X
تبلیغات
nimkat.blogfa.com
گروه تیاتر نیمکت



میخائیل شپکین

کسانی که بر سیستم بازیگریِ استانیسلاوسکی تاثیر گذار بوده اند؛



( 6 نوامبر 1788-11 اوت  1863) معروف ترین بازیگر روسی در قرن نوزدهم بود.

شپکین در اوکراین و در یک خانواده ی سرفِ متعلق به جی اس وُلکنشتاین به دنیا آمد. شپکین آزادی خانواده ی خود را در سال 1821 خریداری نمود. سه سال بعد، او به تئاتر مالی در مسکو پیوست که این اتفاق تا چهل سال بعد نیز ادامه داشت به گونه ای که بدانجا خانه ی شپکین نیز می گویند. اولین بازی شپکین بر صحنه ی تئاتر که باعث شهرت او گشت در سال 1831 بود و سپس در نقش شهردار در نمایشِ بازرس در سالِ1836... شیوه ی بازیگری و ظرافت هنرمندانه ی او تحسین الکساندر پوشکین، نیکلای گوگول، الکساندر هرتسن، و ایوان تورگنیف را برانگیخت، بازی او بر اساسِ توجه به جزئیات واقع گرایانه و اسلوب گرا بود.


                                                                              


شپکین استدلال می نمود که یک بازیگر می بایست به پوسته ی درونیِ نقش فرو رود و دست به شناسایی زند، و این شناسایی با افکار و احساسات، مشاهده زندگی و دانش بازیگر از ماهیت خود و جهان اطرافش میسر می گردد. همچون مرجعی برای یک بازیگر...

شپکین در سال  1848 نوشت؛

بازی مکانیکی! این بسیار آسان تر است، برای دستیابی به آن فقط باید دلایل را بیابی، آنوقت عقل و استدلال تقریبی را به شادی و غم و اندوه بدل نمایی... همچون یک تقلید مطلق از طبیعت... اما یک بازیگرِ حسی کاملن متفاوت عمل می کند... او می بایست از خود رها شود، انگار دست به پاکسازی خود می زند... و نقش در نظر گرفته شده را اقدام نماید... او باید راه رفتن، طریقه ی حرف زدن، فکر کردن، احساس کردن، گریه و خنده را که نقش برایش تعیین می کند به فعل درآورد... آنجاست که  شما می بینید، چگونه تلاش هایتان معنی دار تر می شوند. در مورد اول شما نیاز دارید که فقط تظاهر به زندگی کنید، حال آنکه در برخورد دوم، شما واقعن زندگی خواهید کرد.


تمایز بین "بازیگر استدلالی" و "بازیگر حسی" تحت تاثیر شکل گیری ایده های شپکین در مورد بازیگری در سیستم طراحی شده توسط کنستانتین استانیسلاوسکی به وجود آمد.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 13:53  توسط حامد امان پور قرایی  | 


بانوی دریاییِ سانتاگ


سوزان سانتاگ بانوي دريايي را در سال 1997 براي رابرت ويلسون كارگردان معروف امريكايي بازنويسي كرد. اين نمايش نخستين‌بار در سال 1998 در ايتاليا روي صحنه رفت و بعد از آن در جشنواره‌هاي تئاتري در كشورهايي چون تركيه، فرانسه و كره جنوبي اجرا شد. ويلسون اين نمايش را در سال 2006 با بازيگران لهستاني در لهستان به صحنه برد.


سونتاگ در مقدمه نمايشنامه مي‌نويسد: «آنان كه با اثر ايبسن آشنا هستند متوجه خواهند شد كه گرچه بانوي دريايي من همان طرح داستاني را دنبال كرده و شش شخصيت اصلي را به كار مي‌گيرد، اما بيش از نيمي از متن حاضر تازه است، شخصيت‌ها عميقا تغيير يافته‌اند، عناصري اساسي از داستان (مانند گذشته غريبه) حذف شده، ريتم و همچنين سبك استفاده شده در ساختار نمايش متفاوت است، و پايان اثر دگرگون شده است. قصد از اين همه آن نبوده كه از دل داستان ايبسن نسخه‌يي بيرون بكشم كه پذيرفتني‌تر و باوركردني‌تر باشد و براي تماشاگر امروزي مناسب‌تر و مربوط‌تر. تصميم من در تغيير دادن نمايشنامه ايبسن تا به اين اندازه به خاطر آن بود كه حس مي‌كردم اثر عميقا ناقص و پرخدشه است.»


       



نوشته ی پیش رو به قلم علی شروقی ست از روزنامه ی اعتماد.



● درباره نمایشنامه بانوی دریایہ نوشته سوزان سانتاگ

بانوی دریایی اقتباس سوزان سانتاگ از نمایشنامه هنریک ایبسن است. سانتاگ را در ایران بیشتر به عنوان یک منتقد و مفسر شناخته ایم، آن هم نه فقط منتقد و مفسر آثار ادبی، بلکه منتقد و مفسر انواع محصولات فرهنگی. بانوی دریایی اولین نوشته به ظاهر غیرنقادانه یی است که از سانتاگ به فارسی ترجمه شده است. می گویم به ظاهر غیرنقادانه چون فکر می کنم می شود اقتباس سانتاگ از متن ایبسن را هم نوعی عمل نقادانه به شمار آورد، همان طور که می شود کلاً هر نوع اقتباس (اگر واقعاً اقتباسی خلاقانه باشد نه یک دوباره کاری صرف) از یک اثر هنری را نوعی عمل نقادانه دانست. نوعی به پرسش گرفتن متنی متعلق به زمانه یی دیگر. جدا کردن آن متن از زمینه های «آن زمانی»اش. برجسته کردن جنبه هایی از آن و نادیده انگاشتن جنبه های دیگرش و حتی به تعبیری فروکاستن آن به یک جزء. اقتباس در این معنا نوعی ویران کردن متن دیگری هم هست. نوعی شکستن شاخ غول. اقتباس نه صرفاً به معنای گفت وگوی دوستانه با نوشته یی از گذشته، که گاه برخوردی است دشمنانه با آن و اینها همه دقیقاً مشابه کارهایی است که یک منتقد با یک متن انجام می دهد. همان کارهایی که سوزان سانتاگ در اقتباسش از بانوی دریایی با متن هنریک ایبسن کرده. در واقع اقتباس در مرز شهود و آگاهی نقادانه رخ می دهد. درست آنجا و در آن لحظه که این دو به هم ساییده می شوند بی آنکه یکی دیگری را در سایه خود مخفی کند. اقتباس نوعی رخنه در شکاف های یک متن منسجم است و در واقع آشکار کردن آن شکاف ها و کشف امکان هایی در یک متن قدیمی که بلا استفاده مانده اند. سانتاگ درباره اقتباسش از بانوی دریایی پس از شرح تفاوت های متن خودش با متن ایبسن و تغییراتی که در آن متن داده، می نویسد؛ «قصد از این همه آن نبوده که از دل داستان ایبسن نسخه یی بیرون بکشم که پذیرفتنی تر و باورکردنی تر باشد و برای تماشاگر امروزی مناسب تر و مربوط تر. تصمیم من در تغییر دادن نمایشنامه ایبسن تا به این اندازه به خاطر آن بود که حس می کردم اثر عمیقاً ناقص و پرخدشه است.» بانوی دریایی داستان پزشکی است زن مرده که با زنی از محیطی دیگر ازدواج کرده است. با یک «بانوی دریایی» که طبیعتش با محیطی که به آن آورده شده سازگار نیست. پایان نمایشنامه ایبسن همان طور که سوزان سانتاگ اشاره کرده، پایانی خوش است. الیدا به رغم نیروی اغواگری که او را به ترک خانه و کاشانه و بازگشت به طبیعتی که از آن آمده (آورده شده)، وسوسه می کند، در نهایت تصمیم به ماندن می گیرد و اصلی ترین چالش سوزان سانتاگ با متن ایبسن درست از همین نقطه آغاز می شود. این نقطه در واقع شکافی است که سانتاگ از آن وارد متن می شود. او معتقد است نوع شخصیت پردازی الیدا و تاکید بر «دریایی» بودنش با تصمیم نهایی اش به ماندن همخوان نیست و در این مورد می نویسد؛ «البته به نظر من، تنها این پایان خوش بانوی دریایی است که قانع کننده نیست. نه به این دلیل که زنی مدرن تر سرانجامی این گونه را قبول نمی کند، بلکه چون با حقیقت داستانی که ایبسن نقل می کند (در زمانی که آن را می نویسد) همخوانی ندارد... اگر الیدا شخصیت قابل قبولی است، به دلیل این است که واقعاً متفاوت است. زنی که پیشنهاد آزادی از سوی هارتویگ را قبول می کند، ولی با ترک نکردنش او را پاداش می دهد، آن شخصیتی نیست که ایبسن از ما خواسته باور کنیم.» سانتاگ در بازنویسی بانوی دریایی، با تغییر ساختار نمایشنامه ایبسن و بیرون کشیدن ایده خام از درون ساختاری که ایبسن برای اجرای ایده اش طراحی کرده بود، اثر ایبسن را لخت می کند. در بازنویسی سانتاگ ما مستقیماً با ایده ها سر و کار داریم و منابع الهام ایبسن برای نوشتن بانوی دریایی. در واقع سانتاگ با لخت کردن نمایشنامه ایبسن آن را به سرچشمه های اصلی اش برمی گرداند. افسانه «دریا زن» که همان طور که سانتاگ در مقدمه گفته است افسانه یی است از شمال اروپا.

سانتاگ این افسانه را پررنگ کرده و در مقابل، ایده دیگری را که ظاهراً ایبسن برای نوشتن بانوی دریایی در سر داشته در سایه آن افسانه بومی نگه داشته است؛ «ایده دیگر ایبسن نمایشنامه یی بود با موضوع واقع گرایانه متداول در اواخر قرن نوزدهم، یعنی بن بست روانی و اخلاقی زندگی در محیط بسته شهرستان های کوچک.» نه اینکه آن ایده کاملاً در بازنویسی سانتاگ محو شده باشد، اما نمود آن بیشتر نمودی فراواقع گرایانه است. سانتاگ در واقع با لخت کردن متن اصلی و بردن متن به سمت سرچشمه ها و پرتاب آن به زمانی که در آن هنوز بانوی دریایی نوشته نشده، به پشت صحنه متن، چرکنویس ها و خلوت نویسنده نفوذ می کند و شکاف ها و تناقض های متن را به رخ نویسنده می کشد. او ایبسن را به دلیل پایان محافظه کارانه نمایشنامه اش محاکمه می کند؛ پایانی که طبق آن زن خود را با شرایط تطبیق می دهد و خواسته مرد را می پذیرد. البته مرد به او آزادی انتخاب داده است اما فکر زن از قبل چنان آماده شده و اقتدار مرد چنان در اعماق جان و تن او رخنه کرده که در نهایت انتخاب آزادانه اش همان انتخابی است که مرد می خواهد. گویا مرد خیالش از قبل راحت است که زن انتخاب دیگری نخواهد کرد. در عمل هم همین اتفاق می افتد. زن می ماند در خاکی که به آن تعلق ندارد. او به سرچشمه های خود، به اصل خود برنمی گردد و اصرار سانتاگ بر بازگرداندن متن ایبسن به سرچشمه های افسانه یی اش و به قول خود سانتاگ حفاری و باستان شناسی این متن، واکنشی است به این نگه داشتن زن در حصار خشکی. سانتاگ در سرچشمه های افسانه یی بانوی دریایی یعنی در منابع الهام ایبسن، یک انرژی انقلابی و رهایی بخش یافته است؛ انرژی که ایبسن با بردن نمایشنامه اش به سمت آن پایان خوش آن را مهار کرده و امکان آزاد شدن را از آن گرفته است.

سانتاگ گویا با کشف حجاب از متن ایبسن، با از میان بردن فاصله میان ایده خام و نوشته نهایی و با خام نگه داشتن ایده ها، انسجام متن ایبسن را بر هم می زند و البته همزمان با عصیان علیه متن ایبسن و آزاد کردن پتانسیل انقلابی نهفته در شخصیت الیدا می کوشد او را از سلطه و اقتدار مردسالارانه برهاند. او می کوشد با بازنویسی بانوی دریایی بر اقتدار ایبسن فائق آید و آن اقتدار را در هم بشکند.

او نه با تغییر ساده لوحانه آخر نمایشنامه و عوض کردن تصمیم الیدا، بلکه با بیرون کشیدن نیت پنهانی شخصیت ها از خلال گفت وگوها و مونولوگ های برهنه به ایبسن حمله می کند. الیدا با صدای بلند (آنها کنار هم هستند اما با هم حرف نمی زنند) از نفرتش از هارتویگ می گوید و از اینکه دلش می خواهد هارتویگ را کنار دریا بکشاند و او را بکشد و شناکنان از محل زندگی اجباری اش دور شود و هارتویگ با صدای بلند نیت ریاکارانه اش را افشا می کند، آنجا که می گوید؛ «چقدر عالیه عزیز نازنینم، که می بینمت به اینجا رسیده یی. به صلح و صفا با من. به صلح و صفا با خودت.» الیدا می پرسد؛ «هارتویگ، هارتویگ عزیز، من اشتباه نکردم؟» هارتویگ پاسخ می دهد؛ «چه سوالی الیدای من؟ همسرم. زندگی ام. درست برعکس. نه، یاد گرفتی که خودت رو تطبیق بدی. تو... رشد کردی.» (ص۷۱) این گفت وگو تفسیر سانتاگ از نمایشنامه ایبسن است؛ تفسیری که در عین افشاگرانه بودن، فروکاهنده است. او ایده هایی سرراست را به سمت خواننده پرتاب کرده است و با نگرشی دوقطبی بین دریا و خشکی، سایه روشن های متن را از بین برده است. سانتاگ در تلاش برای تسلط بر ایبسن، پیچیدگی کار او را به ایده هایی ساده تقلیل می دهد.

قطعاً خیلی چیزها به سود این ساده و برهنه کردن حذف شده است و حتی می توان گفت گاه اقتباس سانتاگ در حد یک متن خشک نظری مانده است و من البته این را تنها با استناد به نوشته می گویم نه اجرای رابرت ویلسون از این نوشته که طبیعتاً آن را ندیده ام. قطعاً در متن سانتاگ انرژی هایی است که تنها هنگام اجرا آزاد می شود. اما شاید روزی هم کسی پیدا شود که به قصد برهنه کردن آنچه سانتاگ با برهنه کردن متن ایبسن، در پشت این برهنگی مخفی کرده، اقتباسی دیگر از بانوی دریایی ارائه دهد. این ویژگی آثار بزرگ هنری است.

در این آثار درهای فراوانی برای ورود تعبیه شده است؛ انواع درهای مخفی. در آثار بزرگ پتانسیل هایی هست که آزاد شدن شان می تواند متن را علیه خودش به شورش وادار کند؛ تناقض های حل ناشدنی، نقص هایی که امکان کشف آن پتانسیل های مخفی در متن را فراهم می آورند. شاید بانوی دریایی بهترین نوشته ایبسن نباشد، اما ایده های برسازنده اش، همان ایده هایی که سانتاگ به کمک شان به متن تاخته است و نحوه به کارگیری آن ایده ها توسط خود ایبسن نبوغ او را در کشف امکان تبدیل افسانه های پریان به اثری رئالیستی و قرن نوزدهمی آشکار می کند و در عین حال امکان حمله به خود و نوشته اش را در همین متن فراهم می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 13:7  توسط حامد امان پور قرایی  | 



                              


Mary Ann "Buzz" Goodbody؛ بوز گودبادی (1946 – 1975) کارگردان انگلیسیِ تئاتر بود.

او در روئدین و دانشگاه ساسکس تحصیل کرده بود. گودبادی ملهم از تحولات سیاسی و فرهنگی دهه ی شصت میلادی، خودش را به عنوان یک رادیکال و انقلابی که در جنبش فمینیستی درگیر شده بود، نشان داد. او عضو حزب کمونیست بریتانیا بود.

گودبادی خیلی زود در تئاتر خود را به اثبات رساند، با اقتباسی از یادداشت های زیرزمینیِ داستایوفسکی بر صحنه ی تئاتر؛ این اثر برنده ی جایزه ی جشنواره ملی تئاتر دانشجویی گشت. او در پیِ موفقیت های خود، در سال 1973 به یک موقعیت طلایی رسید، استخدام در کمپانی سلطنتی شکسپیر، جایی که او به عنوانِ دستیار جان بارتون مشغول به کار شد. سپس او به عنوان اولین زن کارگردان مشغول به کار گردید.

تولیدات او در استراتفورد (King John, Trevor Griffiths' Occupations) با سمت و سوی رادیکالی کارگردان مورد توجه قرار گرفت. در سال 1974، گودبادی نقشی اساسی را در ایجاد مکان دیگر برای گمپانی بازی نمود. "جای دیگر" با بیانیه ی خاص خود به عنوان یک جایگزین برای تئاتر سلطنتی شکسپیر سنتی قرار گرفت و به شدت برای نسخه های چالش برانگیز خود از نمایشنامه های متعارف جنجال بر پا کرد.


  

بن کینگزلی در "هملت" به کارگردانیِ بوز گودبادی


از دیگرکارهای گودبادی، شاه لیر -1974و هملت -1975 بود. او بی وقفه می درخشید آنچنانی که منتقد ایروینگ  واردل نوشت: "وحی حیرت انگیز کاوش هایی باستان شناسانه در جهان، هم جایگاه با پیتر بروک و نمایش رویای شب نیمه تابستانش... "

گودبادی در ارتباط با جنبش زنان و عضو موسس گروه تئاتر خیابانی زنان بود.

نهایتن گودبادی در ماه آوریل سال 1975، و در سن 28 سالگی خودکشی نمود.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 14:1  توسط حامد امان پور قرایی  | 



جمعه ها

شیوا ارسطویی


داداش دیر كرده بود. شهرزاد نگاه كرد به ساعت بزرگ،‌ بالای سر خانم سرهنگ. با هر تیك تاك، یك چشم با مژه‌‌ی مصنوعی، كنار صفحه، گوشه‌ی بالای ساعت، چشمك می‌زد. یك دهان سرخ، با لبهای بزرگ، پایین صفحه می‌خندید. سر هر ساعت، چشم باز می‌ماند،‌ لب جمع می‌شد و سوت می‌كشید.


از وقتی شهرزاد و مادرش رسیده بودند سالن، ساعت هفت بار سوت كشیده بود. بعضی مشتری‌ها همراه ساعت سوت كشیده بودند. گفته بودند: "... اوه... دیرم شد..." تند پول داده بودند به خانم سرهنگ و از در زده بودند بیرون.

روزهای جمعه مادر زودتر از همیشه می‌آمد سر كار. جمعه‌ها،‌ كلید سالن دست مادر بود. جمعه‌ها، خانم سرهنگ بعد از ناهار می‌آمد. جمعه‌ها، ‌شهرزاد هم، همراه مادر می‌آمد سالن.

رازمیك، یك تكه مو از یك بیگودی بزرگ باز كرد. بیگودی را پرت كرد توی سبد،‌ كنار آینه. به كله‌ی بزرگ زیر دستش،‌ ده دوازده تا بیگودی دیگر بسته بود. زهرا، موهای چیده را جارو می‌كرد توی خاك‌انداز. رازمیك، صداش زد برود كمكش. زن چاقی كه رازمیك موهاش را چیده بود و ریخته بود زمین، مو ریزه‌های پشت گردنش را پاك می‌كرد. شهرزاد، حركت برس را لابلای گردن چاق تماشا می‌كرد و یواش، پشت گردنش را می‌خاراند. خانم سرهنگ، مثل همیشه، توی گوشی تلفن پچ‌پچ می‌كرد. زن چاق، دامنش را جلو آینه صاف كرد، رفت طرف میز خانم سرهنگ، تا حسابش را بپردازد.

رازمیك، پنجمین تكه‌ی مو را از پنجمین بیگودی كله‌ی بزرگ باز كرد. برس گرد و بزرگ را از ریشه‌ی مو كشید تا نوك آن. زهرا سشوار دستی را با حركتِ دستِ رازمیك پایین می‌آورد كه داداش در را باز كرد و آمد تو. قطره‌های بارانی كه می‌كوبید به پنجره،‌ از نوك چترش می‌چكید كف سالن. در را به روی سرمای پشت سرش بست. شهرزاد نگاه كرد به ساعت. ده دقیقه‌ی دیگر كه سوت می‌كشید و با داداش می‌رفتند بیرون، به سانس بعدی فیلم می‌رسیدند. داداش را بغل كرد. بوسیدش. رازمیك،‌ برس گرد و گنده را پرت كرد جلوِ آینه و آمد سراغ داداش. مادر، هنوز در حمام حوله‌های كثیف را می‌شست.

خانم سرهنگ از اوضاع درس و دانشگاه داداش پرسید. خانم سرهنگ، هر جمعه از تعداد واحدهایی كه داداش گذرانده می‌پرسید و دوباره یادش می‌رفت. داداش، هر جمعه،‌ بی‌حوصله‌تر و سرسری‌تر جواب می‌داد. ایندفعه، اصلا جواب نداد. به رازمیك گفت: "شنیدی خبرهارو؟"

خانم سرهنگ دوست نداشت رازمیك و داداش درباره‌ی "خبرها" حرف بزنند. هر جمعه، وقتی رازمیك و داداش از خبرها حرف می‌زدند، صفحه‌ای از صفحه‌های رازمیك برمی‌داشت، می‌برد می‌گذاشت روی گرام و صدای آن را بلند می‌كرد.

مادر، با سبد بزرگ لباس‌های شسته از حمام آمد بیرون. خانم سرهنگ،‌ جمعه‌ها، لباس‌های خودش را هم،‌ همراه حوله‌ها و پیش‌بندهای كثیف، می‌گذاشت برای شستن. مادر به روی خودش نمی‌آورد. خانم سرهنگ، خوب انعام می‌داد.

داداش سر حال نبود. شهرزاد دلش می‌خواست زودتر بروند بیرون تا كلاه تازه‌ای را كه مادر براش بافته بود سرش كند، شال گردن قرمزِ پشمی را بپیچد دورِ گردنش و زیر چتر سیاه داداش، در باران قدم بزنند تا سینما. ولی داداش نشسته بود و با رازمیك حرف می‌زد. زهرا، سشوار به دست، ایستاده بود بالای سرِ بیگودی بسته،‌ منتظر رازمیك. خواننده از گرام داد می‌كشید: "...جمعه‌ها خون جای بارون..." چتر داداش هنوز خشك نشده بود.

رازمیك به خانم سرهنگ و داداش سیگار تعارف كرد. هر سه سیگارهاشان را روشن كردند. شهرزاد، ‌چشمش به ساعت بود. جمعه‌ها، همین ساعت،‌ بهترین موقع بود برای سینما رفتن. این جمعه، داداش عین خیالش نبود. مادر، لباس‌ها را می‌چلاند توی سرمای ایوان و می‌گفت: " تو این بارون، چه سینما رفتنی داره؟!"

داداش،‌ چشم تنگ كرده بود رو به پنجره و سیگار دود می‌كرد. رازمیك رفته بود تا بقیه‌ی بیگودی‌ها را از كله‌ دربیاورد و موها را صاف كند. موهای صاف، مد شده بود. همه‌ی زنها می‌آمدند آرایشگاه، موهاشان را صاف می‌كردند. شهرزاد، موهای فرفری بیشتر دوست داشت. موهای خودش نه صاف بود نه فرفری. زمستان‌ها، از كلاه‌هایی كه مادر براش می‌بافت، خوشش می‌آمد. موهاش، براش مهم نبود. این جمعه، داداش نه به موهاش نگاه می‌كرد نه به كلاهِ تازه‌ش، نه به شال گردن قرمزش. خاكستر سیگار را می‌تكاند توی زیرسیگاری وبه باران نگاه می‌كرد. پیراهن سفیدش را پوشیده بود. ناهید براش خریده بود. شهرزاد، ناهید را دوست داشت. ناهید همیشه مواظب داداش بود. نمی‌گذاشت داداش ناراحت یا عصبانی بشود. داداش، هر وقت ناهید را می‌دید آرام می‌گرفت. شهرزاد خیلی ناهید را دوست داشت. مادر می‌گفت: " ناهید چاقه! پس فردا، یك شكم بچه بزاد پاك از ریخت می‌افته."

داداش می‌گفت: "چاق نیست. توپره. خیلی هم خوبه."

شهرزاد هم، همینطور فكر می‌كرد.

داداش می‌گفت: "تازه،‌ ناهید اهل بچه زاییدن نیست."

شهرزاد فكر می‌كرد: "چه بد!"

مادر می‌گفت: "وا !؟ پس ولش كن به حال خودش!"

شهرزاد، دلش می‌گرفت.

داداش می‌گفت: "نگرفتمش كه ولش كنم!"

شهرزاد، باز دلش می‌گرفت.

مادر می‌گفت:" عشق و عاشقیِ این دوره و زمونه..."

شهرزاد فكر می‌كرد مواظب باشد عاشق نشود.

از وقتی آن سه مرد غریبه و بدخلق، نصف شب، در خانه را كوبیده بودند وبه زور آمده بودند و پدر را با خودشان برده بودند، مادر نمی‌گذاشت شهرزاد، تنهایی برود جایی. انگار قرار بود همان سه تا، شهرزاد را هم بدزدند و ببرند. یكی از همان‌ها، همان شب، نگاه كرده بود به چشمهای ترسیده‌ی شهرزاد، ‌پوزخند زده بود به پدر و گفته بود: "دخترِ كوچولوت، جلوِ چشمِ خودت كه زن بشه، آدم می‌شی!"

پدر حمله كرده بود طرف مرد. فریاد كشیده بود. شهرزاد دلش خواسته بود هیچ وقت زن نشود. همانطوری، كوچولو بماند. جمعه‌ها، با داداش و ناهید برود سینما. ساندویچ كالباس بخورد. بقیه روزها هم منتظر بماند تا پدر برگردد خانه و با هم نقاشی بكشند.

داداش، صفحه را از روی گرام برداشت. شهرزاد خوشحال شد. خیلی وقت بود كه ساعت سوت آخر را كشیده بود. ناهید گفته بود كه این جمعه می‌روند فیلم "گاو" را می‌بینند. شهرزاد گفته بود: "نه! چیچو فرانكو!" داداش خندیده بود.: "آره خب، اونا گاوترند!" ناهید گفته بود كه خودش بعدا می‌بردش فیلم چیچو فرانكو. این جمعه، نه گاو را دیدند نه چیچو فرانكو. چشم‌ِ ساعت دیواری، چشمك نزد، باز ماند. دهانش سوت كشید و ناهید هم آمد تو. خانم سرهنگ كلید را داد به مادر، ماتیك زد كه برود. كله، دیگر بیگودی نداشت. موهای دراز و صاف و سیاه از در رفت بیرون. زهرا آینه‌ها را تمیز كرد. نرفت. از ناهید پرسید: "مطمئنی كه تلویزیون پخش می‌كنه؟" ناهید گفت: "اعلام كردن كه پخش می‌كنن، باید چند دقیقه‌ی دیگه صبر كنیم."

خانم سرهنگ كه رفت، رازمیك تلویزیون را روشن كرد. شهرزاد نگاه كرد به صورت ساعت و شكلك درآورد. مادر چشم‌غره رفت. رازمیك براش سیگار روشن كرد. مادر در را از تو قفل كرد. ولو شد روی مبل، جلوی تلویزیون و محكم پك زد به سیگار. شهرزاد تصویر مرد را كه دید،‌ شناخت. باران هنوز می‌كوبید به پنجره. مرد ایستاده بود پشت یك میز،‌ در یك دادگاه. مادر از داداش خواست صدای تلویزیون را كم كند. داداش گفت: "صداش كه جرم نیست!"

رازمیك گفت: "خودشون دارن صداش رو پخش می‌كنن."

مرد، دو دستش را گذاشته بود روی میز، سرش را گرفته بود بالا و بلند حرف می‌زد. شهرزاد او را در یكی از كافه‌هایی دیده بود كه پدر می‌بردش. سیبیل پهن مرد را هیچ وقت فراموش نمی‌كرد وقتی در كافه برای پدر شعر می‌خواند. پدر می‌گفت:" شعر نیست،‌ شعاره!"

مرد می‌گفت: " خلق‌ها را شعار حركت می‌ده."

شهرزاد، دیگر یاد گرفته بود كه منظور مردهای آن كافه از "خلق‌ها"، مردم هستند.

پدر می‌گفت: "خلق‌ها اول باید با شعر فكر كنند بعد حركت كنند."

شهرزاد، ‌شعرهای پدر را دوست داشت. از شعارهای مرد هم خوشش می‌آمد. ولی نمی‌دانست خلق‌ها چرا باید حركت كنند و كجا باید بروند. وقتی از مادر پرسیده بود كه چرا پدرش را كتك زدند و بردند، مادر گفته بود به خاطر شعرهاش. شهرزاد فكر كرده بود كاش پدر به جای شعر گفتن، نقاشی می‌كشید. داداش، شعرهای پدر را برای رازمیك خوانده بود. ناهید هم گاهی شعرهای پدر را زمزمه می‌كرد. شهرزاد می‌ترسید. پوزخند مرد غریبه می‌آمد جلو نظرش. دلش نمی‌خواست زن بشود، آن هم جلو چشمِ پدرش.

مرد خم شد رو به آدمها. دستهاش هنوز روی میز بود. ایستاده بود. بلند گفت:

"من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم."

زهرا دستهاش را شسته بود. حالا داشت توی كشوهای جلو آینه‌ها دنبال لوسیون می‌گشت. مادر اشاره كرد به زهرا كه سروصدا نكند. زهرا آرام نشست پشت به آینه و چشم دوخت به تلویزیون. صدای مرد از پشت همان سبیل پهنی كه موقع شعر یا شعار خواندن می‌جنبید، از قطره‌ی ناچیز حرف می‌زد و از عظمت خلق‌های ایران. داداش پشت سر‌‌ِ هم سیگار روشن می‌كرد. ناهید، زیرچشمی می‌پاییدش. مادر آه می‌كشید و نفرین می‌كرد.
شهرزاد، منتظر بود پدرش را هم در تلویزیون نشان بدهند. دلش برای پدرش تنگ شده بود. مادر گفته بود پدر یواشكی از ایران رفته به یك كشور خارجی. گفته بود قرار است برای شهرزاد عروسك فرنگی بفرستد. شهرزاد، باور نكرده بود. رفیق‌ِ پدر بلند از تلویزیون گفت كه فقط به نفع خلقش حرف می‌زند و پرسید كه اگر آزادی حرف زدن ندارد برود بنشیند. دیگر برای سینما رفتن خیلی دیر شده بود. شهرزاد، دلش نمی‌خواست رفیق پدر برود و بنشیند. می‌خواست به حرف زدن ادامه بدهد. ته دلش، آرزو می‌كرد كه پدرش را یك لحظه از تلویزیون نشان بدهند.

پدر را نشان ندادند. دو تا زن را نشان دادند. دو تا كله. یكی با موهای صاف و دراز و سیاه، یكی با موهای فرفری. شهرزاد از هیچ كدام خوشش نیامد. اگر حرفهای رفیق پدر درست بود، ‌پس زنها داشتند برای جانشان چانه می‌زدند. آنها نه از خلق‌ها حرف زدند،‌ نه از قطره‌ها، نه از عظمت، نه حرفهای قشنگی كه رفیق پدر می‌گفت. دو تا كله سیاه بودند كه برای عمرشان چانه می‌زدند. می‌خواستند زنده بمانند،‌ بیایند بنشینند جلوِ آینه، زیر دست رازمیك و بیگودی‌ها و سشوار داغ. موهاشان را هِی صاف كنند و بروند و با موهای فرفری برگردند تا رازمیك دوباره موهاشان را صاف كند. موی صاف خیلی مد بود.

وقتی رفیق‌ِ پدر را می‌بردند، ‌شهرزاد گردنش را می‌خاراند. تلویزیون هنوز نشانش می‌داد. رازمیك و داداش ساكت بودند. مادر یواش گریه می‌كرد. زهرا، ماتش برده بود. ناهید، چشم تنگ كرده بود رو به باران كه هنوز می‌كوبید به پنجره. هوا تاریك شده بود. گفته بودند رفیق پدر را به دار می‌آویزند. وقتی می‌بردنش، از كنار دو تا كله رد شد. وقتی رد می‌شد، كله‌ای كه موهاش صاف بود و دراز از خوشحالی كله‌ی مو فرفری را بغل می‌كرد و می‌بوسید. دو تا كله می‌خندیدند. آنها را بخشیده بودند. شهرزاد نمی‌دانست چرا كله‌ی مرد باید از تنش می‌افتاد و چرا آن دو تا را بخشیده بودند. فقط دلش برای پدرش تنگ شده بود و گردنش می‌خارید. شال قرمز را پیچید دور گردنش. كلاه تازه‌اش را گذاشت سرش. ناهید پرسید: " شهرزاد، بریم فیلم چیچو فرانكو؟"

با اینكه خیلی دیر شده بود،‌ مادر اعتراض نكرد. شهرزاد گفت: "نه."

رازمیك پرسید: "من می‌رم ساندویچ كالباس بگیرم. شهرزاد، موافقی؟"

بوی گوشت سرد و مانده پیچید توی دماغ شهرزاد. پرید طرف‌ِ دستشویی. ناهید رفت دنبالش. شهرزاد عق می‌زد. مادر برس‌ها و بیگودی‌ها را در سبدهاشان می‌ریخت. زهرا آواز جمعه زمزمه می‌كرد. شهرزاد، همه را از آینه‌ی دستشویی می‌دید. هِی عق می‌زد. داداش و رازمیك بیخودی گردنشان را می‌خاراندند. از آن جمعه، شهرزاد از بوی كالباس به استفراغ می‌افتاد.


                   


شیوا ارسطویی (متولد اردی بهشت هزار و سیصد و چهل در تهران) نویسنده، مترجم و شاعر ایرانی است.

مجموعه داستان‌های «آمده بودم با دخترم چای بخورم»، «آفتاب مهتاب» و «من دختر نیستم» و رمان‌های «بی‌بی شهرزاد» و «افیون» از آثار اوست. کتاب «آفتاب مهتاب» برنده ی جایزه ی گلشیری و نیز برنده ی جایزه ی یلدا در سال هشتاد و دو شده‌ است. وی دارای تحصیلات کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی و کارشناسی بهداشت صنعتی از دانشگاه تهران است.

ارسطویی سابقه ی تدریس داستان‌نویسی در دانشگاه هنر و دانشگاه فارابی را داشته، و اکنون در یکی از دانشگاه‌های غیرانتفاعی هنر در حال تدریس است. همچنین ده سال است کارگاه داستان نویسی وانکا را برگزار می‌کند.

شیوا ارسطویی از نخستین روزهای جنگ بعنوان امدادگر داوطلب در جبهه حضور داشته و به همین علت در چند فیلم جنگی بعنوان مشاور فعالیت کرده‌است.

همچنین بازیگری در چند فیلم کوتاه را تجربه کرده؛ از جمله فیلمی که بر اساس یکی از داستان‌های جان بلاهری ساخته شده‌ است.

مجموعه داستان

  • آمده بودم با دخترم چای بخورم (۱۹۹۴)
  • آفتاب و مهتاب (۱۹۹۸)

رمان

  • او را که دیدم زیبا شدم (داستان بلند) (۱۹۹۱)
  • نسخه اول (۱۹۹۸)
  • بی بی شهرزاد
  • آسمان خالی نیست (۲۰۰۳)

رمان افیون در آلمان به چاپ رسیده‌است.

مجموعه شعر

  • گم
  • بیا تمامش کنیم


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 9:3  توسط حامد امان پور قرایی  | 



قصه ی عینکم

رسول پرویزی


به قدری این حادثه زنده است كه از میان تاریكی‌های حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز می‌درخشد. گویی دو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانة اول حافظه‌ام باقی است.

تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خیال می‌كردم عینك مثل تعلیمی و كراوات یك چیز فرنگی‌مأبی است كه مردان متمدن برای قشنگی به چشم می‌گذارند. دائی جان میرزا غلامرضا ـ كه خیلی به خودش ور می‌رفت و شلوار پاچه تنگ می‌پوشید و كراوات از پاریس وارد می‌كرد و در تجدد افراط داشت، به طوری كه از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت ـ اولین مرد عینكی بود كه دیده بودم. علاقه دائی جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فكرم تقویت كرد. گفتم هست و نیست، عینك یك چیز متجددانه است كه برای قشنگی به چشم می‌گذارند.
این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسه‌ای كه در آن تحصیل می‌كردم بزنیم. قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت برای من و برادرم لباس می‌خرید ناله‌اش بلند بود.
متلكی می‌گفت كه دو برادری مثل علم یزید می‌مانید. دراز دراز، می‌خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید! در مقابل این قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمی‌دید. بی‌آنكه بدانم چشمم ضعیف و كم‌سوست. چون تابلو سیاه را نمی‌دیدم، بی‌اراده در همه كلاس‌ها به طرف نیمكت ردیف اول می‌رفتم. همه شما مدرسه رفته‌اید و می‌دانید كه نیمكت اول مال بچه‌های كوتاه قدست. این دعوا در كلاس بود. همیشه با بچه‌های كوتوله دست به یقه بودم. اما چون كمی جوهر شرارت داشتم، طفلك‌ها همكلاسان كوتاه قد و همدرسان خپل از ترس كشمكش و لوطی بازی‌های خارج از كلاس تسلیم می‌شدند. اما كار بدینجا پایان نمی‌گرفت. یك روز معلم خودخواه لوسی‌ دم در مدرسه یك كشیده جانانه به گوشم نواخت كه صدایش تا وسط حیاط مدرسه پیچید و به گوش بچه‌ها رسید. همین‌طور كه گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پریده بود، آقا معلم دو سه فحش چارواداری به من داد و گفت:
"چشت كوره؟ حالا دیگر پسر اتول خان رشتی شدی؟ آدمو تو كوچه می‌بینی و سلام نمی‌كنی!؟"
معلوم شد دیروز آقا معلم از آن طرف كوچه رد می‌شده، من او را ندیده‌ام و سلام نكرده‌ام. ایشان هم عملم را حمل بر تكبر و گردنكشی كرده، اكنون انتقام گرفته مرا ادب كرده است.
در خانه هم بی‌دشت نبودم. غالبن پای سفره ناهار یا شام كه بلند می‌شدم چشمم نمی‌دید، پایم به لیوان آب‌خوری یا بشقاب یا كوزه ی آب می‌خورد. یا آب می‌ریخت یا ظرف می‌شكست. آن وقت بی‌آنكه بدانند و بفهمند كه من نیمه كورم و نمی‌بینم خشمگین می‌شدند. پدرم بد و بیراه می‌گفت. مادرم شماتتم می‌كرد، می‌گفت: به شتر افسارگسیخته می‌مانی. شلخته و هردم‌بیل و هپل و هپو هستی، جلو پایت را نگاه نمی‌كنی. شاید چاه جُلوت بود و در آن بیفتی.
بدبختانه خودم هم نمی‌دانستم كه نیمه كورم. خیال می‌كردم همه مردم همین قدر می‌بینند!
لذا فحش‌ها را قبول داشتم. در دلم خودم را سرزنش می‌كردم كه با احتیاط حركت كن! این چه وضعی است؟ دائمن یك چیزی به پایت می‌خورد و رسوائی راه می‌افتد. اتفاق‌های دیگر هم افتاد. در فوتبال ابدن و اصلن پیشرفت نداشتم. مثل بقیه بچه‌ها پایم را بلند می‌كردم، نشانه می‌رفتم كه به توپ بزنم، اما پایم به توپ نمی‌خورد، بور می‌شدم. بچه‌ها می‌خندیدند. من به رگ غیرتم برمی‌خورد. دردناك‌ترین صحنه‌ها یك شب نمایش پیش آمد.
یك كسی شبیه لوطی غلامحسین شعبده‌باز به شیراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه‌ها برای دیدن چشم‌بندی‌های او به نمایش می‌رفتند. سالن مدرسه شاپور محل نمایش بود. یك بلیط مجانی ناظم مدرسه به من داد. هر شاگرد اول و دومی یك بلیط مجانی داشت. من از ذوق بلیط در پوستم نمی‌گنجیدم. شب راه افتادم و رفتم. جایم آخرسالن بود. چشم را به سن دوختم، خوب باریك‌بین شدم، یارو وارد سن‌ شد، شامورتی را در آورد، بازی را شروع كرد. همة اطرافیان من مسحور بازی‌های او بودند. گاهی حیرت داشتند، گاهی می‌خندیدند و دست می‌زدند، اما من هر چه چشمم را تنگ‌تر می‌كردم و به خودم فشار می‌آوردم درست نمی‌دیدم. اشباحی به چشمم می‌خورد. اما تشخیص نمی‌دادم كه چیست و كیست و چه می‌كند. رنجور و وامانده دنباله‌رو شده بودم. از پهلو دستیم می‌پرسیدم : چه می‌كند؟ یا جوابم نمی‌داد یا می‌گفت مگر كوری نمی‌بینی. آن شب من احساس كردم كه مثل بچه‌های دیگر نیستم. اما باز نفهمیدم چه مرگی در جانم است. فقط حس كردم كه نقصی دارم و از این احساس، غم و اندوه سختی وجودم را گرفت.
بدبختانه یك بار هم كسی به دردم نرسید. تمام غفلت‌هایم را كه ناشی از نابینائی بود حمل بر بی‌استعدادی و مهملی و ولنگاریم می‌كردند. خودم هم با آنها شریك می‌شدم.

با آنكه چندین سال بود كه شهرنشین بودیم، خانه ما شكل دهاتیش را حفظ كرده بود. همان‌طور كه در بندر یك مرتبه ده دوازده نفر از صحرا می‌آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهمانی لنگر می‌انداختند و چندین روز در خانه ما می‌ماندند، در شیراز هم این كار را تكرار می‌كردند. پدرم از بام افتاده بود، ولی دست از عادتش برنمی‌داشت. با آنكه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساری رفته بود، مهمانداری ما پایان نداشت. هر بی‌صاحب مانده‌ای كه از جنوب راه می‌افتاد، سری به خانه ما می‌زد. خداش بیامرزد، پدرم دریا دل بود. در لاتی كار شاهان را می‌كرد، ساعتش را می‌فروخت و مهمانش را پذیرائی می‌كرد. یكی از این مهمانان یك پیرزن كازرونی بود. كارش نوحه‌سرائی برای زنان بود. روضه می‌خواند. در عید عمر تصنیف‌های بندتنبانی می‌خواند، خیلی حراف و فضول بود. اتفاقن شیرین زبان و نقال هم بود. ما بچه‌ها خیلی او را دوست می‌داشتیم. وقتی می‌آمد كیف ما به راه بود. شب‌ها قصه می‌گفت.
گاهی هم تصنیف می‌خواند و همه در خانه كف می‌زدند. چون با كسی رودرباسی نداشت، رك و راست هم بود و عینن عیب دیگران را پیش چشمشان می‌گفت، ننه خیلی او را دوست می‌داشت.
اولن هر دو كازرونی بودند و كازرونیان سخت برای هم تعصب دارند.
ثانین طرفدار مادرم بود و به خاطر او همیشه پدرم را با خشونت سرزنش می‌كرد كه چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن دیگری گرفته است؛ خلاصه مهمان عزیزی بود. البته زادالمعاد و كتاب دعا و كتاب جودی و هر چه ازین كتب تغزیه و مرثیه بود همراه داشت. همه ی این كتاب‌ها را در یك بقچه می‌پیچید. یك عینك هم داشت، از آن عینك‌های بادامی شكل قدیم. البته عینك كهنه بود. به قدری كهنه بود كه فرامش شكسته بود. اما پیرزن كذا به جای دسته فرام یك تكه سیم سمت راستش چسبانده بود و یك نخ قند را می‌كشید و چند دور، دور گوش چپش می‌پیچید.
من قلا كردم و روزی كه پیرزن نبود رفتم سر بقچه‌اش. اولاً كتاب‌هایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره، از روی بدجنسی و شرارت عینك موصوف را از جعبه‌اش درآوردم. آن را به چشمم گذاشتم كه بروم و با این ریخت مضحك سر به سر خواهرم بگذارم و دهن‌كجی كنم.
آه هرگز فراموش نمی‌كنم!
برای من لحظه عجیب و عظیمی بود! همینكه عینك به چشم من رسید ناگهان دنیا برایم تغییر كرد.همه چیز برایم عوض شد.
یادم می‌آید كه بعدازظهر یك روز پائیز بود.
آفتاب رنگ رفته و زردی طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تیر خورده تك تك می‌افتادند. من كه تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهی برگ در هم رفته چیزی نمی‌دیدم، ناگهان برگ‌ها را جدا جدا دیدم. من كه دیوار مقابل اطاقمان را یك دست و صاف می‌دیدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم می‌خورد، در قرمزی آفتاب آجرها را تك تك دیدم و فاصلة آنها را تشخیص دادم. نمی‌دانید چه لذتی یافتم. مثل آن بود كه دنیا را به من داده‌اند.
هرگز آن دقیقه و آن لذت تكرار نشد. هیچ چیز جای آن دقایق را برای من نگرفت. آن قدر خوشحال شدم كه بی‌خودی چندین بار خودم را چلاندم. ذوق‌زده بشكن می‌زدم و می‌پریدم. احساس می‌كردم كه تازه متولد شده‌ام و دنیا برایم معنای جدیدی دارد. از بسكه خوشحال بودم صدا در گلویم می‌ماند.
عینك را درآوردم، دوباره دنیای تیره به چشمم آمد. اما این بار مطمئن و خوشحال بودم.
آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هیچ نگفتم. فكر كردم اگر یك كلمه بگویم عینك را از من خواهد گرفت و چند نی قلیان به سر و گردنم خواهد زد. می‌دانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانه ی ما برنمی‌گردد. قوطی حلبی عینك را در جیب گذاشتم و مست و ملنگ، سرخوش از دیدار دنیای جدید به مدرسه رفتم.
بعد از ظهر بود. كلاس ما در ارسی قشنگی جا داشت. خانه مدرسه از ساختمان‌های اعیانی قدیم بود. یك نارنجستان بود. اطاق‌های آن بیشتر آیینه‌كاری داشت. كلاس مااز بهترین اطاق‌های خانه بود. پنجره نداشت. مثل ارسی‌های قدیم درك داشت، پر از شیشه‌های رنگارنگ. آفتاب عصر به این كلاس می‌تابید. چهره معصوم همكلاسی‌ها مثل نگین‌های خوشگل و شفاف یك انگشتر پربها به این ترتیب به چشم می‌خورد.
درس ساعت اول تجزیه و تركیب عربی بود. معلم عربی پیرمرد شوخ و نكته‌گوئی بود كه نزدیك به یك قرن از عمرش می‌گذشت. همه همسالان من كه در شیراز تحصیل كرده‌اند او را می‌شناسند. من كه دیگر به چشمم اطمینان داشتم، برای نشستن بر نیمكت اول كوشش نكردم. رفتم و در ردیف آخر نشستم. می‌خواستم چشمم را با عینك امتحان كنم.
مدرسه ما بچه اعیان‌ها در محله ی لات‌ها جا داشت؛ لذا دوره ی متوسطه‌اش شاگرد زیادی نداشت.
مثل حاصل سن زده سال‌ به سال شاگردانش در می‌رفتند و تهیه نان سنگك را بر خواندن تاریخ و ادبیات رجحان می‌دادند. در حقیقت زندگی آنان را به ترك مدرسه وادار می‌كرد. كلاس ما شاگرد زیادی نداشت، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا ردیف ششم كلاس می‌نشستند. در حالی كه كلاس، ده ردیف نیمكت داشت و من برای امتحان چشم مسلح ردیف دهم را انتخاب كرده بودم. این كار با مختصرسابقه شرارتی كه داشتم اول وقت كلاس سوءظن پیرمرد معلم را تحریك كرد. دیدم چپ چپ من به نگاه می‌كند.
پیش خودش خیال كرد چه شده كه این شاگرد شیطان بر خلاف همیشه ته كلاس نشسته است. نكند كاسه‌ای زیر نیم كاسه باشد.
بچه‌ها هم كم و بیش تعجب كردند.
خاصه آنكه به حال من آشنا بودند. می‌دانستند كه برای ردیف اول سال‌ها جنجال كرده‌ام. با اینهمه درس شروع شد. معلم عبارتی عربی را بر تخته سیاه نوشت و بعد جدولی خط‌كشی كرد. یك كلمه عربی را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن كلمه را تجزیه كرد. در چنین حالی موقع را مغتنم شمردم. دست بردم و جعبه را درآوردم.
با دقت عینك را از جعبه بیرون آوردم و آن را به چشم گذاشتم. دسته سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم.
درین حال وضع من تماشائی بود. قیافه یغورم، صورت درشتم، بینی گردن‌كش و دراز و عقابیم، هیچكدام با عینك بادامی شیشه كوچك جور نبود. تازه اینها به كنار، دسته‌های عینك، سیم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصیبت دیده‌ای را می‌خنداند، چه رسد به شاگردان مدرسه‌ای كه بیخود و بی‌جهت از ترك دیوار هم خنده‌شان می‌گرفت.
خدا روز بد نیاورد. سطر اول را كه معلم بزرگوار نوشت، رویش را برگرداند كه كلاس را ببیند و درك شاگردان را از قیافه‌ها تشخیص دهد، ناگهان نگاهش به من افتاد.
حیرت‌زده كچ را انداخت و قریب به یك دقیقه بروبر چشم به عینك و قیافه من دوخت.
من متوجه موضوع نبودم. چنان غرق لذت بودم كه سر از پا نمی‌شناختم. من كه در ردیف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روی تخته را می‌خواندم، اكنون در ردیف دهم آن را مثل بلبل می‌خواندم.
مسحور كار خود بودم. ابداً توجیهی به ماجرای شروع شده نداشتم. بی‌توجهی من و اینكه با نگاه‌ها هیچ اضطرابی نشان ندادم، معلم را در ظن خود تقویت كرد. یقین شد كه من بازی جدیدی درآورده‌ام كه او را دست بیندازم و مسخره كنم!.
ناگهان چون پلنگی خشمناك راه افتاد. اتفاقن این آقای معلم لهجه غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت كه خیلی خیلی عامیانه صحبت كند. همین‌طور كه پیش می‌آمد با لهجه خاصش گفت:
"به به! نره خر! مثل قوال‌ها صورتك زدی؟ مگه اینجا دسته هفت صندوقی آوردن؟"
تا وقتی كه معلم سخن نگفته بود، كلاس آرام بود و بچه‌ها به تخته سیاه چشم دوخته بودند، وقتی آقا معلم به من تعرض كرد، شاگردان كلاس رو برگردانیدند كه از واقعه خبر شوند. همینكه شاگردان به عقب نگریستند و عینك مرا با توصیفی كه از آن شد دیدند، یك مرتبه گویی زلزله آمد و كوه شكست.
صدای مهیب خنده آنان كلاس و مدرسه را تكان داد. هروهر تمام شاگردان به قهقهه افتادند، این كار بیشتر معلم را عصبانی كرد. برای او توهم شد كه همه بازیها را برای مسخره كردنش راه انداخته‌ام000 خنده بچه‌ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد. احساس كردم كه خطری پیش آمده، خواستم به فوریت عینك را بردارم. تا دست به عینك بردم فریاد معلم بلند شد:
"دستش نزن، بگذار همین طور ترا با صورتك پیش مدیر ببرم. بچه تو باید سپوری كنی. ترا چه به مدرسه و كتاب و درس خواندن؟ برو بچه رو بام حمام قاپ بریز!"
حالا كلاس سخت در خنده فرو رفته، من بدبخت هم دست و پایم را گم كرده‌ام. گنگ شده‌ام. نمی‌دانم چه بگویم. مات و مبهوت عینك كذا به چشمم است و خیره خیره معلم را نگاه می‌كنم. این بار سخت از جا در رفت و درست آمد كنار نیمكت من. یك دستش پشت كتش بود، یك دستش هم آماده كشیدن زدن. در چنین حالی خطاب كرد: "پاشو برو گمشو! یا الله! پاشو برو گمشو!" من بدبخت هم بلند شدم. عینك همان‌طور به چشمم بود و كلاس هم غرق خنده بود. كمی خودم را دزدیدم كه اگر كشیده را بزند به من نخورد، یا لااقل به صورتم نخورد. فرز و چابك جلو آقا معلم در رفتم كه ناگهان كشیده به صورتم خورد و سیم عینك شكست و عینك آویزان و منظره مضحك شد. همینكه خواستم عینك را جمع و جور كنم دو تا اردنگی محكم به پشتم خورد. مجال آخ گفتن نداشتم، پریدم و از كلاس بیرون جستم.

آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلم عربی كمیسیون كردند و بعد از چانه زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند. وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ كنند، ماجرای نیمه كوری خود را برایشان گفتم. اول باور نكردند، اما آنقدر گفته‌ام صادقانه بود كه در سنگ هم اثر می‌كرد.
وقتی مطمئن شدند كه من نیمه كورم، از تقصیرم گذشتند و چون آقا معلم عربی نخود هر آش و متخصص هر فن بود، با همان لهجه گفت:
"بچه می‌خواستی زودتر بگی. جونت بالا بیاد، اول می‌گفتی. حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد، بیا شاه‌چراغ دم دكون میرسلیمون عینك‌ساز!" فردا پس از یك عمر رنج و بدبختی و پس از خفت دیروز، وقتی كه مدرسه تعطیل شد،‌ رفتم در صحن شاه چراغ دم دكان میرزا سلیمان عینك‌ساز. آقای معلم عربی هم آمد، یكی یكی عینكها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه كن به ساعت شاه چراغ ببین عقربه كوچك را می‌بینی یا نه؟. بنده هم یكی یكی عینك‌ها را امتحان كردم، بالاخره یك عینك به چشمم خورد و با آن عقربه كوچك را دیدم.
پانزده قران دادم و آن را از میرزا سلیمان خریدم و به چشم گذاشتم و عینكی شدم.


                             


متولد هزار و دویست و نود هشتِ جنوب ایران.

نویسندهٔ داستان‌های کوتاه و نماینده بوشهر در مجلس شورای ملی بود. بعدها به علت تصدی مناصب حکومتی (سناتور) نوشتن را ادامه نداد.

در سال سی و شش نخستین و معروف‌ترین مجموعه داستان خود، «شلوارهای وصله دار»، را منتشر کرد.

پرویزی سال‌ها در مجلات قلم زد و خود را به عنوان یکی از نمایندگان اصلی تیپ داستانی جمالزاده معرفی کرده بود؛ با این حال رسولی نتوانست همراه و همگام با چهره‌های تاثیرگذارتر مانند صادق هدایت، بزرگ علوی، و صادق چوبک حرکت کند.

دومین کتاب او، «لولی سرمست»، در سال چهل و شش منتشر شد.

کارنامه ادبی پرویزی در این دو مجموعه داستان خلاصه می‌شود؛ ازین دو «شلوارهای وصله‌دار» بر نویسندگان هم‌دوره و دوره‌های بعد بسیار تاثیرگذار بود.

رسول پرویزی در سال هزار و سیصد و پنجاه و شش و در سن پنجاه و هشت سالگی درگذشت. اخیرن کتابی از او به نام «قصه های رسول» منتشر شده‌است.



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 12:20  توسط حامد امان پور قرایی  | 


تفریق خاك

ابوتراب خسروی



معلم هر روز از نبودن چیزی خبر خواهد داد . همیشه می خواهد بداند بعد از آن كه چیزهایی گم شوند چه چیزها یی باقی می مانند . عینكش را روی بینی اش جا به جا می كند و می پرسد : حالا چند تا؟ من چیزی می گویم و از پنجره به ردیف درختان بلوطی كه موازی دیوار مدرسه سر به آسمان كشیده است نگاه خواهم كرد. معلم هم چنان پرسش های بی پایانش را ادامه می دهد و می پرسد : حالا به اندازه انگشتانی كه هستند آدم ها و بلوط ها و گنجشك ها و اسب هایی را كه آنجا در حیاط یا آسمان یا پشت دیوار می بینی نشان بده و من چیزهایی را كه می بینم نشان خواهم داد . با بودن و نبودن آن چیز هاست كه من باید قاعده حساب را یاد بگیرم. معلم می گوید : تو مالك كوشك مهر و هستی باید حساب سیاهه اموال كوشك را داشته باشی . ولی من جایی ما بین بودن ها و نبودن ها مبهوت می مانم . شاید چون آن قدر كوچك خواهم بود كه پاهایم به زمین نمی رسد . معلم می گوید ببین هیچ كس كلاه بر سر ندارد. دختر عمو منظر كلاه قرمزی كه بر سر من است با دست های كوچكش بر می دارد و می خندد. من این خنده را همیشه می شناسم . همیشه گلگون است . به خصوص وقتی كه بر لب های منظر كه زنی بالغ خواهد بود بنشیند. من كه حساب یاد بگیرم تازه شروع آن بهت در میان بودن و نبودن چیز هاست.
پدر هر بار می گوید امروز باید به فلان گاوبند بروی حواست را جمع كن رعیت ها كلاه سرت نگذارند و من باید حساب درختی كه بریده یا بره ای كه گم خواهد شد داشته باشم پدر می گوید باید آدمی مثل من یك سوزن از اموال كوشك را حتی در یك خرمن سوخته پیدا كند. كه حتی رد یك رعیت گریز پا را بر آب بزند كه باید حساب اموات و موالید رعیت ها و رمه ها را داشته باشم و هیچ وقت هم معلوم نخواهد بود كه حق با كیست حق با پدر خواهد بود یا رعیت ها كه زانو بر زمین می زنند و می خواهند پاهایم را ببوسند . قسم می خورند كه حتی ارزنی از مایملك كوشك را ندزدیده اند . مبادا به پدر بگویم كه بره ای در مسیر چرا مانده ومن هرگز به پدر نخواهم گفت كه آنها چیزی كم دارند. من فقط سیاهه می نویسم و سیاهه ها بی شمار هستند. سیاهه درخت ها و سیاهه كلاغ ها و سیاهه قوها و سیاهه تیهوها و سیاهه بره ها و سیاهه رمه ها و سیاهه زن های آبستن . رعیت نوزادی كه به دنیا خواهد آمد ممكن است همان طور خون آلود در پلاسی پیچیده و فروخته شود. حتماﹰ خواهند گفت سقط شده است و حتی نشانی گور كوچكی را می دهند. من باید رد نوزاد مرده را تا گور كوچكی كه خواهد بود بزنم هر چند كه هرگز نخواهم توانست گور نوزادی را كه مرده یا نمرده نبش كنم .
غروب خواهد بود و مثلاﹰ گله ای از صحرا می آید. حتماﹰ نمی شود كه به غروب نگاه نكنم برای همین خواهد بود كه بره ای در سایه روشن غروب به سیاهه نمی رود و پدر صدای زنگوله آن بره گمشده را در میان سیاهه اصوات زنگوله ها نخواهد شنید یا این كه كلاغی از میان فوج كلاغ های جاسوسش خبر گمشدن آن بره را برایش می برد. خبرهای دیگری هم هست كه به گوشش می رسد خبرهایی مثل اخبار گریه زن ها و لرزش شانه های رعیت ها وقتی كه پیشانی به خاك می گذارند كه هیچ تقصیری نداشته اند. این ها چیزهایی است كه صحت سیاهه را باطل می كند. برای همین چیزهاست كه پدر فریاد خواهد كشید و چكمه هایش را بر زمین خواهد كوبید كه می دانم همین كه سر بر خاك بگذارم كوشك را به باد می دهی. به خاطر این وقایع است كه تنخواه كوشك را می دزدم و می گریزم. مهم هم نخواهد بود كه به كجا.
و پدر دوباره منتظر می ماند تا برگردم و من نمی خواهم كه هرگز برگردم پدر قاصد هایش را می فرستد و من آنها را در هر شكل و شمایلی كه باشند می شناسم. همه آنها می گویند كه پدرت پیغام فرستاده كه گناهت را بخشیده ایم تنخواهی كه از اموال كوشك دزدیدی از شیر مادر بر تو حلال تر به كوشك برگردد كه اگر بر نگردی رعیت ها همه اموال كوشك را مثل ملخ می جوند و چیزی برایت باقی نمی گذارند . لهذا اگر با پای خودت به كوشك بر نگردی می گوییم تا نوكرها هر جا كه باشی تو را مثل یك اسیر به این جا بیاورند. پدر حتی خواهد فهمید كه من از آن كلاه ها و آر خالق ها و پاتاوه های چرمی قاصد هایش منزجرم . قاصد هایش وقت و بی وقت سر راهم مثل علف هرز می رویند و با همان لهجه كوشكی خواهند گفت كه پدرت دعا فرستاد و گفت اگر نیایی سنگ روی سنگ بند نمی شود خیلی زود خودت را به این جا برسان و امورات را اصلاح كن. جا و وقت آمدن قاصد هایش معین نیست یك وقت مثلاﹰ زیر نور چراغ گذر می ایستند یك وقت توی تاریكی اتاق كشیك خواهند داد .
معلوم هم نخواهد بود كه چطور مثل سایه به اتاقم وارد می شوند كه هیچ كسی حتی همسایه ها نمی بینندشان. همین كه از پله ها بالا می روم و می خواهم كلید را از جیب شلوارم در بیاورم بوی گند توتونشان را حس می كنم . فكر این كه آنها با آن كلاه های مسخره و پاتاوه های چرمی آمده اند تا با من مذاكره كنند و مرا به راه بیاورند كه برگردم عصبانی ام می كند.
همین كه می بینمشان كه در اتاقم نشسته اند و در تاریكی چپق می كشند عصبا نی ام می كند برای همین بر سرشان فریاد می كشم و بیرونشان می كنم . بعد ها حتماﹰ پدر آدم های متشخص را اجیر خواهد كرد. آدم هایی كه لباس عالی بپوشند و ادكلن های خوشبو بزنند و كراوات های قیمتی داشته باشند و طوری هم به كفش هایشان واكس بزنند كه برق كفش هاشان چشم را بزند. در واقع آنها با آن جبروتشان نوكر پدر دهاتی من می شوند تا بیایند با من مذاكره كنند تا من برگردم و آن سیاهه های پایان ناپذیر را هم چنان بنویسم. چه فرق می كند چه فرقی خواهد داشت كه قاصد های پدر چه كسانی باشند شاید تنها فرقشان این باشد كه ممكن است من تنها به عرایض آنها گوش بدهم و آنها هم از چیزهایی مثل حقی که پدر بر ذمه فرزند دارد و مكافات دنیوی و اخروی تقاص تمرد پسر از امر پدر است می گویند و نهایتاﹰ توصیه می كنند كه وظیفه دار هستم تا به كوشك برگردم و امورات اصلاح كنم و من هم مثل همان چیز ها را می گویم و نتیجه می گیرم كه من دیگر اهل آن كارها نیستم بنابراین هرگز به كوشك باز نمی گردم .

و حتماﹰ برای همین خواهد بود كه آن قدر آزاد باشم تا مثلاﹰ سوار بر جیپ لندروری بشوم و به سفر بروم و باز گردم نه این كه به سفر های دور، بلكه به جاهایی نزدیك مثل سیوند یا رونیز. آدمی مثل من تحمل سفر های دور را ندارد.
همین كه من چند روز از اتاقم دور باشم احساس خستگی خواهم كرد و حتما پدر عادت هایم را می داند و نوکرهاش رد مرا در سفر هایم می زنند. این كه من به جایی مثل رونیز بروم. رونیز را می گویم. زیرا كه دور نیست سه ، چهارساعت بیش تر نباید باشد. دو، سه سیگار كه دود كنم به آنجا می رسم حتی اگر هوا تاریك شود. چون منطقه كوهستانی است شب خیلی زود فرا می رسد و هیچ چیزدیده نمی شود. جاده اش هم خاكی است ولی حتما در دست تعمیر است. این از تمهیدات پدر خواهد بود . مثلاﹰ عمله های راهساز جا به جا بر شانه های جاده آتش كرده اند. برای همین نمی شود با سرعت راند. از پشت بلوط كه بگذرم در شیب جاده سرازیر می شوم. سیاهی یكدست بلوط ها در دو طرف جاده نمایان است. خط سفید نور آنها را در افق آسمان جدا می كند. به پدر فكر خواهم كرد كه همیشه منتظر است . حتی حالا كه من به دنیا نیامده ام. حتما می داند كه من چموش هستم. سر به هوا هستم حتی حالا كه هنوز نطفه ام پا نگرفته است، پدر انتظار مرا می كشید . من كه هرگز به كوشك نرفته ام. روزی پدر سوار بر اسبش از كوه می آمد، از جایی روشن مثلاﹰ از یك خط سفید بر دامنه كوه سرازیر شد كه به كهورستان پشت دروازه كوشك رسید. مرا كه تركه مردی هستم دید. نشناخت. نباید می شناخت من كه هیچ وقت به دنیا نیامده ام تركه مرد فریاد زد و گفت هی خان به من گوش كن . من پسر تو هستم ولی حالا هزار هزار فرسخ راه از تو دورم. آن وقت تو این جا توی این كوشك پرت منتظر مانده ای . پدر از من پرسید:توكی هستی؟ من گفتم: غریبه نیستم پسر تو هستم . پدر سرش را روی زین اسبش گذاشت و های های گریه كرد و گفت: من در انتظار تو دارم پیر می شوم و تو به دنیا نمی آیی. تركه مرد گفت: كه تن من از حالا از جنس سایه است و نباید اسیر خاك شود. پدر گفت: تو اسیر خاك نخواهی شد و از همین حرف ها زد كه اگر به دنیا نیایم به قاصد هایش می گوید تا مرا مجاب كنند كه به كوشك بر گردم كه اگر نیایی كوشك به باد می رود و رعیت ها مایملك كوشك را مثل ملخ می جوند و من از عهده كارها بر نمی آیم و تو باید بیایی و امورات را اصلاح كنی . تركه مرد هم گفت: این حرف از آن حرف هاست من اگر به دنیا بیایم اسیر خاك می شوم و در جایی ما بین ﮐﻬﻭرها و بلوط ها از نگاهش گریختم . از لا به لای بلوط ها و ﮐﻬﻭرها عبور می كردم تا به گران رسیدم. گران كولی زیبایی است كه رعیت های عزب را در آن ﮐﻬﻭرستان آرام می كند. هر روز به سمتی می رود و در یك گاو بند می ماند به خصوص وقت های خرمن. رعیت ها كپر بر پا می كنند و او همان جا می ماند. هر روز صبح علی الطلوع تا غروب امورات رعیت ها را اصلاح می كند آداب عیش به جا می آورد . برایشان می رقصد و رعیت ها هم برایش با فه های گندم می برند تا او هم برای خودش خرمن كوچكی بر پا كند. گران توی ﮐﻬﻭرها تركه مرد را دید فكر كرد كه من رعیت عزب هستم كه دارم دنبالش می گردم . گفت : هی پسر داری دنبال كی می گردی . من گفتم: من حالا حتی یك جنین هم نیستم . چه برسد به این كه یك رعیت بالغ باشم. من سایه یك مرد به دنیا نیامده هستم كه دارم در خاك پرسه می زنم. ولی باید پسر ماه خان بشوم.

همه اش صدای ماه خان را می شنوم كه گریه می كند و می گوید : زود باش بیا.
من هم برای همین آمدم سر راهش ببینم چه طور آدمی است اصلاﹰ حرف حسابش چیست و چه می گوید. وقتی دیدمش از همان حرف ها زد كه دارم پیر می شوم و دست تنها مانده ام و كوشك دارد به باد می رود و هیچ كس هم نیست تا امورات را اصلاح كند و من هم حالا حالا ها قصد ندارم اسیر یك چنین جایی شوم. هر جا كه بخواهم می روم و می آیم و هیچ كس هم نیست كه از من حساب كتاب بخواهد. در ثانی من به تن كدام زن بروم كه مكافات نداشته باشد. همه آن زن ها به غرفه خان می روند شاید من راهم را گم كنم و به تنشان بخزم ومرا به دنیا بیاورند . ولی من راه های این حوالی را خیلی خوب بلدم. به این سادگی ها به دام آنها نمی افتم.
عمله های راهساز جاده را بسته اند . بشكه های خالی قیر گذاشته اند. جاده انحرافی را نخواهم دید. توقف می كنم. سه نفر از عمله ها ایستاده اند. پلاس بر سر كشیده اند. یكی شان به طرف جیپ می آید. فقط چشمانشان مثل چشم گربه در تاریكی سو سو می زند. یكی شان می پرسد: حتماﹰ دارید به رونیز می روید می گویم : بله آقا . می گوید: جاده را داریم تعمیر می كنیم باید از این راه انحرافی بروید. كمی راه طولانی تر می شود. عیبش این است كه كمی سنگلاخ است . ولی خوب شما جیپ دارید جیپ هم كه شاسی های بلندی دارد دست تكان می دهد ومن به جاده سنگلاخ می پیچم و همان طور خواهم رفت و به گران فكر می كنم كه به آن تركه مرد گفت : هی پسر شاید تو اخلاق و كردار پدرت را نداشته باشی كه زنی مثل مرا به نظر نمی آورد. گفتم: معلوم است من صدای ساز كولی ها را دوست دارم . هر چند كه همه زن ها سروته یك كرباس باشند.
گران گفت: آخر عاقبت چی؟ بالاخره تو كه باید به دنیا بیایی من گفتم : شاید هم اصلاﹰ نیایم. ببینم آخر عاقبت كارم چی می شد. گران گفت: كاشكی برایم فرق نداشت كه به تن چه كسی بروی. راستش برای من چه فرق داشت كه با تن چه كسی به دنیا بیایم. گران گفت: همه زن های كوشك بخت و اقبالشان را امتحان می كنند شاید بختشان بلند باشد و تو را به دنیا بیاورند . ای كاش من هم می توانستم بخت واقبالم را امتحان كنم . اگر این اتفاق بیفتد و تو به تن من می آمدی یك عمر دعا گویت خواهم بود كنیزی ات را می كردم . من گفتم : خوب حالا كه این طور است اگر خواستم به دنیا بیایم فقط باید تو به دنیا بیاوری ام.
راستش برای من فرق ندارد كه چه كسی مرا به دنیا بیاورد .گران گفت: ولی خان هم آدمی نیست كه به این آسانی سراغ مرا بگیرد. من هم گفتم: برو به خان بگو به آن نشانی كه آن تركه مرد سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سایه است تصمیم گرفته كه گران به دنیا بیاوردش.
پدر هم هر روز در جستجوی من مثل یك ورزای مست بود كه تن زمینی را شیار می كرد. شاید من، راهم را گم كنم و به تن زنی بخزم ولی من به تن هیچ زنی نمی رفتم. زن ها هم هر روز در جستجوی رد پایی از من چیزی مثل یك تلنگر یك لرزش مثل لرزیدن یك باله، یك ماهی كوچك در تنشان بوده اند تا پوست تنشان بلرزد، به معنی حضور من در تن آنها ولی من به تن هیچ كس نمی رفته ام. گران هم ماه ها حوالی كوشك پرسه می زد شاید خان را ببیند. ولی خان را نمی دیده تا روزی كه به پشت دروازه كوشك رفته و كوبه كوبیده و هوار كشیده كه به ماه خان بگویند گران كار واجب دارد. نوكرها هم رفته اند و به خان گفته اند. خان تعجب كرده و رو نشان نداده صدقه ای فرستاده و گفته بروید بهش بگویید از زمین های من بروبیرون. رعیت های مرا آلوده گناه نكن .گران می گوید من هیچ وقت از كسی صدقه نگرفته ام . همیشه كاری برای رعیت هایت انجام داده و اجرت گرفته ام. حالا هم به كوشك تو آمده ام تا پیغامی از پسرت بهت برسانم نمی خواهی بشنوی برگردم. ماه خان كه این حرف ها را شنیده می گوید:
بروید بیاوریدش ببینم چه می گوید . نوكرها هم درهای بزرگ كوشك را باز كرده و گران به كوشك وارد شده و گران كه به كوشك وارد می شود گالش چرمی به پا داشته و شلیته قرمزی پوشیده چشمانش را هم مثل همیشه سرمه می كشد.
پدر از طارمی سر می كشد و می گوید: هان گران رعیت های ما بست نیست كه سراغ ما را می گیری. چه خوابی برای ما دیده ای . چند بار باید به تو بگویم كه زمین های من جای تونیست هان؟ گران هم می گوید: زمین های تو معبر است. پدر پرسیده چه عرضی داری كه بگویی زود باش بگو و راهت را بگیرو برو.
گران هم می گوید: من فقط قاصدم . پیغام پسرت را آورده ام كه به من گفت تا به شما بگویم كه فقط گران می تواند مرا به دنیا بیاورد.
پدر اولش خندیده و گفت : پسر من یك فوج زن نجیب را به نظر نیاورده به تن تو لكاته پا می گذارد؟
گران هم می گوید:  من كه او را دیدم اولش فكر كردم رعیت سر گردانی است ولی بعد گفت كه پسر شماست و پیغام داد تا به شما بگویم كه به آن نشانی كه آن تركه مرد در ﻛﻬﻭرها سر راهت را گرفت و گفت تن من حالا از جنس سایه است فقط باید گران مرا به دنیا بیاورد و لا غیر.
پدر هم خیلی فكر می كند و می گوید معلوم است كه تو حرمت ما را نگه نداشته ای و به این جا آمده ای. گران هم گفته كه ماه هاست هیچ تنابنده ای را به خود ندیده. پدر پرسیده حالا اگر معامله سر گرفت و خلف ما میلش قرار نگرفت كه به تن تو بیاید تكلیف چیست. گران هم گفته هر كاری شرط و بیعی دارد خان، نیامدش هم مكافات داشته باشد. شرط آمدنش این باشد كه ما خاتون كوشك باشیم نیامدنش هم هر چه قصد خان باشد فرق ندارد پدر هم قبول كرده و گفته الساعه در غرفه ای توی اشكوب بالا بیتوته كن.
و من در تن سایه های كوشك بودم تا صدای چكمه های پدر بیاید كه از پله های كوشك بالا می رود و به غرفه گران برود و گران را ببیند كه جایی رو به روی آینه ایستاده و چشمانش را سرمه می كشد. من صدای پدر را شنیدم كه پرسید: اگر این طورهاست پس چرا زودتر از این ها نیامدی. مثلاﹰ چند سال پیش كه جوان تر بودم تا زودتر پسر مرا به كوشك بیاوری و من دست تنها نباشم . چرا؟ حالا كه من دارم پیر می شوم هان؟ گران هم گفت خان به خدا خیلی وقت نیست كه من پسرت را دیده ام . همه اش سه ماه است.
پدر پرسید:خوب گفتی چه شكل و قیافه ای داشت. گران گفت تركه مردی بود با رنگ صورت مهتابی. راست می گفت من تركه مردی هستم با رنگ صورتی مهتابی كه در گفتگوهایش شكل می گرفتم. پدر هم گفت هان درست می گویی تركه مردی بود با رنگ صورت مهتابی شبیه به من. پدر آن روز راست می گفت. شبیه به او هستم من . ولی آن روز پدر شبیه ورزایی بود كه زمین را شیار می زد. گران هم هی می گفت : پسرت تركه مردی است شبیه به تو و من تركه مردی بودم كه با گفتگو هایش از سایه های تن پدر درآمدم و در تاریكی تن گران نشستم ومنتظر شدم تا سایه تنم به رگ های تن گران وصل شود و به شكل جنین چموشی در آمدم كه راهی را می پیمود. پدر به گران گفت: یادت باشد. حكماﹰ همین كه صدای پای خلف مرا از توی تنت شنیدی خبر دارم كن. گران هم منتظر بود. همین كه صدای پایم از توی تنش شنیده شد گفت: هی خان پسرت باید همین جاها باشد. پدر هم به غرفه دوید و هوار كشید مطرب ها همین جا توی این ایوان بنشینند و ساز بزنند . گران هم هر بار كه صدای قدم های مرا از توی تنش می شنید انگار كه جاده ای را می پیمودم. به پدر مژده می داد كه پسرت همین جاهاست فرض بگیر كه مسافری در چند قدمی دروازه كوشك باشد. عن قریب است كه از راه برسد و هر بار سایه مرا از پشت پوست شیری اش می دید که تنش را می لرزانده ام و همان طور آن قدم چرخیدم تا روزی كه گران به پدر گفت: پسرت دارد به دنیا می آید . پدر هم به عمله اكره اش گفت كه كوشك را چراغانی كنند. كوشك پر شد از نور و ساز مطرب ها . و من به شوق نور چراغ ها و صدای ساز مطرب ها به دنیا آمدم و پدر تن كبود و خون آلودم را با دست های بزرگش از تن گران گرفت. پیشانی خون آلودم رابوسید و گفت خوشامدی خلف من .
دیگر كاملاﹰ شب خواهد بود.حتی آن خط سفید نور شیری افق كه در دور دست ها مثل لعاب روی بلوط ها می نشیند كه نخواهد بود. جاده نوساز است . من تنها مسافر این جاده هستم حتی باید در سراشیب جاده هم گاز بدهم . باید نقاط نورانی پراكنده در دور دست هم سو سو بزند. نمی شود حدس زد كه كجا ممكن است باشم . ممكن است از روزن های پراكنده نور ملتهب نارنجی بتابد ولی باید در انتهای جاده تاریكی همه چیز را پنهان كند. اتومبیل به سرعت پیش خواهد رفت كه ناگهان جاده به آخر می رسد . دستی ناگهان همه چراغ های كوشك را روشن خواهد كرد.درهای بزرگ كوشك چارتاق باز می مانند. حتی اگر بخواهم میدانچه را دور بزنم سا یه های آدم هایی را كه با تفنگ حمایل ایستاده اند خواهم دید. حتماﹰ جاده تنها برای رسیدن به كوشك ساخته شده است. صورت تفنگچی ها را از پشت شیشه های جیپ می بینم كه دور تا دور اتومبیل حلقه خواهند زد. یكی شان با همان لهجه كوشكی می گوید خوش آمدی كیا.
درهای جیپ را باز می كنند و پنج نفر سوار می شوند. یكی شان می گوید از پشت فرمان برو كنار. پشت فرمان خواهد نشست . جیپ وارد باغ كوشك خواهد شد تفنگچی های دیگر به محاذات جیپ خواهند دوید. جیپ از خیابان وسط باغ می گذرد . به سنگ چین جلو ایوان می رسد و توقف می كند. طیف مشبك نور تند چراغ ها صورتش را پنهان می كند. من به وضوح نمی بینمش ولی صدایش را خواهم شنید كه از لا به لای ستون های سنگی مثل دود می پیچد و می گوید كیا تو به هیچ جا نمی توانی بروی چند بار باید به تو پیغام دهم كه اگربا پاهای خودت نیایی می گوییم اگر كه شده با جاده ای تو را به این جا بیاورند و بعد از سكوت كوتاهی خواهد گفت حالا بروبگیر بخواب حتماﹰ خسته ای گفته ام اتاقت را آماده كنند مبادا در فكر بر گشتن باشی.

و من حتی وقتی توی تخت دراز كشیده ام به خواب نمی روم و صدای پدر را از دور دست می شنوم كه مثل گرد بادی از دود به هوا می رود و می گوید كیا تو هرگز نمی توانی به جایی بروی.
پدر خواهد گفت كه عادت به گریزش مهلك شده بدل به مرضی شده كه باید علاج شود. باید از او جدا شوند تا حتی اگر بخواهد بگریزد به جایی نرسد.
پلك هایم كه باز شوند گران در كنارم نشسته است و می گوید یادت باشد كه دیگر بر پای راست نایستی كه از تو جدا شده و دیگر با تو نیست. خصوصاﹰ بعد از خواب مبادا فراموش كنی و بر او كه مرده ای است تكیه كنی. من خواهم پرسید یكی از آنها نیست . گران می گوید این جا كمی گرم است.
گفتند بگذارندش روی بارو این طور حداقل تا فردا تازه می ماند. ولی من بر خواهم خواست لی لی می كنم از پله های بارو بالا می روم. به بارو خواهم رسید كسی با صدای بلند دعا می خواند گران می گوید: بلند دعا بخوانید باید همه خبر دار شوند و خودش هم بفهمد كه مرده است و در حیات نیست .
گران خواهد گفت ازهمین حالا فراموشش كن. اصلاﹰ فكر كن كه این او نبود كه بخشی از تن توبود و من تو را با او به دنیا آورده ام . باید اجازه بدهی كه به خاك سپرده شود باید بدانی وقتی كه كسی می میرد حتی وقتی پاره تن آدمی هست باید به خاك بسپاریش و من می شناسمش كه نمی خواهد به خاك برود كه دیگر هرگز نمی بینمش ولی صدای زنجموره اش را خواهم شنید ولی گران خواهد گفت به ناله اش گوش نده. دست ها را بر گوش هایت بگذار و بگریز . برای مرده خاك بهترین خانه است. باید تنهایش بگذاری تا با خاك انس بگیرد تا ذره ذره تنش جذب خاك شود كه وقتی كسی می میرد باید به آغوش خاك بسپاری اش و به خاك بگویی كه او را محكم در آغوش بگیر و رهایش مكن تا دهانش پر از خاك شود و شوری خاك را بچشد مبادا هر روز بر سر لحدش بنشینی و آن بخش مرده تنت را بیدار كنی وقتی كه به پرسه اش می روی ممكن است وسوسه شود و بخواهد از خاك برخیزد با بوی مردارش چه می توان كرد.
به خاك سپرده می شود حس می كنم كه كوچك تر شده ام. گران هم همه جا در كنارم خواهم ایستاد.دست بر شانه اش می گذارم و قبرستان ویل را لی لی خواهم كرد. از گران می پرسم این جمعیت كجا بوده اند كه حالا به این جا گریخته اند. گران می گوید: همشان رعیت های تو خواهند بود و من می خواهم تدفین او را ببینم برای همین می خواهم از توده خاك بالا روم. كسی به آرامی دعا خواهد خواند.
پروردگارا عضو گناهكار جسمی به خاك سپرده شده قرین رحمتش كن.
خدایا عضو عاصی و نا فرمان پیكری در خاك سر گردان شده ملائك را راهنمایش قرار بده.
بارالها دروازه های دوزخ را بر روی او ببند و درهای بهشت را به روی او بگشا.
خدایا خاك را فرمان ده برایش آغوشی مهربان داشته باشد.
به خلا پایم نگاه خواهم كرد و بعد به پای دیگرم نگاه می كنم و به او می گویم از این پس تو باید همه بار سنگین مرا تحمل كنی و گر نه همه عمر را باید بر زمین بخزم.
گران دست هایش را از دو سو باز می كند و من در آغوشش گم خواهم شد و می گویم مرا بپوشان و فراموش نكن كه هرگز مرا به دنیا نیاورده ای و آن قدر كوچك می شوم كه بتوانم در تاریكی زهدانش بنشینم.صدای ساز مطرب ها و چراغان كوشك خاموش خواهد شد. من سر بر زانو می گذارم و همان طور شانه به شانه می شوم و پوست تن گران را می لرزانم و در عمق تاریك زهدانش گم می شوم و گران دیگر حتی طنین آخرین لی لی هایم را هم حس نخواهد كرد و پدر هم چنان منتظر خواهد ماند . این بار گران بازنده آن شرط و بیع خواهد بود. تنها من بخشی از تنم را به خاك سپرده و بازگشته ام تا هم چنان تنم از جنس سایه باشد نه خاك دامنگیر.


                                                      


ابوتراب خسروی در سال ۱۳۳۵ در شهر فسا متولد شد. پدرش نظامی بود؛ به همین دلیل سال‌های جوانی او در شهرهای مختلف ایران گذشت. در سال‌های ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ در دبیرستانی در اصفهان درس می‌خواند و شاگرد هوشنگ گلشیری، نویسنده‌ی فقید ایرانی بوده‌است.

او لیسانس آموزش ابتدایی دارد و سال‌ها در شیراز به کودکان عقب‌ماندهٔ ذهنی آموزش می‌داده است. در حال حاضر بازنشسته شده و در شهر شیراز زندگی می‌کند. خسروی متأهل است و سه فرزند دارد.

آثار ابوتراب خسروی از مضامین سورئال با تکیه بر ویژگی‌های رمان پست مدرن مایه‌ور است. او با احاطهٔ نسبی بر ادبیات کهن، دارای نثری پخته و قوی است. در آثار خسروی زبان ویژه‌ای را می‌بینیم که تمایل به باستان‌گرایی، کهن‌الگویی و بازگشت به زبان متون مقدس دارد. گفت‌وگوی متن‌های گوناگون و بینامتنیت در آثار خسروی دیده می‌شود. نوشته‌های او بوی رویا و اسطوره می‌دهند و به همین دلیل «همه‌زمانی» و «همه‌مکانی» است؛ زمان در آثارش می‌شکند؛ آثار خسروی انسان را به درنگ، اندیشیدن و استغراق در واژه‌ها دعوت می‌کند. موضوعاتی مثل هستی، مرگ، عشق و انسان که با استحاله‌های پی در پی در آثار وی وجود دارند از موضوعات اصلی کارهای اوست.

کلمه، کلیدواژهٔ اصلی آثار ابوتراب خسروی است. «کلمه» در آثار خسروی اصالت دارد.



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 8:45  توسط حامد امان پور قرایی  | 



معرفی برگزیدگان بیست و چهارمین جشنواره تئاتر مناطق کشور منطقه یک- استان لرستان



به گزارش دریافتی سایت ایران تئاتر، برگزیدگان هر بخش به شرح زیر است:

طراحی صحنه:
هیئت داوران ضمن تقدیر از روزبه حبیبان طراح صحنه نمایش "خون و ماتیک" ، لوح تقدیر و جایزه نقدی این بخش را به مهرنوش مردی ها برای نمایش "بخش شماره 6"ومهدی خسروی طراح نمایش "وقتی از بریدگی های خونبار عصب می گذرد"اهدا کرد.

موسیقی:

هیئت داوران با اهدای لوح تقدیر، از موسیقی نمایش های "دن کامیلو" مهران مختاری و موسیقی نمایش "یک قطره خون" تجلیل کرد.
همچنین در این مراسم لوح تقدیر و جایزه نقدی به افشین عبداللهی برای موسیقی نمایش "وقتی از بریدگی های خونبار عصب می گذرد"اعطا شد.

بازیگری زن:

هیئت داوران تقدیر ویژه خود را با اهدای لوح تقدیر و جایزه نقدی به مهناز حسینی، معصومه باقری، فاطمه قاسمی و نازنین صالحی اهداء می کند به بازیگران نمایش "از بریدگی های خونبار عصب می گذرد".
جایزه رتبه سوم این بخش به صورت مشترک به ساناز نظری در نمایش "همه دزدها دزد نیستند" و سعیده حامد در نمایش "روی پای سالم تکیه کن"تعلق گرفت.
جایزه رتبه دوم بخش بازیگری زن نیز به صورت مشترک به ثریا قاسمی در نمایش "برادری" و راحله رحیمی در نمایش "کولاژ"اختصاص یافت . همچنین مریم عطیه میرزایی در نمایش "خون و ماتیک"جایزه رتبه اول این بخش را کسب کرد.
در این بخش از ثریا شیرزادی برای نمایش "خون و ماتیک" تقدیر ویژه بعمل آمد.

بازیگری مرد:

هیئت داوران بدون اولویت از سه بازیگر مرد تقدیر کرد.
لوح تقدیر این بخش به میثم شالویی در نمایش "یه خواب آرام"، فرهاد فتحی در نمایش "بخش شماره 6" و امین زارع در نمایش "دن کامیلو" اهدا شد.
جایزه رتبه سوم بخش بازیگری مرد، با اهدای لوح تقدیر و جایزه نقدی به صورت مشترک به وحید محبوب برای نمایش "کولاژ" و حسین اصفهانی برای نمایش "بخش شماره 6"اختصاص یافت.
جایزه رتبه دوم بخش بازیگری مرد به سعید زندی بازیگر نمایش "خون و ماتیک" تعلق گرفت و پوریا رحیمی سام بازیگر نمایش "برادری" رتبه اول این بخش را به خود اختصاص داد.
در این بخش نیز از مصطفی بهشتی برای بازی در نمایش "بخش شماره 6" تقدیر ویژه شد.

نمایشنامه نویسی:

هیئت داوران لوح تقدیر را به سجاد انصاری نویسنده نمایشنامه "یه خواب آرام" اهدا کرد.
جایزه رتبه سوم نمایشنامه نویسی به صورت مشترک ناتاشا محرم زاده برای نمایشنامه "کولاژ" و محمد "کورش نیا" برای نمایشنامه برادری اهدا شد

و صحرا رمضانیان برای نمایشنامه ی "خون و ماتیک" رتبه دوم این بخش را به خود اختصاص داد.

همچنین  لوح تقدیر و جایزه نقدی رتبه اول این بخش به رضا شاه بداغی نویسنده نمایشنامه "وقتی از بریدگی های خونبار عصب می گذرد" اهدا شد.


"خون و ماتیک" نوشته ی صحرا رمضانیان و کارگردانی محمدرضا درند و سعید زندی


کارگردانی:

هیئت داوران لوح تقدیر را به محمد کورش نیا کارگردان نمایش "برادری" و سجاد انصاری کارگردان نمایش "یه خواب آروم" اهدا کرد.
جایزه رتبه سوم بخش کارگردانی نیز به محمدرضا درند و سعید زندی برای نمایش "خون و ماتیک" اهدا شد و پیمان کریمی کارگردان نمایش "بخش شماره 6" جایزه رتبه دوم را دریافت کرد.
لوح تقدیر و جایزه نقدی رتبه اول این بخش  به مهدی محمدی کارگردان نمایش "وقتی از بریدگی های خونبار عصب می گذرد" اهدا شد.

هیئت داوران نمایش "از بریدگی های خونبار عصب می گذرد" به کارگردانی مهدی محمدی را برگزیده اول و نمایش "خون و ماتیک" به کارگردانی محمدرضا درند و سعید زندی را برگزیده دوم بیست و چهارمین جشنواره منطقه ای استان لرستان معرفی کردند.

همچنین هیئت داوران برگزیده سوم خود را که نمایش "بخش شماره 6" به کارگردانی پیمان کریمی است به مرکز هنرهای نمایشی پیشنهاد تا در صورت موافقت به جشنواره فجر معرفی شود.


پیش از این نیز نمایش "خون و ماتیک" نوشته ی صحرا رمضانیان و به کارگردانی سروش طاهری به عنوان اثر برگزیده ی جشنواره تئاتر ماه در بخش ویژه ی تئاتر فجر حضور خود را قطعی کرده بود.



+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 9:23  توسط حامد امان پور قرایی  | 


روزي درباره ی او خواهم نوشت...


بخشي از آخرين گفت وگوي آلن كوارسكي با يان كات درباره گروتفسكي؛

نويسنده: پريا ساعي


متن زير كه از گفت وگويي طولاني انتخاب شده، بر اساس مجموعه گفت وگوهاي آلن جي كوارسكي با يان كات در آپارتمان شخصي او در سانتا مونيكا در مارس سال 2001 تنظيم شده است. يان كات در سال 1914 در ورشو به دنيا آمد. او افزون بر منتقد و نظريه پرداز تئاتر، شاعر، مترجم و منتقد ادبي هم بود و در زمان حيات خود به شهرت جهاني رسيد. او در امريكا زندگي كرد و از سال 1966 در دانشگاه هاي ييل و بركلي به تدريس پرداخت. كات پس از گذراندن يك دوره بيماري سخت و طولاني در دسامبر 2001 درگذشت.
    
    - شما در تئاتر لهستان از كارگردان هايي نظير كانتور و گروتفسكي شناخت كاملي داريد. آنها در لهستان نيز مانند امريكا بسيار مشهور بودند. دوستي توامان با گروتفسكي و كانتور بايد با چالش همراه بوده باشد.
   - گروتفسكي به كانتور احترام مي گذاشت اما كانتور از گروتفسكي متنفر بود. آخرين سخنراني كانتور را در كنگره فرهنگ لهستاني در سال 1981 به ياد دارم. در آن زمان به نظرم ارتش شوروي درصدد ورود به لهستان بود. در آن اتمسفر پرتنش كانتور پشت تريبون ايستاد و گفت: «گروتفسكي يك متقلب است.» اين جمله ايده وجود مناسباتي را ميان آن دو به ذهن متبادر مي كند.وقتي گروتفسكي كارش را آغاز كرد من با او در اوپوله بودم. آن زمان در آن سالن تئاتر كوچك سه يا چهار نفر در جايگاه تماشاگران نشسته بودند. بازيگران طوري به گروتفسكي نگاه مي كردند كه گويي او خداست. او خواسته هايي باورنكردني از بازيگران داشت؛ نوع ناشناخته اي از بازي. رابطه اي متفاوت ميان بازيگر و تماشاگر برقرار بود. براي گروتفسكي بازيگري مثل برخورد كردن با نور است. اين تفسير من است اما فكر مي كنم تفسيري درخور گروتفسكي است... همين حالامركز پژوهش درباره آثار گروتفسكي (گروتفسكي شناسي) در وراسلاو چهارمين يا پنجمين جلد از كتابچه اي را منتشر كرده است كه خاطرات افرادي است كه در اوپوله و وراسلاو با گروتفسكي كار كرده اند و كتابي بسيار خواندني و درخشان است. اگر مي خواهيد چگونگي رابطه گروتفسكي با بازيگرانش را درك كنيد اين خاطرات بسيار مهم هستند. يك روز درباره اش خواهم نوشت. يادم مي آيد وقتي به اوپوله رفتم، اجرا تاثير عميقي بر من گذاشت. مي دانستم كه اين كار جديد است اما آن زمان گستره اي را كه اين كار جديد در مقايسه با آن روشنگرانه و به واقع شگفت انگيز بود، نمي شناختم. تا اينكه «آپوكاليپس» را براي آخرين بار ديدم. آن موقع بود كه فهميدم اين يك تئاتر فوق العاده است. آن كار آخرين توليد گروتفسكي بود. مي شود گفت كار تئاتري گروتفسكي آنجا به پايان رسيد. او بعدها به من و ديگران گفت براي او «آپوكاليپس» نهايت بود و هر چيزي پس از آن مي ساخت تنها مي شد تكرار. گروتفسكي مردي بود با نگاهي فوق العاده، شجاعتي فوق العاده و بيزار از هر نوع سازشكاري. همان طور كه پيشتر گفته ام نزديكي بازيگر و تك تك تماشاگران يكي از اصول گروتفسكي بود. در «شاهزاده ثابت قدم» چيشلاك با نگاه نظاره گر تماشاگر تقريباً روي صحنه شكنجه مي شد. گروتفسكي چيشلاك را خلق كرد و او را به طور كامل از نو ساخت. من اين را در «آپوكاليپس» در او ديدم و او بسيار غمگين شده بود. به باور بسياري و به عقيده من چيشلاك در كار با گروتفسكي به يكي از بزرگ ترين بازيگران جهان بدل شد.

                            
    

نقل شده از؛ روزنامه شرق ، شماره 1165 به تاريخ 29/10/89، صفحه 11 (تئاتر)



+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 8:31  توسط حامد امان پور قرایی  |