عضو دیگری كتاب را امانت می‌گرفت و آن یكی مجبور می‌شد پانزده روز صبر كند تا به كتاب برسد. "... دوستم، همدمم مثل خودم دارد جنون می‌گیرد. سرش را می‌كوبد به میله‌های قفس تا می‌نشینم جلویش. بعد كه می‌بیند فایده ندارد، زل می‌زند بهم. می‌گویم آره، به خودت بپیچ. تمام تنم طلب شده، می‌سوزم. از تو می‌كوبد به جدار پوستم. تو هم بسوز. تا نگویی چكار كنم آزادت نمی‌كنم. از چشم‌هایش یك سرمایی می‌آید توی خونم. آرام می‌شوم. خوابم می‌برد. این روزها تو همه جا همراهم هستی. می‌بینی وقتی صاحب كار زور می‌گوید، طاقت نمی‌آورم، چون تو می‌بینی، وقتی با مسافرهای دیگر می‌چپیم توی مینی بوس، مثل گوسفند، تو داری نگاهم می‌كنی. پیاده می‌روم همه جا. تو می‌بینی وقتی كوپن‌های بی‌بی را می‌فروشم، بردم بقیه‌شان را تحویل دادم. پنج‌شنبه ساعت چهار بیا برویم با هم قدم بزنیم. برویم "باغ ارم". گاهی فقط می‌آیم بغل دستت، زود رد می‌شوم، كسی نمی‌فهمد. دو سه متر دورترت می‌آیم. می‌خواهم هر چی تو می‌بینی ببینم." ... "خیلی اشتباه كردی آن وقت كه از كنارم رد شدی اسمم را صدا زدی. نگفتی یكی از روبرو می‌آید، می‌شنود. كار خطرناكی كردیم. اگر آشنایی مرا توی باغ ارم می‌دید، تو را هم كه نمی‌دید، نمی‌گفت این دختر تنهایی اینجا چكار می‌كند. توی خانه به رفتارم شك كرده‌اند. ما از هم خیلی دوریم، حتی اگر كتاب "حسن و دل" را حفظ باشیم. می‌ترسم، گاهی انگار غیر از تو، یكی دیگر هم تعقیبم می‌كند. یك سایه‌ای هست، بعضی وقت‌ها جاهایی می‌بینمش، انگار ناقص است. دلم گواهی بد می‌دهد، ولی حالا همه چیز برایم تازه شده. همه چیز را دوست دارم. دیشب یك گلدان قدیمی توی اتاقم داشتم، شكست. گریه كردم برایش. من هم دارم می‌سوزم. كف دست‌ها و پا‌هایم گر می‌گیرند، صورتم ... نه، تو عاشق نیستی وگرنه دلت نمی‌‎آمد این طور زندگی مثل بره‌ام را به هم بزنی. خدا از سرت نگذرد. خوب كاری كردی. دلم شده تو، ای نامرد." ... چرا پدرت مرا زد. می‌گفت، دیگر نمی‌آمدم توی كوچه‌تان. وقتی با نوكرتان نصف‌شبی یقه ام را گرفتند، گفتم آقا من دخترشما را دوست دارم. می‌دانم او را به من نمی‌دهی ولی وظیفه‌ام است خواستگاری كنم. مرا زد. می‌خواست پلیس خبر كند، من فرار كردم. زشت است فرار. به پدرت بگو آقا وقتی می‌زنی توی گوش كسی، مدتی صورتش مور مور می‌كند. بعد درد خوب می‌شود ولی یك چیز می‌ماند. دیده نمی‌شود مثل جای انگشت‌ها، ولی همیشه می‌ماند ..." ... "چه صورت سنگی داری. دو تا از انگشت‌های بابا رگ به رگ شده‌اند. صبح و شب توی آب گرم مالششان می‌دهد. خیلی گیجی. اصلاً نفهمیده‌ای مدتی است صاحب دیو دنبالم نمی‌آید. تاراندمش. دیوش شیشه‌ی عمر نداشت فقط پول داشت. تو قشنگ بودی وقتی پا به دو گذاشتی. من ترسیده بودم. از پشت پرده می‌دیدمتان. خندیدم وقتی فرار كردی. زبل بودی. قشنگ بودی. به آنها گفتم نمی‌دانم تو كی هستی، هیچ وقت مزاحم من نبوده ای، به صلاح بود. ببخش كه این طور گفتم."

از خیابان‌های مملو از جان‌های ارزان می‌گریزم و به حافظیه پناه می‌آورم. شاد باش. تابستان، پری‌وش‌های بنفش در باغچه‌های حافظیه انگار برای صد سال، وقوع برق‌های بی رعدِ ابرهای بهاری هستند. بچه‌ها، مثل جغجغه‌های ساقط، روی سنگ‌های صیقلی كنار پلكان سر می‌خوردند. فقط جای سنجاقك‌ها خالی است. خیلی سال است كه تابستان‌ها نمی‌آیند ... "بی بی عطری حتماً صدای پایمان را می‌شنود بالای سرش. ولی حتماً مدام می‌پرسد چرا با هم حرف نمی‌زنید. قبل از اینكه بیایی خیلی حرف‌ها توی ذهنم آماده كرده‌ام ولی تا می‌آیی همه‌شان مسخره می‌شوند. كاش ما بالاتر از زن و مردی بودیم. دیشب آمدی خانه‌ی ما. نشستی. من دو زانو جلوت نشستم. مار چشم دیدن ما را با هم ندارد انگار. حمله می‌كرد به میله‌های قفس. نیش می‌زد به میله‌ها. دست دراز كردم طرف صورتت. زمین نلرزید. دست آوردم نزدیك‌تر. آن قدر نزدیك صورتت، نرسیده به صورتت، انگار دست كشیدم روی نسترن آتش. دستم را پس كشیدم. وقتی توی خواب هم دستم نجیبی‌اش را نگه می‌دارد، بیداری چه ترسی داری خانم" ... "چرا كف كوچه‌مان آن حرف را نوشتی؟ نگفتی آبروی مرا می‌بری؟ بابا صبح زود كه بلند شد دید. حرف بدی به من زد. شاید او درست می‌گوید. من حتماً هستم همان كه كسی بهم نظر پیدا كرده. مادرم می‌گوید همه‌ی حرف‌های مردها یك حرف است. حتا وقتی كه می‌گویند یا می‌نویسند دوستت دارم، منظورشان یك چیز است. منظور تو از اینكه نوشته بودی چیست؟ با چه آبی قشنگی نوشته بودی. پدر روی نوشته‌ات یك رنگ سیاه زشت زد. رنگش تمام شد. یك كلمه مانده: قسمتم. دیگر هیچ بهانه‌ای ندارم كه بیرون بیایم. چقدر باید دروغ بگویم. با این همه دروغ و تظاهر پس چی می‌ماند. حالا همه جا همراهم می‌آید بابا. مواظب باش. توانسته‌ام راضی‌اش كنم كه بیایم از كتابخانه كتاب بگیرم. دم در حافظیه توی ماشین می‌نشیند تا زود بر گردم. چرا آن حرف را نوشتی؟" ... "روی دیوارهای كوچه‌تان جا نبود. اگر هم بود لابلای شعار‌های انقلاب، خط بی قدرمن چی هست. یا چطور می‌شناختیش؟ برای راحتی خیال مادرت من هر فكر مردانه‌ای را توی سرم می‌كشم. ولی باز همه جا می‌نویسم دوستت دارم. همین جاها یك جایی باید برای ما باشد كه دروغی نباشیم. دلم می‌خواهد بزرگ‌ترین عاشق روی زمین باشم. یادم بده. كارهای قشنگ هم یادم بده. مار توی قفس سلام می‌رساند. خداحافظ." ... بیشتر رمان‌های كتابخانه‌ی حافظیه را بعضی عضوها برده‌اند. یك زمانی "مندنی پور" نامی، ساده لوح، برای این كتابخانه‌ها رمان خریده بود. ذبیح و ارغوان همان چندتای باقی‌مانده را نقطه گذاشتند. این حرف‌های خام شیرین، شور عرق وصال می‌شوند و بعد ... نمی‌دانم؛ چه می‌دانم، شاید هم گوهر یكدانه ای است برای وصال ابد ... دو عاشق، "خمسه‌ی نظامی" را نقطه گذاشتند. "غزلیات شمس" را هم و در آخر نوبت رسید به كتاب "بار هستی" ... بعد كتاب‌ها را دوباره گرفتند. نقطه‌ها را پاك كردند. نشانه‌های تازه گذاشتند و رسیدند به دیوان‌های حافظ: ده‌ها روایت است، هر كس با ظن خود، مكرر، مكرر. دلم نمی‌خواست این طور شود. دلم می‌گیرد هر بار، بار. در آن زمان اگر دل می‌دانست، یك غزل بیشتر نمی‌سرود. از فالگیر فال دیگری خواستم. كنار گور نشسته بود. دیوان را باز كرد و بست. همان فال آمده بود. وحشت‌زده مرا نگاه كرد. دست پیش آورد می‌خواست صورتم را لمس كند. عقب كشیدم. گفتم: "تو چرا مویت را رها نكردی، خرقه نپوشیدی؟ آب منتظرت است. خاك منتظرت است. هزار بار فال گرفتی و اگر فهمیدی نگفتی به آنها كه فالشان را گرفتی." عربده كشید: "با دومی دورتر شدی، با سومی‌دورتر شدی، همین طور عشق حرام كردی و دورتر شدی ..." گفتم: "می‌دانم. امید دورترم كرد. ولی چه می‌دانی؟ شاید ابد دور زده باشد، از آن سو رسیده باشد به ازل. دور كه می‌شویم از این سمت، نزدیك می‌شویم از آن سمت."

ارغوان، جلو در حافظیه منتظر پدرش ایستاده بود. نیامد پیرمرد. دختر به راه زد. ذبیح سر چهارراه ایستاده بود. هر روز عصر آنجا ایستاده بود. امیدش سبز می‌شد، زرد می‌شد و می‌سوخت. هر روز، از آن ساعتی كه می‌گویند چهار است تا آن زمانی كه می‌گویند هفت. ارغوان، بی هیچ توضیحی، یكباره، یك ماه بیشتر به كتابخانه نیامده بود. نمی‌دانم چه پیش آمده بود بین آنها. در آن قبرستان نامحرمم. ارغوان لاغر آمده بود، بی خطی بر چشم یا سرخی مصنوعی بر لب آمده بود. ذبیح را، دست‌ها بالا برده، وسط پیاده رو كه دید، خشكش زد. چند نفری از آن سمت می‌آمدند. ایستادند. دهان ذبیح به فریادهایی بی‌صدا باز و بسته می‌شد. او را، چرخان چرخان كه دیدند، خندیدند مردمان. خم شد. پریشان شد موی بلندش. خمیده، تابی داد به گردن و تنه. و دیگر بعد وسط خیابان، آن قدر تند می‌چرخید بر دایره‌ی دایره‌ی همیشگی كه پاهایش دیده نمی‌شدند. ماشین‌های هزار و نهصد و نود و چهار بوق می‌زدند. قورباغه‌اند، و ذبیح در هر آن، هم خمیده بود، هم راست قامت. كفش‌هایش پرت شدند دور و فاصله داشت پاهایش از آسفالت. كتاب از دست ارغوان افتاد. كف دست‌ها را به سوی دهان برد. روح دفی در هوا بود، و در پرواز بود دانه‌های رخشان عرق از چهره‌ی ذبیح. به زانو افتاد. تنه‌اش آونگ شد، آونگ و دوار از چپ، مانند گرداب‌ها. وای ناله‌ای از دهان ارغوان درآمد وقتی ذبیح را مردمان روی دست به پیاده رو آوردند. مدهوش، نفس نفس و تب سوز. "دیوانه است. دیوانه است." همهمه بود و نگاه كنجكاو اذهان اهل عشق ندیده. ذبیح را كف پیاده رو خواباندند. "دیوانه است، دیوانه ..." كف به دهانش بسته شده بود. ارغوان نیامد درون حلقه‌ی تنان كه بسته می‌شد گرد ذبیح. دست‌هایش، شاید باید پس می‌زدند مردمان را. جیغ كاش می‌شد كشید. "دیوانه است، دیوانه است." دهان‌های عشق نچشیده، وراجند. ذبیح چشم باز كرد. نگاهش ارغوان را می‌جست میان تنان، و دختر دور می‌شد، گریان گریان. بر سر گور باز گشتم. سروها و نارنج‌ها، پاییز‌ها، تیره‌تر می‌شوند. چیزی كم است. چیزی كه وقتی آسمان ابری می‌شود و نمی‌بارد نمی‌بارد، نبودش بیشتر احساس می‌شود. بادهای تند پاییزی شیراز می‌وزند. پنجه‌ی برگ چناری، روی سنگ مرمر گور می‌افتد. باد می‌كشاندش و چنگال‌های خشكیده روی خط برجسته‌ی شعر گور كشیده می‌شوند. صدایش، صدای ترك خوردن استخوان است زیر خاك ... به سرو گفتم: "تو غول شده‌ای ولی توی غزل، باریك و به قاعده مانده ای." ... گفتم: "كاش هنوز حافظیه مصلا بود، اطرافش كشتزار بود. دامنه‌ی كوه نزدیك، تاكستان بود. حالا، همه جا خانه و خیابان است. دختران بر پیاده رو، مردان پیر بر پیاده رو و ریشه‌های گندم و تاك زیر آسفالت." ... "تقصیر احمقی من بود. معلوم بود كه گیر می‌افتیم. چرا پدرت مرا بخشید؟ زندان می‌مردم تمام می‌شد. چقدر بچه‌ایم برای این دنیا. كاشكی توانسته بودیم دورتر از پلیس راه شیراز برویم. حالا باور كردی كه هیچ جا نداریم. دارم می‌سوزم. دیروز كه زیر رنگ اتاقی را می‌زدم سعی كردم چشم‌های تو را بكشم. صاحبخانه آمد و داد و فریاد راه انداخت. سطل رنگ را انداختم روی سرش و بیرون آمدم. چكار كنم؟ دیوانه نیستم. چكار كنم؟ "تذكره‌‍‏‏الاولیاء" را بگیر. برایم بنویس. چون من می‌ترسم. یكی مدام توی ذهنم می‌گوید كه عشق‌ها به محض وصال مرده‌اند. عشق تو چی؟ چكار باید بكنیم كه عشق‌مان همین طور بماند؟ جفت مار را هم گرفتم. هر دو در قفس به هم پیچیده‌اند.گوشت حسابی به خوردشان می‌دهم. خانه مان خیلی موش دارد و من دو تله دارم. می‌سوزم از تو و می‌ترسم از خودم و مارها خاموشند. چیزی بروز نمی‌دهند، هیچ الهامی‌برای نجات ما نمی‌دهند." به دلهره اگر بیفتیم، سایه مان تاریك‌تر می‌شود. ارغوان تذكره الاولیاء را امانت گرفت ولی نه هفته‌ی بعد و نه هفته‌ای دیگر از این، به كتابخانه نیامد. ذبیح هم سر چهارراه حافظیه نمی‌ایستاد. آنها را گم كردم. شاید راه دیگری برای تماس و دیدار پیدا كرده بودند. یا ... در خانه‌ی ذبیح می‌رفتم. بیرون نمی‌آمد، یا اگر هر از گاهی می‌آمد، من نبودم. نمی‌توانم ساعت‌ها جایی منتظر بایستم. باد روانه‌ام می‌كند. یاد، به مكانی دیگر حلولم می‌دهد بی آن كه بخواهم. كتاب‌های زیادی را در كتابخانه ورق زدم. هیچ نشان تازه‌ای بر آنها نبود و مارها در یادم، هر یك، موشی را بلعیده، با تورمی در میانه‌ی تن، به هم می‌پیچند. زمانی یكی از آنها در دنده‌های برهنه‌ام چنبره زده بود. گفتم: "هر دو سرمای تن داریم. یگانه نیستیم اما. فلس‌های تو گرمای هیچ تنی را هدیه نگرفته‌اند جز آن گاه كه بلعیده‌ای." و ناگهان فهمیدم كه آن مارها، چرا در قفس نگهداری می‌شوند. سایه‌ام تاریك‌تر شد. درِ خانه‌ی ارغوان، به انتظار او ایستادم. پنجره‌اش را شناختم، تنها پنجره‌ای كه نوار چسب بر آن نبود. نباید تو بروم. امان ندارم بروم بروم به خلوت دیگران. شامگاهی، شبح او را پشت پنجره دیدم. فریاد زدم: "مارها را منتظر بگذار. آنها نه برای فراقند نه برای وصال. عشقِ مرده بهتر است از بی عشقی." صد بار فریاد زدم. اگر او می‌شنید فریاد بی‌صدای مرا، من از او هیچ نمی‌شنیدم. به در خانه‌ی ذبیح رفتم. باران گرفت. همان فریاد را باز تكرار كردم و ترسیدم كه شاید مارها را از خواب سردشان بیدار كرده باشم. گفتم: "خدایا، خدا! مارها در قفس به خواب بر. نمی‌دانم این طور چه می‌شود. یكی‌شان یار عشق، یكی‌شان دشمن عشق ..." در زدم. ذبیح، نحیف در را باز كرد: سر تراشیده، زیر یك چشمش سیاه. تحقیر شده و شكسته. گفتم: "دنبال جفتی مار می‌گردم. شنیده‌ام شما مار دارید." كف گشودم جلو رویش. تلألو زر هیچ انعكاسی در چشم‌هایش نداشت. گفتم: "تقدیر دو یار را می‌خواهم ببرم بپاشم توی باغچه‌ی حافظیه، قوت بنفشه‌ها. فراق برای شما، مرگ برای آنها. گل می‌دهند، بروید ببینید. دلتان آرام می‌شود." آب باران از شقیقه‌هایش جاری بود. گفت: "خبرچین پدرش هستی؟ یا آمده‌ای مرا ببری؟" گفتم: "پسرك خام! فراق آن روی وصال است. مرگ آن روی عشق نیست." گفت: "برو بگو من او را می‌برم. دیگر نه به خاطر این كه نمی‌گذارید به هم برسیم. برای عشق خودمان. شما نمی‌فهمید این را. ما باید برویم." و در را بست. من هیچ نیرویی ندارم در برابر درهایی كه بسته می‌شوند. نباید به زور حتا گرهی به خیر بگشایم چون تنان باید خود، مختاری كنند تا تن باشند. فكر داد زدم: "عشق نیست اگر زندگی‌اش را نخواهی. برای خودت می‌خواهی. پس عشق نیست. عاشق خودی ..." صدایی از دور می‌شنیدم. شنیده بود فریاد بی‌صدایم را و داشت جواب می‌داد. گوش‌هایم را با دو دست بستم كه بشنوم زمزمه‌ی فریادش را. دور بود، ولی شنیدم كلمه‌هایی را: "خودش میخواهد، خودش می‌خواهد ..."

خدا را شكر كه حاضر و مجموع می‌شدم اما نمی‌خواستم به این بها. به حافظیه بازگشتم. به بنفشه‌ها گفتم: "شما چه می‌گویید؟ چه كنم؟" زمستانی، خیلی‌هاشان گل نداده بودند هنوز. نمی‌شنیدند. یكی با پیشانی بنفش و دو چشم زرد گفت: "هیچ وقت ما را روی گور عاشقی نگذاشته‌‌اند. همیشه گل‌های سرخ ، مریم‌ها، مریم‌ها، شاخه‌های مورد ..." كنار گور نشستم. باران هنوز می‌بارید. مثل دویست سال پیش، مثل پانصد سال پیش. گفتم: "اگر ذبیح به تنهایی دست به مار بسپارد باز چیزی باقی می‌ماند. وگرنه ..." صدای دف می‌آمد: از سمت كوه، از لابلای نارنج‌ها، از زیر سنگ مرمر گور. گفتم: قلبت می‌زند گور؟! خرقه‌پوشی مشرف رنگ شده، پاكشان و خسته می‌رفت زیر باران. با هر قطره باران، ذره‌ایش پاك می‌شد. گفتم: فردا روز، باز درهای اینجا باز می‌شوند. مردم می‌آیند. زوج تازه ازدواج كرده معمولاً می‌آیند. ولی بیهوده‌اند. زن، با پوست و روی شكفته،‌هاله‌ی سبكباری در چشم‌ها، لبخند به لب، كنار گور می‌ایستد و مرد پایین پله‌ها از او عكس می‌گیرد. تا بعدها در شهر خودشان ماه عسل‌شان را به یاد بیاورند، یا شاید فراموش كنند با همین عكس ... و همچنان به دامن حرف‌های این كتاب نقطه می‌گذارم و رمز می‌چینم برای تو. بود كه دلت اندكی مشغول دو سه حرف عشق گردد. پس خوشا بر من اگر تو جمله‌های این "تذكره‌الاولیاء" را كه می‌خوانی، همراهشان حرف‌های رمز را هم بچینی. پروا نكن. اگر اولیا ذكر دارند تو هم ذكر خودی و زمانی نقطه رمز بر كتابی دیگر می‌گذاری. روزی شاید من و تو، در حافظیه یا در خیابانی از كنار هم بگذریم و نشناسیم همدیگر را. افسوس ... اما لابلای سكون سروها و ستون‌ها گام بردار به نیت آن كه عشق تو را به دیده‌ی حیرت و حسرت بنگرند بی‌عشقان دل خشك و خشك جامه، در باران، كه گو ببارد و ببارد ... سر برداشتم از خواب. گذشته بود زمانی كه شما می‌گویید یك شبانه‌روز. بیدارم كرد صدای پاهای ارغوان.

آرام، از كنار گور گذشت: بی‌اعتنا به مریدی گران‌جان كه كنار سنگ مرمر گور نشسته بود و نیاز می‌طلبید. خواب‌زده، حسرتی دوش وقت سحری به مرید گفتم: "مرادت نمی‌دهد این سنگ. از آن كه باید نیاز بطلب كه این سنگ جامی شود زیر این باران، اگر نه برو به خانه‌ات." و رفتم به دنبال ارغوان. ناشناسی، به كتابخانه، كتاب "تولدی دیگر" را هدیه داده بود. ارغوان آن را امانت گرفت و رفت. مرید نرفته بود. پیشانی بر سنگ گذاشته بود. گفتم: "مرادت نمی‌دهد این سنگ، وگرنه خودش نیاز می‌طلبید به پیكر تو دربیاید چون رشك آن مشت خاك ازل را دارد. برو كه خودت مرادی." نرفت. دلم گرفت. غمگین‌تر از خودش كنارش نشستم. نگهبان‌های حافظیه، شامگاه بیرون می‌كنند هر كه این جاست. ولی سایه را باور ندارند. نماز شام غریبان پنهان می‌كند ار چشم‌شان تن را. سایه می‌ماند به سجود. سایه‌ی بته‌ای لاله لاله عباسی می‌پندارش.

صبح، به در خانه‌ی ذبیح رفتم. هنوز در خانه بود. صدای نفس مارها را می‌شنیدم. هر چه صبر كردم بیرون نیامد ذبیح. دلی را كه تازه تپش آغاز كرده، دشمن است نگرانی. پروا نكردم. دیر باز آمدم. وقت خواب آدم‌ها شد. بی‌عشقان خفتند؛ سیرسیرك‌ها نه، سرو و غوغای یادهایش هم نه. خرقه‌پوش‌ها رو به ماه بی‌میخانه شیون می‌كشیدند. روز، ارغوان آمد و كتاب را پس آورد. پیرزنی همراهش بود. ملازم، یا نگهبان. تا رفتند، كتاب را گرفتم و باز كردم. رمز داشت. نقطه‌ها با حوصله نهاده شده بودند. نوشته بود: "مطمئنی مارها آن قدر كفری هستند كه رحم نمی‌كنند؟ مطمئنی كیسه‌هایشان پر است؟ مطمئنم كه چاره‌ی دیگری نداریم. من هم دارم می‌سوزم. یك موقعی بالاخره تسلیم می‌شویم و دیگر باید تمام شدن را تماشا كنیم. طاقت ندارم خراب شدن این چیز قشنگی را كه ساخته‌ایم ببینم. راه همین است. تنهایی نمی‌آیم خانه‌ات. پنج‌شنبه بعدازظهر قرارمان همین جا. پیرزن را دست به سر می‌كنم. قدم به قدم با هم می‌رویم. خوب است كه یك بار هم ما را با هم ببینند."

تصور آن چه می‌خواستند ساده بود. می‌دیدم كه در قفس باز می‌شود. دو مار به هم پیچیده سر بالا می‌آورند و دو دست، آرام به سمت آن به هم تافتگی سرد می‌روند. در آستانه‌ی در كوچك قفس با هم مماس می‌شوند و با حس ابدی این تماس كه ترس‌ها را به غارها باز می‌راند، دو شعاع نزدیك به هم، مثل دو تیغه، می‌درخشند و فرود می‌آیند. "امیر تیمور" را در باغ "دلگشا" دیدم. با همان پای لنگ، لعنت گویان، مورچه‌ها را لگد می‌كرد. ماه كه "خدای خانه" ندارد، طلوع كرد. تا سحرگاه، درویشانی زلال تن كه آمده بودند خرقه گرو بگذارند، در میخانه غوغا می‌كردند. از میخانه فقط حفره‌ای مانده در هوا، نزدیك باغ دلگشا. دود پیه سوزهایش، سیاهی مخملی بنفشه‌های شیراز شده. صبح، ذبیح آمد. به طرز مأیوسی تلاش كرده بود آراسته و جوان باشد. خرد و خمیر و خراب، پیر شده بود. "تولدی دیگر" را گرفت و رفت در سایه‌ی سروی نشست. رمز گشود و خواند. از روح خنده‌ای كه گوشه‌ی لبانش چین انداخت و پرید، رو برگرداندم. حتماً جایی یكدیگر را دیده بودند و قرار این كتاب آخرین را گذاشته بودند. حرف‌های دیگری هم لابد گفته‌اند با هم. دختر، حتماً عاشقش را كه پس از فرار ناكامشان كوفته شده بوده، تسلاها داده، دور از چشم من و اغیار. شاید در قبرستان بوده كه یكی‌شان چاره‌ی آخرین بی‌خرد اما عاشقانه را پیشنهاد داده. گفتم: "عشقی كه در گورستان سخن بگوید، پایانی جز این تلقین نخواهد كرد." خیلی‌ها ماجرای ذبیح را می‌دانستند. او را از حافظیه بیرون انداختند. این حقارت را می‌خواست، تا جان بگیرد. گویه‌های مرا گمانم نشنید، چون هیچ پاسخی در فكرهایش نبود. عیش گرد آمدن غبار و جانم را منقض می‌كردند.

مرید باز آمده بود. گلاب آورده بود. از پیرمرد فال خواست. پیرمرد گفت: "دیگر فال نمی‌گیرم." دیوانش را به مرید بخشید. مرید گلاب بر سنگ گور می‌ریخت، می‌شستش. كف دست كاسه كردم، گفتم: "جرعه‌ای هم به من بده." نداد. گفتم: "به نیت آن كه به زیر آن سنگ است هم، جرعه‌ای حرامم نمی‌كنی." خندید. خندیدم. گفتم: "حیف گلاب." رگ‌های گردنش بیرون زدند. گفت: "گم شو!" گفتم: "حیف آب." گفت: "گم شو!" دست مشت كرد. پیرمرد فالگیر می‌خندید. مرید حمله آورد. حریف كوردل نیستیم ما. كور می‌كوبد، بینا دفاع می‌كنیم. حریف نیستیم. عقب نشستم. از پله‌ها فرو افتادم. مردمان می‌خندیدند. پیرمرد دست دراز كرد تا بگیرم و بلند شدم.
گفتم حیف دست تو، حیف گلاب. چطور بلند شوم وقتی نمی‌توانم دو خام را از غرور و نجات مرگ نجات دهم ... و مارها را دیدم. به سایه‌ی سرو رفتم. سایه‌ی سرو سرو در زمستان گرم‌تر از تن من است. دیدم مارها، آرام، با هم از در باز قفس بیرون می‌خزند. از روی دو دست افتاده كنار هم، شاید مماس، می‌گذرند. دو جفت چشم سرد سرد خیره‌ام شدند. دو دست پیش بردم. گردن عقب كشیدند. پیش‌تر بردم. بوی زهرشان مشام می‌آزرد. سردی زهرشان را اما حس نمی‌كردم. چشم بستم، حالا، فردای حالا بود كه شد.

دور از چشم نگهبان‌ها، ذبیح آمده بود، پشت نارنج‌ها دور از صفه‌ی گور نشسته بود. ابر بود. گفتم: "تا قلبش سر سوزنی زهر بچشد، دیگر نمی‌بینیش." چشم گرداند تا ببیندم. ندید. كنار گور بودم. در ذهن گفت: "برای همیشه می‌بینمش." گفتم: "او هم ترا نمی‌بیند. نارنگ می‌شوید، محو می‌شوید." گفت: "اگر بخواهیم، از ته دل اگر بخواهیم، محو نمی‌شویم." نزدیك رفتم. گفتم: "نه نعمت فراق برایتان می‌ماند نه امید وصال. مرگ به شما می‌خندد. چشم همه را می‌بوسد دست همه را می‌گیرد و به آنان كه دعوتش می‌كنند می‌خندد." خندید. كنارش رسیدم. گفتم: "دست مرا بگیر." پوزخند زد. گفتم: "به دستم دست بزن." گرمای سر انگشتانش را بر پشت دستم حس كردم. وحشت زده دست پس كشید. گفتم: "ترس دارد؟ نه؟" رفتم دورتر. كسی را نباید بترسانم بترسانم. ترس حقیر می‌كند. اگر حقیر كنی كفر ورزیده‌ای. و مارها را دیدم. پیچیده به هم، چشم در چشم. صدای قدم‌های آمدن ارغوان ارغوان را می‌شنیدم. دور بود. هنوز در خیابان بود. طلب بود، گریزان از طلب بود. ذبیح چشم دوخته بود به بنفشه‌ها و چشم بنفشه‌ها خیره بود به افق كوتاه و نزدیكشان. بعد با هاله‌ای از عطر محبوبه‌ها، ارغوان روبروی ذبیح ایستاده بود. خیس از بارانی كه در راه بر او باریده بود و بر ما نباریده بود. چشم در چشم چهار آینه‌ی كوچك مقابل هم ... ذبیح پریده رنگ، گفت: "برویم؟" ارغوان گفت: "برویم." ابر نمی‌بارید. گفتم با خود، كه حكمتی است لابد كه غم عاشقان نباید خورد.

صدای دف می‌آمد و می‌آمد. از جا بلند شد ذبیح. شانه به شانه سمت گور راه افتادند. از كنار باغچه‌ای كه روح شب‌بوهای بهار از خاكش فواره فواره می‌زد، گذشتند. بازوهایشان به هم ساییده شد. اما دیگر نمی‌فهمیدند. ارغوان گفت: "آن روز، توی خیابان كه حالت بد شد، بیهوش شدی، ببخشم كه رفتم." ذبیح گفت: "تو ببخش كه توی بوف كور نشانه گذاشتم. راحت زندگی‌ات را داشتی." ارغوان گفت: "پشیمان نیستم. تو چی؟" ذبیح خنده‌ای جوابش داد. هر دو، كنار هم، سر زانوها، كنار گور نشستند. ذبیح گفت: "ای خواجه! تو تنها كسی هستی كه ما با او خداحافظی می‌كنیم. تو می‌فهمی چرا می‌خواهیم برویم." عجب طنزی! ... گفتم: "ای سرو! تو كه عبوسی، پس بنفشه‌ها، شما بخندید." خنده‌ی بنفشه را سه كس می‌شنود. عاشق، كودك و ملك ... آن دو روی پله‌ی صفه‌ی گور نشستند. دور شدم. دورتر رفتم. بیش از این محرم نبودم. گفتم: "بگویید. آن قدر حرف هست برای گفتن، آن قدر كه حوصله‌ی مرگ سر برود و مارها پوست بیندازند." آنها بی‌اعتنا به نگاه‌های تعجب، نگاه‌های شماتت و نگاه‌های حسرت، آرام آرام سخن می‌گفتند. چشم برگرداندم از آنها. فالگیر، خیره نگاهم می‌كرد. گفتم محو هم، رفتن را فراموش كردند و به فالگیر گفتم: "شادمانی می‌دانی؟" خندید. خنده شادمانی نیست. بی‌گوهر یكدانه هیچ شادمانی نیست. اما انگار این جوانك ساده‌دل، بی‌آنكه به شهود جسم رسیده باشد، یافته قره‌العین خود را. گفتم: "می‌بینی سرو؟ عطشانند و نمی‌نوشند. گمان نكنم تو با این ریشه‌های عمیق كنده‌ات هم بفهمی چرا. من می‌فهم كه عشق‌ها در خیال ساختم و وصل پرده افكند از تك‌تكشان ..." گفتم: "خوشا كه گرم گو و گفت شده‌اند، نمی‌روند." روی گرداندم سمت پله‌های گور. نبودند. صیحه كشیدم. تند، مور و روح برگ‌های پاییزی را لگدكنان دویدم. نه میان باغچه‌های بنفشه بودند، نه پشت دیوارهای حافظیه، و نه در كوچه‌ی قدیمی ایام و ابر می‌بارید ...

حال، دیگر كه به صفحه‌های آخر این كتاب مستطاب "تذكره‌الاولیاء" رسیده‌ام، رمز را هم باید تمام كنم. وگرنه حرفی شاید كم آورم و می‌ترسم همان یوسف من باشد. نسیم شامگاهی برای تنهایی می‌وزد. دف در سنگ برای تنهایی می‌كوبد و روح تاك، برای تنهایی سماع كندش را به سوی آسمان می‌پیچد. همه‌ی اینها هست و هست، و گلایه‌ای نیست جز این كه چرا غم و ملك، با هم، بعضی را برمی‌گزینند، در فراق فراق و وصال مدام ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 9:0  توسط حامد امان پور قرایی  | 



شهر كوچك ما

احمد محمود



بامداد یك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه.


آفتاب كه زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان كردیم. هربار كه دار بلند درختی با برگهای سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا می‌شد و فضا را می‌شكافت و با خش‌خش بسیار نقش زمین می‌شد "هو" می‌كشیدیم و می‌دویدیم و تا غبار شاخه‌ها و برگها بنشیند، ‌خاركهای سبز نرسیده و لندوكهای لرزان گنجشكها را، ‌كه لانه‌هاشان متلاشی می‌شد،‌ چپو كرده بودیم و بعد، چند بار كه این كار را كرده بودیم، سركارگر، كلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با تركه دنبالمان كرده بود و این بود كه دیگر كنار بزرگها، در سایه‌ی چینه‌ها نشسته بودیم و لندوك‌های لرزان را تو مشتمان فشرده بودیم و با حسرت نگاهشان كرده بودیم كه نخلستان پشت خانه‌ی ما از سایه تهی می‌شد و تنه‌های نخل رو هم انبار می‌شد و غروب كه شد از پشت دیوار گلی خانه‌های ما تا حد ماسه‌های تیره‌رنگ و مرطوب كنار رودخانه، میدانگاهی شده بود كه جان می‌داد برای تاخت و تاز و من دلم می‌خواست كه بروم و اسب شیخ شعیب را، كه از شب قبل به اخیه بسته بود، باز كنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.

صد نفر بودند، ‌صدو پنجاه نفر بودند كه صبح علی الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب كه شده بود، انگار كه پشت خانه‌های ما هرگز نخلستانی نبوده است.

شب كه شد آفاق آمد. خیس عرق بود. مقنعه را از سر باز كرد و مویش را كه به رنگ شبق بود رو شانه‌ها رها كرد.

خواج توفیق نشسته بود كنار بساط تریاك. غروب كه شده بود، مثل همیشه؛ كف حیاط را آب پاشیده بود و بعد، حصیر را انداخته بود و جاجیم عربی را پهن كرده بود و نشسته بود كنار منقل و با زغالهای نیمه افروخته ور می‌رفت و بادشان می‌زد و "بانو"، دختر زردنبوی آبله‌رو كه دودی شده بود، كنار پدر نشسته بود.

اسب شیخ شعیب از شب قبل به اخیه بسته بود و حالا تو چرت بود.

مادرم تازه فانوس را گیرانده بود كه آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجیم و رفت تو اتاق و از زیر دامن گشاد، دو قواره ساتن گلی رنگ بیرون آورد. زن "سرگرد" پیغام داده بود كه دو قواره ساتن گلی رنگ می‌خواهد و آفتاب كه زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچه‌ها آمده بود و خواج توفیق منتظر بود.

آفاق از اتاق نیمه تاریك آمد بیرون و لامپا را همراه آورد و گیراندش و گذاشتش كنار جاجیم و كوزه را برداشت و یك نفس سركشید. و بعد، نفس یاری نمی‌كرد كه گفت "خدا ذلیلشون كنه" و نشست و با سر‌آستین وال چرك مرده، عرق را از پیشانی گرفت و پرسید:

- بچه‌ها نیومدن؟

و خواج توفیق منتظر بچه‌ها بود. وقتی كه آمدند، انگشتان یدالله را سیمان برده و دستهای فتح‌الله، تا مرفق، از شوره‌ی گچ سفیدی می‌زد و من كنار مادرم نشسته بودم و رنگینك می‌خوردم كه خواج توفیق صدام كرد و گفت كه بروم و از شعبه براش تریاك بخرم.

از خانه كه زدم بیرون، آن طرف رودخانه پیدا بود كه از نخلهای انبوه سیاهی می‌زد و نور ماه تو رودخانه شكسته بود و تو میدانگاهی كنار خانه‌های ما، جابه‌جا تنه‌های درخت كوت شده بود كه روز بعد، هژده چرخه‌ها، همراه عمله‌ها آمدند و بارشان كردند و بعد، یك هفته طول كشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفت تازه زیر آفتاب داغ برق می‌زد و بخار می‌كرد.

همه جا را بوی نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قواره‌های ساتن گلی رنگ را گرفته بود و صبح كه می‌شد، آفاق از خانه می‌زد بیرون و گاهی ظهر می‌آمد و گاهی هم نمی‌آمد و غروبها، خواج توفیق، به انتظار یدالله و فتح‌الله بودكه از سر كار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

حالا، ماسه‌ها، نفت را مكیده بودند و زمین خشك شده بود و باد كه می‌آمد، خاك زرد میدانگاهی را بالا می‌برد و پخش می‌كرد و پای دیوارها و چینه‌های گلی، خاك قهوه‌ای جمع شده بود و مد كه می‌شد و آب می‌افتاد تو شاخه‌های نخلستان، سطح آب،‌ انگار كه رنگین كمان،‌ بنفش می‌شد و زرد و قرمز و...

رو كبوترخانه چندك زده بودم كه شیخ شعیب از لای لنگه‌های بیقواره‌ی در خانه سرید تو و پیش‌تر كه آمد، نور زرد لامپا با پوست سوخته‌ی چهره‌اش درهم شد و بینی و پیشانی و گونه‌هاش شكل گرفت. اسب، سم به زمین كوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود كه "پنجتا حقه‌ی سه خط ناصرالدین شاهی از بصره آوردن..." و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز كرده بود رو كتاب "انوار" و صدای شیخ شعیب بود كه الماس تیره‌ی شب را خط كشید.

- میدونسم كه عاقبت اینطور میشه.

و حالا شده بود و دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایه‌ی دگل فولادی بلندی كه در متن آبی آسمان نشسته بود، رو چینه‌ی گلی خانه‌ی ما می‌شكست و می‌افتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه كه مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر می‌خورد و تو میدانگاهی پشت خانه‌های ما، سر وصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس كارگران، با رنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تخته‌ای كه زیر میخكشها و دیلمها از هم متلاشی می‌شد، تو هم بود و بالا كه نگاه می‌كردی،‌ رشته‌های مفتولی سیم بود كه نگاه را می‌كشید و به چشمت اشك می‌نشاند. انگار كه میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

***

شب كه می‌شد پدر "انوار" می‌خواند و گاهی "اسرار قاسمی" و خواج توفیق حرف می‌زد. از "خزعل" و "‌عبدالحمید" و غلامانشان و سیاهان خیزران به دست و شب كه می‌شد، ما تو كوچه "ترنا" بازی می‌كردیم و تو نخلستان می‌دویدیم و از رو شاخه‌های كم عرض آب می‌پریدیم و می‌راندیم تا لب رودخانه و تو بریدگی‌های كنار رودخانه می‌نشستیم و به صدای آب و صدای پای بچه‌ها، كه هو می‌كشیدند و می‌آمدند تا پیدامان كنند، گوش می‌دادیم، و آن شب بود كه تو "پوسته"(1)نشسته بودم و گوشم را به زمین چسبانده بودم كه ناگاه صدای پا شنیدم و صدای همهمه شنیدم. صدا، صدای پای بچه‌ها نبود و همهمه‌ی بچه‌‌ها نبود. حرف بود كه آهسته و آرام، تو تاریكی مرطوب سر می‌خورد و می‌آمد و من از میان همه‌ی حرفها، صدای آفاق را شناختم.

شب بود، تیره بود،‌ هوهوی موجهای غلتان رودخانه بود و صدای باد بود كه افتاده بود تو برگهای انبوه درختان خرما.

از تو پوسته، لغزیدم بیرون و كشیدم بالا و رو ماسه‌های مرطوب سر خوردم و آرنجهام را ستون كردم و چانه‌ام راتكیه دادم رو كف دستانم.

نگاهم تاریكی شب را شكافت. در طول شاخه‌ی پهنی كه از رودخانه جدا می‌شد جنبش سایه‌هایی بود. مد بود، آب آمده بود بالا و "تشاله"(2) می‌توانست كه از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخلها.

بلند شدم و دویدم و صدای گوشتی پاهام رو ماسه‌ها خفه شد.

سینه‌ام را چسباندم به پوست خشن ساقه‌ی درخت خرما و ساقه‌های دیگر كه پیش رویم بود، جابه‌جا رد نگاهم را می‌برید. حالا خوب می‌شنیدم و حالا آفاق را می‌دیدم كه پیراهن وال سیاه،‌ تنش را قالب گرفته بود و راه كه می‌رفت، سرینش می‌لرزید و مویش رها شده بود رو دوشش و صدای شیخ شعیب بود كه "صد و بیست و دو قواره...." و نفس تو سینه‌ام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شیخ شعیب رفت و مردی كه قامتش به دار بلند نخل می‌ماند، پرید تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود كه دانستم چرا گاهی شبها، آفاق دیر می‌آید و چرا گاهی نمی‌آید و فهمیدم كه چرا نورمحمد مفتش با آن چشمهای نی‌نی‌اش و پوزه‌ی درازش كه به پوزه‌ی توره می‌ماند،‌ همیشه دور و بر خانه‌ی ما پلاس است و مثل گربه‌ی گرسنه بو می‌كشد و فردا بود كه مفتشها ریختند تو خانه‌ی ما و همه‌جا را با سیخهای آهنی نوك‌تیز سوراخ سوراخ كردند و چیزی نیافتند. آفاق، شبانه خانه را خالی كرده بود و جنسها را جابه‌جا كرده بود و این بود كه آفاق را بردند و ظهر كه رهایش كرده بودند آمده بود با لبهای خشك ترك خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرین و ناله و حالا آمده بودند با تبرهای سنگین و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چینه‌های گلی خانه‌های ما، تا سر حد ماسه‌های مرطوب و تیره رنگ كنار رودخانه، شده بود میدانگاهی كه جان می‌داد برای تاخت و تاز.

شاخه‌های آب را، كه مثل پنجه‌های دراز رودخانه دویده بودند تو گیسوی نخلستان، پر كرده بودند و ظهر كه می‌شد سایه‌ی دگل فولادی می‌شكست رو چینه‌ی خانه‌ی ما و می‌افتاد تو حیاط و می‌راند تا لب گودال خانه كه آن روز مخمل قصیلی‌ علفهاش زیر لگد مفتشها پامال شده بود.

خواج توفیق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بودكه "پنجتا حقه‌ی سه خط از بصره..." و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گلهای آتش بود و گوشش به خواج توفیق بود و بانو، تو چرت بود و یدالله با كونه‌ی دست پیاز را می‌شكست و آفاق بود كه گفت:

- خدا ذلیلشون كنه... دیگه پناهی نداریم...

كه نخلها را بریده بودند و شاخه‌ها را پر كرده بودند و تاریكی سنگین می‌شد و پوسته‌ی خاكستری، گلهای مخملی آتش را خفه می‌كرد.

***

با غرش جرثقیلها و هژده چرخه‌ها از تو رختخواب می‌پریدیم و تازه آفتاب زده بود كه می‌رفتیم و سایه‌ی دیوار می‌نشستیم و نگاه می‌كردیم كه كارگران آبی‌پوش، با كاسكتهای سفید آهنی كه نور خورشید را باز می‌تافت،‌ تو تله بستها وول می‌خوردند. آفتاب كه پهن می‌شد، خنكای صبح را می‌مكید. حالا دیوار آجری شكری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانه‌های ما، سرباز كرده بود و دویده بود تو كوچه‌ها و دو رشته لوله‌ی قیراندود، مثل دو مار نر وماده، از حاشیه‌ی انبوه نخلهای دور دست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایه‌های چوبی مالیده به نفت، مثل چوبه‌های دار، جابه‌جا تو خیابان بزرگ شهر كوچك ما نشسته بود و گازركها، رو سیمها می‌لرزیدند و دولخ كه می‌شد خاك زرد را لوله می‌كرد و به هوا می‌برد و به سر و رومان می‌ریخت وهنوز زیر بنای مخزن پنجمی را بتون نریخته بودند كه پیشین یك روز پاییزی آمدند و به همه پیغام دادند كه عصر همان‌روز تو قهوه‌خانه‌ی لب شط باشند و شب كه پدرم از قهوه‌خانه برگشت، لب و لوچه‌اش آویزان بود و به خواج توفیق كه ازش پرسید "چه بود" گفت "میخوان خونه‌ها رو خراب كنن... میگن برا اداره بازم زمین می‌خوان..." ومن خیال كردم كه میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را باز كرده است كه ریزه ریزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه "انوار" خواند و نه "اسرار قاسمی" و مادرم از تو یخدان نیمتنه‌ی پشمی مرا بیرون كشیده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن می‌زد كه پاییز سر رسیده بود و باد موذی آزار می‌داد و مدام هوهوی نخلهای دوردست بود و غرش رودخانه، كه سیلابهای پاییزی گل‌آلودش كرده بود و دیواره‌ی شكری رنگ آجری و مخزنهای فیلی رنگ و دگلها و سیمهای خاردار و شیروانی‌های اخرایی رنگ، آن را از ما بریده بود.

***



                                          


آمده بودند و "نوروز" را برده بودند نظمیه. نوروز، دسته‌ی جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جانشان كه چرا آمده‌اند و خانه‌های ما را اندازه می‌گیرند. نوروز را كه بردند، همه بهتشان زد. موسی سرمیدانی، كارد را از پر كمرش بیرون كشید وانداخت تو صندوقخانه.


بارها كه با پدرم رفته بودم قهوه‌خانه‌ی لب شط، از موسی شنیده بودم كه "هركس به خونه‌های ما چپ نیگا بكنه، حواله‌ش با این كارده" و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشته‌ی كارد را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تكیه داده بود و لیموناد را از سر بطری سركشیده بود و حالا كارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرمیدانی پایین بود و تو قهوه‌خانه آفتابی نمی‌شد.

حالا تمام خیابانهای شهر كوچك ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا كه نگاه می‌كردی، نقش آج لاستیك ماشین بود كه رو خاك ور‌آمده‌ی آغشته به نفت خیابانها نشسته بود و صبح كه می‌شد با صدای تكان‌دهنده‌ی "فیدوس"(3) از خواب می‌پریدیم و فیدوس دوم كه فضا را از هم می‌درید، كارگران آبی‌پوش با كاسكتهای فلزی و قابلمه‌های غذا از تو خیابان ما می‌راندند به طرف "اداره" و زیر نخلهای تك افتاده‌ی جلو قهوه‌خانه‌ی لب شط، شده بود یك بازار حسابی و فضاش انباشته بود از بوی زهم ماهی‌ زنده و بوی تند ماهی كباب شده‌ی به ادویه آلوده و عطر ملایم نان خانگی و بوی اسیدی ماست ترشیده و آبگوشت مانده و دل و قلوه‌ی گاو و سبزی پلاسیده.

تو تمام شهر، رشته‌های سیم برق دویده بود و به همه‌ی خانه‌ها برق داده بودند، ‌ولی خواج توفیق هنوز كنار لامپا چندك می‌زد و می‌نشست به انتظار یدالله و فتح‌الله كه از سر كار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

هنوز تكلیف خانه‌های ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند "زمستان كه شد، باید خانه‌ها را خالی كنید"‌ و این بود كه پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفیق بعد از كشیدن تریاك بجای گفتن خاطره‌های دور و درازش می‌رفت تو چرت و آفاق كه پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، كه بوی زمستان می‌داد، كه لته‌های در شكست و بست خورده‌ی خانه‌ی ما ناله كرد و لنگه‌هاش از هم باز شد و شیخ شعیب با اسب راند تو خانه و ...

... بعد كه آفاق چادر را دور كمر سفت كرد و موی نرم شبق مانندش را جمع و جور كرد تو لچك و همراه شیخ شعیب از خانه بیرون زد.

آفاق كه رفت "یدالله رومزی" آمد سراغ پدرم و خواج توفیق. فانوس مركبی را گرفتم و پیشاپیششان راه افتادم. به سردر قهوه‌‌خانه‌ی لب شط، چراغ پرنوری آویزان بود كه نورش سر خورده بود رو پلیتهای موج‌دار حصار انبار اداره و یدالله رومزی، ‌همچنان كه پشت سرم می‌آمد، انگشت درازش را می‌كشید رو موج پلیتها و صداش مثل صدای مسلسلی خفه، تو دل شب می‌نشست و با صدای گنگ رودخانه قاطی می‌شد.

از قهوه‌خانه كه رد می‌شدیم،‌ تاریكی بود و پارس سگها بود و نخلهای تك افتاده بود كه نور فانوس مركبی رو تنه‌هاشان لیس می‌زد و سایه‌ی ماتشان می‌افتاد رو زمین و ما كه می‌رفتیم، سایه‌ها، دور تنه‌ها می‌چرخید و باد ملایمی بود كه سرشاخه‌ها را به بازی گرفته بود و عطر گس نخلها با بوی نفت قاطی شده بود و از جوی آب كه جست زدیم، خانه‌ی "ناصر دوانی" بود و همه بودند و سرمیدانی هم بود،‌ با شرارت رمیده‌ی چشمانش و من نشستم كنار گیوه‌ها و قندره‌ها و باد كه گه‌گاه از لای تركهای در تو می‌زد سرمای زمستان را به همراه داشت. سرمای خشك دشتهای وسیع را كه سنگ می‌تركاند.

پدرم نشست بالا و لم داد به رختخوابها كه تو چادر شب لفاف بود و خواج توفیق كنارش بود و شیر چای آوردند كه چربی شیر لبانم را لیز كرد و گرمی مطبوعش گلوم را غلغلك داد.

پدرم سیگار لف می‌كشید. سرمیدانی جیگاره عراقی می‌كشید و سكوت بود و صدای قلیان باباخان بود و بوی تنباكوی خوانسار و بعد سرمیدانی بود كه حرف زد:

- میدونم كه همه پشت سرم حرف میزنن،‌ اما می‌خوام بدونم نوروز رو كه بردن نظمیه، كی بالاش دراومد؟

نوروز را كه برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچكس لب نتركانده بود و این بود كه موسی حساب كار خود را كرده بود.

- ... اگه بالاش درمیومدین،‌ اگه اقلن سر و صدا راه مینداختین كه دلم قرص می‌شد، بقول شما كاردم رو غلاف نمی‌كردم و می‌دیدین كه همه‌ش قمپز نبوده ومی‌دیدین كه اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش می‌كردم.

صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد:

- موسی حق داره... موسی...

یدالله رومزی حرف پدرم را برید:

- اونوقت خیال نمی‌كردیم كه اینطوری جدی باشه.

ناصر دوانی به زبان آمد:

- مرض ریزه ریزه میاد... همه یهو وبا نمی‌گیرن...

و بعد، حرفها تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن می‌گشت و بعد، نفهمیدم چه شد كه موسی سرمیدانی از جا در رفت و داد كشید و از جیب جلیقه،‌ قرآن كوچكی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد:

- اگه مردین به این سینه‌ی محمد قسم بخورین... د بخورین...

و با دست كوبید رو قرآن

- اول از همه جلو میفتم... با همین كارد...

و جلو نیمتنه‌اش را كنار زد و كاردش را از كمر بیرون كشید.

- اول از همه سر او فرنگی رو من گوش تا گوش می‌برم... من كجا برم زندگی كنم؟ ... عمری خون جگر خوردم تا این چاردیواری رو درس كرده‌م... د یالا... قسم بخورین... د بخورین.

كه صدای زیر عبدی نازك‌كار، ‌انگار آب یخ بود كه تو دیگ آب‌جوش ریخته باشند:

- قسم كه نه!

و عبدی شیربرنجی گفت:

- كفاره داره.

كه موسی وا رفت و همچنان كه مثل گربه‌ی رو چنگ نشسته، ‌رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، كلمات بیخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهره‌های سربی بیرون ریخت:

- دیدین كه موسی نامرد نیس... دیدین كه من نامرد نیسم... حالا دیدین؟...

و عقب كشید و به متكا تكیه زد و غرغر كرد.

زردی پریده‌ای از بناگوشش تا شقیقه‌اش دویده بود.

لبان كلفتش زیر سبیل انبوهش می‌لرزید. انگار كه به خودش ناسزا می‌گفت،‌ انگار كه ورد می‌خواند و انگار كه چانه‌اش لغوه گرفته بود و تو اتاق گویی خاك مرده پاشیدند و بیرون زوزه‌ی باد بود و بوی شب بود و پدرم سیگار دیگری پیچاند و كونه‌اش را با نوك دندان گرفت و تف كرد و صدای خش‌دارش را رها كرد:

- سی چلتا آدم ریش و سبیل‌دار دور هم جمع شدین كه چی؟... فرسادین دنبال ما كه چی؟... كه...

- موسی حق داره

و این خواج توفیق بود كه می‌گفت.

و یدالله رومزی بود كه گفت:

- میباس حرف همه یكی باشه.

و بعد ناصر دوانی بود كه گفت:

- میباس قسم بخوریم.

و موسی سرمیدانی بود كه به زبان آمد. این بار صداش خفه بود.

- پس چرا وقتی قرآن رو در‌آوردم، همه مثل اینكه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟

كه پدرم جابه‌جا شد:

- من یكی حاضرم، تا پای جونم كه باشه حاضرم.

- قسم بخوریم

- همه میخوریم

كه بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانه‌هامان را خراب می‌كردند، ‌اگر كبوترخانه‌ام خراب می‌شد؟... نه!...

دو روز بود كه "دم سفیدها" تخم گذاشته بودند و جفت "حبشی" پوشال می‌كشیدند و نر "خانی" سر تخم می‌زد و حالا تو فكر كبوترها بودم و تو فكر كبوترخانه بودم و حرفها تو گوشم بود كه "‌وقتی قرار شد بیان خونه‌ها رو خراب كنن،‌ هیچكدوممون نمیریم سركار... همه میمونیم خونه..."

و...

_ با تبر میفتیم بجونشون.

- هر كه چپ نیگا كنه با همین كارد چشاشو در میارم.

و صداها تو هم بود و لبم از چربی شیر لیز بود و بوی شب بود كه همراه بوی اسفند سوخته و سرمای گزنده از لای درزهای در می‌خزید تو و بعد، ‌ناگهان صدای تركیدن گلوله بود و دومی و سومی كه وحشتمان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم تو حیاط و دویدیم به طرف در خانه.

گاومیش ناصر دوانی كه زیر سایبان بسته بود، ‌رم كرد و بعد نعره كشید...

ماه آمده بود بالا. بالای بالا و خیمه زده بود و صدای خروس بود كه انگار ره گم كرده بود و شب بود كه از تیغه‌ی بلند نیمه می‌گذشت و پوزه می‌كشید بسوی بامداد.

***

صبح كه شد، آفتاب كه زد،‌ تك سرد صبحگاهی كه شكست، خروس آمد و دانه به دانه،‌ دانه‌ها را چید.

معلوم نبود كه كدام شیر خورده‌ای رفته بود و "لو" داده بود. پدرم را كه بردند و خواج توفیق را كه بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی.

آفاق،‌ شب كه رفته بود، هنوز نیامده بود.

یدالله رومزی را برده بودند نظمیه، ‌همانطور كه خواج توفیق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و باباخان را... و هنوز پیشین نشده بود كه نورمحمد آمد، با پوزه‌ی باریكش و نی‌نی چشمانش و مادرم اشكش رو گونه‌هاش بود كه حرف نورمحمد را شنید.

- خواهر به خواج توفیق، یا اگه نیس، به بچه‌هاش بگین كه بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن.

- جسد آفاق؟

- آره خواهر،‌ دیشب، پشت نخلستون تیر خورده.

بانو كه تو چرت بود جیغ كشید، مادرم جیغ كشید و نورمحمد مثل توره گریخت.

خواج توفیق، صبح فرصت نكرده بود كه دودش را بگیرد و یقین حالا تو نظمیه خمار بود.

من رفتم سراغ كبوترهام. بوی فضله‌ی كبوترها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو كبوترخانه گرم بود و ماده‌ی "حبشی" خوابیده بود. یقین تخم گذاشته بود. با سر چوب كوتاهی زدم به پرش كه كنار رود، تا اگر تخم كرده است ببینم. كبوتر بالش را تكان داد و گردن كشید و پف كرد و با نوك كوتاهش به چوب حمله كرد. خصمانه حمله كرد.

صدای كفش چوبی زن ناصر دوانی آمد. از در كوتاه كبوترخانه ساقهای سبزه و گرفته‌اش را دیدم. یقین چادرش را به كمر بسته بود. گودی پشت زانوهاش پر می‌شد و خالی می‌شد و كفش چوبی‌اش صدا می‌داد. از در كوتاه كبوترخانه ساقهای گرفته‌اش را دیدم كه مثل قیچی باز و بسته می‌شدند، كه گودال وسط حیاط را دور زدند و رفتند تا ایوان رو‌به‌رو. حالا صدایش هم می‌آمد:

- خواهر چه خاكی به سر كنم؟... اومدن كلبچه زدن دستش و بردنش.

مادرم گریه می‌كرد. آرام اشك می‌ریخت. خواج توفیق را برده بودند،‌ پدرم را برده بودند ومعلوم نبود كه جسد آفاق كجا افتاده است و یدالله و فتح‌الله رفته بودند سر كار كه وقتی شب برگشتند، و اگر خواج توفیق آمد، بفرستد مرا شعبه.

باز به ماده‌ی حبشی ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تكان نمی‌خورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صدای پا آمد. این بار پاچه‌های زیر شلواری "بلور"،‌ زن موسی سرمیدانی، بود كه رو خاك كف حیاط كشیده می‌شد.

زانوهام را به زمین زدم، ‌دستها را ستون كردم و سرم را از كبوترخانه كشیدم بیرون كه ببینم كجا نشسته‌اند.

تو ایوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش كه به یدالله و فتح‌الله خبر بدهد. انگار مادرم حرف می‌زد، ‌لبهاش كه تكان می‌خورد. غرش دستگاه مخلوط كننده، ‌صداش را خفه می‌كرد. خزیدم تو كبوترخانه و این‌بار، با ماده‌ی "دم سفید" ور رفتم و هنوز سرگرم كبوترها بودم كه ناگهان جیغ مادرم فضا را شكافت و بعد، جیغ زنها بود كه با هم قاطی شد. از كبوترخانه پریدم بیرون. پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فكر كمرم بودم كه دیدم یدالله و فتح‌الله جسدی را گذاشته‌اند رو نردبان سبكی و گریه‌كنان گودال وسط حیاط را دور می‌زنند. دویدم. یك رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و می‌لرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود كه برق می‌زد، كه نرم و مواج بود.

نردبان را گذاشتند تو ایوان، مادرم به سینه‌اش كوفت. بعد زنها بودند و بچه‌ها بودند كه از در خانه‌ی ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم كه از ترس بچه‌ها در كبوترخانه را ببندم، خانه‌ی ما پر شده بود آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سینه می‌كوفتند.

حالا آفتاب آمده بود بالا. سایه‌ی دگل میدانگاهی شكسته بود رو چینه‌ی خانه‌ی ما و بعد شكسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علفهای خودروی گودال وسط خانه و صدای دستگاه مخلوط كننده بود كه گاه اوج می‌گرفت و گاه فرو می‌افتاد.

حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون می‌ریختند.

ظهر كه شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند كه تا آخر هفته خانه را خالی كند و تا آخر هفته،‌ دو روز دیگر باقی مانده بود.

***

كبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زیر سبد، تا براشان لانه‌ای درست كنم.

از وقتی كه آفتاب زده بود تا حالا كه ظهر سر می‌رسید، ده راه بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم و اسباب كشی كرده بودیم و حالا راه آخر بود كه پدرم داشت خرت و پرتها را تو گونی می‌كرد كه یكی را خودش به دوش بگیرد و یكی را من.

یكهو صدای بولدوزر بلند شد و من دیدم كه چینه‌ی گلی خانه‌ی ما به جلو رانده شد، لرزید، ‌از هم پاشید و رو هم ریخت.

پدرم زیر لب غر زد:

- بی ایمونا نمیذارن تا خالی كنیم.

پوزه‌ی بولدوزر كه بالای تیغه‌ی پهن و بران بود،‌ به جلو رانده شد و از روی خرابه‌ی دیوار كشیده شد تو خانه.

پدرم گونی را به دوش كشید و گفت:

- یالا پسرم... یالا راه بیفت.

گونی سنگین بود،‌ به زحمت بلندش كردم و پشتم را زیرش خم كردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم كه لانه‌ی كبوترهام مثل حباب كف صابون رو تیغه‌ی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.

تو كوچه بودم كه نگاهم به آسمان رفت. نمی‌دانم نر سفید چطور پرش را باز كرده بود و از زیر سبد بیرون زده بود و پر كشیده بود تا بالای خانه‌ی ما كه زنجیرهای پهن بولدوزر می‌كوبیدش.

گونی را گذاشتم زمین و كبوتر را نگاه كردم كه بال‌هاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابه‌های خانه‌ی‌ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار كه خانه را نمی‌شناخت و انگار كه سرگردان بود. سوت كشیدم. صفیر سوتم را شناخت، آمد پایین، گردن كشید، پرپر كرد و بعد،‌ ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر،‌ تا آنجا كه با آبی آسمان درهم شد.

ته كوچه را نگاه كردم،‌ پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی كه بایستی به دوش می‌كشیدم.


(1) پوسته: پناهگاه قایق

(2) تشاله: نوعی قایق

(3) فیدوس: سوت كارخانه



+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 13:49  توسط حامد امان پور قرایی  | 


سراسر حادثه

بهرام صادقی



برادر بزرگتر صبح وقتی می‌خواست سر كارش برود گفت كه باید امشب مستأجران را دعوت بكنیم و به رسم قدیم و همیشگی به آنها شام بدهیم، چون علاوه بر اینكه شب یلدا شبی تاریخی است، این خود بهانه‌ای است برای اینكه باز هم دور هم جمع بشویم. برادر وسطی نه موافقت كرد و نه مخالفت و این عمل كه دلیل موافقت ضمنی بود برادر كوچكتر را برآشفت: عینك ذره بینی‌اش را با دست نگاه داشت كه نیفتد و پرخاش‌كنان گفت:


- پس تكلیف درس های من چه می شود؟ هرشب كه همین بساط است! فقط دنبال بهانه‌ای می‌گردید كه این وضع را جور كنید. اول شب بحث سیاسی می فرمائید، به جهنم، می گوییم بگذار هر چه می‌خواهند فریاد بكشند و به سر و مغز هم بكوبند؛ بعد كارتان به دعوا می كشد، باز هم می گویم به جهنم؛ آن وقت آقای مهاجر كه دلشان از خدا می‌خواهد پایین می آیند و صلحتان می دهند. خیلی خوب! تازه اول معركه است: آقای بهروز خان با آن صدای نكره‌شان مثنوی می خوانند و جناب عالی هم... با دهانتان تار می‌زنید؛ مادر بیچاره‌مان خوابش می‌برد و بنده... بنده هم سر یك مسأله، یك مسأله‌ی دو مجهولی ساده، سر یك موضوع جزئی مثل خر در گل می‌مانم.

آقای بهروز خان كه در حقیقت همان برادر وسطی بود و صورت باریك و اندام لاغر و سبیل‌های سیاه صوفی واری داشت و به نظر مظهر خونسردی و سكوت می آمد، در جواب این همه فقط لبخند معنی‌دار و پدرانه ای زد، و "جنابعالی" كه با توجه به قیافه‌ی عبوس و وقار و هیبت ظاهریش، بعید به نظر می رسید به كار بچه‌گانه ای نظیر تار زدن با دهان مبادرت كند، برادر بزرگتر بود. برادر بزرگتر بسیار عصبانی بود، اما عصبانیتش مشخصاتی داشت: آرام آرام شروع می شد، خیلی زود اوج می‌گرفت و ناگهان به طور غیرمنتظره‌ای فروكش می‌كرد و جایش را به آرامشی معصومانه و حتا... ابلهانه می‌داد. اكنون هم مقدمات این طوفان رعب‌انگیز به تدریج فراهم می شد.

ـ هوم! این را باش! "پس تكلیف درس‌های من چه می شود؟" درس های من! ای كاش درس می‌خواندی. وقتی سوادت می‌لنگد و نمی‌توانی مسأله حل كنی تقصیر ما چیست؟ صد بار نگفتم می‌توانی انبار را برای خودت درست كنی؟

مادر بیچاره كه مخصوصاً پس از مرگ شوهرش، چون ناخدایی آگاه، جزر و مد حوادث را می‌شناخت، نسیم ناملایمات را بر پیشانی خود حس كرد و كوشید كه از ادامه‌ی جدل جلوگیری كند و طبیعتاً تخته پاره ای بی‌دردسرتر از فرزند كوچكش نیافت:

ـ مسعود ... مسعود ... آه از دست تو، آه از دست تو لجباز! چرا باید همیشه صبح و ظهر و شب سر یك چیز جزئی دعوا باشد، ها؟ پررو! از خودراضی! كسی با برادر بزرگترش كه برایش مثل پدر است اینطور یك به دو می كند؟

البته مسعود كه پیشانی تنگ و موهای مجعد و بینی بزرگی داشت خاصیتش این بود كه نمی‌توانست مقصودش را، ولو خیلی بی اهمیت و جزئی، در یكی دو كلمه بیان كند. زیاد حرف می زد و چون فكر می‌كرد كه باز هم كسی منظورش را درنیافته است دست‌هایش را با شدت و به نحوی عجیب در هوا تكان می‌داد و همچنین به علت اینكه تاكنون قریب هشت بار عینكش را یا گم كرده بود یا خود عینك به واسطه‌ی هیجانات صاحبش افتاده و شكسته بود ناچار آن را مثل كودكی در هوا مواظبت می كرد و در این میان سرش را هم به علامت اینكه از این اوضاع سر در نمی‌آورد و نمی داند چرا با وجود بزرگی بینی، عینك میل به افتادن دارد، به چپ و راست می گرداند. در این حال كه سیل عبارات را به طرف خود متوجه می‌دید كوشید كه منطقی باشد و با لحنی آرام، مثل اینكه می‌خواهد برای ناظری بی طرف كه مأمور حل اختلاف آنها شده است درد دل كند، با همان حركات دست ها و نوسان سر جواب داد:

ـ انصاف، عدل، انسانیت، دموكراسی، سوسیالیسم، هر چیز دیگر كه فكركنید... یك دقیقه هم به فكر من باشید، شما هیچ‌كدامتان درس ندارید، مسأله ندارید... بهروز سوزن‌زن است، برایش فرق نمی كند اتاق ساكت باشد یا نباشد، جنابعالی هم كه صبح تشریف می برید شركت، آنجا پشت دستگاه دواسازی، ظهر بر می‌گردید، باز بعدازظهر تشریف می‌برید عصر بر می‌گردید. نه حاضر و غایب دارید نه دبیر صدایتان می‌زند و نه موقع امتحانتان رسیده است. اما خانم والده، شما كه دستورالعمل صادر می فرمایید، بگویید ببینم مگر ششم ریاضی هم شوخی دارد؟ نه، خودمانیم، جواب بدهید! بفرمایید این مسأله‌ی فیزیك: مطلوبست تعیین چگالی... خیال می‌كنید تعیین چگالی آسان است؟ این شیمی: فرمول گسترده‌ی جسمی را كه به دست می‌آید بنویسد. من چطور بنویسم؟ یا بحث است یا رادیو مسكو است یا صدای امریكا است یا مهمان می‌آید یا شب چله است یا كوفت است یا زهرمار است...

برادر بزرگتر كه جوانه‌های خشم در درونش ناگهان شكفته بود، درست در همان لحظه‌ای كه امید بهبود اوضاع می‌رفت ، دستش را به كرسی كوفت و داد كشید:

ـ خفه شو! بقمه بگیر! یه وجبی كره‌خر، صد بار گفتم برو توی انبار، آنجا را خالی می‌كنیم، برق می‌كشیم. تو كه می‌گفتی "من آزمایشگاه می‌خواهم"، آنجا را آزمایشگاه كن، تاریكخانه كن، مركز مطالعات علمی كن. آقای مخترع! آقای انیشتین! آنجا بیست و چهار ساعت اختراع كن... "من ماشین نفتی ساخته‌ام... من دوربین آفتابی ساخته‌ام..." تو غلط كرده‌ای، تو به اندازه‌ی یك گاو هم نمی‌فهمی...

مادر، مظلومانه، در حالیكه خودش را بین آن دو حائل می‌كرد، زمزمه كرد:

ـ یواش‌تر، تو را به خدا یواش‌تر. اول صبح، روز شنبه... مردم چه می‌گویند؟ همسایه‌ها می‌گویند باز چه خبر است، آن هم سر هیچ... آخر مگر كار ندارید؟ اداره ندارید؟ خدایا... این چه زندگی است! كاش می‌مردم راحت می‌شدم... یعنی همیشه؟ همیشه؟

كار برادر بزرگتر از اخطارهای لفظی به تهدیدهای عملی كشیده بود:

ـ این ساعت را می‌بینی؟ به سر كسی خرد می شود كه از این ادا و اصول‌ها بیاید! همه‌ی دنیا درس می‌خوانند، اختراع می‌كنند، فقط مانده است این یكی. مثل اینكه تنها ایشان این چیزها را می‌فهمند. نه، من باید به همه یاد بدهم بزرگتر و كوچكتر یعنی چه!

مسعود به گریه افتاد و اشك از زیر عینك روی صورتش دوید:

ـ همه‌اش می‌گویند انبار، آخر مگر من مرغم؟ مگر من صندلیم؟ چطور می‌شود اگر یكی از اتاق‌ها را اجاره ندهید؟ چرا باید همه‌مان توی یك اتاق زندگی كنیم؟ من اگر وسیله داشتم، اگر لوله آزمایش داشتم، اگر بورت و پی‌پت داشتم تا امروز صد چیز اختراع كرده بودم... بله شما مسخره كنید، همان انیشتین را هم مسخره كردند، ‌اما خودتان بیكاره‌اید، بیعارید... این یكی راببین! با این ریختش بیست و چهار ساعت مثنوی می‌خواند. آن هم برادر بزرگتر، جای پدر! مرده شورتان ببرد...

مادر به بهانه‌ی نوازش او را به طرف در هل می‌داد و آهسته می‌گفت:

ـ حالا مدرسه‌ات دیر می شود... تو نباید اصلاً كاری به كار آنها داشته باشی. آخر چطور می‌توانیم یك اتاق به تو بدهیم؟ این همه قرض داریم، با این مخارج، با این زندگی. اتاق نداده سنگمان جای پارسنگ است. چطور می‌توانیم ؟... چطور می‌توانیم؟...

مسعود، اندیشناك و مصمم كتاب‌هایش را در دست فشرد و از پله‌ها پایین رفت. بهروز كتاب مثنوی را بست و چون به دنبال روز جمعه، امروز را هم به استراحت و تجدید قوا اختصاص داه بود خودش را درست زیر كرسی كشاند. برادر بزرگتر كه باز وقار و هیبتش را به دست آورده بود چوب كبریتی را بین دندان‌هایش فشار می‌داد، اما با اینكه قیافه‌اش همچنان عبوس بود به ظاهر نظیر بچه‌ای جلوه می‌كرد كه تازه از قضای حاجت فراغت یافته است و با شگفتی و ترس و اندكی هم مظلومانه به نتیجه كارش می‌نگرد.

پس از آنكه هوای مسموم اتاق به تدریج تصفیه شد، برادر بزرگتر برخاست و گفت:

ـ به همه بگویید از همان سرشب بیایند.

مادر فكر می كرد: "از سرشب... به همه باید گفت" و یك ساعت بعد شروع به دعوت مستأجران كرد.

مستأجران تركیب نامتجانسی داشتند، به حدی كه شاید اگر كسی به قكر مطالعه می‌افتاد آنان را نظیر مسائل فیزیك و شیمی مسعود می یافت، با این تفاوت كه تعیین چگالی و فرمول گسترده‌شان دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود. در طبقه‌ی اول كه طبیعتاً از یك طرف به خیابان و از طرف دیگر به طبقه‌ی دوم راه داشت دو برادر می‌زیستند، درست همه چیزشان برعكس هم. اتاق دست چپ كه پنجره ای به بیرون داشت مال یكی از آنها بود و اتاق دست راست كه پنجره‌ای به بیرون نداشت و كاملاً تاریك بود مال دیگری. آنچه این دو اتاق و در حقیقت دو برادر را از هم جدا می كرد فاصله‌ی عنیفی بود كه از مستراح و دست‌شویی و حمام غیر قابل استفاده‌ی خانه تشكیل می‌یافت. آن برادری كه در اتاق دست چپ می نشست و از هوای آزاد و فضای حیاتی مناسب و آفتاب پهناور بهره می برد اسمش "بلبل" بود، یا شاید چیز دیگری بود كه نتوانسته بود رسمیت و حقانیت خود را به كرسی بنشاند. البته "بلبل" برای یك جوان معاصر ایرانی نام نامأموس و مضحك و احمقانه‌ای است، اما تقصیر ما چیست؟ اسمش بلبل بود، شاید به آن جهت كه صدای رسایی داشت و مدام تصنیف و آواز می‌خواند و در امتحانات هنری رادیو شركت می‌كرد و همیشه وعده می‌داد كه جمعه‌ی آینده، ساعت فلان، وقتی كه نمایش تاریخی تمام شد، نوار آوازم را پخش خواهند كرد و جمعه‌ی آینده، ساعت فلان، وقتی كه نمایش تاریخی تمام شد، بلافاصله نمایش مذهبی شروع می‌شد و در نتیجه بلبل و دیگران به این عهدشكنی و هنرناشناسی نفرین می‌گفتند. بلبل جوان تن‌پرور و نازك نارنجی و زیبایی بود. لباس‌های شیك می‌پوشید، سرش را بریانتین می‌زد و چون به شكمش علاقه‌مند بود در خانه غذا می‌پخت و در فاصله‌ی پخت و پز كانوا می‌بافت و آواز می‌خواند. البته روی تخت‌خواب می خوابید.



در اتاق دست راست كه در آن طرف رطوبت و تاریكی حكمفرما بود و حشرات مرئی بی‌آزار و میكرب‌های نامرئی موذی به راحتی در آن نشو و نما می‌كردند برادر دیگر زندگی می كرد. او هم اسمی داشت كه به همان اندازه نامتناسب، اما قابل قبول‌تر بود: "درویش". درویش آواز بدی داشت و وقتی مثنوی می خواند غیر از مریدش، بهروز، كس دیگر بدان گوش نمی‌كرد. در لباس پوشیدن و حرف زدن و تعارف كردن بی‌قید بود و چون شكمش را دوست نمی‌داشت هر كجا كه دست می‌داد غذا می‌خورد و چون درویش بود روی زمین می‌خوابید. درویش به خلاف بلبل پس از آنكه خانواده‌ی ثروتمند و قدیمیشان متلاشی شده بود میراثش را صرف خرید یكی دو ماشین كرده بود و از عواید آن‌ها زندگی می‌كرد و بلبل در عنفوان جوانی سهمش را به باد داده بود و در یكی از وزارتخانه‌ها استخدام شده بود و شغلش را كه یكی از كارهای عادی غیرعمرانی بود با لذت و اخلاص ادامه می‌داد تا اینكه یك روز صبح، پس از اینكه وزارتخانه تصمیم گرفت به كارهای عمرانی غیرعادی بپردازد او را به امید خدا منتظر خدمت كردند و بلبل در این انتظار طولانی ، قسمتی از عواید ماشین‌ها را به خود اختصاص داد.

عقیده‌ی بلبل درباره‌ی موجرانش، به طور خلاصه چنین بود:

"برادر بزرگتر بی‌احساسات است، مثل اینكه برای او چیزی غیر از همین كارهای معمولی وجود ندارد، بهروز دیوانه است، مثل برادرم، و از روزی كه مرید او شده است هر دو دیوانه‌تر به نظر می‌آیند. اما مادر، قرمه سبزی را بهتر از نیمرو عمل می آورد، هر چند... هر چند كه بلوز مسعود را خیلی شل و وارفته بافته است. و مسعود؟ آخ، خشك است، خشك مثل هیزم."

و درویش مطابق معمول عقیده‌ی دیگری داشت:

"درست است كه برادر بزرگتر كمی عصبانی است ولی تا حدودی اهل دل است، دست و دل باز و عشقی است. ولی عیب بزرگش این است كه سطحی است و نمی‌شود همه چیز را برایش حلاجی كرد. معهذا باید در نظر داشت كه مسئولیت خانواده به دوش او است... شاید همین مسأله تبرئه‌اش می‌كند. اما بهروز، معلوم نیست، اینطور به نظر می‌رسد كه با وجود این ظاهر خونسرد و عمیق نما احتیاج به بزرگتر دارد والا چرا آنچه را من می‌گویم باور كرده و جدی گرفته است؟ مثل اینكه نمی تواند، نمی تواند بی‌قیم زندگی كند. شاید به همین علت از كارهای من تقلید می‌كند، در حالی‌كه خود من هم نمی‌دانم چرا، چرا بنگ می‌كشم، چرا مثنوی را با وجود آنكه نمی‌فهمم می‌خوانم، چرا اینطور همه چیز را سرسری می گیرم، چرا هر شب به قول خودم به خانقاه می‌روم. ولی مادر، گاهی فكر می‌كنم كه او سوزن و نخی است كه در مواقع ضروری به سرعت پارگی‌ها را به هم می‌دوزد، از دعواها و قهرها و به هم ریختن خانواده جلوگیری می‌كند. می‌ماند مسعود، چه باید گفت؟ او بچه است، هنوز بچه است."

مادر به طبقه‌ی دوم رفت. در این طبقه اتاق‌ها همه روشن و آفتابگیر بود و به همین جهت كرایه‌اش هم اندكی، تنها اندكی، زیادتر بود و در این طبقه كه سه اتاق بزرگ داشت یك زن و شوهر زندگی می‌كردند. مرد پنجاه سال داشت و زن سی و پنج سال. سر مرد تاس بود و زن موهایش را بدون احتیاج واقعی حنا می‌بست. مرد قد كوتاه و چاق بود با شكم جلو آمده و زن دراز و لاغر بود با لب‌های نازك و چشم‌های كنجكاو. گویی در درون مرد نیرویی بود كه می خواست به خارج سر باز كند و چون راه خروج نمی‌یافت روز به روز بر دیوارهای قابل ارتجاع زندانش بیشتر فشار می‌آورد و لذا به حجم آن می افزود و نیز... چیزی نظیر همان نیرو كه می خواست به درون زن راه یابد و در پشت خندق‌های سرمازده و دروازه‌های استخوانی سرگردان مانده بود، دشمن خود را از هر طرف در پنجه‌های وحشی خویش می‌فشرد و می‌پیچاند و لذا به انجماد روزافزون او كمك می‌كرد. مرد با شكمش می‌پرسید: چرا؟ و زن هم با چشم‌هایش: برای چه؟ مرد كه كارمند عالی‌رتبه‌ی دادگستری بود و حقوق خوبی داشت هر سال زنش را به مشهد می‌برد، هر جمعه به شاه عبدالعظیم می‌رفت و هر شب پرتقال‌های درشت می‌خرید. و زن كه خیاطی و گل‌دوزی می‌كرد چون در حقیقت خیاطی و گلدوزی نمی‌كرد به فكر حیله‌گری افتاده بود و هروقت فرصتی می‌یافت آشوبی به پا می‌كرد. اما مسافرت‌ها و پرتغال‌های درشت و حیله‌گری‌ها تنها فایده‌ای كه در بر داشتند این بود كه شكم "آقای مهاجر" را جلوتر می آوردند و نگاه "خانم مهاجر" را پرسنده‌تر می‌كردند: چرا؟ چرا؟ همیشه چرا و همیشه در خواب‌های رویایی ایشان كه محل وقوعش صحن مرقد امام رضا یا اطاق های مجللشان، یا درون پاكت‌های پرتغال، یا روی رادیوی گران قیمتشان، یا در سرداب‌های تاریك، یا در میانه‌ی ازدحام و قتل و غارت بود، بچه‌های كوچكی لبخند می‌زدند و این بچه‌ها كه سرهای تاس و ابروهای وز كرده داشتند گاه مثل فنر كوتاه و بلند می‌شدند و گاه مثل بادكنك باد می‌كردند، باد می‌كردند ، اما هیچ وقت نمی‌تركیدند.

خانم مهاجر با لحنی كه بلافاصله معلوم می‌شد گوینده‌اش آدم آب زیركاهی است گفت:

ـ البته می‌آییم، هر چند كه زحمت است.

مادر گفت:

ـ آقا زود تشریف می‌آورند؟

ـ مثل هر شب... مگر كجا می رود؟ او كه غیر از خانه... هیچ جا ندارد. مادر وقتی می‌خواست به طبقه‌ی اول برود شنید كه خانم مهاجر با صدای آهسته ای گفت:

ـ از "مازیار" چه خبر؟ مواظبش بودید؟

توجه مادر یكباره جلب شد و آن وقت هر دو سر در لاك هم فرو بردند و با رضایت و خوشحالی كسانی كه درباره‌ی امری مهم و مخفیانه صحبت می‌كنند شروع به پچ‌پچ كردند. خانم مهاجر، ده روز پیش، وقتی كه از عدم موفقیت یكی از نقشه‌های شیطانیش كه طبق آن ثابت می‌شد درویش و بلبل مسئول خرابی و گرفتگی مستراح سرتاسری خانه‌اند آگاه شد به فكر حیله‌ی جدیدی افتاد و ناگهان كشف كرد كه مازیار، دانشجوی زبان، كه در طبقه‌ی سوم، یعنی در قلب خانه، مجاور مركز فعالیت موجران، می‌نشیند (و تصادفاً اتاقش هم جایی قرار گرفته كه مادر و پسرانش نمی توانند بر آن نظارت كنند) و خودش را آدم نجیب و سر به راه و بی‌آزاری جا زده است، شبانه، از فرصت استفاده می‌كند و زن زیبایی را كه بی‌شك بدكاره است به اطاقش می‌برد.

خانم مهاجر، شاید به واسطه‌ی مسافرت‌های پی در پی به اماكن متبركه، یا رنج مقدس بی‌فرزندی، یا نیروی پنهانی عجیب و مسحوركننده ای كه لازمه‌ی حیله‌گری‌ها و كارهای مخفیانه و ارواح پر پیچ و خم است، قیافه و رفتار جاذبی داشت كه تركیب متجانسی بود از قیافه و رفتار جادوگران پیر و زنان مقدس و مالكان مؤنث دوزخ و جاسوسه های جنگ اخیر و این همه در زن ساده و سرگردان و بی غل و غشی مثل مادر (كه حتا از كودكی به سرگذشت اجنه و پریان علاقمند بود، هرچند كه اكنون از لحاظ سن بر دوستش برتری داشت) تأثیر غیر قابل تصوری می‌كرد.

اما مازیار بیچاره... هر چند جسمش مریض بود ولی روح پاكی داشت. چون پدرش تعهد كرده بود كه مخارج تحصیلش را تأمین كند با خونسردی تمام هر كلاس را دو سال می‌گذراند و در نامه‌هایی كه برای پدرش می‌نوشت پس از سلام و احوال‌پرسی "و اینكه شهرستان محبوب ومردم فعالش چگونه است؟" شرح می‌داد كه برای اصلاح امر تعلیم و تربیت و برآوردن جوانان مجرب كه بتوانند آینده‌ی بزرگ و درخشان كشور را به درستی در دست گیرند تحول عجیبی در شئون فرهنگی و دانشگاهی روی داده است، از جمله این‌كه من‌بعد سال‌های تحصیل به میل محصلان تعیین خواهد شد و چون وی مایل است در آتیه در رأس این آینده‌ی نویدبخش قرار گیرد صلاح در آن دیده است كه سال‌های سال به آموختن زبان مشغول باشد... اما از آنجا كه مازیار در اوایل، جوان كریمی بود كه به وعده‌اش وفا میكرد، ساعت ها در انتظار دوستان معدودش در نقاط مختلف شهر می‌ایستاد و پا به پا می‌كرد و از آنجا كه دوستانش دیر می‌آمدند، به بیماری واریس دچار شد و دوستان را هم رها كرد. اكنون بنا به توصیه‌ی دكـتر تا آنجا كه می‌توانست در خانه می‌ماند و می‌خوابید وپاهایش را بالا می‌برد و روی رختخوابش كه به دیوار تكیه داده بود می‌گذاشت تا از جمع شدن خون در رگ‌هایش جلوگیری كند، و گاهی هم زیر لب آه می كشید. ظهر، وقتی مادر با قیافه‌ای كنجكاو و اندكی وحشت زده دعوتش كرد، زیر لب آه كشید و گفت:

ـ مرسی، خانم، سعی می‌كنم بیایم.

شب با سرمایی شدید و برفی شدیدتر آغاز شد. از پشت شیشه های اتاق كاملآ معلوم بود كه برف روی هم جمع می‌شود و بام‌ها و سیم‌ها ولبه‌ی خانه‌ها را می‌پوشاند. در تمام طبقات عمارت چراغ‌ها روشن بود، گویی مدعوین در رفتن تردید داشتند. در اتاق موجر وضع استثنائی و فوق العاده كاملا" به چشم می‌خورد: كرسی از گوشه‌ی اطاق به میان خزیده بود و رویش آب در سماور می‌جوشید و دور تا دورش پشتی‌های بزرگ روی هم سوار بود. مادر در آشپزخانه غذا می‌پخت. برادر بزرگتر اخم‌آلود و عصبانی روزنامه‌ای را مرور می كرد و پایش را به پایه‌ی كرسی كه سخت داغ بود می‌مالید؛ در این حال قیافه‌اش مظهر قدرتی بود كه به ثبات خود ایمان ندارد. دستش را به پیچ رادیو گذاشته بود و با تفنن صدای رادیو را كم و زیاد می‌كرد. بهروز همچنان ساكت و خونسرد به مطالعه‌ی مثنوی مشغول بود و گاهگاه سرش را به علامت اینكه به كشفی نائل شده یا نكته‌ی عرفانی تازه‌ای دریافته است تكان می‌داد. مسعود كتاب‌ها و جزوه‌هایش را روی زانویش گذاشته بود و ظاهراً می‌كوشید كه مسأله‌ی بسیار مشكلی را حل كند: مدادش را می‌جوید، سرش را می‌خاراند، عینكش را بالا و پایین می‌برد، در جایش تكان می خورد و دمبدم با كینه و التماس به برادر بزرگتر و رادیو كه اینك صدایش زیادتر شده بود نگاه می‌كرد. ناگهان كتاب‌ها را به گوشه‌ای پرتاب كرد و فریاد زد:

ـ نه ، نمی‌شود! مسخره بازی است، بی‌عدالتی است! فاصله‌ی شیئی تا تصویر غلط در می‌آید. معلوم است... معلوم... باید غلط دربیاید. من نمی‌توانم كار بكنم... اما؟ فردا جواب دبیرم را چه بدهم؟ مرده شوی این شب تاریخی را ببرد! فاصله كانونی را درآورده‌ام، این همه زحمت كشیدم، این رادیو لعنتی نمی‌گذارد، آخر چیست؟ این برنامه‌های مزخرف چه شنیدنی دارد؟ همیشه... همیشه همان افتضاح بازی‌ها...

بهروز سرش را از روی مثنوی برداشت و آرام گفت:

ـ داداش، مسعود خان، آهسته‌تر، یواش‌تر، ما آبرو و حیثیت داریم، اگر تو نمی‌خواهی بشنوی تقصیر دیگران چیست؟ من هم بدم می‌آید، اما حق دیگران را رعایت می‌كنم. همیشه باید آزادی را رعایت كرد.

ـ "آزادی را باید رعایت كرد"! بله، اما فقط من باید رعایت كنم. این چه آزادی است كه شما از خودتان درآورده‌اید؟

بهروز سبیل های زا جوید و به دور دست نگاه كرد:

ـ گاهی باید انقلاب مثبت كرد و گاهی انقلاب منفی. مولوی انقلاب منفی كرد و پیروز شد، اما اشتباه ما در این بود كه اصلاً انقلاب نكردیم، نه منفی، نه مثبت.

مسعود با همان حركاتی كه هنگام حرف زدن داشت ناگهان از این جواب نامربوط خشك شد. برادر بزرگتر كاملاً به خلاف انتظار رادیو را خاموش كرد و آه بلندی كشید. مسعود به خوشی كتاب‌هایش را برداشت و در سكوت عمیقی كه پدید آمده بود باز به صورت مسأله خیره شد. دو سه دقیقه گذشت و در این مدت مسعود همچنان مستغرق در فاصله‌ی كانونی و اندازه شیئی و تصویر بود. یك مرتبه صدای شدیدی كه از رادیو برخاسته بود اتاق را لرزاند و فریاد برادر بزرگتر به دنبال آن به گوش رسید:

ـ روشن می‌كنم! پیچش را تا ته باز می كنم! همه برنامه ها را می گیرم! دلم می خواهد این مزخرفات را بشنوم. شما همه روشن فكر، شما همه مشكل پسند. من مبتذل، احمق، مرتجع. ولی اینجا هركس حقی دارد. اگر دلت نمی خواهد گورت را گم گن ! انبار هست، انبار همیشه مال توست.

مادر سراسیمه به اتاق دوید، سوزن را بالا برد و به سرعت به دوختن مشغول شد. با التماس گفت:

ـ چه خبر شده ، باز چه خبر شده؟ صدای رادیو را كم كن.

و در همین حال با انگشت به در زدند و آقا و خانم مهاجر به درون آمدند. جنگ سرد هنوز ادامه داشت. برادر بزرگتر كه برخاسته بود از هیجان می‌لرزید و حرف‌های نامربوطی می‌زد. بهروز نیم‌خیز شد و انگشتش را لای مثنوی گذاشت. مسعود كه غافلگیر شده بود حس كرد كه مثل خر پایش در گل گیر كرده است. آقای مهاجر سرش را خاراند و در امر اصلاح تسریع كرد:

ـ باز جنگتان شده است؟ عصبانی نشوید، صلح كنید. آن هم شب به این خوبی!

چون اصل قضیه ریشه‌دار نبود خیلی زود صلح كردند: برادر بزرگتر صدای رادیو را آرام‌تر كرد و پهلوی خودش برای آقای مهاجر جا باز كرد و آقای مهاجر وقتی می‌خواست بنشیند سرش به دیوار خورد كه اگرچه همه دیدند اما به روی خودشان نیاوردند. خانم مهاجر -كه مثل مادر خود را در چادر پوشانده بود- به علت اینكه كرسی حالش را بهم میزد گوشه‌ای روی قالی نشست و باز با مادر حرف‌های تمام ناشدنی مخفیانه و اسرارآمیز خود را شروع كرد. اما مادر، هرچند كه برای او احترام فوق العاده قائل بود و در صحت نظریات و سخنانش تردید نداشت ولی از آنجا كه از كودكی به سرگذشت اجنه و پریان علاقمند بود و نمی توانست یك دقیقه هم بالاستقلال فكر كند یا مطلبی را از خود بسازد یا با خود سرگرم باشد، با كمال احتیاط گوش به طرف اطراف داشت كه مبادا كلمه‌ای از صحبتهای دیگران را نشنود. بهروز هم به خاطر حفظ و رعایت آزادی گفتار آماده شد كه به سخنان آقای مهاجر گوش بدهد. و مسعود كه تسلیم شده بود در دل گفت:

"چقدر دلم میخواهد این سماور را بردارم و روی كله‌ی تاسش خالی كنم. پدر سوخته، الان باز شروع می‌كند: یا قصه‌ی شاه عباس را می‌گوید یا پرونده‌های دادگستری را تعریف می كند."

آقای مهاجر شكمش را نوازش داد و گفت:

ـ بله خیلی سرد است.

مادر با علاقه خودش را جلوتر كشید.

ـ خیلی سرد است. یك سال همین وقت‌ها ما به كردستان می رفتیم، وسط راه ماشین خراب شد...

مادر به بهروز رو كرد و گفت:

ـ چای بریزید، تعارف كنید.

برادر بزرگتر، آهسته دستش را به پشت كمد كوچك و نیمه شكسته‌ای كه گوشه‌ی اتاق بود برد و چون از وجود دو بطر عرقی كه ظهر خریده بود مطمئن شد لبخندی بر قیافه‌ی عبوسش نشست. آقای مهاجر پرسید:

ـ پس آقای بلبل و آقای درویش؟

مسعود، مثل خروس بی‌محل كه در عین حال می‌داند چه روی خواهد داد جواب داد:

ـ آن‌ها هم تشریف می آورند!

خانم مهاجر با لحن معنی‌داری كه سابقه نداشت گفت:

ـ آقای مازیار هم می‌آیند؟

همه به هم نگاه كردند و یك موج تردید از سرها گذشت. آقای مهاجر مثل هر وقت كه صحبتش بریده می‌شد، با توجه به سابقه‌ی حواس پرتی فردی و خانوادگیش، از یاد برد كه در چه باره صحبت می‌كرده است. این است كه خیال كرد باید دنباله‌ی قصه‌ای را بگوید:

ـ ... بعد امراء قزلباش جمع شدند، همه‌شان ، با لباده‌های دراز و ریش‌های پهن...

مادر كه همه وقایع زندگی را - ولو نامربوط - جدی و مربوط می‌دانست و علی‌الخصوص هر داستان و سرگذشتی را در زمان‌ها و مكان‌های مختلف، قابل وقوع می‌شمرد پرسید:

ـ در راه كردستان؟

چند صدای پا شنیده شد و پس از آن بلبل و درویش، در میان شادی عمومی، به درون آمدند. آقای مهاجر همانطور كه با آن دو تعارف می‌كرد جوب داد:

ـ آه بله. نه، نه، ماشین‌مان خراب شد. ما با چند تن از رؤسای دادگستری رفته بودیم، هم برای گردش و هم برای كار...

مسعود در دل گفت:

ـ "حتماً آن سال پرونده‌ی مهمی در جریان بوده، حالا همه‌شان مثل گاو گوش می‌كنند..."

همه‌ی ساكنان خانه، به علت اینكه جوان و بی‌تجربه بودند، لزوم هم‌صحبتی مرد جهان‌دیده و پخته‌ای را كه كس دیگری جز آقای مهاجر نمی‌توانست باشد حس می‌كردند و هر كدام، علاوه بر این، حساب خاص دیگری هم داشت. مادر و پسرانش پیش خود به این نتیجه می‌رسیدند كه مستأجری از آقا و خانم مهاجر بی‌دردسرتر و محترم‌تر در این روزگار گیر نمی‌آید؛ از آن گذشته آقای مهاجر با حس احترامی كه در دوستانش به وجود می‌آورد و با سر تاس و شكم بزرگ، بهترین كسی است كه می تواند جنگ‌ها و اوقات تلخی‌های مداوم را با میانجیگری حكیمانه‌ی خود به آشتی مبدل كند. بلبل به مناسبت اینكه جوان موقع سنجی بود و بعید نمی‌دانست كه روزگاری سر و كارش با دادگستری بیفتد می‌كوشید كه دل آقای مهاجر را به دست بیاورد. و درویش اگر چه در باطن بی اعتنایی می‌كرد، اما ظاهراً از وارستگی و خوش مشربی و مجلس‌داری آقای مهاجر خوشش می‌آمد. در این میان مازیار (او هنوز نیامده بود و به همین سبب موج تردیدهای پنهانی هر دم بلندتر می شد) كه چند بار خود را مجبور به شنیدن قصه های شاه عباس و محتوی پرونده‌های راكد و شرح مسافرت‌های مذهبی كرده بود تا حدی از خانم و آقای مهاجر بیزار بود.

در بیرون برف همچنان می‌بارید و سرما بیداد می‌كرد، اما در اتاق صحبت تازه كرك می‌انداخت و پسر میرزا موسی خان به جنگ برادر الهروردی خان می‌رفت و از استكان‌های چای بخار برمی‌خاست. درویش با چشم‌های بادكرده و صورت پف‌آلود پهلوی دوست و مریدش بهروز نشسته بود. بلبل، عطر زده و مرتب، از راه اجبار نزدیك هیزم خشك به پشتی تكیه داده بود و برای اینكه شلوارش از اتو نیفتد وضع نامتعادلی به خود گرفته بود. آقای مهاجر و برادر بزرگتر با صلح و صفا می‌كوشیدند كه جای بیشتری به خود اختصاص بدهند و چون دوره‌ی مقدماتی صحبت‌ها سپری شده بود مادر و خانم مهاجر كاملاً در لاك هم فرورفته بودند و پچ‌پچ مخفیانه و اسرار آمیز در این باره بود كه: مازیار دست زن بدكاره را كه خیلی جوان و خوشگل بود گرفت و به اتاق برد و حتا شنیده شد كه به او گفت: "جونم" و زن هم در جواب با عشوه‌گری ناز كرد و گفت: "عزیزم" و این ها را خانم مهاجر به گوش خود شنیده و به چشم خود دیده بود. پس از آمدن درویش و بلبل كه قضیه از طرف مادر و خانم مهاجر طرح شده بود صحبت‌های پراكنده در پیرامون آن ادامه داشت و هر چند كه دسته‌های مختلف برای ارزیابی موضوع در حال گروه‌بندی بودند اما به علت ناگهانی بودن و سرعتی كه در بیان مطلب به كار رفته بود فرصت تفكر صحیح و سالم برای كسی دست نمی داد. صحبت‌ها اغلب از این قبیل بود:

ـ آخر مازیار؟ این جوانی كه هیچ كس ماه تا ماه رویش را نمی‌بیند چه طور ممكن است چنین كار ناشایسته‌ای بكند؟

ـ جوان نجیببی به نظر می‌آید، اما با این حال باطنش را خدا می‌داند.

ـ با این حال چرا تاكنون هیچكس را به اتاقش راه نداده است؟

ـ آدم مرموزی به نظر می‌آید، شاید هم خجالتی باشد، شاید می ترسد با ما حشر و نشر كند.

ـ این درست است، حتا ما كه همسایه دیوار به دیوارش هستیم نتوانسته‌ایم اتاقش را ببینیم. نفهمیده‌ایم در آن چه كار می كند. معلوم نیست كی بیرون می‌رود، كی بر می‌گردد...

و سرانجام ورود مازیار به این گفتگوها و قضاوت‌های ناتمام پایان داد. همه جلوپایش برخاستند و او كه بی‌حوصله می‌نمود پس از احوال‌پرسی، چون در این روزها بیماریش شدت یافته بود، با عرض معذرت كنار كرسی خوابید و پایش را بالا برد و با حجب و شرمی كه زاییده‌ی این بی‌تربیتی بود به رختخوابی كنار دیوار تكیه داد و زیر لب آه كشید. این سومین باری بود كه آقایان وخانم‌ها، ‌با این وضع روبه رو می‌شدند.

در عرض چند دقیقه‌ای كه همه ساكت بودند اتاق به صورت اتوبوسی درآمده بود كه در بیابان خراب شود و مسافرانش با بیم وامید سر ها را به این سو و آن سو تكان بدهند و در دل دعا بخوانند. اما ناگهان اتوبوس به حركت درآمد. مازیار گویا این حركت را احساس كرد: همانطور كه خوابیده بود نیم خیز شد و باز خوابید، مثل اینكه تكان شدیدی از جا كندش، ولی فقط عطسه‌ای كرد. آقای مهاجر حس كرد كه باید یكایك را مثل دانه‌های تسبیح به هم بپیوندد:

ـ خیلی خوب، خیلی خوب، بچه‌ها، امیدوارم این اجازه را به من بدهید كه به شما بگویم: "بچه ها". من عجب آدم فراموشكاری هستم: همیشه از شما اجازه می‌گیرم. اما چه كنم؟ به من اجازه بدهید كه جای پدر شما باشم، شما را فرزندان خودم حساب كنم... چقدر خوب بود اگر... بله اگر بچه داشتم الان اندازه‌ی مسعود خان بود. لابد با هم دوست می‌شدند، چون او هم به ریاضیات علاقه داشت.

بلبل مشتاقانه پرسید:

ـ عجب ؟ كه شما خودتان به ریاضیات علاقه دارید؟ آخ! حیوونی، این اخلاقتان به بچه‌تان هم سرایت می‌كرد.

ـ بله، همه چیزش به خودم می‌رفت. من زمانی ورزشكار بودم، خانم می‌داند، میل‌هایی داشتم كه در كردستان ساخته بودند. بعد از مدتی كه ورزش كردم یك روز سرما خوردم و دیر به اداره رسیدم. اتفاقاً همان روزی بود كه دزد جنایتكاری را محاكمه می‌كردند و وزیر برای تماشا می‌آمد. از فردایش ورزش را ترك كردم.

بلبل گفت:

- اما چطور شد كه عرق‌خوری را ترك كردید؟ قبل از ورزش بود یا بعد از آن؟

ـ نه، قبل از آن... درست وقتی كه با خانم عروسی كردیم. فردایش، مرحوم ابویشان فرمودند از این كار دست بكش، ‌مرحوم ابویشان حجه‌الاسلام بودند، ما دست نكشیدیم كه بعد معلوم شد خدا كفاره‌اش را برایمان معلوم كرده است: بچه دار نشدیم كه نشدیم. آن وقت یك سال من در حضرت رضا توبه كردم. سرم را به ضریح گذاشتم و گریه كردم. از ته دل گفتم: خداوندا دیگر عرق نمی‌خورم، در عوض بچه‌ای به من بده. خانم هم پشت سرم بود، صدای گریه‌اش را می‌شنیدم، او هم می‌گفت: خدایا، به خاطر پدرم كه یك عمر حجه‌الاسلام بود مرا بچه دار كن. اما خواست خداست ، بی خواست او...

مادر كه عبرت گرفته بود با چشم‌های درشت و هراسان به جای مبهمی نگاه كرد:

ـ ... یك برگ از درخت نمی افتد.

بلبل می‌دانست كه در این لحظه باید چه پرسید:

ـ وقتی خدا نخواهد بزرگترین دكترها هم عاجز می‌شوند. خیلی خرج كردید؟

خانم مهاجر چادرش را محكم‌تر به خود پیچید و گفت:

ـ دكتر های دنیا را دیدیم، چه قدیمی‌ها چه جدیدی‌ها، چقدر پول دادیم، چقدر مخارج كردیم.

آقای مهاجر گفت:

ـ در سفر پارسال خراسان، به پیرمرد مقدسی كه دعانویس بود مراجعه كردیم، هیچ... در طوس پیرزن لحیم‌كاری را به ما معرفی كردند، آن هم نتیجه‌اش هیچ بود. نتیجه‌اش این است كه من بچه ندارم. نمی‌دانم برای كه زندگی میكنم، چرا می روم اداره، این حقوق را می خواهم چه كنم. این قالی‌ها به چه درد می‌خورد؟ وقتی بچه نباشد هیچ چیز نیست، هرچه پیدا كنی مثل اینكه هیچ چیز به دست نیاورده‌ای.

مسعود كه مقدار اسید سولفوریك را هنوز به دست نیاورده بود عددها را در هم ضرب می كرد: "شش پنج تا... خدایا شش پنج تا چند تا؟" آقای مهاجر دستش را روی شكمش لغزاند و گفت:

ـ ببینید ، من باز فراموش كردم، می خواستم بگویم برنامه‌ی امشب چیست، پرت رفتم. اما تقصیر خودتان است، نیست؟

بلبل كه خود به خود سخنگوی جمعیت شده بود و اكنون در جستجوی فرصتی بود كه از این دردسر رهایی پیدا كند به سرعت جواب داد:

ـ بله، بله، همینطور است.

ـ خوب، من معتقدم آقای بلبل یك دهن از همان آوازهایی كه پشت رادیو می خوانند برایمان بخوانند. از آقای مازیار هم خواهش می‌كنیم تارشان را بیاورند استفاده كنیم. ما كه تاكنون آن را ندیده‌ایم، فقط گاهی از پشت در صدایش را می شنویم... هر چند لایق نیستیم... بلكه كمی تار بزنند استفاده كنیم، شاید بیشتر با هم دوست شدیم. اگرچه من و خانم در دین خیلی تعصب داریم، كما اینكه همه دارند، حالا فقط جوان‌ها به این چیزها می‌خندند، ما هم به دوره‌ی خودمان همینطور بودیم، چه عرق‌خوری‌ها كردیم، چه الواط بازی‌ها... اما موسیقی؟ من كه آن را حرام نمی دانم... خانم، شما تعریف كنید، شما تعریف كنید.

خانم با صدای زیر و زنگ‌دارش كه گویی از سردابه‌ی تاریكی بیرون می‌آمد تعریف كرد:

ـ بله ، ما شش خواهر بودیم سه برادر. مرحوم پدرم خیلی امروزی بود، فتوا داد كه برای خودش موسیقی حلال است. آن وقت هركدام ما را تشویق كرد به موسیقی. هر كدام سازی یاد گرفتیم. من ضرب و آواز یاد گرفتم. غروب به غروب... وقتی نمازش را می خواند، جمع می‌شدیم و می‌زدیم و می‌خواندیم. او، خدابیامرزدش، یك گوشه می‌نشست و زیر لب می‌گفت: روح آدم تازه می شود...

درویش و بهروز پس از مدت‌ها سكوت زمزمه كردند:

ـ خیلی روشنفكر بوده است. خیلی كم این جورگیر می‌آید.

آقای مهاجر رو به مازیار كه چرت می‌زد كرد و گفت:

ـ خوب، چطور شد؟ تار چه شد؟

مازیار خصمانه زیر لب قرقر كرد:

ـ تار نم كشیده است.

پیش از آنكه كسی به رطوبت این جواب پی ببرد برادر بزرگتر كه ظاهراً از سیر اوضاع ناراضی بود قیافه‌ی خشكی به خود گرفت و همه را به پیش خواند و با احتیاط فراوان، در حالی كه مواظب كوچك‌ترین حركات خانم مهاجر بود، مسأله‌ی خوردن عرق‌ها را پیش كشید و عاجزانه خواهش كرد كه آقای مهاجر هم به خاطر وظیفه‌ای كه در رهبری فرزندانشان دارند توبه‌ی خود را بشكنند و به هر حال در غیاب خانم چه مانعی خواهد داشت؟ به یاد گذشته ها... و البته برای اینكه خانم مانع نشود زمینه چینی خواهند كرد (مادر همه چیز را می‌داند و رضایت او سال‌ها پیش جلب شده است). ولی وقتی خانم و مادر را به بهانه ای از اتاق بیرون كردند، بدون اینكه وقت گرانبها را از دست بدهند فی‌المجلس عرق‌ها را تقسیم می‌كنند و با پرتغال‌های خوشمزه‌ای... درست است كه ناراحت كننده خواهد بود اما... خیلی زود سر می‌كشند.

همه مثل كودكی ذوق زده شدند و آقای مهاجر در این ذوق زدگی فراموش كرد كه روزگاری سرش را به میله‌های مقدسی مالیده است، اگر چه دامنه‌ی این فراموشی آنقدر وسیع بود كه به یاد نمی آورد چند بار از تماس میله های سرد با سر تاسش لرزش خفیفی در خود احساس كرده است.

مسعود كه حس می كرد ساعات بحرانی در حال فرا رسیدن است و چین‌های عمیقی پیشانی كوتاهش را پوشانده بود ناگهان پرسید: "شش پنج تا چند تا؟" و بعد مثل اینكه مسئول تمام این بدبختی‌ها آقای مهاجر است به او رو كرد و چون دشمن خود را مرد محترم و منصفی می‌دانست به استدلال پرداخت:

ـ آقای مهاجر ! شما جای پدر من... من توی این خانه بدبخت شدم، از همه كار باز شدم. ملاحظه بفرمایید: این نقشه‌ی اختراع ماشین نفتی است (جزوه اش را جلو برد، ورق زد ونشان داد) من بدون هیچ وسیله و هیچ تشویقی دائم فكر می كنم... این جای شوفر است، این جلو موتور است، زیرش بشكه‌ای است كه آب در آن می‌جوشد. هر وقت خواستیم ماشین تندتر برود فتیله‌اش را بالا می‌كشیم، هر وقت خواستیم نگاهش داریم فوت می‌كنیم... با ده لیتر نفت می‌شود رفت خراسان، نمی‌خواهید؟ با نیم لیتر بروید شاه عبدالعظیم، یا هر كجا كه دلتان خواست... ولی چه فایده؟ به من احمق بگویید چه فایده... باهمین وسایل كم یك دوربین آستینی ساختم، اما عكس بر نمی‌دارد. چرا؟ برای اینكه تاریكخانه ندارم، برای اینكه سه پایه‌ام لق است...

آقای مهاجر اگر چه به نقشه‌ی ماشین خیره شده بود، اما می‌شنید كه یك فوج سرباز كه از بچه‌های عجیب و غریبی تشكیل شده بود با صدای زیر خود در گوشش فریاد می‌زنند: عرق! عرق! مسعود كه ظاهراً دریافته بود دشمن او آقای مهاجر نیست بلكه موجودی نامرئی است كه در هوا پخش شده است به اطراف نگاه می‌كرد و زوزه می‌كشید:

ـ بله، برای اینكه سه پایه ندارم. می‌گویم یك اطاق به من بدهید آنجا درسم را بخوانم، مسأله‌هایم را حل كنم، انبار را هم آزمایشگاهم كنید، نتیجه‌اش این است، نتیجه‌اش این است كه بنده، شاگرد ششم ریاضی، الان نمی دانم دو دو تا چند تا است... مرده شورش راببرد، مرده شوی این زندگی راببرد!...

برادر بزرگتر لبخند زد و گفت:

ـ حالا مواظب عینكت باش كه نیفتد.

مسعود كتاب‌هایش را برداشت و داد كشید:

ـ من اصلاً این شب چله را نمی خواهم! از همه‌ی شما بدم می‌آید! الان می‌روم توی آشپزخانه، همانجا درس می‌خوانم... من عادت دارم، من به محرومیت عادت دارم...

وقتی بیرون رفت برادر بزرگتر مثل اینكه هیچ واقعه‌ای اتفاق نیفتاده است به آرامی گفت:

ـ البته می‌بخشید، آقای مهاجر، یك كمی خل است. اینكه عرض كردم "مواظب باش" بی جهت نیست؛ تا حالا ده دوازده عینك عوض كرده است. آخر چشمش هم خیلی ضعیف است. یك روز... بی‌ادبی است، می‌رود مستراح، میلش می‌كشد پائین را نگاه كند، به نظرش خبری هست یا اینكه مثلاً به فكر اختراع افتاده است. عینكش می افتد، می‌رود پائین... یك روز با همكلاسش دعوا می كند، یك روز هم آن را گوشه‌ای جا می‌گذارد. این طور...

آقای مهاجر گفت:

ـ بچه است.

خانم مهاجر كه باطناً خوشحال شده بود و واقعاً از این متأسف بود كه چرا كار به زد و خورد نكشیده است ظاهراً خود را آزرده نشان داد:

ـ شما زیاد سر به سرش می گذارید.

بلبل، راحت در جائی كه اكنون وسیع شده بود پهن شد و زمزمه كرد:

ـ خشك است ، خشك.

درویش به بهروز نگاه كرد و سرش را فیلسوفانه و به مسخره تكان داد:

ـ هنوز به عوالم ما نرسیده است.

بهروز تصدیق كرد و مادر برخاست و به آشپزخانه رفت.

باز اتوبوس ایستاد. خانم مهاجر، چادرش را بیشتر به خود پیچید و مثل تك درخت غبارزده‌ای در پهنای كویر، سرش را اندكی خم كرد، گویی تنفس برایش مشكل شده بود. مازیار نالید و پای دردمندش را با دست فشرد. در سكوتی كه بر همه سنگینی می كرد، نگاه‌های آرزومند به آهستگی و تنبلی نسیم گرم بر شاخه‌های درخت صحرایی می‌نشست و كاملاً احساس می‌شد كه می‌خواهد با نیروی خود درخت خشك را آهسته آهسته از جا تكان بدهد و به آشپزخانه بفرستد. این بار سكوت را رادیو شكست:

"ریودوژانیرو ـ یونایتدپرس. امروز خبر رسید كه در مسابقه‌ی بزرگ فوتبال كه قرار بود بین تیم‌های برجسته‌ی امریكا و شوروی به عمل آید وقفه ای روی داده است. اگر چه هنوز از حقیقت قضایا اطلاع صحیحی در دست نیست اما طبق اظهار مقامات محلی این وقفه به علت آن است كه یكی از تیم‌ها از شناختن داور بین المللی خوداری كرده است..."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 9:9  توسط حامد امان پور قرایی  | 


خسوف

هرمز شهدادى

 
همه اش مى‏گويند شب عروسى قمر. غافلند كه گوشت تنم بود. دلم نمى‏خواست درآورمش. بوى خاك مى‏داد. بوى علف و پهن مى‏داد. بوى پشم بزغاله. چيت
بود. گل‌هاى سرمه‌اى داشت. سرآستين‌هايش را بالا زده بودم. از همان روزهاى اول. ابوالقاسم خريده بود. شهر كه رفته بود. مى‏گفت پارچه‌اش خيلى دوام دارد. آب هم نمى‏رود. امان از اين خان داداش. يك شب توى آب نمانده نيم متر كم شد. شايد براى همين دامنش زياد گشاد نشد. من كه قبول ندارم خياطى‏ام بد باشد. يك هفته طول كشيد تا دوختمش. زير بغلش را تنگ گرفتم.

وقتى بزغاله‏ها را بغل مى‏كردم زير بغلم درد مى‏گرفت. گفتند درش بياور عروس مى‏شوى. امشب، سر چشمه نشسته بودم. دلم نمى‏خواست. خان داداش ماديان را سر تپه نگه داشت. فرياد زد قمر، باجى مى‏گويد پيراهنت را دربياور. خودم برايت باز هم مى‏خرم. امشب بايد رخت عروسى تن كنى. دلم نمى‏خواست. باجى به لپ مى‏زد. با انگشت لپهاش را پايين مى‏كشيد. زير لب مى‏گفت دختره خل شده. شب عروسى پيرهن كهنه تنش مى‏كند. آقا از اسب كهر به زير آمد. خم شد. گفت قمر مادرم راضى نمى‏شود. ما آبرو داريم. پيراهن حرير برايت آوردم. چرا تن نمى‏كنى؟ اى آقا، به دلم برات شده بود. غربتى گفته بود پيراهنت را درنياور. اى آقا، به دلم برات شده بود. حالا بگويند زدم به كوه. ابوالقاسم با ماديان دنبالم كرد. گيسم را كشيد. گفت دختر، باجى نفرينت مى‏كند. آبروش را بردى. خل شدى. راه بيفت. مگر نمى‏دانى آقا شهرى است. شهرىها رسمشان طور ديگر است. حقا كه لباس شهرى به تنت نمى‏برازد. خان داداش، گل گفتى كه نمى‏برازيد. گل گفتى. نمى‏برازيد. حالا خواهر آقا بخندد. با خنده بگويد. از اول هم معلوم بود. دختره خل. به خدا قسم خودم ديدم. وسط حجله نشسته بود. گردپا. به دور خود مى‏چرخيد. سرش را به چپ و راست تكان مى‏داد. ناآرامى مى‏كرد. سعيد را وارد حجله كرديم. ما پشت در گوش تا گوش. خودم با آن همه سر و صدا شنيدم. شنيدم سعيد گفت قمر چه‏ات شده؟ چرا اين طور مى‏كنى. سرش را بالا كرد. گفت آقا قربان كفشت بروم. دستت مبارك. بفرما پيراهن قمر را پس بدهند. باور كنيد تا پيراهنش را نداديم نخوابيد.

اى خانم سعيده. حالا باورت شد؟ مى‏دانستم كه پيراهنم طلسم شده. آن‌وقت بگو قمر ديوانه شده. نه فقط شما. همه بگويند. همسايه دست چپ، دست راست. خان داداش. باجى پير. بگويند كه قمر ديوانه شده. عصرها بي‌خودى مى‏خندد. نصف شب بيدار مى‏شود. بافتنى مى‏بافد. تا مى‏خواهى دستش بزنى فرار مى‏كند. خانه‏اش را كه چهار اتاق دارد جارو نمى‏كند. باغچه‏اش را كه تخم بابونه در آن كاشته آب نمى‏دهد. آب حوض را كه گنديده عوض نمى‏كند. بچه‏هاش را تر و خشك نمىكند. چهار پسر و سه دخترش. حتى غلام هفت ساله را كتك زده. بگويند. ديگر نمى‏توانم. استخوان‌هام پيداست. آفتاب مغزشان را مى‏پزد. باد پوستشان را مى‏خراشد. به تنم گوشت نيست. نيست.

به باجى اول گفتم. باجى آمده بود سرى بزند برود. گفت قمر خيالاتى شده ‏اى. اين حرف‌ها چيست مى‏زنى. ماشاالله پسرهات بزرگند. مهدى روزى هفده تومان كاسب است. تقى چهارده تومان. خداى دخترها هم كريم است. چه باكى دارى از اين حرف‌ها. دلت قرص كه خدا چهار شازده كمر بسته برات فرستاده. سه سوگل. گفتم باجى مى‏ترسم. به خدا قسم مى‏ترسم. دلم كه هواى نعره پلنگ مى‏كند مى‏فهمم. بايد فقط صداى نعره پلنگ بشنوم كه از ترس، ترسم تمام بشود، باجى. از عصر مى‏فهمم كه بى‏تابى مى‏كنم. زود از كوه برمى‏گردم. مى‏روم چشمه غسل مى‏كنم. منتظر مى‏شوم. مى‏خوابند. صداى زنگوله ‏ها كم مى‏شود. ماه كم‏ كم گرد مى‏شود. وسط آسمان. مى‏لرزم. پوستم مى‏خارد. از جا بلند مى‏شود. سرم را به ديوار مى‏كوبم. گريه مى‏كنم. پاورچين مى‏آيم دم خانه. مى‏دوم. لرزم تمام مى‏شود. خارش پوستم هم. سايه ‏اش را مى‏بينم كه مى‏آيد. تنش را مى‏كشد، قوس برمى‏دارد. سرش بالا. نعره. ديگر بعد از باجى به كى نگفتم؟ همه گفتند خيالاتى شده‏ اى قمر. گفتم نمى‏گذارم شوهرم را ببريد. گوشت تنم را. بچه‏ هام مال شما. پسرهام دخترهام مال شما. شوهرم مال شما نيست. مال هيچ كس نيست. آقا عصبانى بود. شب دير مى‏آمد خانه. صبح زود مى‏رفت. آقا پول خرجى را مى‏گذاشت لب طاقچه. ديگر شب صدايم نمى‏زد حساب روز را وارسم. شب‌ها مى‏نشستم بيايد. مى‏گفتم آقا چرا جوابم را نمى‏دهى؟ آقا فقط مى‏گفت خسته‌ام قمر. قمر خسته‌ام. گفتم آقا مى‏ترسم. ترا كجا مى‏خواهند ببرند. آقا خنديد. خوابيد. صبح نتوانستم طاقت بياورم. رفتم جلوى درگاه را گرفتم. پاى آقا را بغل كردم. فرياد كردم. آقا امروز نرو. گفتى پيراهنم را درآورم درآوردم. گفتى از خانه بيرون نروم بيست سال است نرفتم. با گرسنگى و سيرى‏ات ساختم. بچه‏ هات را بزرگ كردم. دست‌هام را ببين آقا، پينه بسته. يك لك چرك بيست سال نديدى. نه روى ديوار نه روى قالى نه روى لباس. آقا فحش بده. حرفت گل. كتك بزن. چوبت گل. آقا اول قمر را بكش بعد برو. به دلم برات شده بود آقا مى‏رود. قمر را مى‏كشد. باجى گفت قمر چرا دست‌هات را مى‏خارانى؟ گفتم باجى چيزى نيست. گفت چرا زود از كوه برگشتى. گله را چرا رها كردى؟ گفتم دلم تنگ شد. هوا برم داشت. گفتم بروم آبادى، چشمه غسلى كنم. گفت ابوالقاسم مى رود امامزاده احمد. دلت نمى‏خواهد بروى زيارت. سر شب مى‏رود صبح برمى‏گردد. اگر بروى دلت سبك مى‏شود. گفتم نه باجى. نمى‏روم. گفت، قمر برو. دلم مى‏گويد بروى. برو. حيف است. از امامزاده نياز بخواه. يك روسرى شهرى دارم ببر پيشكش. نذر كن هوايى نشوى. گفتم باجى دست از سرم بردار. تنم مى‏خارد. مى‏لرزم. بروم بخوابم بهتر است .

ابوالقاسم سرشب رفت. باجى و بابا خوابيدند. صداى زنگوله كم شد. ماه درآمد. گرد شد. وسط آسمان. لرزم زياد شد. جستم از جا. پاورچين از خانه درآمدم. كوه. دشت. دره. رفتم از كمركش كتل بالا رفتم. بالاتر. بالاتر. تيغه كتل را زير پا مى‏ديدم. روى تيزى سنگ سياه نشستم. مى‏لرزيدم. سايه‏ اش را ديدم. زير و بالا مى‏شد. قوس برمى‏داشت. چشم‌هاش مى‏درخشيدند. پيراهنم را درآوردم. به پشت روى سنگ خوابيدم. پنجه‏هاش را روى كف دست‌هام گذاشت. تنه‏ اش را روى تنه ‏ام. سر به بالا نكرد نعره بزند. زبانش گرم بود. دندان‌هاش كه توى گوشتم مى‏رفت آتشم مى‏زد. خونم كه مى‏ريخت حلال مى‏شدم. ظهر شد. شب شد. فردا شب آقا نيامد. رفتم سر كوچه نشستم. رفتم ميان خيابان. رفتم دم خانه‌ها در زدم. به پسرم گفتم مرا ببر كلانترى. برد. از پاسبان پرسيدم آقا كو؟ جوابم نداد. به پسرم گفتم مرا ببر اداره آقا. راهم ندادند. به پسرم گفتم مرا ببر هر جا كه بوى آقا را مى‏دهد. پسرم مرا برد شهر گرداند. آقا نبود. گفتم كجاست. هيچ كس هيچ نگفت، برگشتم خانه. ديدم بچه‏ها بازى مى‏كنند. مردى دست‌هام را گرفته مى‏گويد قمر منم. منم قمر. گفتم تويى قمر. قمر تويى. حالا بگويند قمر ديوانه شده. فكر خانه‌اش نيست. فكر بچه‏هاش را نمى‏كند. مى‏نشيند كنار در خانه بافتنى مى‏بافد. مى‏گويد همه‏اش مى‏گويند شب عروسى قمر. غافلند كه گوشت تنم بود.

از مجموعه داستان "يك قصه قديمى" انتشارات اميركبير، چاپ اول 2535 شاهنشاهى
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 13:33  توسط حامد امان پور قرایی  | 

شب هفتم ؛

فرمانده هنوز فریاد نکشیده بود . سرباز تفنگشو به دقت نشونه گرفت ؛ مگسک رو کله ی دشمن بود . یه انفجار بزرگ . دوست سرباز کله اش کنده شد . فرمانده فریاد کشید . خونِ رو زمین بخار می شد . فرمانده بلندتر فریاد کشید . سرباز کله ی فرمانده رو نشونه گرفت ؛ فرمانده دیگه فریاد نمی کشید . سرباز به صدای بلند حساس بود . خون بخار می شد .

                                                                                                            حامد امان پور قرایی 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:7  توسط حامد امان پور قرایی  | 

شب ششم ؛

       

و خداوند عدالت را برقرار نمود .

باید با دقت این کارو بکنم ، پس لبه ی تیز چاقو رو میذارم و خیلی آهسته میکشم پایین . آره پسر تو باید حواست باشه تا اونا خراب نشن . خُب ، حالا نوبت دومییه ... چاقو ، خرررت ، صدای پاره شدن . حالا دیگه اون دوتا چشای سیاهو میتونم بذارم تو شیشه تا همیشه فقط منو ببینن ؛ و حالا نوبت دستو پاهاست تا جدا بشن ... لا لا لا لا ... یه چاقوی تیزتر ... اوهوم ، همش رو میذارم تو چمدون ، اینجوری عزیزم ، کنارمِ تا ابد ؛ دستام خونییه ...

                                                                                        حامد امان پور قرایی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:57  توسط حامد امان پور قرایی  | 

 شب پنجم ؛

تو ی تاکسی لمیده بودم و داشتم به حرفهای زن و شوهری که کنارم نشسته بودن ، گوش می کردم . تمام حواسشون پیِ بچه ی چهار ، پنج ساله ی خانم جلویی بود ، بچهه سرشو چرخونده بود عقب و داشت می خندید ؛ زن و شوهر هم واسش می مُردن و هی به هم نگاه های عاشقانه می کردن . تاکسی یهو ترمز کرد . بچه افتاد ، مادر زد پسِ کله ی بچه ، مادر و بچه پیاده شدن ، بچهه پا نداشت .  زن و شوهر حواسشون رو پرت کردن میون شلوغی و من رفتم داروخانه که یه بسته کاندوم بخرم .

                                                                                     حامد امان پور قرایی 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:55  توسط حامد امان پور قرایی  | 

نميدونم چه جوري ، ولي تنها چيزي كه لازم داشتم كمي تفاوت بود. امروز سعي كردم روز خيلي خوبي رو شروع كنم آخه اولين روزي بود كه فكر مي كردم مي تونم يه كار خوبي بكنم ، رفتم محدوده ي چار راه برق ( و ) يك گوشه(ای ) نشستم ، با يك نگاه به اطرافم ديدم اون قدرها هم تنها نيستم ، بعضيا باخودشون بيل ، كلنگ ( و ) از اينهايي كه باهاش چاه خالي مي كنن ( و شکلش ) مثل پمپ آبه ( ، ) فكر كنم بهش مي گن لجن كش ، دقيقاً نمي دونم ( اسمش چیه ) و كلي چيزهاي ديگه ( آورده بودن ) ... با بعضي ها صحبت هم كردم . اولين ماشيني كه اومد يه وانت بود ، همه سريع رفتن سراغش ، كسي كه دنبال سه تا كارگر قوي مي گشت ، يه پيراهن چهار خونه سبز و سياه تنش بود ، كفش هاي چرم مشكي بدون بند ويك شلوار جين آبي ( هم به پا داشت ) . چقدر كارگرا اصرار ميكردن ( که ) باهاش برن ( ، ) يه پنج نفري هم سوار وانتش شده بودند( . ) اگه هنوز رنگشو نگفتم ، ( باید بگم وانتی ) سبز بود كه جلوي چشاش ... يعني جلوي چراغها( ش ) ، سپر ماشين زنگ زده بود. پنج تا ( کارگر ) دست به يكي كرده بودند كه به صاحب وانت بفهمونند سه نفر كمه و بايد دو نفر ( دیگر ) هم برا( ی ) كمك داشته باشند . صاحب وانت هم قبول كرد شايد از ترس ! كارگراي ديگه اي كه از كار بي نصيب شده بودند غرولند كنان مي گفتند كه نوبت ماست ( و ) اونايي كه سوار ماشينن حقشون رو خورد(ه ا)ند ، فكر ( می )كردم منم باهاشون ميرم ولي زيادي لاغر بودم ( با این حال ) يه خورده تلاش كردم ، ولي وانتيه رفت . همه با نگاه هاي آويزون به آسمون يه گوشه اي رفتن . در اون لحضه ( لحظه ) ضعف شديدي رو تو قسمت چپ سينه ام احساس كردم ، چيزي شبيه به احساس گرسنگي . نميدونم چرا اون لحظه به اين فكر ميكردم كه تفاوت شايد چيزي شبيه به تغيير شخصيت باشه يا نژاد يا ( ... ) نمي دونم . يه دو ساعتي ( که ) گذشت اطرافم حسابي كم رنگ شده بود ، خوشحال بودم نسبت به كسايي كه باهاشون راجع به بدنه خانوما صحبت كرده بودم بي سوادترم منظورم همون كارگراست ! تنها تصميم درستي كه بايد ميگرفتم ! ( همین بود ، پس ) رفتم پيتزا ديانا تا امتداد روز خوبم رو به پايان برسونم .                                                         

پايان
اسفند 87

                                                                                      " حسین نقوی "

شب چهارم ؛

برای شب چهارم داستانی از حسین نقوی به دستم رسید تا آن را برای " هزار و یک شب " با هم قسمت کنیم . داستان را در بالا برایتان گذاشته ام ، اما در خصوص آن سعی کرده ام تا مواردی را که به نظرم اساسی ست ، عنوان نمایم . و نکاتی آموزشی را از پس داستان بیرون کِشم . وقتی داستان را اولین بار خواندم متوجه شدم که در روایت لُکنت های بسیاری وجود دارد پس سعی نمودم با گذاشتن نشانه گذاری ها و کلماتی مناسب ، لکنت را کاهش دهم . برای اینکار پیشنهادهای خود را درون ( پرانتز ) گذاردم تا با مقایسه ی آن با حالت اولیه ، تفاوت ها را بهتر بفهمیم . خواهشمندم داستان یک بار بدون ( پیشنهاد ها ) و یک بار هم با وجود ( پیشنهادها ) بخوانید تا منظور حاصل گردد . با این حال مشکل جایی خود را بیشتر نشان می داد که دیگر با پیشنهادها هم کاری درست نمی شد و می بایست دست در شکل روایت می برد تا گره ها باز می گشت . برای مثال نویسنده در خط سوم می آورد : " محدوده ي چار راه برق " و بعد در خط هفتم : " يه پيراهن چهار خونه سبز  " مشخص است که نویسنده تکلیفش را نمی داند ، بالاخره ( چار ) یا ( چهار ) ؟ و در خط سوم : " با يك نگاه به اطرافم ( ديدم ) اون قدرها هم تنها نیستم " آقای نقوی عزیز بهتر بود جمله اینگونه نوشته می شد : " با يك نگاه به اطرافم ( فهمیدم ) اون قدرها هم تنها نیستم " . و همینطور در خط پنجم : " ... با بعضي ها صحبت هم كردم " آوردن این جمله هیچ لزومی ندارد ، چرا که از کیفیت صحبت با کارگران حرفی به میان نمی آید پس اگر حذف هم گردد مشکلی در کلیت داستان ایجاد نمی نماید . بی توجهی نویسنده به فعل هم از نکات قابل توجه می باشد : " بعضيا باخودشون بيل ، كلنگ ( و ) از اينهايي كه باهاش چاه خالي مي كنن ( و شکلش ) مثل پمپ آبه ( ، ) فكر كنم بهش مي گن لجن كش ، دقيقاً نمي دونم ( اسمش چیه ) و كلي چيزهاي ديگه ( آورده بودن ) ... نویسنده فراموش کرده بود برای بعضیا با خوشون ( ... ) فعل بیاورد و جمله را ناقص به امان خدا رها می کند . و یا در چند خط پایین تر : " يه پنج نفري هم سوار وانتش شده بودند اگه هنوز رنگشو نگفتم ... " وقتی گفته می شود ( رنگشو ) منظور رنگ چیست ؟ آیا رنگ پنج نفر را نگفتی ؟ از همه عجیب تر و گنگ تر در پایان کار است که می خوانیم : " ... خوشحال بودم نسبت به كسايي كه باهاشون راجع به بدنه خانوما صحبت كرده بودم بي سوادترم ..." این جمله بدون تناسب با ساختمان کلی روایت ، برای خود رها شده است و ما منظور نویسنده را درنمی یابیم . و و و ...

حسین عزیز نوشتن تمرین بسیار می خواهد و دقتی بالا ، چرا که با بی توجهی به همین نکات به ظاهر ریز ، نویسنده به شعور مخاطب توهین می کند و او را دست کم فرض می نماید ، در حالی که وسواس در روایت عنصر اساسیِ روایت کننده است . امیدوارم با مطالعه ی بیشتر در راه نوشتن پیشرفت نمایی . راستی از خواندن قواعد دستور زبان فارسی هم غفلت نکن .

  

با اینهمه : Hamed_gharaei@yahoo.com  منتظر داستانهای کوتاهِ کوتاه شما هستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 17:43  توسط حامد امان پور قرایی  | 

شبِ سوم ؛

در راستای نگاهِ " هزار و یک شب " ، این بار قصد داریم سراغ نوشته ای از مهران سلیمانی پاک برویم ؛ اساسن قضاوت در باب اینکه نوشته های رسیده در تعریف داستان کوتاهِ کوتاه قرار می گیرد را از خود دور نموده ایم . چرا که قصد ما از ایجاد فضایی با چنین نگاهی تنها برای اینست که دوستان عزیز قلم را روان نموده و بدور از هرگونه محدودیتی نوشته های خود را برای " هزار و یک شب " بفرستند . پس به وسوسه ی نوشتن تن دهید و اثر خود را برای ما ایمیل کنید تا با نام خودتان منتشر گردد ...

همچنان منتظر نوشته های شما هستیم ( یکشنبه ها ؛ hamed_gharaei@yahoo.com)

 

سلام آقای امانپور خوبی؟ خسته نباشی.

این چند خط ناقابل من (اگه بهش بشه گفت داستانک) ارزش تو وبلاگ شما هک شدن رو نداره اما تقدیم به شما.

- دلم گرفته
- چرا؟
- بگذريم چيز جديدی نيست، ديگه بهش عادت كردم
- به چی؟
- به... به احساس ... به احساس...
- چه احساسی؟
- بی ستاره بودن
‌‌‌‌‌‌[‌سكوت]
- بعضی وقتا با خودم فكر مي كنم می بينم من تو هفتا آسمون يه دونه ستاره هم ندارم 
- از كجا می دونی؟
- تا حالا شده بخوای با تمام وجودت به كسی ابراز علاقه كنی، بعد بيای با يه ذوق و شوقی به آسمون نگاه كنی و دنبال يه ستاره نورانی قشنگ بگردی كه پيداش كنی و -ستاره رو كه بيانگر حس درونيته-به اون پيشكش كنی. آآآآآه... حالا بزنه و تو هی اين چرخ لعنتي رو حلاجی كنی و حلاجی كنی و حلاجی كنی اما دريغ از يك ستاره ی چشمك زن كه حداقل سالی يه بار سوسو بزنه ، اما اونم نداشته باشی . اونوقته كه سر تو با شرم پايين مياری و تا به خودت ميای می بينی ای دل غافل بازم تنها شدی 
- حالا به نظرت اسم چنين آدمی رو چی باید گذاشت؟ 
‌‌‌‌‌‌[‌سكوت]
- معلومه دیگه مرد بی ستاره 

                                                                                                    " مهران سلیمانی پاک "

 

از همه خوانندگان خواهان آنم که نظرات خود را برای ما بنویسند تا شاید به گفتگویی در این باب برسیم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:48  توسط حامد امان پور قرایی  | 

شب دوم ؛

گاهی وقتا دوست داری واسه ی خودت یه چایی دَم کنی ، حتی اگه تنها باشی و بدونی اون روز هیچ کس سراغتو نمی گیره . تو ، اون لیوان چای رو می خوای . حتی اگه حوصله ی هیچ چیز دیگه رو نداشته باشی ، پس بلند میشی . صدای فندک گاز ، صدای آب ، صدای در کتری . همه ی این صداها بی تاب ترت می کنن . تو روی کاناپه منتظری . همچین که انگار منتظر یه اتفاق بزرگی ... مدام به تنهایی فکر می کنی و اینکه کاش کسی رو داشتی که باهاش چای می خوردی . یه صداهایی میشنوی " آره ( خنده ) باید بریم " ... " برو بابا " ... " کاش میفرستادیمش " (خنده ) " شایان ؟ " ( فریاد ) " شایان ن ن ن ن ؟؟ " ... باز سرهنگ اینا مهمون دارن . چشاتو می بندی یه جوریِ . دوست داری فکر کنی همه ی این صداها از خونه ی تو میاد و کس و کار توان . پس صدای مامانتو می شنوی " دلم واست تنگ شده . چرا یه سری به ما نمی زنی ؟ " و بابات " تو باید کنا درس کارم بکنی ، تو باید ... " دینگ ! دینگ ! زنگ زدن . " سلام شایان جان ! " " سلام آقای مهندس . مامانم گفت شما چای خشک دارین ؟ مهمون داریم ، چایمون تموم شده ... "

                                                                                                    صحرا رمضانیان .

 

یکشنبه ها و قرار بر هزار و یک شب داستانِ کوتاهِ کوتاه خوانی . دوستان ، هزار و یک شب تنها ،  جاییست برای قسمت کردن داستانهایمان ؛ برای دست یابی به نوشتن و روایت کردن . منتظریم ؛

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:18  توسط حامد امان پور قرایی  | 

هزار و یک شب ؛

" هزار و یک شب " طرحی ست که بنا بود با توجه به دنیای مینی مال مدرن و بر اساس جهان سرعت و دالانهای پرهیاهوی اینترنت ، من به همراه یکی از دوستان کاربلدم ، هزار و یک داستان کوتاهِ کوتاه را از طریق آدرس پستی اینترنتی ( شما بخوانید ؛ ایمیل ) بنویسیم . " هزار و یک شب "  ایده ی من بود و همینطور مشترک نویسی که باز هم از طرف من بود ... هر چند که نازنین دوستم دست رد به سینه من نزد ، اما پروسه ی کاری روندی تکاملی نیافت . تا اینکه این وسوسه ی هزار و یک داستان کوتاهِ اینترنتی باز هم مرا رها نکرد . پس تصمیم بر آن گرفتم تا این کار را از طریق وبلاگ گروه نیمکت ادامه دهم . از این هفته قصد دارم تا در روزهای یکشنبه " هزار و یک شب " را در وبلاگ منتشر نمایم . دوستانی که قصد دارند در این جریان سهیم باشند داستانهای کوتاهِ کوتاه خود را برای من بفرستند تا اگر در راستای فکری " هزار و یک شب " بود ، داستان را با نام نویسنده در وبلاگ منتشر نمایم ؛ از دوستان خواهشمندم تا داستانهای خود را به آدرس ایمیل من بفرستند . آدرس در وبلاگ موجود می باشد .

با اینهمه : Hamed_gharaei@yahoo.com  منتظر داستانهای کوتاهِ کوتاه شما هستم .

 

شبِ یکم ؛

صبحی که از رختخواب زدم بیرون ، کلافه ی یه نخ سیگار بودم . هییچی بهتر از یه نخ سیگارِ صبح نیست حالِ آدمو جا میاره ؛ وقتی اولین کام رو می گیری یه حسِ خوب بهت دست میده که با هیچ حسِ دیگه ای قابل قیاس نیست . یه جور رخوتِ خاص ، مثل حسِ بعد از همخوابگی .

پس با هیجان ، سیگار صبح رو میذارم گوشه ی لبم و با دقتی منحصر بفرد روشن میکنم .

کام اول تو راه گلومِ که دختر کوچیکم میگه : بابا سیگارتو خاموش کن ، حالم بد میشه .  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 16:16  توسط حامد امان پور قرایی  | 

حاشيه ها
ادوارد داشت در مورد حاشيه ها به كارول توضيح مي داد. گفت: «پهناي حاشيه ها فرهنگ، زيبايي شناسي، اصول گرايي يا فقدان اون ها رو نشان مي ده. حاشيه چپ خيلي بهن شخصي رويايي رو نشان مي ده كه به لحاظ فرهنگي و تربيتي درك عميقي نسبت به عالی ترين نوع هنر و موسيقي داره، در حالي كه ...» ادوارد كه از كتاب دست نويسش نقل قول مي آورد، ادامه داد: «در حالي كه حاشيه هاي چپ باريك مخالف اين رو نشان مي دند. نداشتن حاشيه چپ هم حاكي از طبيعتي عملگراست، صرفه جويي صحيح و در كل بدسليقه گي نسبت به هنر. حاشيه راست خيلي پهن هم شخصي رو نشان مي ده كه از روبرو شدن با واقعيت مي ترسه، نسبت به آينده بسيار دل نگرانه و در كل ديرجوش.»
كارل گفت: «من اعتقادي به اینا ندارم.»
ادوارد ادامه داد: «حالا، با توجه به تابلوي روي شانه هاي تو ... تو يك حاشيه پهن دوره به دوره داري كه نشان دهنده شخصي یه با حساسيت هاي خيلي بالا و عاشق رنگ و شكل، كسي كه از جماعت دوري مي كنه و در جهان آرزوهاي دلچسب و رويايي خودش زندگي مي كنه.»
- «مطمْني كه مطلب رو درست فهميدي؟»
ادوارد گفت: «من ميون خليج پهناوري از بي خبري و تاريكي با تو در ارتباطم.»
كارل پرسيد: «و من موجب اين تاريكي هستم، منظورت همينه؟»
ادوارد گفت: «این تاريكي رو تو ایجاد کردي، توي مادر سياه. معركه است، مرد.»
كارل گفت: «ادوارد ، به خاطر خدا.»
- «چرا اين چيزها رو روي تابلوت نوشتي كارل؟ حقيقت كه نداره، داره؟»
كارل گفت: «يك جورايي حقيقت داره.»
نگاه رو به پاييني به آگهي دوشي قهوه ييش انداخت كه مي گفت(1): من به جرم دزديدن بنج دلاري كه ندزديده بودم، پنج سال در زندان سلبي آلاباما زنداني بودم. در مدتي كه زندان بودم برادرم كشته شد ، مادرم هم وقتي كوچك بودم فرار كرده بود. تو زندان شروع به موعظه كردم و هرجا كه مي توانستم عشق به معادشناسي رو بشناسانم، براي مردم موعظه مي كردم. من تقاضانامه هاي كاري زيادي رو بر كرده ام اما هيج كس به من كار نمي دهد جون قبلا زنداني بوده ام، و كل جريان خيلي ملال آور، و پپسي كولايي شده. براي غذاخوردن محتاج اعانه ي شما هستم، خدا ما را از شر شيطان حفظ كند.
كارل گفت: «حقيقت داره، يك جور حقيقت دروني ... كه به عنوان ما به ازاي عيني اون جيزي كه واقعا اتفاق افتاده، پيش رومون روشنه. این مسلمه.»
ادوارد گفت: «حالا، نگاه كن. اين "گ" و "ك" رو چه طوري نوشته اي. روي سركش ها بيش تر فشار داده اي تا روي بدنه حرف كه نشون دهنده پرخاش كري و قدرته. اين واقعيت هم كه روي انتهاي كشيده اون ها بيش تر فشار آمده، حاكي از يك طبيعت طعنه زن، لج باز و زودرنجه. منظورم رو مي فهمي؟»
كارل گفت: «اگه تو مي گي حتما هست.»
ادوارد گفت: «حروف اول كلماتت خيلي كوچك اند، حس خضوع رو مي رسونه.»
كارل گفت: «اگه مادرم مي فهميد خيلي خوشحال مي شد.»
- «از طرف ديگه، شكم خيلي بزرك "ج" و "چ" هات هم افراط و خودمحوري رو نشان مي ده.»
كارل جواب داد: «اين هميشه يكي از مشكلات من بوده.»
ادوارد، كه جلو دیوار يك ساختمان خم شده بود، پرسيد: «اسم كاملت چيه؟» در خيابان چهاردهم بودند، نزديك برادوي.
كارل گفت: «كارل ماريا فون وبر.»
- «معتادي؟»
كارل گفت: «ادوارد، تو آدم لچري هستي.»
- «مسلموني؟»
كارل دستي به موهاي بلندش کشید: «تو راز هستي گابريل مارسل رو خوانده اي؟ واقعا دوستش دارم. به نظرم كتاب خيلي خوبي بود.»
ادوارد با اصرار گفت: «اي بابا كارل، جواب سوالم رو بده. بين نژادها دوستي و صداقت برقرار شده، تو هم بهش معتقدي؟»
كارل گفت: «من فكر مي كنم مي شه به يك جور انطباقي رسيد و دولت هم همين حالا داره هركاري كه رو كه از دستش بر مي آد انجام مي ده، به نظرم در مورد تمام جوانب مساله حرف زدند. اين جا هم جاي خوبي براي گوش بري نيست، مي دوني؟ از صبح تا حال فقط دو بار اعانه گرفتم.»
ادوارد گفت: «اگر حرفم رو به دل نگيري ... مردم، مردمي رو كه تميز به نظر برسند بیش تر دوست دارند.»
كارل كه دوباره به موهايش دست مي كشيد، پرسيد: «واقعا فكر مي كني زيادي بلنده؟»
ادوارد پرسيد: تو فكر مي كني رنك پوست من قشنگه؟ حسودي مي كني؟»
كارل گفت: «نه، حسودي نه.»
- «مي بيني؟ افراط و خودمحوري. درست همون طور كه گفتم.»
- «حقيقت رو بگم، تو يك جورهايي خسته كننده اي.»
ادوارد يك ثانيه يي در مورد اين موضوع فكر كرد. بعد گفت: «با اين همه من سفيدم.»
كارل گفت: «اين رنگ درجه يكه. گرچه از صحبت در مورد رنك خسته شده ام. بيا از ارزش ها يا چيزهاي ديگه صحبت كنيم.»
ادوارد ناگهان گفت: «كارل، من یه احمقم.»
كارل گفت: «آره.»
ادوارد گفت: «با اين همه يك احمق سفيدم. همين مساْله است كه توی من خيلي جذابه.»
كارل گفت: «تو جذاب هستي كارل. حقيقت داره. قيافه قشنگي داري. ظاهرت خيلي خوبه.»
ادوارد مايوسانه گفت: «به جهنم. تو هم خيلي خوب حرف مي زني. حواسم هست.»
كارل گفت: «دليلش اينه كه زياد چیز مي خونم. تو آدمخوار جان هاوكز(2) رو خوانده اي؟ به نظرم وحشتناك عالي بود.»
ادوارد گفت: «موهات رو كوتاه كن كارل، و يك لباس نو بخر.مثلا يكي از اين لباس ايتاليايي هاي جديد كه كت هاي چسبون داره. خودت هم مي دوني كه مي توني تو كارت ترقي كني، فقط اگه تمام هم و غمت رو روش بگذاري.»
- «تو چرا نگراني، ادوارد؟ چرا شرايط من تو رو نگران مي كنه؟ چرا دنبال كارت نمي ري و با يكي ديگه حرف نمي زني؟»
ادوارد اعتراف كرد: «تو به تنگم آوردي. دارم سعي می کنم به حقيقت درونیت نفوذ كنم تا اون چيزي رو كه واقعا هستي پيدا كنم. عجيب نيست؟»
كار ل گفت: «جان هاوكز پاي سوسك و چند تايي كتاب ديگه هم نوشته كه الان اسمشون از ذهنم رفته. فكر مي كنم يكي از بهترين نويسندگان جوون آمريكاييه.»
ادوارد گفت: «كارل، واقعيت دروني تو چيه؟ بريزش بيرون بسر.»
كارل به آرامي گفت: «مال خودمه.» نگاهي رو به پايين و به كفش هايش انداخت كه به يك جفت پرنده قهوه یي مرده مي مانستنند.
- «تو مطمئني اون يك و نيم دلاري رو كه روي تابلوت نوشته، ندزديدي؟»
كارل گفت: ادوارد، بهت گفتم كه اون يك و نيم دلار رو ندزديدم.» با آگهي دوشي اش كمي اين پا و آن پا كرد. «الحق كه اين جا تو خيابون چهاردهم خيلي سرده.»
ادوارد گفت: «اين تصور توئه كارل. اين خيابون سردتر از خيابون پنجم يا لكس نيست. احساس تو كه اين جا سرده احتمالا فقط ناشي از وضعيت حاشيه يي ات به عنوان يك آدم نااميد تو جامعه ماست.»
كارل گفت: «ممكنه.» نگاهي در صورتش بود. «مي دوني كه رفتم اداره دولتي و ازشون خواستم در مارين باند كاري به من بدند ولي اين كار رو نكردند؟»
- «منظورت رو خوب بیان کردی، پسر؟»
كارل گفت: «اون كار پنبه چيني رو به من ندادند، نظرت در اين مورد چيه؟»
ادوارد گفت: «اين عشق معادشناسي چه جور عشقيه؟»
كارل گفت: «يك عشق ثانويه است. به هر حال من اسمش رو اين گذاشتم. عشق در آن سوي رود اردن . اين اصطلاح به مجموعه شرايطي اشاره دارد كه ... خب، يك جور داستانه كه ما سياهپوست ها واسه خودمون مي گيم تا دلمون رو خوش كنيم.»
ادوارد گفت: «غفلت و تاريكي.»
كارل گفت: «ادوارد، تو من رو دوست نداري.»
ادوارد گفت: «خيلي هم دوستت دارم. معمولا كتاب هات رو از كجا مي دزدي كارل؟»
كارل گفت: «بيش تر از دراگ استورها. به نظرم خيلي جاهاي خوبي اند چون اغلب طویل و کم عرض اند و فروشنده ها هم ترجيح مي دند كنار پيشخوان پشت نويسي عقب فروشگاه بايستند، در حالي كه كتاب ها معمولا توي رف هاي گردون و كوچك جلو فروشگاه اند. خيلي راحته كه چندتايي رو سُر بدي توي جيب اوركتت، البته اكه اوركت بپوشي.»
- «اما ...»
كارل گفت: «آره، مي دونم چه فكري مي كني. اگه من كتاب مي دزدم پس چيزهاي ديگه هم مي دزدم. اما به لحاظ متافيزيكي كتاب دزديدن با پول دزديدن فرق مي كنه. مطمئن ام ويلون(3) چيز خيلي خوبي براي گفتن در مورد اين مساْله داره.»
- توي اگر شاه بودم نيست؟
كارل اضافه كرد: «به علاوه، خود تو هيج وقت جيزي ندزديده اي؟ یه جاهايي از زندگيت؟»
ادوارد گفت: «زندگي من! چرا يادم انداختيش؟»
كارل با تعجب گفت: «ادوارد تو از زندگيت راضي نيستي! فكر مي كردم زندگي سفيدپوست ها قشنگه! اين كلمه قشنگ رو خيلي دوست دارم. شادم مي كنه.»
ادوارد گفت: «گوش كن كارل، چرا خودت رو روي اصلاح دست خطت متمركز نمي كني؟»
- «منظورت اصلاح شخصيتمه؟»
ادوارد گفت: «نه، زحمت اصلاح شخصيت رو نكش. فقط اصلاح دست خطت. حروف اول كلمات رو بزرگ تر بنويس. شكم "ج" و "ج" رو كوچیك تر بكش. به فضاي بين كلماتت توجه كن كه سردرگميت رو نشان ندند. به حاشيه ها هم توجه كن.»
- «اين هم ايده يه، اما يك جور نگاه سطحي به اين قضيه نيست؟»
ادوارد ادامه داد: «مراقب فضاهاي بين خطوط باش. فضاي بين خطوط وضوح و تفكر رو نشان مي دند. به پايان ها هم دقت كن. بيست و دو نوع پايان وجود داره كه هر كدوم هم در مورد شخصيت افراد كلي چيز به آدم ياد مي دند. كتاب رو به تو قرض مي دم. دست خط خوب كليد پيشرفته. يا اگه كليد پيشرفت نيست، دست كم يك كليد كه هست. تو مي توني اولين فرد نژاد خودت باشي كه رييس جمهور مي شه.»
- «خيلي خوبه، مي شه پشت اين يكي گذاشت.»
- «دوست داري برم كتابم رو بيارم؟»
كارل گفت: «فكر نمي كنم. نه، متشكرم. نه اين كه اعتقادي به راه حل تو نداشته باشم، اما چيزي كه حالا مي خوام رفتن به دست به آبه. مي شه لطفا آگهي دوشي من رو يك دقيقه یي نگه داري؟»
ادوارد گفت: «حتما، مساْله يي نيست.» و به آني آگهي دوشي را روي شانه هاي نحيفش سراند. «پسر، يك جورايي سنگين اند، نه؟»
كارل با بدجنسي گفت: «تا همين مغازه مردونه اين كنار مي رم.»
وقتي كارل برگشت، دو تايي با پشت دست محكم به صورت هم سيلي زدند، با آن قسمت زيباي دست كه انگشت ها از آن جا درآمده اند.

شیوا مقانلو

(1) در متن انگلیسی داستان، تک تک کلمات روی تابلو سردوشی، با حروف بزرگ شروع می شوند. م
(2)
John Hawks
نویسنده و آکادمیسین معروف آمریکایی (1998-1925). م
(3)
Villonشاعر فرانسوی. در حدود 1460 میلادی. م

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:26  توسط حامد امان پور قرایی  | 

دونالد بارتلمی

                                                                        دونالد بارتلمی .    

   چه می‌خواهی بگویی؟

ترجمه: علی رضا کیوانی نژاد

                                                                       

 

هوبرت به چارلز و ایرن به عنوان هدیه کریسمس یک بچه داد. بچه،یک پسر بود به نام پل. چارلز و ایرن که نتوانسته بودند طی چند سال بچه دار شوند، خیلی خرسند شدند. آنها کنار تخت خواب بچه می‌ایستادند و به او نگاه می کردند. نمی‌توانستند بیشتر از آن چیزی برایش فراهم کنند.او بچه زیبایی بود با موها و چشمانی تیره. چارلز و ایرن از او پرسیدند، او را از کجا آوردی هوبرت؟

هوبرت گفت، از بانک. پاسخ معما گونه‌ای بود. چارلز و ایرن ازشنیدن آن حیرت زده شدند. هر سه کمی ویسکی نوشیدند. پل،آنها را از زمانی که تو تخت خواب بود، می‌شناخت. هوبرت خوشحال بود که توانسته، چارلز و ایرن را خوشحال کند. آنها، قدری دیگر ویسکی نوشیدند.

_اریک به دنیا آمد.

هوبرت و ایرن با هم رابطه داشتند.خیلی مهم بود که آنها احساس می‌کردند،چارلز چیزی

نمی‌داند. در نهایت، تختی خریدند. آن را در خانه دیگری گذاشتند، خانه ای که چند متر آن طرف‌تر از خانه ای بود که چارلز و ایرن و پل در آن زندگی می‌کردند. تخت جدید، کوچک بود اما به اندازه کافی،راحت. پل از رو تفکر، هوبرت و ایرن را شناخته بود. این اتفاق دوازده سال طول کشید، کاملا موفق بررسی شد.

_هیلدا

چارلز،از پشت پنجره‌اش به بار نشستن هیلدا را تماشا می‌کرد.در ابتدا هیلدا فقط یک بچه چهار ساله بود و بعد هم دوازده سال گذشت و حالا او هم سن پل بود. شانزده ساله. چالز با خودش فکر کرد ،چه دختر جوان زیبایی.پل با چارلز موافق بود. او داشت با نوک دندان‌هاش قسمتی از پستان هیلدا را گاز می‌گرفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:21  توسط حامد امان پور قرایی  | 

بنگ

ساموئل بکت

برگردان: منوچهر بديعي


Samuel Beckett    

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:28  توسط حامد امان پور قرایی  | 

 

تابلوی گرونیکا اثر پیکاسو .

گرونیکا ؛

نه... منِ روی حرف خودم هستم. اين نميتونه خطهای كف دست يه انسان باشه. من خودم چندين بار با ذره بين نگاهشون كردم. با دقت روشون خم شدم- ذره بين رو نزديك و دور بردم- امكان نداره ، اين خطهای گره خورده ، در هم فرو رفته و تابيده...

اما اون پنج تا انگشت داره ، يك- دو- سه- چهار- پنج. تازه چشمهای تا به تا و گنده شو ميبينم كه صاف زل زده تو چشمهای من ، دهن باز و حريصش و اون بينی كه حفره هاش مثل آتشفشانی مرده زحمت دم و باز دم رو به خودشون نميدن ، اما از گردن به پائين ديگر چيزی نيست. هيچی.

اينجا اشخاص ديگری هم زير ذره بينم هستن كه البته به زحمت ميشه نفر حسابشون كرد. مثلأ مادری كه بچشو بغل كرده، يا زنی كه دستاشو به طرف يه دريچه رو به بيرون برده، چند تا دست و پا و چشم و مغز كه توی هوا شناورن. بدن های به دقت سلاخی شده ، با بی رحمی كامل ، با ابزار محكم آلمانی ، ذره بين رو به سرعت روئ صفحه حركت ميدم . بازهم صدای اون جيغ لعنتی مغزمو سوراخ ميكنه . هميشه همين صدا رو ميشنوم.

 

 

فقر تو پستونای آويزونش خشك شده بود ، اما فقط آروم به رو به رو زل زده بود  ، دستاشو پيچيده بود دور بچهه . بچهه شروع كرد به ونگ زدن. ضربان قلب مادره تند تر شده بود .  تند تر و تند تر . ولی هنوز آروم به رو به رو زل زده بود . حالا برف ميباريد و مينشست رو موها و صورت بچه ، رو انگشتای كوچولوش . ضربان قلب مادره تند تر شده بود . ها كرده بود تو صورت و دستای بچهه .

نميفهمم اين لامپ روشن با نور شديدش چيه كه كورم ميكنه . من كه گفته بودم ... اصلأ چه نيازی به اين لامپ لعنتی هست؟

من كه همه چيز رو تعريف كرده بودم . دستمو كه جلوی نور ميگيرم از بين انگشتام مياد و ميخوره تو صورتم . انگار يكی خاموشش كرد . حالا همه جا قرمزه با يه نقطه سبز كه آروم آروم دور ميشه .               

اينجا يه لامپ بزرگ پر نوره كه شكسته و تيزه ، همه چی رو تكه تكه كرده و با دقت بريده .يه دست درست زير لامپ يه چراغ نفتی زير خاكی رو نگه داشته . از اون چراغای قديمی كه يه حباب گنده دارن . وقتی روشنشون ميكنی بايد حباب رو برداری . وقتی حبابو ميذاری روش انگار نورش چند برابر ميشه . دست پنج تا انگشت داره يك- دو- سه- چهار- پنج .

از سمت راست شروع شده و انگار تا فرسنگها ادامه داره .

صدای جيغو كه ميشنوم كتابو ميبندم و ذره بينم همونجا روی دست و چراغ ميمونه .

 

 

برف پاك كنها بد جوری قرچ قرچ كرده بودن ، هميشه وقتی پشت چراغ قرمز گير ميافتم صندلی رو ميخوابونم و ثانيه ها رو ميشمارم ده- نه- هشت- هفت- شش- پنج- چهار- سه- دو- يك .

هميشه به صفر كه ميرسم صدای بوق ماشينها بلند ميشه ... بيب بيب بيب راه افتاده بودم . صدای چراغ راهنما رو دوست دارم . چراغ چپی رو روشن كرده بودم و پيچيده بودم به راست ...هنوز گاهی اوقات دست چپ و راستم روقاطی ميكنم . صد بار مرورش كردم . اينكه اون يه دفعه پريده بود جلوی ماشين و بچهه رو گذاشته بود جلوی درب يه خونه . من آروم چشامو بسته بودم و سرمو گذاشته بودم رو فرمون و تيك تيك چراغ راهنمای چپ رو شمرده بودم  يك- دو- سه- چهار- پنج ... بيييييييييب از صدای بوق ترسيده بودم ... هراسون پريده بودم پائين .

نبض مادره نزده بود . مرده بود . صدائ گريه بچهه پيچيده بود تو مغزم و انگار تمام تنم .

 

 

ذره بين هنوز رو دست و چراغ مونده . ميكشمش رو نگاه بچه . اون مرده ، سردی نگاهش زير ذره بين اينو ميگه . يه سايه از وسط پيشونی مادره شروع شده وتا چونه بچه ادامه داره و روی بدناشون پاشيده .

مادر دستاشو پيچيده دور بچه . و انگار داره جيغ ميكشه – هه – نبض هيچكدوم اينا نميزنه . اما همشون پنج تا انگشت دارن يك- دو- سه-چهار- پنج .

صدای جيغ ميچسبه به دستام و ذره بينم و انگار تمام تنم .

 

                                                                              

تاريك بود , بله انگار برفم ميباريد چون قرچ قرچ اون برفا بد جوری آزارم ميداد ... اما ديدم كه بچهه رو گذاشته بود جلوی يه خونه . همون خونه كه ديوارهای سياهی داشت . ديواراش برق ميزدن . وقتی از جلوش رد ميشدی ميتونستی عكستو توشون ببينی و موهاتو مرتب كنی .

اون لامپ رو خاموش كنين , لطفأ يه نفر اون لامپو خاموش كنه . نورش از بين انگشتای دستم مياد و ميخوره تو صورتم . تكه تكه ام ميكنه ... دستموگذاشته بودم رو صورتم ، بينيم فرو شده بود كف دستم ، دم گرمی از حفره هاش ميومد و ميرفت . مژه هام نوك انگشتامو قل قلك داده بودن .

اينا ،... فقط همينا كف دستم جا شده بود ... نميفهمم اصلأ چه نيازی به اين لامپ لعنتی هست؟

 

 

دستمو طوری ميذارم رو صفحه كه مادره و بچهه درست كف دستم جا بگيرن . از بين انگشتا با دقت ميبرم ... كاتر ... ليرا ...

Made in Germany

حالا مادره و بچهه درست كف دستم هستن . چراغ قديمی ، پستونای خشك ، چشای تا به تا و گنده ، اون بينی با حفره های مردش ، ضربان قلب ، نور تيز لامپ ، برف پاك كن ، چراغ راهنما ، ده- نه ... هشت ... برف ... هفت ... شش ... پنج ... بدن ... چهار- سه ... مغز ... دو ... نبض ... يك ...Made in Germany ... صفر ... بيب بيب بيب بيب ...

اينا ... فقط همينا كف دستم جا جا ميشه.

 

 

نبض مادره نزده بود ... صدای جيغ بچهه مغزمو سوراخ كرده بود ...

پالتومو پيچيده بودم دور تنم و به طرف پياده رو رفته بودم .

تو ديوارای سياه خونهه سايمو ديده بودم ... (من كی اين قدر قوزی شدم؟) بچهه رو از زمين برداشته بودم ، دستشو پيچيده بود دور انگشت اشارم .

اون پنج تا انگشت داره يك- دو- سه- چهار- پنج.                                  

انگار يكی با قلم فلزی بيدقت و شلخته كف دستاش چند تا خط كشيده باشه ... خط های گره خورده ... در هم رفته و تابيده ... بعضی ها صاف ، بعضی ها زنجيری.

 

 

 رو كتاب خوابم برده . چشامو كه باز ميكنم ذره بين زير دستم درست رو پستونای اون مادر . صدای جيغ ميپيچه تو مغزم و انگار تمام تنم.

 تق تق تق ... مياد تو ... زُل ميزنه به كتاب كه رَدِ يِه دست با پنج تا انگشت رو از توش بريدم . دستشو ميذاره تو جای خالی عكس ، دسته پرش نميكنه .

چشاش زل ميزنه تو چشام ... يه چيزی هُری ميريزه تو مغزم و انگار تمام تنم .

... بابا مدرسم دير شد.

 

صحرا رمضانیان .

بهار هشتادوپنج . مشهد .

 

برای استفاده در هرجایی ذکر منبع و نام نویسنده الزامی ست . و برای هر گونه برداشتی با مدیریت وبلاگ هماهنگ شود .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:48  توسط حامد امان پور قرایی  |